غزل شمارهٔ ۲۷۱۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق عشق و جدایی است. شاعر به معشوق خود اشاره میکند و از درد و رنجی که از دوری او میچشد سخن میگوید. او میپرسد که بدون وصال معشوق، چه ارزشی دارد و از زاریها و زخمها ناشی از جدایی میگوید. شاعر همچنین به تأثیر وصال و هجران بر روح و جان خود میپردازد و از عاقبت این وضعیت ابراز ناامیدی میکند. در نهایت، او از تحولی که شاید به زودی رخ دهد، سخن میگوید و به امید وصال در آینده اشاره میکند. این احساسات نمایانگر عواطف عمیق انسانی و پیچیدگیهای عاشقانه است.
تو جانا بیوصالش در چه کاریبه دست خویش بیوصلش چه داری
هوش مصنوعی: ای جانا، وقتی که به وصال محبوب نمیتوانی دست پیدا کنی، پس در چه کاری به دنبال او میگردی و با دست خود چه چیزی از او میخواهی؟
همه لافت که زاریها کنم منبه نزد او نیرزد خاک زاری
هوش مصنوعی: همه تلاشهایم برای گریه و زاری در پیش او ارزش ندارد و حتی به چشم او نمیآید.
اگر سنگت ببیند بر تو گریدکه از وصل چه کس گشتی تو عاری
هوش مصنوعی: اگر سنگ تو را ببیند، برایت اشک میریزد که تو از وصالی که داشتهای، دیگر خالی ماندهای.
به وصلش مر سما را فخر بودیبه هجرش خاک را اکنون تو عاری
هوش مصنوعی: به خاطر وصل و نزدیکیاش، کسانی که در خوشی و شادی زندگی میکنند، به خود میبالیدند، اما اکنون که از او دوری میکنی، حتی زمین و خاک هم چیزی از تو ندارد.
چنان مغرور و سرکش گشته بودیزمان وصل یعنی یار غاری
هوش مصنوعی: در زمان وصال و دیدار محبوب، به گونهای مغرور و سرکش شده بودی که انگار از خود بیخود شدهای.
از آن میها ز وصلش مست بودینک آمد مر تو را دور خماری
هوش مصنوعی: از آن میهایی که از محبت او به دست آمده بودی مست و شاداب بودی؛ چرا که حالا دیگر خبری از حال و هوای خماری و دوری از او نیست.
ولیکن مرغ دولت مژده آوردکز آن اقبال میآید بهاری
هوش مصنوعی: اما پرنده خوشبختی خبر آورد که از آن خوششانسی، بهار در راه است.
ز لطف و حلم او بودهست آن وصلنبود از عقل و فرهنگ و عیاری
هوش مصنوعی: این وصل و پیوند ناشی از محبت و بردباری اوست و نه بر اساس عقل، فرهنگ یا تدبیر.
به پیر هندوی بگذشت لطفشچو ماهی گشت پیر از خوش عذاری
هوش مصنوعی: لطف او همچون ماهی بود که بر پیر هندوی درخشید و زیبایی و جوانی او را تحت تاثیر قرار داد.
چنینها دیدهای از لطف و حسنشتو جانا کز پی او بیقراری
هوش مصنوعی: ای جانا، تو از زیبایی و لطف او چنین چیزهایی دیدهای که به خاطر او بیقرار و بیتاب شدهای.
چه سودم دارد ار صد ملک دارمکه تو که جان آنی در فراری
هوش مصنوعی: داشتن صد ملک و ثروت چه فایدهای دارد وقتی تو که روح و جان منی در حال فراری هستی؟
خداوندی ز تو دور است ای دلکه بیاو یاوه گشته و بیمهاری
هوش مصنوعی: ای دل، بدان که خداوند از تو دور است و بیاو، زندگی بیمعنا و بیهدفی شده است.
هزاران زخم دارد از تو ای هجرکه این دم بر سر گنجش تو ماری
هوش مصنوعی: هزاران زخم از دوری تو دارم، ای جدایی، چنان که این لحظه بر سر گنجشکی، ماری در کمین است.
ایا روز فراقم همچو قیریایا روز وصالم همچو قاری
هوش مصنوعی: آیا روز جداییام همانند ظلمتی سوزان خواهد بود، یا روز دیدارم همانند نغمهای دلانگیز خواهد شد؟
تو بودی در وصالش در قماریکنون تو با خیالش در قماری
هوش مصنوعی: تو در عشقش دچار بازی و تلاش بودی، حالا با یادش در چنین بازیای قرار گرفتهای.
به هجر فخر ما شمس الحق و دینایا صبرا نکردی هیچ یاری
هوش مصنوعی: در غم دوری فخر ما که نور حق و دین است، ای صبر، آیا هیچ کمکی نکردی؟
مگر صبری که رست از خاک تبریزخورم یابم دمی زو بردباری
هوش مصنوعی: آیا ممکن است من لحظهای از صبر و شکیبایی که از خاک تبریز بلند شده است، به دست بیاورم؟
ببینا این فراق من فراقیببینا بخت لنگم راهواری
هوش مصنوعی: این جدایی من را ببین، که چه اندازه دردناک است. بخت من نامساعد است و جادهای برای رهایی وجود ندارد.