غزل شمارهٔ ۲۳۰۱
من سرخوش و تو دلخوش غم بیدل و بیسر بهدل میده و بر میخور از دلبر و دل بر به
هوش مصنوعی: من شاد و خوشحالم و تو هم خوشحالی، اما غم و اندوهی وجود دارد که دل و سرم را بیقرار کرده است. دل به عشق میدهم و از زیبایی معشوق لذت میبرم.
عالم همه چون دریا تن چون صدف جویاجان وصف گهر گویا زینها همه گوهر به
هوش مصنوعی: در این دنیا، همه مانند دریا هستند و بدن انسان همانند صدفی است که در آن جواهرات وجود دارند. جان انسان هم مانند گوهری است که در وصف آن سخن گفته میشود. بنابراین، از همه اینها میتوان به ارزش و زیبایی واقعی انسان پی برد.
صورت مثل چادر جان رفته به چادر دربیصورت و بیپیکر وز هر چه مصور به
هوش مصنوعی: صورت مانند چادر، روحی که به چادر بیصورت و بدون پیکر رفته است. و از هر آنچه که تجسم یافته، جدا شده است.
تو پرده تن دیدی از سینه بنشنیدیآن زخمه که دل میزد کان پرده دیگر به
هوش مصنوعی: تو فقط پردهی جسم را دیدهای، اما از درون، صدای زخم دل را شنیدهای که در حقیقت، چیزی فراتر و عمیقتر از این پرده وجود دارد.
از چهره تو زر میزن با چهره زر میگوبا زر غم و بیزر غم آخر غم با زر به
هوش مصنوعی: از چهره تو طلا میجوشد و با چهره طلا سخن میگوید. حتی با طلا هم غم به سراغ میآید و بیطلا هم غمی هست. در نهایت، غم اگر با طلا هم باشد، باز هم غم است.