تناجی
جلال الدین محمد مولوی

بخش ۲۲ - دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود

و آن شغال رنگ‌رنگ آمد نهفتبر بناگوش ملامت‌گر بکفت
بنگر آخر در من و در رنگ منیک صنم چون من ندارد خود شمن
چون گلستان گشته‌ام صد رنگ و خوشمر مرا سجده کن از من سر مکش
کر و فر و آب و تاب و رنگ بینفخر دنیا خوان مرا و رکن دین
مظهر لطف خدایی گشته‌املوح شرح کبریایی گشته‌ام
ای شغالان هین مخوانیدم شغالکی شغالی را بود چندین جمال
آن شغالان آمدند آنجا به جمعهمچو پروانه به گرداگرد شمع
پس چه خوانیمت بگو ای جوهریگفت طاوس نر چون مشتری
پس بگفتندش که طاوسان جانجلوه‌ها دارند اندر گلستان
تو چنان جلوه کنی گفتا که نیبادیه نارفته چون کوبم منی
بانگ طاووسان کنی گفتا که لاپس نه‌ای طاووس خواجه بوالعلا
خلعت طاووس آید ز آسمانکی رسی از رنگ و دعویها بدان