غزل شمارهٔ ۱۸۵۵
در این شعر، شاعر به حسی اشاره دارد که بر اثر سیر تکاملی عارفانه به وی دست داده است، شاعر در مواجه با جذبه عشق ناشی از شهود عظمت هستی چنان زیر و زبر می گردد که تمام مبانی عقلی که سالیان سال تحصیل کرده بود زیر و زبر می گردد و جهانی نو برابرش پدیدار می گردد که به تمامی وی را متحیر و گیج می نماید. درست مانند تعبیر حافظ در آن مصرع که می گوید: عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. یا تعبیر عطار در منطق الطیر آنجا که میگوید: چون رسید اینجا سخن کوتاه شد، رهرو و رهبر برفت و راه شد (یعنی رهرو و رهبر و خود راه همگی در مواجهه با کمال مطلق محو گشتند)
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
نمیدانستم که این عشق تا این حد مرا دیوانه کند، دل من را مثل یک جهنم و چشمانم را مثل آبراهی کند.
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدچو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخون
نمی دانستم که یک سیل مرا ناگهان می برد و مثل کشتی من را بین دریایی پر از خون می اندازد
زند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافدکه هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
به آن کشتی موجی سهمگین میزند که کشتی تکه تکه به چندین تخته تبدیل میشود و هر تخته ی آن به خاطر بارها چرخیدن به زیر آب برود
نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا راچنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامون
شاعر زیر و زبر شدن خود بر اثر عشق را در چند بیت با تعبیرات مختلف بیان می کند، در این بیت بدینگونه مثال می زند که این تحول مانند این بود که یک نهنگ از قعر دریا سر بر آورد و تمام آب را می بلعد و دریا مثل یک صحرا خشک می شود
شکافد نیز آن هامون، نهنگ بحرفرسا راکشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
آن هامون نیز شکافته می شود و ناگهان آن نهنگ را مانند قارون با خشم و قهر به قعر و عمق خود می کشد.
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریاچه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
وقتی این تغییرات به وجود آمد، نه هامون باقی ماند و نه دریایی به جا ماند. نمیدانم دیگر چه اتفاقی افتاد، زیرا آنجا دیگر جایی بود که چون و چرا و چه اتفاق افتاد معنایی نداشت، فضای بی چون و چرا تمامی چون و چراها را در خود بلعید
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانمکه خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
نمی دانم چه شد و این نمی دانم تازه یکی از هزاران سوالی است که مطرح می گردد، ولی من آنقدر مدهوش گشتم که سوال کردن را هم از یاد برده ام (دهان بندی اصطلاحی شبیه به پایبندی است، پایبندی به اصول یعنی برقرار ماندن بر اصول، اینجا هم دهان بندی در دریا یعنی برقرار ماندن و دست و پا زدن در آن دریا است که بر اثر آن آب دریا در دهانش فرو رفته و شاعر این را تمثیلی از حالت گیج شدگی خود قرار داده)