بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان
هوش مصنوعی: در این متن، گفتگویی میان یک نحوی و کشتیبان اتفاق میافتد. نحوی به کشتیبان میگوید که هیچگاه علم نحو را نیاموخته و این در حالی است که عمرش به هدر رفته است. کشتیبان با دلشکسته سعی دارد او را متوجه کند که دانش نظری هیچ فایدهای در برابر خطرات واقعی زندگی ندارد. او میگوید که اگر نحوی میخواهد در این گرداب نجات یابد، باید خود را محو کند و به علم عملی بپردازد. در نهایت، کشتیبان اشاره میکند که اگر زنده بمانی، تحصیلاتت بیفایده است و اگر بمیری، دریا به تو راه خواهد داد. او همچنین به بیان فضیلتهای دانش حقیقی و نسبت به خرافات میپردازد و از اعتبار علم و آگاهی واقعی تأکید میکند. این متن به نوعی انتقاد از دانشآموزان صرفاً نظری است که از واقعیتهای زندگی دور هستند.
آن یکی نحوی به کشتی در نشسترو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
یک دانشمند وارد کشتی شد و با خودپسندی و فخر فروشی رو به ناخدا کرد و گفت
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لاگفت نیم عمر تو شد در فنا
آیا چیزی از علم و قوائد نوشتاری میدانی؟ ناخدا گفت نه دانشمند گفت پس نصف عمر تو تباه شده است
دلشکسته گشت کشتیبان ز تابلیک آن دم کرد خامش از جواب
ناخدا از این حرف دانشمند ناراحت شد اما در آن لحظه جوابی به او نداد
باد کشتی را به گردابی فکندگفت کشتیبان بدان نحوی بلند
باد کشتی را به دام یک گرداب انداخت و کشتیبان را به تلاطم واداشت سپس کشتیبان با صدای بلند به نحوی گفت:
هیچ دانی آشنا کردن بگوگفت نی ای خوشجواب خوبرو
هیچ میدانی از نحوه شنا کردن ؟ نحوی پاسخ داد: نه ای خوش سخن
گفت کل عمرت ای نحوی فناستزانک کشتی غرق این گردابهاست
کشتیبان گفت تمام عمر تو فقط به هدر رفته است، زیرا این قایق همیشه در معرض غرق شدن است
محو میباید نه نحو اینجا بدانگر تو محوی بیخطر در آب ران
اینجا باید در مشیت الهی و اتفاقاتی که به خواست خدا رخ میدهد رها شوی و به دنبال قانون و قواعد نباشی. اگر که کاملا تسلیم شوی دیگر از غرق شدن نمیترسی
آب دریا مرده را بر سر نهدور بود زنده ز دریا کی رهد
در دریا فقط زمانی که مثل یک مرده تسلیم شوی و تلاشی برای نجات پیدا کردن نکنی دریا تورا رها میکند اما اگر دست و پا بزنی و فکرکنی که میتوانی برای نجات خودت کاری انجام دهی نمیتوانی از دریا رها شوی
چون بمردی تو ز اوصاف بشربحرِ اسرارت نهد بر فرق سر
وقتی که از قانون و قوائد انسان فانی رها شدی دریای اسرار به روی تو در باز میکند
ای که خلقان را تو خر میخواندهایاین زمان چون خر برین یخ ماندهای
تو که همیشه فکرمیکردی انسان های دیگر که از علوم تو سر در نمیآورند احمق هستند، حالا با تمام علم و دانشت در این شرایط نمیدانی که باید چه کنی
گر تو علامه زمانی در جهاننک فنای این جهان بین وین زمان
تو که فکرمیکردی در این جهان دانشمند و عالمی اینک با چشم خودت ببین که جهانی که در آن تو همه چیز دان بودی چطور ازبین میرود و چقدر فانی است
مرد نحوی را از آن در دوختیمتا شما را نحوِ محو آموختیم
از مرد نحوی استفاده کردیم تا به شما بیاموزیم که چطور در دریای تلاطم های زندگی تسلیم شوید و گاهی فقط تماشا کردن را بیاموزید
فقهِ فقه و نَحوِ نحو و صَرفِ صرفدر کم آمد یابی ای یار شگرف
تمام علوم در مقابل قانون تسلیم شدن و صرفا ناظر بودن کم می آورند
آن سبوی آب، دانشهای ماستوان خلیفه دجلهٔ علم خداست
درک ما و دانش ما از زندگی به اندازه یک پیاله آب است و درمقابل آن خداوند و تمام دنیا یک رودخانه بیکران هستند
ما سبوها پر به دجله میبریمگرنه خر دانیم خود را، ما خریم
ما با پیاله های پر به سمت رود میرویم (کنایه ازینکه فکرمیکنیم که همه چیز را میدانیم) خودمان را احمق نمیدانیم اما در واقع ما احمق هستیم
باری اعرابی بدان معذور بودکو ز دجله غافل و بس دور بود
همچون کسی که در بیابان زندگی میکند و هیچ درکی از وجود رودخانه و منبع عظیم آب ندارد ما هم انگار که بیخبریم ازینکه علمی بالاتر از علم ما وجود دارد
گر ز دجله با خبر بودی چو مااو نبردی آن سبو را جا بجا
اگر تو هم از وجود آن علم بزرگ و بی همتا با خبر بودی ادعای دانش نمیکردی و در واقع با پیاله پر از آب به سمت رودخانه نمیرفتی
بلک از دجله چو واقف آمدیآن سبو را بر سر سنگی زدی
اگر بفهمی که این دریا چقدر بزرگ است پیاله خودت را با سنگیمیشکستی یعنی اگر میدانستی که چه علمی فراتر از تمام علم ها وجود دارد اظهار نادانی میکردی