شمارهٔ ۳۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی است. شاعر در شب هجر، به خداوند میگوید که او در انتظار مرگ است و نمیتواند تا صبح درد جدایی را تحمل کند. او از معشوقش میخواهد که بیاید تا جانش را امروز یا امشب تسلیم کند. شاعر حس میکند که غم جدایی آزارش میدهد و دیگر طاقت ندارد. او به حضور معشوقش نیاز دارد تا از دردی که دارد رهایی یابد. همچنین، شاعر به شب و تاریکی آن اشاره میکند که از جدایی او و معشوقش میگذرد و شب را به عنوان نمادی از غم و دوری میبیند.
شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشباجل روزی چو سویم خواهد آمد، گو: بیا امشب
هوش مصنوعی: امشب شب جدایی است و من از خدا مرگ خود را خواستارم. من میدانم که روزی مرگ به سراغم خواهد آمد، پس بگو: امشب بیا.
چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردابیا، بنشین، که جان خواهم سپرد امروز، یا امشب
هوش مصنوعی: من اینقدر از درد رنج میبرم که نمیتوانم تا فردا زندگی کنم. بیایید همین حالا بنشینید، چون امروز یا امشب جانم را فدای شما میکنم.
دل و جانی که بود، آواره شد دوش از غم هجراندگر، یارب! غم هجران چه میخواهد ز ما امشب؟
هوش مصنوعی: دل و جان من دیشب از غم جدایی بیقرار و آواره شد. خدایا! غم جدایی چه چیزی از ما میخواهد امشب؟
نه سر شد خاک درگاهت، نه پا فرسود در راهتمرا چون شمع باید سوخت از سر تا بپا امشب
هوش مصنوعی: نه سرم بر خاک درگاه تو افتاده و نه پایم در راه تو فرسوده شده است. امشب باید همچون شمعی بسوزم از سر تا پای تو.
شب آمد، باز دور افگند از وصلت هلالی رادریغا! شد هلال و آفتاب از هم جدا امشب
هوش مصنوعی: شب فرا رسیده و هلال ماه دوباره بر من غمی سنگین از جدایی انداخته است. افسوس که امشب هلال ماه و آفتاب از یکدیگر جدا شدهاند.