بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
حکایت یک بقال و طوطی اوست که روزی بقال برای تنبیه طوطی یک ضربه به سرش میکوبد و پرهای سر طوطی ریخته و مرغزبانی را فراموش میکند تا اینکه روزی طوطی، یک قلندر سرتراشیده را که در حال عبور است، میبیند و خود را با او مقایسهکرده و بهسخنگفتن درمیآید و باعث خنده مردم میشود. شاعر پس از این حکایت، مثالهایی ذکر میکند که آدمی نباید کار انبیا و اولیا را بهکار خود تشبیه کرده و از روی نادانی خود را همانند آنان تصور کند.
بود بقّالی و وی را طوطییخوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بقالی بود که طوطی خوشرنگ و خوشصحبتی داشت.
بر دکان بودی نگهبان دکاننکته گفتی با همه سوداگَران
هم نگهبانی دکان را میداد و هم با مشتریان و تاجران گپ و گفت میکرد
در خطاب آدمی ناطق بُدیدر نوای طوطیان حاذق بُدی
هم مانند انسان صحبت میکرد و مسلط بر بیان بود و هم مانند طوطیان، آواز خوشی داشت
خواجه روزی سوی خانه رفته بودبر دکان طوطی نگهبانی نمود
یکی از روزها که خواجه به خانه رفته بود طوطی (طبق معمول) نگهبان دکان بود.
گربهای برجست ناگه بر دکانبهر موشی طوطیک از بیم جان
ناگهان گربهای برای گرفتن موشی به داخل دکان جهید و طوطی از ترس
جَست از سوی دکان سویی گریختشیشههای روغنِ گُل را بریخت
از یکطرف دکان، به سرعت به سمت دیگر گریخت و شیشههای روغن گل را به زمین انداخت و شکست.
از سوی خانه بیامد خواجهاشبر دکان بنشست فارغ خواجهوَش
خواجه از خانه بازگشت و بیخبر از همه جا در دکان نشست
دید پُر روغن دکان و جامه چرببر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب
دید که دکان پر از روغن شده و پرهای طوطی هم چرب است. (بهتصور اینکه شکستن شیشه تقصیر طوطی است) ضربهای بر سر طوطی زد که پرهای سر طوطی ریخت
روزکی چندی سخن کوتاه کردمردِ بقّال از ندامت آه کرد
چند روز لال شد و حرف نمیزد؛ و مرد بقال از پشیمانی آه و ناله میکرد.
ریش بر میکَند و میگفت ای دریغکافتابِ نعمتم شد زیر میغ
از شدت غصه ریش خود را میکند و میگفت: ای افسوس که بدبخت شدم.
دستِ من بشکسته بودی آن زمانکه زدم من بر سَرِ آن خوش زبان
کاش آنلحظه که میخواستم بر سر طوطی بکوبم، دستم شکستهبود.
هدیهها میداد هر درویش راتا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
نذر و هدیه به نیازمندان میداد تا طوطی دوباره سخن بگوید.
بعد سه روز و سه شب حیران و زاربر دکان بنشسته بُد نومیدوار
پس از سه روز و شب که حیران و غمگین بود، بر در دکان، ناامید نشسته بود.
مینمود آن مرغ را هر گون نهفتتا که باشد اندرآید او بگُفت
هر فنی میزد تا طوطی به سخن بیاید.
جولقیّی سَر برهنه میگذشتبا سر بیمو چو پُشت طاس و طشت
یک قلندر بیکلاه و دستار داشت از آنجا عبور میکرد با سری بیمو همچون پشت تاس و تشت. (تراشیدن سر و استفاده نکردن از دستار و کلاه جزو رسوم برخی قلندران بوده است. سربرهنه یعنی بیکلاه و دستار)
آمد اندر گفت طوطی آن زمانبانگ بر درویش زد چون عاقلان
طوطی همچون یک عاقل به سخن آمد و بهآن درویش گفت:
کز چه ای کَل با کَلان آمیختی؟تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از چه کچل شدی؟ مگر تو هم از شیشه، روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق راکو چو خود پنداشت صاحبدلق را
از مقایسه او مردم خندیدند؛ زیرا آن قلندر را همچون خود پنداشت.
کارِ پاکان را قیاس از خود مگیرگرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
کار پاکان و راستان را با کارهای خود مقایسه مکن، اگرچه شیر (بیشه) و شیر (خوراکی) هر دو در نوشتن، شبیه همند.
جمله عالَم زین سبب گمراه شدکم کسی ز ابدالِ حقّ آگاه شد
تمام مردم از این سبب گمراه شدند؛ بهندرت افرادی از حال پاکان و ابدال حق آگاهگشت.
هَمسری با انبیا برداشتنداولیا را همچو خود پنداشتند
هامالی و همسری با انبیا و اولیا حق کردند و آنها را نظیر خود میپنداشتند.
گفته اینک ما بشر ایشان بشرما و ایشان بستهٔ خوابیم و خَور
با خود میگفتند: ما بشر هستیم و ایشان نیز بشر هستند و ما و ایشان وابسته به خواب و خوراک هستیم.
این ندانستند ایشان از عَمیهست فرقی درمیان بیمُنتَهی
اما از کوری و نادانی نمیدیدند و نمیدانستند که تفاوتی بینهایت بین آنهاست.
هر دو گون زنبور خوردند از محللیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
دو جور زنبور از یکجا میخورند اما یکی زهر میسازد و دیگری عسل.
هر دو گون آهو گیا خوردند و آبزین یکی سرگین شد و زان مُشکِ ناب
دو جور آهو از یک آب و گیاه میخورند اما یکی سرگین میسازد و دیگری مشک خوشعطر و ناب.
هر دو نی خوردند از یک آبْخَوراین یکی خالی و آن پر از شکر
دو جور نی در یک جا میرویند اما یکی خالی است و دیگری پرشکر.
صد هزاران این چنین اَشباه بینفرقشان هفتاد ساله راه بین
صدهزاران اینچنین شباهتها را بیاب که هفتاد ساله راه از هم دورند و با هم فرق دارند.
این خورد گردد پلیدی زو جداآن خورد گردد همه نور خدا
یکی میخورد و پلیدی میسازد و دیگری میخورد و همه نور خدا از او میتابد.
این خورد زاید همه بُخل و حسدوآن خورد زاید همه نور احد
یکی میخورد و همه بُخل و حسد میزاید و دیگری میخورد و همه نور پروردگار یکتا میزاید.
این زمینِ پاک و آن شورهست و بداین فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دَد
این یکی زمین پاک و حاصلخیز است و دیگری زمین شورهزار و بیحاصل. این یکی فرشتهای پاک و معصوم است و دیگری دیوی پلید و نادان.
هر دو صورت گر به هم ماند رواستآب تلخ و آب شیرین را صفاست
اگر هردو شبیه هم هستند، رواست زیرا آب تلخ و آب شیرین هر دو زلال هستند.
جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاباو شناسد آبِ خوش از شورهآب
جز آدم صاحبذوق که میتواند آب شیرین و آب شور را از هم تشخیص دهد.
سحر را با مُعجزه کرده قیاسهر دو را بر مَکر پندارد اساس
(آدم نادان) سحر و معجزه را با هم مقایسه میکند و هر دو را حیله و مکر مینامد.
ساحرانِ موسی از استیزه رابرگرفته چون عصای او عصا
ساحران و جادوگران از روی خصومت همچون موسی، عصا بهدست گرفتند.
زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرفزین عمل تا آن عمل راهی شگرف
بین این دو عصا، تفاوت عمیقی وجود دارد؛ از این عمل تا آن عمل، راهی طولانی وجود دارد.
لعنةُ الله این عمل را در قفارحمةُ الله آن عمل را در وفا
این عمل، لعنت خدا را در پی دارد و آن عمل، یار رحمت خداست.
کافران اندر مِری بوزینه طبعآفتی آمد درون سینه طبع
کافران از روی انکار بوزینهطبعند؛ آفتی شد درون سینه، طبع. مری به معنای جدال هست.
هرچه مردم میکند بوزینه همآن کند کز مرد بیند دم بدم
هرچه آدمی میکند؛ بوزینه هم پیدر پی تقلید میکند.
او گمان بُرده که من کردم، چو اوفرق را کی داند آن استیزهرو
او فکر میکند که من هم همان کارهای او را کردم. آن گستاخ، تفاوت را نمیفهمد.
این کند از امر و او بهرِ ستیزبر سَرِ استیزهرویان خاک ریز
این از «امر» انجام میدهد و آن برای گستاخی و همسری و همالی میکند. خاک بر سر استیزهرویان و بیادبان بریز.
آن منافق با موافق در نمازاز پی استیزه آید نه نیاز
آن منافق با یک مؤمن بهنماز میایستد اما نهبرای عبادت و نیاز بلکه برای استیزه و رقابت.
در نماز و روزه و حجّ و زکاتبا منافق مؤمنان در بُرد و مات
در نماز و روزه و حج و زکات، مؤمنان با منافقان در کشمکش هستند.
مؤمنان را برد باشد عاقبتبر منافق مات اندر آخرت
سرانجام پیروزی از آن مؤمنان پاکسیرت است و منافقان ریاکار شکست میخورند.
گرچه هر دو بر سَرِ یک بازیاندهر دو با هم مروزی و رازیاند
اگرچه هر دو (مثل بازی شطرنج) یک بازی را انجام میدهند و هردو رازی و مروزی هستند. (رازی: اهل ری. مروزی: اهل مرو)
هر یکی سوی مقام خود رودهر یکی بر وفق نام خود رود
هر یکی به مقام شایسته خود میرود و هریکی مطابق با نام خود به جایگاه خود میرود.
مؤمنش خوانند جانش خوش شودور منافق تیز و پر آتش شود
وقتی که او را مؤمن مینامند حالش خوش میشود و وقتیکه او را منافق مینامند خشمگین میشود. (یعنی ایمان و دینشان برای مردم است نه خدا زیرا مؤمن واقعی بهحرف مردم بیتوجه است)
نام او محبوب از ذات وی استنام این مبغوض از آفات وی است
نام «مؤمن» از ذات او، محبوب گشتهاست و نام «منافق» از آفات او، مبغوض گشتهاست. (مبغوض: دشمنشده)
میم و واو و میم و نون تشریف نیستلفظ مؤمن جُز پی تعریف نیست
میم و واو و میم و نون، شرف و اعتباری ندارد لفظ مؤمن برای شرح و تعریف است.
گر منافق خوانیش این نامِ دونهمچو کژدم میخلد در اندرون
اگر او را منافق و ریاکار بخوانی همچون کژدم آماده نیش زدن میشود.
گرنه این نام اشتقاق دوزخ استپس چرا در وی مَذاق دوزخ است
اگر نام «منافق» از جنس دوزخ نیست پس چرا (در او لطف و مهر وجود ندارد و) سرشار از خشم و تلخی است؟
زشتی آن نامِ بَد از حرف نیستتلخی آن آبِ بحر از ظرف نیست
تلخی آن کلمه بد از حرف نیست؛ تلخی آب دریا از ظرف و کوزه نیست (بلکه از منشا آن است)
حرفْ ظرف آمد درو معنی چو آببحرِ معنی عِندَهُ اُمُّ الکِتاب
اسم و حرف همچون ظرف است و معنی در آنظرف، همچون آب است. بهعبارتدیگر «بحر معنی عنده ام الکتاب»
بحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهاندر میانشان بَرزَخُ لا یَبغیان
دریای تلخ و دریای شیرین در جهان هستند و در میانشان برزخی وجود دارد که درهم آمیخته نمیشوند.
وانگه این هر دو ز یک اصلی روانبر گذر زین هر دو رو تا اصلِ آن
و آنگاه این هردو از سرچشمهای روان گشتهاند، از این هردو بگذر و تا سرچمشه آن برو.
زرّ قلب و زرّ نیکو در عیاربی محک هرگز ندانی ز اعتبار
طلای تقلبی و طلای واقعی فقط در محک از هم تشخیص داده میشوند.
هر که را در جان خدا بنهد مِحَکهر یقین را باز داند او ز شَک
هرکسی که خدا در جان او، محک بنهد، هر یقین و شک را از هم تشخیص میدهد.
در دهان زنده خاشاکی جهدآنگه آرامد که بیرونش نهد
اگر خاشاکی در دهان آدم زنده بیفتد تا زمانیکه آنرا بیرون ننهد، آرام نمیگیرد.
در هزاران لقمه یک خاشاکِ خُردچون در آمد حِسّ زنده پی ببُرد
در هزاران لقمه اگر یک خاشاک ریز باشد حس سالم و زنده پیمیبرد.
حِسّ دنیا نردبان این جهانحِسّ دینی نردبان آسمان
حسهای دنیایی نردبان کارهای دنیایی هستند و حس دینی، نردبان آسمان است.
صحّت این حس بجویید از طبیبصحّت آن حس بجویید از حبیب
سلامت حسهای دنیایی را از پزشک بخواهید و سلامت حس دین را از یار.
صحّت این حس ز معموریّ تنصحّت آن حس ز تخریبِ بدن
سلامت حسهای دنیایی از آبادکردن تن حاصلمیشود و سلامت حس دینی از ویرانکردن آن.
راهِ جان مر جسم را ویران کندبعد از آن ویرانی آبادان کند
راه جان و دین، جسم و تن را ویران میکند و پس از آن ویرانی، آبادان میکند.
کرد ویران خانه بهر گنج زروز همان گنجش کند معمورتر
خانه را برای رسیدن به گنج و دفینه ویران کرد؛ و سپس از همان گنج، از اول بهتر و آبادتر میسازد.
آب را ببرید و جو را پاک کردبعد از آن در جو روان کرد آبِ خورد
آب را بند آورد و جو را تمیز و پاک کرد و پس از آن در جو، آب تمیز و آشامیدنی روان کرد.
پوست را بشکافت و پیکان را کشیدپوستِ تازه بعد از آنش بر دمید
زخم و پوست را شکافت و تیر را بیرون آورد پس از آن، پوست تازه دمید و ترمیم شد.
قلعه ویران کرد و از کافر ستدبعد از آن بر ساختش صد برج و سَد
قلعه دشمن را خراب کرد و از کافر گرفت پس از آن بر همان قلعه صد برج و سد ساخت.
کارِ بیچون را که کیفیّت نهداینک گفتم این ضرورت میدهد
کار بیچون را که کیفیت و چگونگی مینهد؛ اینکه گفتم این ضرورت میدهد.
گَه چنین بنماید و گَه ضِدّ اینجز که حیرانی نباشد کار دین
گاهی اینچنین مینماید و گاهی ضد و برعکس این؛ کار دین جز حیرانی نیست.
نه چنان حیران که پشتش سوی اوستبل چنان حیران و غرق و مَستِ دوست
نه چنان حیران و سرگردان که به سویی دیگر میرود بلکه حیران و شیدا که در دوست غرق است و مست اوست.
آن یکی را روی او شد سوی دوستوان یکی را روی او خود روی اوست
آنیکی را روی او شد روی دوست و بهسوی دوست رفت؛ و آنیکی روی او، خود روی دوست گشت.
روی هر یک مینگر میدار پاسبوکْ گردی تو ز خدمت روشناس
روی هرکدام را بنگر و محترم بدار؛ تا شاید از خدمت، روشناس شوی.
چون بسی ابلیسِ آدمروی هستپس به هر دستی نشاید داد دست
چون بسیار ابلیسان هستند که شبیه آدمی هستند؛ پس شایسته نیست که به هرکس دست (خدمت و وفا) بدهی.
زانک صیّاد آورد بانگ صفیرتا فریبد مرغ را آن مرغگیر
زیرا شکارچی نیز صدایی شبیه پرنده درمیآورد، تا پرنده را فریب دهد.
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویشاز هوا آید بیابد دام و نیش
آن پرنده صدای همجنس خود را میشنود (و فریب میخورد و) از هوا فرود میآید و دچار دام و زخم میگردد.
حرفِ درویشان بدزدد مَردِ دونتا بخواند بر سلیمی زان فسون
آدم فرومایه، حرف و کلام درویشان و پاکان را میدزدد تا بر یک آدم سلیم و سادهدل برای افسون و فریب بخواند (و او را شکار کند)
کارِ مَردان روشنی و گرمیَستکارِ دونان حیله و بیشرمیَست
کار مردان و جوانمردان و پاکان، روشنی و گرمیاست؛ کار فرومایگان، فریب و بیشرمی است.
شیر پشمین از برای کَد کنندبومُسَیلِم را لقب احمد کنند
بهقصد فریب، «شیر تقلبی و پشمین» میسازند، و بومسیلمی را لقب احمد میدهند. (بومسیلم کافری بود که دعوی نبوت کرد)
بومُسَیلِم را لقب کذّاب ماندمر محمد را اولُو الاَلباب ماند
بومسیلم ملقب به کذاب شد؛ محمد ملقب به اولوالالباب گشت.
آن شراب حق خِتامش مُشکِ نابباده را ختمش بود گَند و عذاب
آن شراب حق به مشک ناب ختممیشود و باده به گند و عذاب منتهی میشود.