غزل شمارهٔ ۲۳۰۹
در این غزل سراینده از مستی عظیمی میگوید که هرکه را که در شهر هست، از خود بیخود و شیدا کرده است. گویی که همه مردم در میخانهای بزرگ مشغول میگساری باشند، گوینده هیچکس را هشیار نمییابد و سپس میگوید اگر میخواهی از این می خاص و یگانه بنوشی باید به خرابات بیایی که عمر و جان آدمی بیرفتن بهآن خرابات، بیلذت و خوشی است. او از تجربه دیدار خود با شخصی میگوید که همچون کشتی بیلنگر و از مستی، چپ و راست میافتاده است و با او گفتگویی داشته است. در پایان، سراینده از شمسالحق تبریزی درخواست میکند که خلق و مردم را از حضور خود بینصیب نکند.
من بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟من چَند تو را گفتم: «کم خور، دو سه پیمانه!»؟
من مست و تو مست، چه کسی ما را بهخانه میبرد و میرساند؟ چند بار به تو هشدار دادم که دو سه جام و پیمانه کمتر بنوش.
در شهر یکی کس را، هشیار نمیبینمهر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
هیچکس را در شهر، هشیار و بادهنخورده نمیبینم، هر یک از دیگری مستتر، و هر یک از دیگری شوریدهتر و دیوانهتر.
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینیجان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
ای دوست، به میخانه بیا تا لذت جانانه و واقعی را ببینی، عمر و جان بدون صحبت یار و دلدار چه ارزشی دارد؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زِ بَرِ دستیوان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه
هر گوشه یک مست افتاده، دستی ز بر دستی، و آن ساقی جان و هر هستی با ساغر و پیمانه خاص و شاهانه، باده میریزد.
تو، وقفِ خراباتی، دخلت مِی و خرجت مِیزین وقف به هُشیاران، مَسپار یکی دانه
تو برای میخانه آفریده شدهای، دخلت از می و خرجت از می است؛ همه از آن توست و از این وقف یکذره را از دست مده.
ای لولیِ بَربَطزن! تو مستتری یا من؟ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
ای لولی بیپا و سر و سرخوش، تو مستتر و خوشتری یا من؟ ای پیش تو چون مستی، حیلههای من، افسانه و داستان.
از خانه بُرون رفتم، مَستیم به پیش آمددر هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
دیشب از خانه بیرون رفتم، مستی را دیدم که در هر نگاه او صد باغ و سرای زیبا و دلانگیز بود.
چون کشتیِ بیلَنگر، کَژ میشد و مَژ میشدوز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه
همانند کشتی و قایق بیلنگر، کج و راست میشد و از حسرت حال خوش او، صد عاقل و دانا مرده بودند و به آن حال، حسرت میبردند.
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!نیمیم ز تُرکستان، نیمیم ز فَرغانه
به او گفتم: اهل کجایی؟ به حرف من خندید و گفت ای عزیز، نیمی از من اهل ترکستان و نیمی اهل فرغانه.
نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دلنیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»
نیمی از آب و گل و نیمی از جان و دل، نیمی از (گل و لای) لب دریا و نیمی گوهر و مروارید.
گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»
گفتم با من رفیقی و دوستی کن که من خویش تو و مثل تو هستم، گفت: من خویش و بیگانه را از هم نمیشناسم و خویش را از بیگانه نمیشناسم.
من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارمیک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
من بیدل و عاشق و بیقید و بند هستم، در میخانه هستم و مست هستم، و هزاران سخن برای گفتن دارم، شرح دهم یا نه؟
در حلقهٔ لَنگانی، میبایدْت لنگیدناین پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟
تو در میان آدمهای لنگ هستی، پس باید مثل آنها باشی، این پند را که خواجه علیانه بهتو داد، نشنیدی و فراموش کردی.
سَرمستِ چنان خوبی، کی کم بُوَد از چوبی؟برخاست فَغان آخر، از اُستُنِ حَنّانه
کسی که عاشق و سرمست چنان زیبا و مهرویی باشد، کی کمتر از چوب است؟ از عشق آن خوب، ستون حنانه هم به فغان و صدا درآمد.
شمسالحقِ تبریزی! از خلق، چه پرهیزی؟اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه
ای شمسالحق تبریزی، چرا از خلق پرهیز میکنی؟ حالا که صد آشوب و فتنهٔ شورانگیز بهپا کردهای.