غزل شمارهٔ ۲۵۶۰
هوش مصنوعی: غزل به طور کلی از اشتیاق و longing شاعر برای وصال معشوق سخن میگوید. شاعر به معشوق خود مینالد که چرا به سوی او نمیآید و به تنهایی و دوری از او اشاره میکند. او احساس عطش و بیقراری دارد و از نبودن عشق معشوق ابراز ناامیدی میکند. شاعر به تصویرسازیهای مختلفی از عشق، زیبایی و هجران میپردازد و از معشوق میخواهد که به او توجه کند و به نزدش بیاید.
همچنین در این شعر، شاعر از تضادهایی چون سنگ و آهن، نور و تاریکی، و حیات و مرگ بهره میبرد تا شدت احساساتش را نشان دهد و در نهایت با اشاره به عشق شمس تبریزی، به جستجوی معنویتش در زندگی پرداخته و از معشوق میخواهد که به او نزدیک شود.
الا ای جان قدس آخر به سوی من نمیآییهماره جان به تن آید تو سوی تن نمیآیی
هوش مصنوعی: ای جان پاک و مقدس! چرا همیشه به سمت من نمیآیی؟ جانم هر لحظه به بدن میآید، ولی تو هیچ وقت به سوی بدن نمیечی.
بدم دامن کشان تا تو ز من دامن کشیدستیز اشک خون همیریزم در این دامن نمیآیی
هوش مصنوعی: من در حالتی هستم که از غم و اندوه به شدت گریه میکنم و دامنم پر از اشکهای من است. هرگز نمیآیی و من به جانب تو میآیم؛ اما تو از من دوری میکنی.
زهی بیآبی جانم چو نیسانت نمیباردزهی خرمن که سوی این سیه خرمن نمیآیی
هوش مصنوعی: ای کاش که جانم مانند نیسانی باشد که باران نمیبارد. افسوس که این خرمن پر محصول به این خرمن سیاه تو نمیآید.
چو دورم زان نظر کردن نظاره عالمی گشتمنظاره من بیا گر تو نظر کردن نمیآیی
هوش مصنوعی: وقتی از آن نگاه دورم، نگریستن به دنیا برایم ممکن نمیشود. ای کاش تو هم بیایی و به من نگاه کنی، چون اگر تو نیایی، من نمیتوانم به درستی ببینم.
الا ای دل پری خوانی نگویی آن پری را توچرا خوابم ببردی گر به سحر و فن نمیآیی
هوش مصنوعی: ای دل، تو که به زیبایی پری شباهت داری، چرا من را خواب میکنی؟ اگر نمیتوانی در سحر و جادو ظاهر شوی، پس چرا این کار را میکنی؟
الا ای طوق وصل او که در گردن همیزیبیچو قمری ناله میدارم که در گردن نمیآیی
هوش مصنوعی: ای طوق وصال او، که در گردن زیبایی میدرخشی، من مانند قمری ناله میکنم که چرا نمیتوانی به گردنم آبی.
دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشقایا آهن ربا آخر سوی آهن نمیآیی
هوش مصنوعی: دل تو همچون سنگ است و من همانند آهن، در عشق پایدار هستم. ای آهنربا، چرا به سوی آهن نمیآیی؟
ز ما و من برست آن کس که تو رویی بدو آریچرا تو سوی این هجران صد چون من نمیآیی
هوش مصنوعی: آن کس که خود را از ما و من جدا کند، در واقع به تو روی میآورد. پس چرا تو به این جدایی و دوری از من که این همه دلتنگی دارم نمیروی؟
فزایش از کجا باشد بهارا چون نمیباریسکونت از کجا آخر سوی مسکن نمیآیی
هوش مصنوعی: چگونه میتوان سرزندگی و شکوفایی داشت، وقتی بارانی نمیبارد؟ و از کجا میشود آرامش پیدا کرد، وقتی که تو به خانهام نمیآیی؟
الا ای نور غایب بین در این دیده نمیتابیالا ای ناطقه کلی بدین الکن نمیآیی
هوش مصنوعی: ای روشنی پنهانی که در این چشم نمیتابی، ای گویندهی کلی که به این زبان ناتوان نمیآیی.
چو ارزن خرد گشتستم ز بهر مرغ مژده آورالا ای مرغ مژده آور بدین ارزن نمیآیی
هوش مصنوعی: وقتی که من به اندازه دانه ارزن کوچک شدم، به خاطر مرغ خوشخبری که میخواهم، به او میگویم: ای مرغ خوش خبر، چرا به سراغ این دانه ارزن نمیآیی؟
همه جانها شده لرزان در این مکمن گه هجرانبرای امن این جانها در این مکمن نمیآیی
هوش مصنوعی: همه موجودات در این مکان از عشق و جدایی به لرزه درآمدهاند. برای آرامش و امنیت این روحها، چرا در این مکان حضور نداری؟
زبان چون سوسن تازه به مدحت ای خوش آوازهالا گلزار ربانی بدین سوسن نمیآیی
هوش مصنوعی: زبان مثل گل سوسن تازهای است که به ستایش تو میپردازد، ای خوشصدا! اما در این باغ بهشتی، تو نمیآیی.
الا ای باده شادان به عشق اندر چو استاداندرونت خنب سرمستی چرا از دن نمیآیی
هوش مصنوعی: ای بادهی خوش، تو که مانند استادان در عشق سرمست هستی، چرا از دنیای بیرون نمیآیی و به من نمیرسری؟
معاش خانه جانم اگر نه از قرص خورشید استچرا ای خانه بیخورشید تو روشن نمیآیی
هوش مصنوعی: اگر زندگی و روزیام از نور خورشید تأمین نمیشود، چرا این خانهی بدون نور باز هم روشنایی ندارد؟
اگر نه طالب اویی به خانه خانه خورشیدچرا چون شکل شب دزدان به هر روزن نمیآیی
هوش مصنوعی: اگر به دنبال او نیستی، پس چرا به خانهی خورشید، که نور و روشنایی است، نمیروی؟ چرا مانند شب دزدان که در تاریکی پنهان میشوند، در هر روزنه (باز کردن در و پنجره) نمیتوانی خود را نشان دهی؟
چو صحرای جمال او برای جان بود مأمنچرا در خوف میباشی چرامأمن نمیآیی
هوش مصنوعی: چنانکه زیبایی او مانند بیابانی برای روح است، مؤمن چرا باید در ترس و نگرانی باشد؟ چرا مؤمن قدم به این زیبایی نمیگذارد؟
تو بشکن جوز این تن را بکوب این مغز را درهمچرا اندر چراغ عشق چون روغن نمیآیی
هوش مصنوعی: تو این جسم و ظاهر را بشکن و مغز و اندیشهات را در هم بزن. چرا در روشنی عشق مانند روغن نمیدرخشی؟
تو آب و روغنی کردی به نورت ره کجا باشدمبر تو آب بیروغن که بیدشمن نمیآیی
هوش مصنوعی: تو با نورت همه چیز را روشن کردی و میخواهی به کجا بروی؟ بدون تو، مثل آب بیروغن میشوم و بدون دشمن تو نمیتوانی بیایی.
چه نقد پاک میدانی تو خود را وین نمیبینیکه اندر دست خود ماندی و در مخزن نمیآیی
هوش مصنوعی: تو چقدر خود را ارزشمند میدانی، اما متوجه نیستی که در دستان خودت گیر کردی و نمیتوانی به گنجینهای که در درونت هست، دست پیدا کنی.
ز عشق شمس تبریزی چو موسی گفتهام ارنیز سوی طور تبریزی چرا چون لن نمیآیی
هوش مصنوعی: از عشق شمس تبریزی، مانند موسی که از خدا درخواست کرد تا او را ببیند، من هم میگویم که مرا ببینی. اما چرا تو از طرف تبریز نمیآمدی مثل لحظهای که موسی انتظار به دیدار خدا داشت؟