بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او
این داستان درباره شاه و حاکمی است که روزی بههمراه نزدیکان و به قصد شکار سوار بر اسب شده و بیرون میرود که ناگاه کنیزک زیبایی را در خیابان اصلی شهر میبیند و در یک نگاه به کنیزک دل میبازد؛ کنیزک را خریداری کرده و از وصالش بهرهمند میشود اما کنیزک پس از مدتی بیمار و ضعیف گشته و شاه مزبور که صددل عاشق کنیزک است با دیدن رنج و بیماری کنیزک بسیار آشفته و غمگین میشود و پزشکان بسیاری را برای درمان کنیزک فرامیخواند اما با وجود تلاش طبیبان روز بهروز بیماری و ضعف او بدتر میشود، طوریکه تمام داروها بیاثر میماند. شاعر در اینجا با دیدن ناتوانی طبیبان به غرور آدمی اشاره میکند که گاهی باعث میشود خدا و آفریدگار خود را فراموش کرده و فقط به اسباب و دانش ناچیز خود تکیه کند، چنانکه طبیبان از درمان آن کنیزک ناتوان شدند.
بشنوید ای دوستان این داستانخود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن
ای یاران و دوستان این حکایت را بشنوید که خود در حقیقت، عین حال و روز ماست.
بود شاهی در زمانی پیش ازینملک دنیا بودش و هم ملکِ دین
شاهی در گذشته بود که ثروت و مقام داشت و هم آدم دینداری بود.
اتّفاقا شاه روزی شد سواربا خواص خویش از بهر شکار
روزی شاه سوار بر اسب و بههمراه نزدیکان خود برای شکار رفت.
یک کنیزک دید شه بر شاهراهشد غلام آن کنیزک پادشاه
بر راه اصلی کنیزکی را دید و شاه کشتهمرده آن کنیزک شد.
مرغ جانش در قفس چون میطپیدداد مال و آن کنیزک را خرید
از عشق آن کنیزک، جانش همچون پرندهای در قفس بیتاب شد پس مال داد و آن کنیزک را خرید.
چون خرید او را و برخوردار شدآن کنیزک از قضا بیمار شد
وقتی که کنیزک را خرید و از وصالش بهرهمند شد، از قضا آن کنیزک بیمار گشت.
آن یکی خر داشت، پالانش نبودیافت پالان گرگ خر را در ربود
یکی خر داشت پالان نداشت، پالان یافت خر را گرگ خورد.
کوزه بودش آب مینامد بدستآب را چون یافت خود کوزه شکست
کوزه داشت آب نمییافت، وقتی آب یافت کوزه شکست.
شه طبیبان جمع کرد از چپّ و راستگفت جان هر دو در دست شماست
شاه (سراسیمه شد) و از چپ و راست طبیب برای درمان آن کنیزک آورد و به آنها گفت جان من و کنیزک در دست شماست.
جان من سَهلست جان جانم اوستدردمند و خستهام درمانم اوست
جان من را فراموش کنید جان جان من اوست او را نجات دهید، بیمار و خسته هستم و درمان من اوست.
هر که درمان کرد مَر جان مرابرد گنج و دُرّ و مَرجانِ مرا
هر کسی از شما جان مرا درمان کند گنجهای پرارزش مرا میگیرد.
جمله گفتندش که جانبازی کنیمفهم گِرد آریم و انبازی کنیم
طبیبان همگی گفتند که فداکاری و نهایت تلاش را انجام میدهیم و با هم مشورت و همکاری میکنیم.
هر یکی از ما مسیح عالِمیستهر الم را در کفِ ما مرهمیست
هر کدام از ما پزشکان، بهتنهایی همچون مسیح شفابخش دنیایی است و درمان هر دردی در کف دست ماست.
«گر خدا خواهد» نگفتند از بطرپس خدا بنمودشان عجز بشر
از روی غرور «اگر خدا خواهد» نگفتند پس خدا ناتوانی بشر را به آنها نشان داد.
ترک استثنا مُرادم قَسوتیستنه همین گفتن که عارِض حالتیست
منظورم از نگفتن «اگر خدا خواهد» یک حالت غرور است که در آدمی هست وگرنه گفتن زبانی، چیزی ظاهری و عارضی است. (استثنا یعنی انشاالله، اگر خدا خواهد)
ای بسا ناورده اِستثنا به گُفتجان او با جانِ استثناست جفت
چه بسا انسانها که استثنا و «اگر خدا خواهد» را بر زبان نمیآورند اما جانشان همیشه و در همهحال جفت و همراه استثنا و انشالله است.
هرچه کردند از علاج و از دواگشت رنج افزون و حاجت ناروا
هرچه از درمان و دوا کردند سودی نداشت و بیماری بدتر شد و خواست آنها بیجواب.
آن کنیزک از مرض چون موی شدچشم شه از اشکِ خون چون جوی شد
آن کنیزک از بیماری همچون تار مو ضعیف و لاغر گشت، و شاه از غم خون گریه میکرد.
از قضا سرکنگبین صَفرا فزودروغن بادام خشکی مینمود
از قضا و بخت، سکنجبین که باید صفرا را درمان کند آن را بدتر و زیادتر میکرد و روغن بادام که باید خشکی را کم کند آنرا بدتر میکرد.
از هلیله قبض شد، اطلاق رفتآب آتش را مدد شد همچو نَفت
هلیله بیخاصیت شد و آب، آتش و تب را زیاد میکرد به مانند نفت. (هلیله میوهای است تلخ که در طب بهعنوان قابض مصرف دارد)