بخش ۷۵ - بیان آنک آنچ بیان کرده میشود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم میآید و از خجالت سر و ریش و قلم گم میکند و العاقل یکفیه الاشاره
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حالت عاشقانه و جنون عشق سخن میگوید. او به زیبایی محبوس در عشق اشاره دارد و بیان میکند که چگونه عشق او را دچار دگرگونی کرده است. شاعر به خطاهای عقل و درک انسان اشاره میکند و میگوید که عشق از او عقل و هوش را گرفته و به جنون تبدیلش کرده است. همچنین، او به مقایسه میان موسی و کوه میپردازد و میگوید که کوه نمیتواند حقیقت را بفهمد، زیرا از علم و درک محدود خود آگاه است. در نهایت، شاعر به قدرت عشق اشاره میکند و میگوید که هیچ زنجیری نمیتواند او را از عشق بازدارد و در این حالت دیوانهوار، از شنیدن و تجربه عشق دعوت میکند.
زانک پیلم دید هندستان به خواباز خراج اومید بر ده شد خراب
هوش مصنوعی: زیرا من در خواب هندستان، دیدم که پیلم (فیل) از خراج (مالیات) دچار مشکلاتی شده و بر سر ده (روستا) خراب آمده است.
کیف یاتی النظم لی والقافیهبعد ما ضاعت اصول العافیه
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم شعر و قافیهای بسازم وقتی که اصول سلامت و خوشی از بین رفته است؟
ما جنون واحد لی فی الشجونبل جنون فی جنون فی جنون
هوش مصنوعی: من فقط یک دیوانگی در عشق ندارم، بلکه دیوانگیهای دیگری نیز دارم که در هم پیچیدهاند.
ذاب جسمی من اشارات الکنیمنذ عاینت البقاء فی الفنا
هوش مصنوعی: جسم من به خاطر نشانههای عالم خاکی ذوب شده است، از زمانی که جاودانگی را در فانی دیدم.
ای ایاز از عشق تو گشتم چو مویماندم از قصه تو قصهٔ من بگوی
هوش مصنوعی: ای ایاز، به خاطر عشق تو به حالتی شبیه موهای گرهخورده درآمدهام. حالا از داستان تو بگو تا من هم داستان خودم را بازگو کنم.
بس فسانهٔ عشق تو خواندم به جانتو مرا که افسانه گشتستم بخوان
هوش مصنوعی: من داستانهای زیادی از عشق تو خواندهام، اکنون از تو میخواهم که داستان زندگیام را بشنوی و به آن توجه کنی.
خود تو میخوانی نه من ای مقتدیمن که طورم تو موسی وین صدا
هوش مصنوعی: تو خودت صدای مرا میشنوی، ای پیشوای من. من همانند موسی هستم و این صدا نیز به تو تعلق دارد.
کوه بیچاره چه داند گفت چیستزانک موسی میبداند که تهیست
هوش مصنوعی: کوه بیخبر از واقعیتهاست و نمیداند چه میگوید؛ چون فقط موسی است که میداند این چه چیزی است که درون او خالی است.
کوه میداند به قدر خویشتناندکی دارد ز لطف روح تن
هوش مصنوعی: کوه میداند که تکهای از لطف و زیبایی روح انسان را در خود دارد، هرچند که این مقدار خیلی کم است.
تن چو اصطرلاب باشد ز احتسابآیتی از روح همچون آفتاب
هوش مصنوعی: تن انسان مانند یک وسعتنما (اصطرلاب) است که میتواند نشانهای از روح را شبیه نور آفتاب به نمایش بگذارد.
آن منجم چون نباشد چشمتیزشرط باشد مرد اصطرلابریز
هوش مصنوعی: اگر منجم نتواند با دقت و بینش به ستارهها نگاه کند، در واقع برای او لازم است که فردی با دانش در علم نجوم و اندازهگیری باشد.
تا صطرلابی کند از بهر اوتا برد از حالت خورشید بو
هوش مصنوعی: برای او تلاش میکند تا به مرحلهای برسد که مثل خورشید از خودش نوری ساطع کند و حالتی خاص داشته باشد.
جان کز اصطرلاب جوید او صوابچه قدر داند ز چرخ و آفتاب
هوش مصنوعی: آدمی که به دنبال حقیقت و درستی است، نمیتواند از اشیا و موجودات ظاهری مانند ستارهها و خورشید آگاه شود؛ چرا که دانشی عمیقتر از این نیاز دارد تا به درک واقعی برسد.
تو که ز اصطرلاب دیده بنگریدرجهان دیدن یقین بس قاصری
هوش مصنوعی: وقتی تو با دیدی محدود به جهان نگاه میکنی، نمیتوانی به حقیقتی عمیق و واقعی دست پیدا کنی.
تو جهان را قدر دیده دیدهایکو جهان سبلت چرا مالیدهای
هوش مصنوعی: تو درک کردهای که دنیا چقدر ارزش دارد، اما چرا خود را مثل آن جهان به زیبایی آرایش نکردهای؟
عارفان را سرمهای هست آن بجویتا که دریا گردد این چشم چو جوی
هوش مصنوعی: عارفان دارای بینش و بصیرتی هستند که اگر به دنبال آن بروند، میتوانند چشم هایشان را به وسعت دریا باز کنند و از تنگنای محدودیتها رها شوند.
ذرهای از عقل و هوش ار با منستاین چه سودا و پریشان گفتنست
هوش مصنوعی: اگر حتی ذرهای از عقل و هوش با من باشد، پس این چه حال و هوای پریشانی و بیسامانی است که وجود دارد؟
چونک مغز من ز عقل و هش تهیستپس گناه من درین تخلیط چیست
هوش مصنوعی: چونکه من از عقل و فکر تهی هستم، پس چه تقصیری در این اختلاط و سردرگمی دارم؟
نه گناه اوراست که عقلم ببردعقل جملهٔ عاقلان پیشش بمرد
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که گناهی از او نیست که عقل و خرد مرا به تنگنا میبرد و دیگران نیز که به دلیل عقل و درک خود را برتر میدانند، در برابر او عاجز و ناتوان هستند. در واقع، او آنقدر اثرگذار و جذاب است که تمام عقلها در برابرش تسلیم میشوند.
یا مجیر العقل فتان الحجیما سواک للعقول مرتجی
هوش مصنوعی: ای کسی که عقل را به چالش میکشی و زیباست، جز تو برای عقلها امیدی وجود ندارد.
ما اشتهیت العقل مذ جننتنیما حسدت الحسن مذ زینتنی
هوش مصنوعی: من از آن زمانی که دیوانه شدم، عقل را دوست نداشتهام و از وقتی که زیبا شدم، حسادت به زیبایی را تجربه نکردهام.
هل جنونی فی هواک مستطابقل بلی والله یجزیک الثواب
هوش مصنوعی: آیا جنونی در عشق تو خوب است؟ بگو آری، به خدا که تو را پاداش خواهد داد.
گر بتازی گوید او ور پارسیگوش و هوشی کو که در فهمش رسی
هوش مصنوعی: اگر او به زبان تازی صحبت کند، چه اهمیتی دارد؟ باید گوش و هوش تو آماده باشد تا بتوانی مفهوم کلامش را درک کنی.
بادهٔ او درخور هر هوش نیستحلقهٔ او سخرهٔ هر گوش نیست
هوش مصنوعی: شراب او برای هر هوشی مناسب نیست و حلقهٔ او برای هر گوشی در دسترس نیست.
بار دیگر آمدم دیوانهواررو رو ای جان زود زنجیری بیار
هوش مصنوعی: دوباره با شور و شوق به سراغت آمدم، ای محبوب، زود زنجیری بیاور تا دوباره در بند عشق تو باشم.
غیر آن زنجیر زلف دلبرمگر دو صد زنجیر آری بردرم
هوش مصنوعی: اگر غیر از زنجیرهای موهای دلبرم، هر تعداد زنجیر هم بیاوری، به من آسیب نمیزند.