تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۹۲

لا یغرنک سد هوس عن راییکم قصور هدمت من عوج الارآء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلتاننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیستنه که در سایه و در دولت این مولایی؟!
بیم ازان می‌کندت، تا برود بیم از تویار ازان می‌گزدت، تا همه شکرخایی
شمس تبریز شمعیست که غایب گرددشب چو شد روز چرا منتظر فردایی؟!