بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
در این متن وقتی طوطی از بازرگان میشنود که بر آن پرنده چه گذشته است میلرزد و بر زمین میافتد و بازرگان از غم از دست دادن طوطی، کلاه را بر زمین زده و بسیار گریه و بیتابی میکند. در دوری و غم از دست دادن طوطی به روزهای خوش گذشته که از همصحبتی خود با آن طوطی یگانه و دانای اسرار داشته یاد میکند و از اینکه زبان خود و حرفهای نسنجیدهاش آن طوطی را از او گرفته از دست زبان و گفتار خود شکایت میکند. اگر سلیمان مرغی همچون تو داشت کی به دیگر مرغان توجه میکرد؟ در ادامه شاعر از طوطییی که گویای اسرار است و در درون تو پنهان است میگوید که تو فقط تصویری از آن را بر این و آن دیدهای. و از عشقی که تمام عشقهای جهان در آن غرق شده میگوید که تنها ذرهای از آن را در این شعر بیان کرده است.
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کردپس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد
وقتی آن پرنده شنید که طوطی مزبور چه کرد، پس لرزید و اوفتاد و بیجان شد.
خواجه چون دیدش فتاده همچنینبر جهید و زد کله را بر زمین
خواجه وقتی حال او را اینچنین دید ناراحت شد و از فرط غم کلاهش را بر زمین کوبید.
چون بدین رنگ و بدین حالش بدیدخواجه بر جست و گریبان را درید
چون خواجه این وضعیت او را دید، غوغا به پا کرد و بسیار بیتابی کرد.
گفت ای طوطیِ خوبِ خوشحنیناین چه بودت؟ این چرا گشتی چنین؟
گفت: ای طوطی زیبای خوشآواز، تو را چه شد؟ چرا اینچنین شدی؟
ای دریغا مرغ خوشآواز منای دریغا همدم و همراز من
ای دریغ و افسوس، ای پرنده خوشسخن و خوشآواز من! ای دریغ و افسوس ای یار و مونس من!
ای دریغا مرغ خوشالحان منراحِ روح و روضه و ریحان من
ای دریغ و افسوس ای پرنده خوشنغمه من، شادی روح من، بهشت من، گل و سبزه من!
گر سلیمان را چنین مرغی بدیکی خود او مشغول آن مرغان شدی؟
اگر سلیمان پرندهای زیبا همچون تو داشت، کی مشغول آن پرندگان میشد و به آنها توجه میکرد؟
ای دریغا مرغ کهارزان یافتمزود روی از روی او بر تافتم
ای افسوس و ای دریغ، پرندهای را که آسان بهدست آوردم، زود از دست دادم.
ای زبان تو بس زیانی مر مراچون تویی گویا، چه گویم من تو را؟
ای زبان، تو بسیار به من زیان رساندهای. وقتی که تو گویا هستی من به تو چه بگویم؟
ای زبان هم آتش و هم خرمنیچند این آتش درین خرمن زنی
ای زبان، تو هم آتش زیانبار و هم خرمن سودمند هستی، تا کی میخواهی در این خرمن، آتش بزنی؟
در نهان جان از تو افغان میکندگرچه هر چه گوییش آن میکند
در پنهان و درون، جان از دست تو نالان است اگرچه هرچه تو گویی او به تو گوش میکند و آنرا انجام میدهد.
ای زبان هم گنج بیپایان تویای زبان هم رنج بیدرمان توی
ای زبان، تو هم گنجی بیپایان هستی و نیز دردی بیدرمان.
هم صفیر و خدعهٔ مرغان تویهم انیس وحشت هجران توی
هم آواز نیرنگ و دام پرندگان هستی و هم مونس تنهایی. ( صفیر و خدعه مرغ: آوازی است که شکارچیان برای بهدام انداختن برخی پرندگان بکار میبرند)
چند امانم میدهی ای بی امان؟ای تو زه کرده به کین من کمان
ای بیرحم تا کی به من ستم میکنی؟ مصرع دوم: تا کی با من دشمنی میورزی؟ ای کسی که قصد جان مرا کردهای.
نک بپرانیدهای مرغ مرادر چراگاه ستم کم کن چرا
حالا که مرغ و پرنده مرا از من گرفتهای، ستم را پایان ده و کمتر در چراگاه ستمکاری بمان.
یا جواب من بگو، یا داد دهیا مرا ز اسباب شادی یاد ده
یا جواب مرا بده یا داد و حق مرا بده، و یا دل مرا شاد کن.
ای دریغا نور ظلمتسوز منای دریغا صبح روز افروز من
ای دریغ و افسوس ای نور درخشان و از بین برنده تاریکی من، ای دریغ و افسوس ای بامداد روشن و امید من.
ای دریغا مرغ خوشپرواز منز انتها پریده تا آغاز من
ای دریغ و افسوس ای پرنده خوشپرواز من، ای کسی که از اول تا پایان من را پرواز کردی.
عاشق رنج است نادان تا ابدخیز لا اقسم بخوان تا فی کبد
«لا اقسم» و کبد هردو اشاره است به سورهٔ بلد
از کبد فارغ بدم با روی تووز زَبَد صافی بدم در جوی تو
زَبَد به معنی کف روی سیل و کف و ناخالصی روی طلا و نقرهٔ مذاب است. در اینجا اشاره است به آیه ۱۷ سورهٔ رعد.
این دریغاها خیال دیدن استوز وجود نقد خود ببریدن است
این افسوس و دریغ گفتنها خیال دیدار است و از وجود خود، فارغ شدن.
غیرت حق بود و با حق چاره نیستکو دلی کز عشق حق صدپاره نیست؟
(این بلا) از غیرت حق بود بود و با خواست حق چارهای نیست، کجاست دلی که از عشق حق صدپاره نباشد؟
غیرت آن باشد که او غیر همهستآنکه افزون از بیان و دمدمهست
غیرت آن است که چیزی استثنایی و غیرقابل مقایسه با همه است، آنکه بیش از وصف و شرح است.
ای دریغا اشک من دریا بدیتا نثار دلبر زیبا بدی
ای کاش و دریغا که اشک من همچون دریا میبود تا آنرا نثار دلبر زیبای خود کنم.
طوطی من مرغ زیرکسار منترجمان فکرت و اسرار من
ای طوطی من، ای پرنده زیرک و دانای من، ای کسی که سؤالاتم را پاسخ دادی و اسرار بر من گشودی.
هرچه روزی داد و ناداد آیدماو ز اول گفته تا یاد آیدم
هرچه که روزی از بد و خوب و از داد و ناداد بر یاد من است و نیز از اولین گفته را به من آموخت.
طوطیی کآید ز وحی آواز اوپیش از آغازِ وجود، آغاز او
طوطییی که سخن او از وحی و غیب آید و وجود او پیش از آغاز وجود است.
اندرون تست آن طوطی نهانعکس او را دیده تو بر این و آن
آن طوطی در درون تو نهان است و تو عکسی از آن را بر این و آن دیدهای.
میبَرد شادیت را، تو شاد ازومیپذیری ظلم را چون داد ازو
شادی را از تو میگیرد، از او شاد هستی. و ظلم را چون داد و با خرسندی از او میپذیری.
ای که جان را بهر تن میسوختیسوختی جان را و تن افروختی
ای کسی که جان را فدای تن کردهای و جان را در رنج تن انداختهای؛ جان را در رنج افکندی و تن را در آتش.
سوختم من، سوخته خواهد کسیتا ز من آتش زند اندر خسی
سوختم من، کسی مرا سوخته میخواهد تا از آتش من در خاشاکی آتشزند.
سوخته چون قابل آتش بودسوخته بستان که آتشکش بود
وقتی که سوخته قابل آتش است سوخته بستان که آتشکش بود.
ای دریغا ای دریغا ای دریغکانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
ای افسوس و صد دریغ که آنچنان ماه زیبایی در زیر ابر پنهان شد.
چون زنم دم کآتش دل تیز شدشیر هجر آشفته و خونریز شد
چطور سخن بگویم وقتی که آتش دل تیز و شعلهور شده است؟ و شیر فراق، دیوانه و خونریز گشته است.
آنکه او هشیارْ خود تندست و مستچون بوَد؟ چون او قدح گیرد به دست
آنکه در حال هوشیاری، مست و تند است، آنگاه که مست باده شود چگونه است؟!
شیرمستی کز صفت بیرون بوَداز بسیط مرغزار افزون بود
شیرمستی که از وصف و صفت بیرون باشد و بیوصف باشد از مجموع تمام مرغزار و بیشه افزونتر است.
قافیه اندیشم و دلدار منگویدم مندیش جز دیدار من
من در بند جور کردن قافیهها هستم و دلدار من گوید جز به دیدار من میندیش و دربند چیز دیگری مباش.
خوش نشین ای قافیهاندیش منقافیهٔ دولت توی در پیش من
خوش باش ای قافیهاندیش من و ای سازنده شعر من، قافیه بخت و فیروزی و سعادت برای من تو هستی.
حرف چهبْوَد تا تو اندیشی از آن؟حرف چهبْوَد؟ خار دیوار رَزان
خار دیوار رزان: خارهایی که بر روی دیوار و پرچین باغ انگور میگذارند. (رَز یعنی درخت انگور و رزان جمع آن است)
حرف و صوت و گفت را بر هم زنمتا که بی این هر سه با تو دم زنم
حرف و نغمه و کلام را بر هم میزنم و ویران میکنم تا با تو بی این سه صحبت کنم.
آن دمی کز آدمش کردم نهانبا تو گویم ای تو اسرار جهان
آن حرفهایی که از آدم نهان کردم، آنها را با تو میگویم ای عزیز همچون اسرار جهان.
آن دمی را که نگفتم با خلیلو آن غمی را که نداند جبرئیل
آن حرفی را که با خلیل نگفتم و آن غم و دردی را که جبرییل نمیداند.
آن دمی کز وی مسیحا دم نزدحق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
آن دم و نفَسی که مسیحا از آن نگفت و حق نیز از غیرت، بیما نگفت.
ما چه باشد در لغت اثبات و نفیمن نه اثباتم منم بیذات و نفی
«ما» در لغت چیست و یعنی چه؟ اثبات و نفی است. من اثبات نیستم من بیذات و نفی هستم.
من کسی در ناکسی در یافتمپس کسی در ناکسی در بافتم
من کسی را در ناکسی (هیچکسی) یافتهام پس کسی را در ناکسی دربافتم و معنا کردم.
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودندجمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
هر شاهی بنده و غلام خدمتکار خود است و هر آدمی مردهٔ مردهٔ خود است.
جمله شاهان پست پست خویش راجمله خلقان مست مست خویش را
همه شاهان و سران، برای پست پست خویش هستند و همه مردم، مست مست خود.
میشود صیاد مرغان را شکارتا کند ناگاه ایشان را شکار
صیاد خود را پنهان میکند و صدای مرغان را میسازد تا آنها را ناگهان شکار کند.
بیدلان را دلبران جسته بهجانجمله معشوقان شکار عاشقان
دلبران از جان و دل، جویا و خواهان عاشقان هستند، و همه معشوقان، صید عاشقان.
هر که عاشق دیدیاش معشوق دانکاو به نسبت هست هم این و هم آن
هرکه را دیدی که عاشق است بدان که خود معشوق است، که این و آن با هم نسبتی دارند.
تشنگان گر آب جویند از جهانآب جوید هم به عالم تشنگان
اگر تشنگان جویای آب هستند آب نیز در دنیا جویای تشنگان است.
چونک عاشق اوست تو خاموش باشاو چو گوشَت میکشد تو گوش باش
پس وقتی که او عاشق است تو خاموش باش و هرجایی تو را میکِشد، برو و پذیرا شو.
بند کن چون سیل سیلانی کندور نه رسوایی و ویرانی کند
بس کن و بیشتر مگو و سیل را بند کن وگرنه رسوایی و ویرانی کند.
من چه غم دارم که ویرانی بوَد؟زیر ویران گنج سلطانی بود
من از سیل و ویرانی چه غم دارم، وقتی که در زیر ویرانی گنج شاهی است؟
غرق حق خواهد که باشد غرقترهمچو موج بحر جان زیر و زبر
غرق حق دوستدارد بیشتر غرق شود همچون موج دریا جان زیر و زبر.
زیر دریا خوشتر آید یا زبرتیر او دلکشتر آید یا سپر
عمق دریا خوشتر است یا روی دریا؟ تیر او دلکشتر و دلپذیر تر است یا سپر او؟
پاره کردهٔ وسوسه باشی دلاگر طرب را باز دانی از بلا
تو زبون و کشته وسوسه و فریب هستی، اگر شادی را از بلا جدا کنی.
گر مرادت را مذاق شکرستبیمرادی نه مراد دلبرست؟
اگر خواهان شیرینی و شکر هستی، آیا بیمرادی خواست دلبر نیست؟
هر ستارهش خونبهای صد هلالخون عالم ریختن او را حلال
هر ستاره او ارزشمندتر از صد هلال ماه است و خون عالمیان ریختن بر او حلال.
ما بها و خونبها را یافتیمجانب جان باختن بشتافتیم
ما چیزهای پرارزش و نیز خونبها را یافتیم پس بهسوی جان باختن شتافتیم.
ای حیات عاشقان در مردگیدل نیابی جز که در دلبردگی
ای کسی که زندگی عاشقان تو، در مردگی است، و شاد نمیشوی جز در دل بردن.
من دلش جسته به صد ناز و دلالاو بهانه کرده با من از ملال
من با صد ناز و مهر، جویای شادی دل او هستم، او ملال را بهانه کرده و با من از ملال میگوید.
گفتم آخر غرق تست این عقل و جانگفت رو رو بر من این افسون مخوان
به او گفتم آخر این جان و عقل من غرق عشق توست، گفت برو این حرف و افسون را برای من مخوان.
من ندانم آنچ اندیشیدهایای دو دیده، دوست را چون دیدهای؟
مصرع دوم یعنی ای عزیز، دربارهٔ دوست چطور فکر کردهای و او را چه تصور کردهای؟ (ای دو دیده! یعنی ای عزیز، ای نور چشم)
ای گرانجان! خوار دیدستی ورازانکه بس ارزان خریدستی ورا
ورا: او را
هرکه او ارزان خرد، ارزان دهدگوهری طفلی به قرصی نان دهد
هرکسی چیزی را به آسانی بیابد قدر آنرا نمیداند و به آسانی و ارزان از دست میدهد، کودکی گوهری ارزشمند را به قرصی نان میدهد.
غرق عشقیام که غرقست اندرینعشقهای اولین و آخرین
در عشقی گرفتار شدهام که عشقهای عالم از اول تا آخر در آن غرق شدهاند.
مجملش گفتم، نکردم زان بیانورنه هم افهام سوزد هم زبان
بهطور خلاصه و کم از آن گفتم که اگر بیشتر بگویم هم افهام و ادراکات میسوزد و هم زبان.
من چو لب گویم، لبِ دریا بودمن چو لا گویم مراد الّا بود
(ذرهای از آن عشق را گفتم) وقتی که «لب» بگویم منظور لب دریا است و وقتی که «لا» بگویم منظور «الا» است.
من ز شیرینی نشستم رو تُرُشمن ز بسیاریِ گفتارم خَمُش
من از فراوانی شیرینی است که تلخرو نشستهام و از فراوانی حرفهایی که دارم و نگفتهام خاموش هستم.
تا که شیرینی ما از دو جهاندر حجاب رو ترش باشد نهان
هوش مصنوعی: تا زمانی که شیرینی و لذت واقعی ما از دو دنیا در پس پرده پنهان باشد و در ظاهر، چهرهای ترش و ناراحت به خود بگیرد.
تا که در هر گوش ناید این سخنیک همیگویم ز صد سرّ لدن
هوش مصنوعی: تا زمانی که این سخن در گوش هیچکس نرسد، من از یک منبع پنهان بارها آن را تکرار میکنم.