تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۲۴

آه از عشق جمال حوره‌ایکو گرفت از عاشقانش دوره‌ای
زندگیِ نوبه‌نو از کشتنشصحتی تازه شد از رنجوره‌ای
گر گهر داری ببین حال مرادر تک دریا ز دریا دوره‌ای
گفتم: ای عقلم کجایی؟ عقل گفت:«چون شدم مِی، چون کنم انگوره‌ای؟!»
جان بسوز و سرمه کن خاکسترشتا نمانَد در دو عالم کوره‌ای
تا کند جان‌های بی‌جان در سماعگرد آن شهد ازل زنبوره‌ای
تا کند آن شمس تبریزی به حقجمله ویران‌هات را معموره‌ای