غزل شمارهٔ ۲۵۱۳
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع عشق و جستجوی حقیقت پرداخته و از عارفان و اهل معرفت دعوت میکند تا از زیباییهای عشق الهی بیاموزند. شاعر به تصویرسازی از محبوب با ویژگیهای خاص او میپردازد و به عشق به معشوق اشاره میکند. او بر این باور است که انسانها باید از اشکال محدود زندگی رها شوند و به جستجوی حقیقت و عشق بپردازند. همچنین تأکید میشود که هر کس در جستجوی خود باید به درون خویش نگاهی عمیق داشته باشد، زیرا حقیقت و عشق در درون خود انسانها نهفته است. در نهایت، شاعر از عشق به عنوان منبعی برای زندگی سرشار از شادی و زیبایی یاد میکند و بر اهمیت شناخت و درک عمیق از آن تأکید دارد.
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خوییچو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
هوش مصنوعی: ای عارف! بیا و به ما بپیوند. چه اهمیتی دارد اگر با خوبی رفتار کنی و مانند شعری نور بپاشی، تو می توانی از آن اشعار بگویی و زیبایی آنها را به نمایش بگذاری.
به جان جمله مردان به درد جمله بادردانکه برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی
هوش مصنوعی: به جان تمام مردان و به درد همه دچارشدگان، بگو تا چه چیزی میخواهی و از این گیجی چه میطلبی؟
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه اوبیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی
هوش مصنوعی: به دلیل زیبایی و جذابیت چهرهاش، از او یاد بگیرید که چگونه میتوان با عشق و محبت، نور و سروری را در چهره به نمایش گذاشت. ای زیبایان، از زیبایی این چهره درس بگیرید.
از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه اوالا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی
هوش مصنوعی: از چشمهای سیاه و موهای پیچخورده او بیاموزید، ای مردم هندستان، چگونگی زیبایی و عشق را.
ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازشهلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی
هوش مصنوعی: از نگاه معشوق و حرکات جادوییاش، چنان احساسی را تجربه میکنم که گویی باید از حوادث تلخ و سخت زندگی درس بگیرم.
ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویانز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی
هوش مصنوعی: آیا دوستان و نزدیکان یاد بگیرید که چگونه دل را مانند جویان عشق او تقویت کنید و دلجویی کنید.
ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشهروان شو سوی بیسویان رها کن رسم شش سویی
هوش مصنوعی: از انبار غلهای با شکل شش گوشه، خوشهای نخواهی یافت؛ بنابراین به سوی کسانی که راهی ندارند برو و از قوانین و اصول چهارچوبدار بگذر.
همه عالم ز تو نالان تو باری از چه مینالیچو از تو کم نشد یک مو نمیدانم چه میمویی
هوش مصنوعی: همهی موجودات از تو شکایت دارند. حال تو چرا گلهمند هستی، وقتی که هیچ چیزی از تو کاسته نشده است؟ نمیفهمم چرا هنوز ناله میکنی.
فدایم آن کبوتر را که بر بام تو میپردکجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی
هوش مصنوعی: من عاشق آن کبوتر هستم که بر روی بام تو پرواز میکند. کجایی ای وفادار، که متعلق به آن محلهای؟
چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمیسازیچو آن استاد جان آمد چرا تخته نمیشویی
هوش مصنوعی: وقتی که فرصتی طلایی و گرانبها به دست آمده، چرا از آن بهره نمیگیری و خوشی نمیکنی؟ وقتی که راهنما و معلم زندگیات به سوی تو میآید، چرا خود را آماده نمیکنی و به اصلاح خود نمیپردازیش؟
در این دام است آن آهو تو در صحرا چه میگردیگهر در خانه گم کردی به هر ویران چه میپویی
هوش مصنوعی: این آهو در دام گرفتار شده است، تو چرا در بیابان به دنبال آن میگشتی؟ در حالی که گهربه ارزشترین را در خانه گم کردهای. به دنبال چه چیزی در ویرانهها هستی؟
به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابیتو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی
هوش مصنوعی: در این خانه هر روز گوشهای تازه وجود دارد و تو تنها نیستی. ای جان، کمی دقت کن؛ در حقیقت، تو را در شکلهای مختلف میتوانی ببینی.
اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینیهمو را بین همو را دان یقین میدان که با اویی
هوش مصنوعی: خواهی کافر باشی یا مؤمن، خواهی در عشق باشی یا در کینه، در نهایت بدان که هر آنچه هستی، به همان وجودی که در دل و جانت هست وابستهای.
بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستانگرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی
هوش مصنوعی: به خاطر داشته باش که آن شخص با استعداد و بینظیر هنوز در بین ماست، اما در این لحظه، ساقی مستها گلویم را گرفته تا بفشارم، اگر بخواهد بیشتر لطف کند.