غزل شمارهٔ ۲۷۱۲
هوش مصنوعی: این شعر دعوتی است به حضور معشوق و ابراز عشق و ارادت به او. شاعر از معشوق میخواهد که بیاید و خود را نشان دهد. او معشوق را به عنوان منبع نور و حیات توصیف میکند و به جاودانگی و بقای او اشاره میکند. در ادامه، شاعر از جذابیت و تأثیرات عمیق معشوق بر روی خود سخن میگوید و همچنین از عشق و شیداییاش که باعث تغییر و تحول در جهان میشود، یاد میکند. در پایان، از معشوق میخواهد که خود را به عنوان خداوند بشناسد و به او قداست ببخشد.
بیا جانا که امروز آن ماییکجایی تو کجایی تو کجایی
هوش مصنوعی: بیا دوست من، چون امروز روز ماست. تو کجایی؟ کجایی؟
به فر سایهات چون آفتابیمهمایی تو همایی تو همایی
هوش مصنوعی: ما مانند آفتاب به سایهات وابستهایم و همیشه در کنار تو خواهیم بود.
جهان فانی نماند ز آنک او رابقایی تو بقایی تو بقایی
هوش مصنوعی: دنیا زودگذر است و همیشه در حال تغییر است، زیرا هیچ چیز در آن پایدار نخواهد ماند. تنها چیزی که دوام و بقایی دارد، وجود تو است.
چه چنگ اندر تو زد عالم که او رانوایی تو نوایی تو نوایی
هوش مصنوعی: عالم به تو چه نواهایی زده است که تو خود صدایی خاص و منحصر به فرد داری.
چو عاشق بیکله گردد تو او راقبایی تو قبایی تو قبایی
هوش مصنوعی: وقتی عاشق بیسر و پا میشود، تو به او جامهای بده که مناسب او باشد.
خمش کردم ولی بهر خدا راخدایی کن خدایی کن خدایی
هوش مصنوعی: من سکوت کردم، اما برای خداوند، تو خودت را خدای حقیقی به نمایش بگذار.