تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۰۸

می بده ای ساقی آخرزمانای ربوده عقل‌های مردمان
خاکیان زین باده بر گردون زدندای می تو نردبان آسمان
بشکن از باده در زندان غموارهان جان را ز زندان غمان
تن به سان ریسمان بگداختهجان معلق می‌زند بر ریسمان
ترک ساقی گشت در ده کس نماندگرگ ماند و گوسفند و ترکمان
چون رسید این جا گمانم مست شددل گرفته خوش بغل‌های گمان