بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را
هوش مصنوعی: این متن بیانگر تفکر عمیق درباره عشق، بیداری و حسد است. شاعر با اشاره به لیلی و مجنون به روابط انسانی و تاثیر عشق در روح و روان افراد میپردازد. او میگوید که هر کس بیدار است، در حقیقت در خواب عمیقتری قرار دارد. بیداری واقعی به دوری از خیالات و نگرانیها است که انسان را در بند میکند.
شاعر به ضررهای حسد اشاره میکند و میگوید که هر فردی که درگیر حسد شود، مانند صیادی است که به دنباله سایهها میدود و عمرش هدر میرود. در نهایت، او به پاکی دل و دوری از حسد دعوت میکند و بر این نکته تأکید میکند که اگر انسانها از حسد و خیالات دوری کنند، میتوانند به نور و حقیقت دست یابند.
گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟
خلیفه به لیلی گفت: «تو همان دختری هستی که مجنون بهخاطر تو دیوانه شده؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی!گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی
تو که از دیگر زیبارویان بهتر نیستی!»
لیلی پاسخ داد: «ساکت باش؛ چون تو مجنون نیستی، زیبایی مرا نمیبینی.»
هر که بیدارست او در خوابترهست بیداریش از خوابش بتر
هرکس گمان میکند بیدار است، در حقیقت خوابتر است؛
و این بیداریِ ظاهری از خواب واقعی هم بدتر است.
چون بحق بیدار نبود جانِ ماهست بیداری چو در بندان ما
چون جان ما به حقیقت بیدار نیست،
این بیداریِ دنیایی مثل زندانیبودن است.
جان همه روز از لگدکوب خیالوز زیان و سود وز خوفِ زوال
جانِ انسان تمام روز زیر لگد خیالها، سود و زیانها و ترس از نابودی است.
نی صفا میماندش نی لطف و فَرنی به سوی آسمان راهِ سفر
نه صفایی برایش میماند، نه لطافت و شکوهی،
و نه راهی برای سفر به سوی آسمان (حقیقت).
خفته آن باشد که او از هر خیالدارد اومید و کند با او مَقال
خوابزده کسی است که به هر خیال و وهمی دل میبندد و با آن گفتوگو میکند.
دیو را چون حور بیند او به خوابپس ز شهوت ریزد او با دیو آب
چنین انسانی در خوابِ غفلت، دیو را حور میبیند
و از شهوت، با دیو همآغوش میشود.
چونک تخم نسل را در شوره ریختاو به خویش آمد خیال از وی گریخت
یعنی وقتی بذرِ نسل و حقیقتِ انسانیت را در زمینِ شور و نامناسب کاشت (کار نادرست یا انتخاب غلط کرد)، ناگهان به خود آمد و بیدار شد؛ و آن خیالها و توهماتی که در ذهن داشت از او دور شدند.
یعنی حقیقت را فهمید و فریب و خیال از بین رفت.
ضعفِ سر بیند از آن و تن پلیدآه از آن نقش پدید ناپدید
در نتیجهٔ آن کار، سستیِ عقل و اندیشه و آلودگیِ وجود خود را دید.
آه میکشد از آن تصویر و حالتی که لحظهای ظاهر شد و سپس ناپدید گشت — یعنی حقیقتی را دید اما نتوانست آن را نگه دارد و دوباره از دست رفت.
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاشمیدود بر خاک پرّان مرغوش
پرندهای در آسمان پرواز میکند و سایهٔ آن روی زمین حرکت میکند.
آن سایه هم روی خاک مانند خودِ پرنده در حال دویدن و حرکت دیده میشود.
ابلهی صیّاد آن سایه شودمیدود چندانکه بیمایه شود
آدم نادانی شکارچیِ آن سایه میشود؛
دنبال سایه میدود و آنقدر تلاش میکند تا کاملاً خسته و بیحاصل میشود، چون سایه را هرگز نمیتوان گرفت.
بیخبر کان عکسِ آن مرغ هواستبیخبر که اصل آن سایه کجاست
آن انسان نادان نمیداند که این فقط سایه و بازتابِ پرندهای است که در آسمان پرواز میکند.
نمیفهمد اصل و حقیقتِ این سایه در جای دیگری (بالا، در آسمان) قرار دارد.
تیر اندازد به سوی سایه اوترکشش خالی شود از جست و جو
او پیوسته تیرهایش را به سوی سایه پرتاب میکند؛
آنقدر تلاش بیهوده میکند تا تمام تیرهای ترکش او تمام میشود، بیآنکه چیزی به دست آورد.
ترکش عُمرش تهی شد عمر رفتاز دویدن در شکارِ سایه تَفت
یعنی ترکشِ عمرِ او خالی شد؛ عمرش تمام شد،
زیرا همهٔ زندگی خود را در دویدن و تلاش برای شکارِ سایه گذراند.
«تَفت» یعنی خسته و فرسوده شد.
سایهٔ یزدان چو باشد دایهاشوا رهاند از خیال و سایهاش
اگر انسان تحت پرورش و حمایتِ «سایهٔ خدا» قرار گیرد (یعنی هدایت الهی یا انسانِ کامل راهنمای او باشد)،
او را از خیالها، توهمها و سایههای فریبنده رها میکند.
سایهٔ یزدان بود بندهیْ خدامرده او زین عالم و زندهیْ خدا
بندهٔ واقعیِ خدا همان «سایهٔ خدا» بر زمین است؛
او نسبت به این دنیای مادی و خواستههای نفسانی مرده است،
اما به زندگی الهی و معنوی زنده است.
دامن او گیر زوتر بیگمانتا رهی در دامن آخر زمان
بیدرنگ و با یقین، دامنِ آن بندهٔ خدا (انسانِ الهی و راهنما) را بگیر؛
تا در فتنهها و سختیهای آخرالزمان نجات پیدا کنی.
«کَيۡفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ» نقشِ اولیاستکو دلیل نورِ خورشیدِ خداست
آیهٔ «چگونه خدا سایه را گسترانید» اشارهای است به اولیای الهی؛
زیرا آنان مانند سایهای هستند که وجودشان نشانه و دلیلِ نورِ خورشیدِ خداوند است.
اندرین وادی مرو بی این دلیل«لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» گو چون خلیل
در این راه (راه حقیقت و شناخت الهی) بدون راهنما و دلیل قدم نگذار؛
و مانند خلیلالله بگو: «من غروبکنندگان را دوست ندارم.»
رو ز سایه آفتابی را بیابدامنِ شه شمس تبریزی بتاب
از سایه عبور کن و خودِ آفتابِ حقیقت را پیدا کن؛
و به دامنِ شاهِ معنوی، شمس تبریزی، پناه ببر و روی آور.
ره ندانی جانب این سور و عُرساز ضیاء الحق حسام الدّین بپرس
اگر راه را نمیشناسی و از مسیرِ شور و شادمانیهای دنیوی سردرگم هستی،
از «ضیاءالحق حسامالدین» بپرس و هدایت بگیر. «ضیاء الحق حسام الدّین» نمادِ استاد و راهنمای الهی است
ور حسد گیرد ترا در رَه گلودر حسد ابلیس را باشد غُلو
اگر در مسیر زندگی حسادت به سراغت آمد (دچار حسادت شدی)، بدان که در این حسادت ابلیس دست بالا را دارد (غلو = به نهایت قدرت دور انداختن تیر را).
کو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسد
کسی که از حسد ننگ نمیبرد،
با خوشبختی و سعادت واقعی خود نیز در جنگ و دشمنی است، به سبب همان حسد.
عَقبهای زین صعبتر در راه نیستای خُنک آنکِش حسد همراه نیست
هیچ مانع یا سختی در مسیر معنوی، دشوارتر از حسد نیست؛
خوشا به حال کسی که در راهش حسد همراه او نیست.
این جسد خانهیْ حسد آمد بداناز حسد آلوده باشد خاندان
این بدن مادی انسان، خانهٔ حسد است؛
و از همین حسد، تمام خانواده و نسل انسان نیز آلوده و متاثر میشوند.
گر جسد خانهیْ حسد باشد ولیکآن جسد را پاک کرد الله نیک
اگر بدن و نفس انسان محل حسد و زشتی باشد،
اما خداوند آن را پاک و طاهر میکند.
«طَهِّرَا بَيْتِي» بیانِ پاکی استگنجِ نورست ار طلسمش خاکی است
آیهٔ «خانهام را پاک کنید» (طهّروا بیوتکم) نشاندهندهٔ پاکی و طهارت است؛
اگرچه ظاهر خانه خاکی و مادی است، اما درون آن گنجِ نور و حقیقت نهفته است.
چون کُنی بر بیحسد مکر و حسدزان حسد دل را سیاهیها رسد
اگر انسان بیحسد، یعنی پاک و ساده، مورد نیرنگ و حسد دیگران قرار گیرد،
آن حسد و بدخواهی، دل او را سیاه و تیره میکند.
خاک شو مردانِ حق را زیر پاخاک بر سر کن حسد را همچو ما
خاک پای مردان راستین باید شد و حسادت را مانند ما زیر خاک پا له کرد.