بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد
این بخش درباره این موضوع است که کشتن آن زرگر بهامر خدا و خواست خدا بود و شاه، ظلمی مرتکب نشد. همچنانکه خضر در کشتن آن جوان، و در شکستن کشتی از هوا و هوس پیروی نکرد، آن نیز الهام و امر خدا بود که صدها حکمت و نیکی در آن بود اما در ظاهر، ظلم بهنظر میرسید. شاه آن زرگر را برای شهوت و هوس و خودپرستی نکشت بلکه امر خدا بود و آن شاه (یا حکیم) از خاصان و اولیا خدا بود. شاعر همچنین سختیها و ریاضتها را که آدمیان میبینند وسیلهای همچون آتش برای جداکردن ناخالصی از زر و نقره بیان میکند.
کُشتن آن مرد بَر دست حکیمنه پی اومید بود و نه ز بیم
کشتن آن مرد به دست حکیم نه به خاطر مزد گرفتن از شاه بود نه برای ترس از او.
او نکُشتش از برای طبع شاهتا نیامد امر و الهامِ اِله
او را بهخاطر رضایت شاه نکشت، دستور و الهام خدا بود.
آن پسر را کِش خضر بُبرید حلقسِرِّ آن را در نیابد عام خَلق
آن پسری که خضر کشت مردم و عوام، راز آن را نمیفهمند.
آنک از حق یابد او وَحی و جوابهرچه فرماید بود عین صواب
هرکس که از خدا وحی و پاسخ دریابد هرکاری کند، درست است.
آنک جان بخشد اگر بکشد رواستنایبَست و دستِ او دستِ خداست
کسی که جان میبخشد رواست که بکُشد؛ نایب است و دست او دست خداست.
همچو اسماعیل پیشش سَر بنهشاد و خندان پیش تیغش جان بده
همچون اسماعیل، با شوق و شادی در مقابل او سر به فرمان تسلیم بده؛ با شادی و رضایت، جانت را به او بسپار.
تا بماند جانت خندان تا ابدهمچو جانِ پاکِ احمد با احد
تا جان تو تا ابد، خوشبخت و شاد شود همچون جان پاک احمد با خدای یکتا.
عاشقان آنگه شراب جان کشندکه به دست خویش خوبانشان کُشند
عاشقان زمانی شراب جان را مینوشند که خوبان، آنها را بهدست خویش میکشند.
شاه آن خون از پی شهوت نکردتو رها کن بدگمانی و نبرد
شاه آن کشتن را برای شهوتپرستی نکرد؛ تو بدگمانی و مؤاخذه را کنار بگذار.
تو گمان بُردی که کرد آلودگیدر صَفا غِش کی هِلد پالودگی
تو فکر کردی که او گناه کرد! در پاکی و صفا اگر غش و آلودگی بیاید، کی پاکی میماند؟
بهر آنست این ریاضت وین جَفاتا بر آرد کوره از نقره جُفا
این سختیها و ریاضتها برای آن است که تا آتش سختی و ریاضت، ناخالصی را از نقره باارزش دور کند.
بهر آنست امتحانِ نیک و بَدتا بجوشد بر سر آرد زر زَبَد
امتحان و آزمون خوب و بد برای آن است که زر مذاب، ناخالصی و آشغال را از خود دور کند.
گر نبودی کارش الهامِ اِلهاو سگی بودی دراننده نه شاه
اگر کار او به امر و الهام خدا نبود، او سگی دراننده بود نه شاه.
پاک بود از شهوت و حرص و هوانیک کرد او لیک نیکِ بَدنما
از شهوت و حرص و هوس پاک بود، کارش درست و نیک بود اما بهنظر بد میرسید.
گر خَضِر در بحر کشتی را شکستصد درستی در شکست خضر هست
اگر خضر در دریا، کشتی را شکست؛ صد درستی و حکمت در آن شکستن بود.
وَهم موسی با همه نور و هنرشد از آن محجوبْ تو بی پر مپر
وهم موسی با همه نور و هنر از آن محجوب و خاص شد تو بیبال و پر پرواز مکن.
آن گُل سُرخست تو خونش مخوانمستِ عقلست او تو مجنونش مخوان
آن گلی سرخ و زیباست، تو بهچشم خون بهآن منگر؛ او مست عقل و دانایی است؛ او را دیوانه و بیعقل مخوان.
گر بدی خون مسلمان کامِ اوکافرم گر بُردَمی من نام او
اگر خون مسلمانی را میریخت؛ کافرم اگر اسم او را بر زبان میآوردم.
میبلرزد عرش از مدح شَقیبدگمان گردد ز مدحش مُتَّقی
از مدح و ثنای ستمکار و شقی، عرش و آسمان میلرزد؛ و آدم پاک و باتقوا از آن مدح و تمجید ناروا، بدگمان میشود.
شاه بود و شاهِ بس آگاه بودخاص بود و خاصهٔ الله بود
او شاه و سرور بود و شاهی دانا بود؛ خاص و خاصه الله بود.
آن کسی را کش چنین شاهی کُشدسوی بخت و بهترین جاهی کَشد
کسی که چنین شاهی، او را بکشد، سوی خوشبختی و بالاترین مقام میبرد.
گر ندیدی سود او در قهرِ اوکی شدی آن لطف مُطلق قهرجو
اگر نیکی و خوشبختیِ او را در مجازات و کشتن او نمیدید، آن لطف و رحمت مطلق و خالص کی قهّار میشد؟
بچّه میلرزد از آن نیشِ حَجاممادر مشفق در آن دم شادکام
کودک از زخم نیش حجام و پزشک میترسد اما مادر مهربان او، شادکام و خرسند است.
نیم جان بستاند و صد جان دهدآنچ در وهمت نیاید آن دهد
نیمجانی میگیرد اما صد جان میدهد، آنچه که در تصور تو نمیگنجد به تو میبخشد.
تو قیاس از خویش میگیری ولیکدور دور افتادهای بنگر تو نیک
تو اینچیزها را از دید خود میسنجی اما تصور تو بسیار دور از حقیقت است پس خوب بنگر (و داستان بقال و طوطی را بشنو)