بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود
هوش مصنوعی: این متن شعر عینی و تمثیلی از مولاناست که در آن به مسائلی مانند طبیعت آتش، معنویت، قدرت حق و واقعیات زندگی اشاره میکند. شاعر ابتدا به آتش میگوید که چرا نمیسوزی و خاصیت خود را نمایش نمیدهی. سپس ارتباط بین آتش، طبع انسانی و قدرت الهی را بررسی میکند.
در ادامه، مولانا به اهمیت "سبب" و "نتیجه" در زندگی اشاره میکند، و یادآوری میکند که هر چیزی در این جهان به یک علت نیاز دارد و ما باید از نگاه عمیقتر به این علل بپردازیم.
این شعر با استعارات و سمبلها به خواننده میگوید که برای درک بهتر زندگی و خداوند، باید از سطحینگری فراتر برویم و به عمق وجود و حقیقت بپردازیم. در نهایت، مولانا با ذکر نمونههایی از دین و تاریخ، به زیباییهای حقایق معنوی و ارتباط آنها با جهان طبیعی اشاره میکند و از خوانندگان میخواهد که در مسیر شناخت حق گام بردارند.
رو به آتش کرد شه «کِای تُندخوآن جهانسوز طبیعیخوت کو؟
شاه رو به آتش کرد و گفت: ای تندخو! آن خوی طبیعی جانسوزت چه شد؟
چون نمیسوزی چه شد خاصیّتت؟یا ز بختِ ما دگر شد نیّتت؟
چرا نمی سوزانی؟ پس خاصیت سوزانندگی تو چه شد؟ یا از بخت بد ما خوی تو عوض شده است؟
مینبخشایی تو بر آتشپرست؛آنک نپرستد ترا، او چون بِرست؟
تو بر آتش پرست رحم نمی کنی، چرا آنکه ترا نمی پرستد از دست تو نجات یافت؟
هرگز ای آتش تو صابر نیستیچون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟
ای آتش تو صبر نداری، چرا نمی سوزانی؟ آیا قدرت خود را از دست داده ای؟
چشمبندست این عجب، یا هوشبند؟چون نسوزاند چنین شعلهٔ بلند؟
عجبا این تردستی است یا هوش بندی است، چرا این آتش فروزان نمی سوزاند؟
جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟یا خلافِ طبع تو از بخت ماست؟»
آیا کسی ترا جادو کرده است یا طلسمی درکار است، و یا عوض شدن طبیعت تو از بخت بد ماست؟
گفت آتش من همانم ای شَمناندر آ تا تو ببینی تابِ من
آتش گفت: که ای آتش پرست! من همان آتشم، تو درآ، تا سوز مرا ببینی
طبع من دیگر نگشت و عنصرمتیغ حقّم هم به دستوری بَرم
طبیعت و عنصر من عوض نشده است، من شمشیر خدایم، به اجازه می بُرم.
بر دَرِ خرگَه سگانِ ترکمانچاپلوسی کرده پیش میهمان
سگان ترکمن بر در چادر، پیش مهمان چابلوسی میکنند
ور بخرگه بگذرد بیگانهروحمله بیند از سگان شیرانه او
اما اگر بیگانه یی بخواهد از کنار چادر بگذرد، میبیند که سگان شیرانه به او حمله میکنند
من ز سگ کم نیستم در بندگیکَم ز تُرکی نیست حق در زندگی
من در بندگی از سگ کمتر نیستم و حق در نظم دادن به امور، از ترکی کمتر نیست.
آتش طبعت اگر غمگین کندسوزش از امر ملیکِ دین کند
اگر آتش درون تو ترا غمگین میکند، این سوزش به فرمان مالک دین است.
آتش طبعت اگر شادی دهداندرو شادی ملیکِ دین نهد
اگر طبع تو به تو شادی می بخشد، سلطان دین آن شادی را در آن نهفته است.
چونک غم بینی تو استغفار کنغم بامر خالق آمد کار کن
اگر غم دیدی طلب مغفرت کن، زیرا که غم به فرمان آفریدگار کار میکند.
چون بخواهد عین غم شادی شودعین بندِ پای آزادی شود
اگر خدا بخواهد عین غم به شادی بدل شود، بند پای، خود به خود به آزادی تبدیل یابد.
باد و خاک و آب و آتش بندهاندبا من و تو مرده با حق زندهاند
باد و خاک و آب و آتش همه بنده اند، در برابر من و تو مرده اند، ولی در محضر حق زنده اند.
پیش حق آتش همیشه در قیامهمچو عاشق روز و شب پیچان مدام
آتش در برابر خداوند همیشه بر پای است، چون عاشق شب و روز در پیچ و تاب است.
سنگ بر آهن زنی بیرون جهدهم به امر حق قدم بیرون نهد
اگر چخماق بر آهن زنی آتش بیرون میجهد، آن به فرمان حق جرقه میزند.
آهن و سنگِ هوا بر هم مزنکین دو میزایند همچون مرد و زن
آهن ستم را بر سنگ هوا مزن که این دو چون مقاربت زن و مرد موجب زادن میگردد.
سنگ و آهن خود سبب آمد ولیکتو به بالاتر نگر ای مَرد نیک
اگر چه سنگ و آهن ذاتا سبب جستن آتش اند، ولی ای نیکمرد تو بالاتر را نگاه کن.
کین سبب را آن سبب آورد پیشبیسبب کی شد سبب هرگز ز خویش
زیرا که این سبب را آن سبب ایجاد کرده است، کی بی سبب می تواند به خودی خود سبب شود!
و آن سببها کانبیا را رهبرندآن سببها زین سببها برترند
آن سبب هایی که رهبر اولیاست، بالاتر از این سبب هاست.
این سبب را آن سبب عامل کندباز گاهی بی بر و عاطل کند
این سبب را آن سبب مؤثر میگرداند، و گاهی هم از کار می اندازد و عاطل می سازد.
این سبب را محرم آمد عقلهاو آن سببها راست محرم انبیا
عقل با این سبب محرم است، محرم این سبب ها انبیا هستند.
این سبب چه بود بتازی گو رسناندرین چَه این رسن آمد به فَن
سبب چیست؟ این سبب را به عربی میتوان رَسَن گفت، برای این چاه ابزاری ضروری است.
گردِش چَرخه رسن را علّتستچَرخه گردان را ندیدن زَلّتست
البته گردش چرخ، سبب بالا آمدن رسن است، ندیدن چرخه گردان نشانه لغزش و کوری است.
این رسنهای سببها در جهانهان و هان زین چرخِ سرگردان مدان
هشیار باش تا گردش این رسن ها را که سبب است از گردش افلاک ندانی
تا نمانی صِفر و سرگردان چو چرختا نسوزی تو ز بیمغزی چو مَرخ
تا چون فلک دست خالی و سرگردان نباشی و از بی مغزی چون چوب آتش زنه نسوزی.
باد آتش میشود از امر حقهر دو سرمست آمدند از خمرِ حق
باد به امر حق آتش را میخورد، آن هر دو از آتش حق سرمست شده اند.
آبِ حلم و آتش خشم ای پسرهم ز حق بینی چو بگشایی بصر
ای پسر! اگر دیده بصیرت بگشایی، میبینی که آب حلم و آتش خشم هر دو از خداست
گر نبودی واقف از حق جانِ بادفرق کی کردی میانِ قومِ عاد
اگر جان باد از حق خبر نداشت، چگونه می توانست قوم عاد را از دیگران بازشناسد
هود گِردِ مؤمنان خطّی کشیدنرم میشد باد کانجا میرسید
هود گرد مومنان خطی کشید، باد که بدانجا می رسید نرم میشد، و آرامتر میوزید.
هر که بیرون بود زان خط جمله راپاره پاره میگُسست اندر هوا
هرکس که بیرون آن خط بود، باد پاره پاره اش میکرد
همچنین شیبان راعی میکشیدگِرد بر گِردِ رمه خطّی پدید
شیبان راعی هم گرداگرد رمه خود (چون هود) خطی می کشید.
چون به جُمعه میشد او وقت نمازتا نیارد گرگ آنجا تُرکتاز
چون روز جمعه به نماز میرفت، این کار را میکرد تا گرگ به رمه اش حمله نکند
هیچ گرگی در نرفتی اندر آنگوسفندی هم نگشتی زان نشان
هیچ گرگی درون آن خط وارد نمیشد و هیچ گوسفندی هم از آن پا بیرون نمیگذاشت
بادِ حرص گرگ و حرص گوسفنددایرهٔ مرد خدا را بود بند
آن خطی که مرد خدا کشیده بود، هم باد حرص گرگ را خوابانده بود و حرص گوسفندان را
همچنین بادِ اجل با عارفاننرم و خوش همچون نسیم یوسفان
باد اجل و مرگ نیز برای عارفان، چون بادی که از گلستان میوزد، نرم و لطیف است.
آتش ابراهیم را دندان نزدچون گُزیدهٔ حق بُوَد چونش گَزَد
آتش بر ابراهیم آسیبی نرساند، زیرا او برگزیده حق بود، چگونه میتوانست او را بگزد؟
ز آتش شهوت نسوزد اهل دینباقیان را بُرده تا قعر زمین
اهل دین از آتش شهوت نسوزند، آن آتش بقیه مردم را تا اعماق زمین فرو میبرد
موج دریا چون به اَمر حق بتاختاهل موسی را ز قَبْطی واشناخت
موج دریا که به فرمان حق به تلاطم درآمد، پیروان موسی را از قبطیان جدا کرد
خاکْ قارون را چو فرمان در رسیدبا زر و تختش به قعرِ خود کشید
چون فرمان خدا رسید، خاک قارون را با جواهرات و تختش به کام خود فرو کشید
آب و گِل چون از دمِ عیسی چریدبال و پر بگشاد، مرغی شد پَرید
آب و گل چون از دم عیسی اثر یافت، بال و پر گشود و به صورت پرنده یی به پرواز درآمد.
هست تسبیحت بخارِ آب و گِلمرغ جنّت شد ز نفخِ صِدق دل
سبحان الله گفتن تو، بخاری از آب و گل بود که از نفخه صدق دل به شکل مرغ بهشتی درآمد.
کوهِ طور از نور موسی شد به رقصصوفی کامل شد و رَست او ز نقص
کوه طور از نور موسی به رقص در آمد، به صوفی کاملی بدل شد و از نقصان رها گشت.
چه عجب گر کوه صوفی شد عزیزجسم موسی از کلوخی بود نیز
اگر کوه به صوفی کاملی بدل شد، عجب نیست، زیرا که جسم موسی هم از کلوخ پاره ای بود