غزل شمارهٔ ۲۵۵۴
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عاشقانه و دردجدایی میپردازد. شاعر از دوستش میخواهد که اگر بیاو خوشی میيابد، چرا به او نمیخندد و او را فراموش کرده است. او به کیفیت شیرینی عشق اشاره میکند و میگوید کسی که در شکرستان شکر مینوشد، از هیچ چیز نمیتواند خرسند باشد. شاعر همچنین از دوستی و وعدههایی که داده شده یاد میکند و میگوید که آن لحظات مستی و شادی را فراموش نمیکند. در نهایت، او از وضعیت فعلیاش شکایت دارد و به کمبود عشق و شادی اشاره میکند و از دوستش میخواهد که به یاد او باشد.
اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندیوگر ما را همیخواهی چرا تندی نمیخندی
هوش مصنوعی: اگر تو بدون من خوشی و شادمانی را تجربه میکنی، پس چرا به من وابستگی نشان میدهی؟ و اگر واقعاً به من علاقهمندی، پس چرا بر من سخت نمیگیری و با من با محبت رفتار نمیکنی؟
کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانهبدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی
هوش مصنوعی: کسی که در کارخانه قند به اندازه مشخصی شکر میخورد، نمیتواند از این لذت و خوشی واقعی بهرهمند شود.
بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمنکند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی
هوش مصنوعی: ای دوست، بخند و شاد باش مانند بهار، تا مبادا دشمن از شادی تو خوشحال شود و فکر کند که من از تو جدا شدهام.
چو رشک ماه و گل گشتی چو در دلها طمع کشتینباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی
هوش مصنوعی: وقتی که تو همچون ماه و گل زیبا میشوی و در دلها آرزو و طمع ایجاد میکنی، زیباییات به گونهای است که شایسته نیست به خاطر پیوندی از آن جدا شوی.
خوشا آن حالت مستی که با ما عهد میبستیمرا مستانه میگفتی که ما را خویش و فرزندی
هوش مصنوعی: خوشا آن لحظهای که تحت تأثیر عشق و شوق بودی و با من وعده دوستی میدادی. در آن زمان با شوق و حالتی شاداب به من میگفتی که ما به هم بسیار نزدیک و مانند خانواده هستیم.
پیاپی باده میدادی به صد لطف و به صد شادیکه گیر این جام بیخویشی که باخویشی و هشمندی
هوش مصنوعی: پیوسته شراب به من میدادی با هزاران مهربانی و شادی، اما من هنوز در این جام، بیخودم و در پی خودم و خردمندی.
سلام علیک ای خواجه بهانه چیست این ساعتنه دریایی و دریادل نه ساقی و خداوندی
هوش مصنوعی: سلام بر تو ای آقا، بگو این ساعت چه چیزی را باعث شده که در اینجا باشی؟ نه خبری از دریا و دل دریا، نه نشانی از ساقی و خداوندی.
نه یاقوتی نه مرجانی نه آرام دل و جانینه بستان و گلستانی نه کان شکر و قندی
هوش مصنوعی: هیچ چیز باارزشی وجود ندارد؛ نه سنگهای گرانبها، نه آرامشی برای دل و جان، نه باغ و گلستانی و نه حتی معدنهای شیرین و قندی.
خمش باشم بدان شرطی که بدهی می خموشانهمن از گولی دهم پندت نه ز آنک قابل پندی
هوش مصنوعی: من لحظهای ساکت و خاموش میشوم، به شرطی که تو هم چیزی بگویی. من از بیزبان بودن تو نصیحتی نمیکنم، زیرا تو قابلیت دریافت پند را نداری.