غزل شمارهٔ ۲۰۵۸
این شعر از مولانا جلالالدین رومی است و به مضامینی همچون عشق، شناخت درونی، و تسلیم به حقیقت میپردازد. مولانا با تشابه تصاویری مانند آتش، خون و باده به عشق، به جستجوی معانی عمیقتر و الهی میپردازد. او از خواننده دعوت میکند تا به درون خود نگاهی بیندازد و حقیقت وجودیاش را دریابد. همچنین، بیثباتی دنیا و فریبهای آن را یادآور میشود و نشان میدهد که باید از ظواهر گذر کرد و به باطن و اصل وجود توجه کرد. در نهایت، شاعر به ارتباط با خدا و کشف حقیقت اشاره میکند و میگوید که درک و پاکی روحی، نویدبخش ارتقاء انسان است و این مهم نیازمندِ اعتمادی ژرف به خدای خویش است.
با رُخِ چون مشعله بر دَرِ ما کیست آنهر طرفی موجِ خون نیمِشبان چیست آن
اون پرتو نور و آگاهی و عشقِ درونی که روز و شب با منِ و مدام در وجودم صدا میزند، چیست؟
در کفنِ خویشتن رقصکنان مُردگاننَفخهٔ صور است یا عیسیِ ثانی است آن
این آگاهی و نور اگر به کفنِ مُرده بتابد او را زنده (شاد و رها) میکند به طوری که از شدت تعجب فکر میکند صوراسرافیل دمیده شده و رستاخیز شده یا عیسی بالای سر آن آمده و او را دوباره زنده کرده.
سینهٔ خود باز کن روزن دل دَرنِگرکآتشِ تو شعله زَد نی خبرِ دی است آن
دل و جانِ خویش را به سوی این عشق و پذیرش آن باز کن (گوش شنوا داشته باش) و به درونِ خود نگاه کن، چراکه آتشِ عشق در تو روشن شده و این مربوط به گذشته نیست و تازه است.
آتشِ نو را ببین زود درآ چون خلیلگرچه به شکلْ آتش است، باده صافی است آن
آتش جدیدِ عشق (تغییر احوالات خویش) را مشاهده کن، چرا که مانند ابراهیم خلیل (ع) با وجود اینکه به ظاهر به دورنِ آتش رفت ولی خداوند آتش را برای او به گلستان تبدیل کرد. مولانا اشاره به داستان ابراهیم و گلستان دارد که در واقع آتش و گلستان هر دو ریشه در افکار و احساسات و جهایبینی ما و ایمانِ ما به حق دارند.
یونسِ قُدسیِ توی در تَنِ چون ماهییبازشکاف و ببین کاین تَنِ ماهی است آن
به درونِ خویش رجوع کن (عاشق شو) تا ببینی که این عشق که شعلههایی دارد و چه گوهری در وجود خویش داری.
دَلقِ تَنِ خویش را بر گروِ می بنهپاک شَوی پاکباز نوبتِ پاکی است آن
پلیدیها و پَلَشتیهای خویش را به او بسپار و بگذار تا این عشق تو را از آلودگیها پاک کند. این زمان، زمان مناسبی برای رسیدن به پاکی و صداقت و عاشقی است، که اصل و اساس و ذاتِ بشر است.
باده کشیدی ولیک در قدحت باقی استحمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن
شراب نوشیدی اما یک جرعه در قدحت مانده است تلاش دیگری بکن و جرعه آخر را بنوش که اصلکار آن جرعه آخر است.
دِشنهٔ تیز ار خلیل بنهد بر گردنترو بَمگردان که آن شیوهٔ شاهی است آن
اگر خداوند درد و رنجِ زیادی همچون دردی در حدِ قربانی کردن اسماعیل که به ابراهیم داد به تو نیز داد. نباید درش شک رو راه بدی چرا که این کار در اصل برای بالا بردنِ مرتبتِ تو است.
حکم به هم درشکست، هست قضا در خطرفتنهِ حکم است این، آفتِ قاضی است آن
اگر که بخواهی استدلال کنی و ذرهای شک کنی به این ماند که خوشبختی و سعادت را از خود دور کردهای و این فریبِ ذهن است و از ایمان به دور.
نَفْسِ تو امروز اگر وعده فردا دهدبر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن
اگر امروز نفْس تو قولی برای فردا بدهد (تو را با عقل و استدلال بِفَریبد) به او اعتماد نکن، چون او در حال لاف زدن و گزافگویی و فریبِ توست.
باده فروشَد ولیک باده دهد جمله بادخم نماید ولیک حقِ نمک نیست آن
خداوند به ظاهر باده میفروشد تو را، اما به باطن آزادی و بینیازی و عشق خودش است که تقدیم تو میکند. نفهمیدن این موضوع و عدم پذیرش آن ناشکریاست و به ضرر خویش تمام میشود.
ما ز زمستانِ نفْس برفِ تَن آوردهایمبَهرِ تقاضای لطف، نکته کاجیست آن
خداوند همچون که با برف زمستان، تنِ زمین را میپوشاند تا آن را از سرما محافظت میکند، خداوند در بیراهه دست بنده را میگیرد و حواسش به او هست. پس بیان واضحات برای خداوند لازم نیست چرا که او همیشه و ناگفته حواسش به بندهاش هست.
مُفْخَرِ تبریزیان! شمسِ حق! ای پیش توطاق و طُرُنب دو کُوْنِ طفلی و بازی است آن
ای مفخر تبریزیان و ای شمس حق! که پیش تو کبکبه و دبدبهی دو عالم به بازی و اسبابِ بازیِ کودکانهای میماند.