تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۱۸

نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟!
چه سوگند خوردی؟! چه دل سخت کردیکه گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها، بار دیگر نظر کن به چاکرچنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدمچو می در تن بنده هرسو دویدی
تو باز سپیدی، که بر من نشستیربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست ازان دمکه در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم ترا راست گفتمکه جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحمستکه صد جا به فریاد جانم رسیدی