بخش ۲۳ - حکایت مجنون که بسبب احسانی که بسگ لیلی نمود دلش از دولت وصال بیاسود
هوش مصنوعی: در این بیتها، مجنون از دوری لیلی غمگینی و بیتابی خود را به تصویر میکشد. او از درد جدایی و غم هجران میگوید و عاشقانه به یاد لیلی میافتد. مجنون آرزو میکند که باد صبا او را به سوی محبوبش برساند و از مشکلات زندگی بیخبر شود. او در حالی که به حال یک سگ پیر که در کوی لیلی به سر میبرد، حسرت میخورد، به وفاداری و محبت خود نسبت به لیلی اشاره میکند. مجنون با یادآوری خاطرات و دردهایش، دلتنگی و عشق عمیقاش را ابراز میکند و در نهایت از خداوند میخواهد که او را به لیلی برساند و در زیارتش موفق کند.
چو مجنون دور ماند ازگوی لیلیبآه و ناله گفتا: وای! ویلی!
هوش مصنوعی: مجنون وقتی دور از لیلی بود، با آه و ناله احساس تنهایی و غم خود را ابراز کرد و گفت: وای به حال من!
ندانم با غم لیلی چه سازم؟بچندین آه و واویلی چه سازم؟
هوش مصنوعی: نمیدانم با غم لیلی چه کنم؟ با این همه آه و ناله چه باید بکنم؟
ز کویش صد غم و اندوه بردمبزیر محنت چون کوه مردم
هوش مصنوعی: از خانهات، صدها غم و اندوه را به دوش کشیدم و در سختیها، چون کوهی استوار شدم.
مگر باد صبا آید ز کویشکه بازم زنده گرداند ببویش
هوش مصنوعی: آیا ممکن است نسیم صبحگاهی از آن دیاری بوزد که مرا دوباره زنده کند با عطرش؟
چه بودی؟ گر تنم را جان نبودیوگر بودی غم هجران نبودی
هوش مصنوعی: اگر تو وجود نداشتی، چه بر سر جسمم میآمد؟ و اگر هم وجود داشتی، دیگر غم فاصله و جدایی را حس نمیکردم.
غم و دردی که من دیدم که دیدست؟نه کس دیدست و نه هرگز شنیدست
هوش مصنوعی: غم و دردی که من تجربه کردهام، نه کسی دیده و نه کسی هرگز از آن شنیده است.
بمحنتهای گوناگون توان زیستولی بی روی لیلی چون توان زیست؟
هوش مصنوعی: میتوان در سختیها و مشکلات مختلف زندگی کرد، اما بدون دیدن لیلی، چگونه میتوان زندگی را ادامه داد؟
تن من کاشکی! خاشاک بودیکه باد صبح خیزم در ربودی
هوش مصنوعی: کاش بدن من مثل خاشاکی بود که باد صبحگاهی آن را با خود ببرد.
روان بردی و در راهش فگندیبخواری در گذرگاهش فگندی
هوش مصنوعی: تو روح مرا به خود بردی و در مسیر زندگیام، ناچاری و ذلت را رها کردی.
گذشتی سوی من لیلی خرامانکشیدی بر سرم از ناز دامان
هوش مصنوعی: تو به آرامی و ناز از کنارم گذشتی و با حرکات زیبایت، دلم را به تسخیر در آوردی.
زدم من هم روان در دامنش دستشدم چون خاک زیر پای او پست
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق او خود را به او نزدیک کردم و به قدری خود را کوچک و حقیر حس میکنم که مانند خاک زیر پای او هستم.
چه خوش باشد که کام من برآید!بزیر پای او عمرم سرآید
هوش مصنوعی: چه خوب است که آرزوهایم برآورده شوند! و برای رسیدن به این آرزو، عمرم را فدای او کنم.
چنین گفت و قدم زد در بیابانبسوی کوه و صحرا شد شتابان
هوش مصنوعی: او این را گفت و به سرعت به سمت کوه و دشت در بیابان قدم برداشت.
چو مجنون سوی صحرا کرد میلیسگی دید از سگان کوی لیلی
هوش مصنوعی: مجنون که به صحرا میرفت، سگی را دید که از طرف محلهی لیلی آمده بود.
ز پیری دست او از کار ماندهز پا افتاده وز رفتار مانده
هوش مصنوعی: پیر شده و دیگر قادر به انجام کارها نیست، توانایی راه رفتن و حرکت کردن را از دست داده و از رفتار و کنشهای خود نیز ناتوان است.
نمانده قوتش در دست و در پایباین بی دست و پایی مانده بر جای
هوش مصنوعی: او دیگر قدرتی در دستان و پاهایش ندارد و حالا بدون توان راه رفتن و حرکت کردن، در یکجا ایستاده و بیتحرکی را تجربه میکند.
نهاده آهوان پا بر سر اولگد کوب غزالان پیکر او
هوش مصنوعی: آهوان پاهای خود را بر سر او گذاشته و غزالان بدن او را زیر پا میزنند.
ز سر تا پا شده زیر مگس گمبرای خود مگس ران کرده از دم
هوش مصنوعی: از سر تا پا درگیر مگسها شده و برای خود مگسی را به دنبال خود میکشاند.
زبان مالیده بر زخم تن خویشدهان زخمش از زخم زبان ریش
هوش مصنوعی: تن خود را با زبان مالیده و زخمهایش را با زخم زبان پر کرده است.
شده چون استخوان از بهر نانیبغیر از خود ندیده استخوانی
هوش مصنوعی: انسان تا وقتی که به دنبال تأمین معیشت و نیازهای اساسی خود است، بسیار سختکوش و در تلاش است، اما در این مسیر ممکن است به چیزهای دیگری توجه نکند و به نوعی به خود و احساساتش بیتوجه شود.
دل مجنون ز حال او برآشفتبسوی او نظر میکرد و میگفت
هوش مصنوعی: دل مجنون به خاطر حال عشقش نگران و بیتاب شده بود. او به سمت محبوبش نگاه میکرد و با خود میگفت.
که: ای من در وفا شرمنده توسگ یار منی، من بنده تو
هوش مصنوعی: ای دوست، من در وفاداری به تو شرمندهام، تو همچون سگی وفادار و یار من هستی و من در برابر تو بندهام.
غزالان جهان، ای شیر زادهز دستت روی در صحرا نهاده
هوش مصنوعی: غزالان دنیا، ای فرزند شیر، به خاطر تو در دشت آرام گرفتهاند.
پلنگان هم ز بیمت با صد اندوهحصار سنگ منزل کرده در کوه
هوش مصنوعی: پلنگها با ترس و اندوه، به دور خانهسنگی در کوه، حصاری ساختهاند.
نمی دانم چرا از پا فتادی؟ز جای خود کجا این جا فتادی؟
هوش مصنوعی: نمیدانم چرا از موضع خود افتادهای؟ چرا به این نقطه آمدهای؟
چرا دستت چنین از کار مانده؟چرا پای تو از رفتار مانده؟
هوش مصنوعی: چرا دستت به کار نمیآید؟ چرا قدمهایت از فعالیت باز ماندهاند؟
کجا رفت؟ آنکه بود از پنجه توغزالان، بلکه شیران رنجه تو
هوش مصنوعی: کجا رفته است آن کس که به خاطر تو، نه تنها غزالان بلکه شیران نیز آزار میدیدند؟
کجا رفت؟ آنکه هر سو میدویدیبصحرا همچو آهو میدویدی
هوش مصنوعی: کجا رفته است آن کسی که همچون آهو به سمت صحرا میدوید و تو هر جا او را دنبال میکردی؟
بیابان پر نفیر و غلغلت بودپلاس خیمه لیلی جلت بود
هوش مصنوعی: صحرا پر از سر و صدا و غوغا بود و چادر لیلی مانند پلاس روی زمین گسترده شده بود.
اگر روزی فتد چشمم بر آن جلکنم آنرا ز خون دیده گل گل
هوش مصنوعی: اگر روزی چشمانم به جمال او بیفتد، آن را با اشک چشمم زینت میبخشم و مانند گلی با طراوت میآراست.
قد من حلقه شد، کامم برآوربمن چون طوق روزی سر در آور
هوش مصنوعی: قد تو به اندازهای زیبا و خوشفرم است که مانند حلقهای میدرخشد. تو باید به سراغ من بیایی و مرا خوشحال کنی، همچنان که روزی بر سر آدمی میآید و او را شاداب میکند.
پس زانوی غم با حلقه مانمکه سر از پا و پا از سر ندانم
هوش مصنوعی: پس با زانوی غم نشستهام و در این حال نمیدانم کجایم و چه حسی دارم.
نهادی پا بکوی دلبر منبیا و پا نه اکنون بر سر من
هوش مصنوعی: به کوچه دلبرم بیا و فقط بر سر من نروید.
چه بودی! گر سرم پای تو بودی؟که بر خاک سر آن کوی سودی
هوش مصنوعی: اگر سر من در پای تو بود، چه بود؟ یعنی آن زمان که بر خاک آن کوی هستم، سودی برایم ندارد.
چو چشمت بروی افتادست گاهیگهی هم جانب من کن نگاهی
هوش مصنوعی: وقتی چشمانت به من میافتد، گاهی نگاهی هم به من بینداز.
که این غمدیده روی غم نبیندکسی او را بچشم کم نبیند
هوش مصنوعی: هیچ کس جز غمدیدهای که در دل غم دارد، نمیتواند زیباییهای او را ببیند.
چه داغست این که زو داری نشانی؟همین باشد نشان کامرانی
هوش مصنوعی: این که از او نشانی داری، بسیار دلخراش است. همین نشاندهندهی کامیابی و موفقیت توست.
چه بودی؟ گر مرا این داغ بودیدلم زین گل بهشت و باغ بودی
هوش مصنوعی: چه بودی؟ اگر این درد و رنج را تجربه میکردی، دل من از گلهای بهشت و زیباییهای باغ سرشار بود.
چو کرد این گفتگو مجنون ناشادغزالی را گرفت از دام صیاد
هوش مصنوعی: پس از اینکه مجنون این صحبتها را کرد، غزال ناامید را از چنگال صیاد آزاد کرد.
کبابش کرد از روی مروتز قوت آن کبابش داد قوت
هوش مصنوعی: او به خاطر مروت و جوانمردی، آن شخص را با کباب کردنش قوت بخشید.
بآن قوت سگ آمد سوی لیلیشد آخر پاسبان کوی لیلی
هوش مصنوعی: سگ به خاطر عشق و وفاداری، با قدرت و شجاعت به سوی لیلی میآید و در نهایت به نگهبانی از کوی او مشغول میشود.
چو مجنون جانب لیلی گذشتیبگرد کوی او چون کعبه گشتی
هوش مصنوعی: وقتی مجنون به سوی لیلی میرفت، در اطراف کوی او مانند کعبه مقدس میشد.
دوان آن سگ ز دامانش کشیدیروان تا پیش جانانش کشیدی
هوش مصنوعی: سگ را به سرعت از دامنش کشیدی و به سمت محبوبش بردی.
چو مجنون را باحسان بود میلیفتادش دیده بر دیدار لیلی
هوش مصنوعی: وقتی که مجنون به خوبی و مهربانی توجه دارد، چشمانش به دیدار لیلی میافتد.
الهی، شیوه احسان کرم کنمرا در عالم احسان علم کن
هوش مصنوعی: ای خدا، لطف و بخشش خود را بر من نازل کن و مرا در راه نیکوکاری تعلیم بده.
که خود را بر سر کوی تو بینمبکویت گردم و روی تو بینم
هوش مصنوعی: میخواهم به کوی تو بیایم و از نزدیک تو را ببینم؛ دلم میخواهد در اطراف تو قدم بزنم و چهره زیبایت را تماشا کنم.