شمارهٔ ۱۱۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج حاصل از عشق سخن میگوید. او به سر پزشک رفته تا درمانی برای بیماریاش پیدا کند، اما پزشک خود از شنیدن نالههای او دردمند میشود. شاعر در کنج غم به یاد محبوبش خواب را بر خود حرام میکند و حتی همسایهها هم از صدای نالهاش بیدار میشوند. شاعر امیدوار بود که درد عشق او کم شود، اما برعکس، این درد روز به روز بیشتر میشود. او به یکی از معشوقان میتازد که با خیانتش، دل او را شکسته و او را به رسوایی و ناراحتی کشانده است. شاعر در پایان به ترک محبوبش خطاب میکند و از او میخواهد که رویش را به او نشان دهد، چون دیدن او برایش بسیار بااهمیت است.
بر سر بالین طبیب از ناله من زار شداز برای صحت من آمد و بیمار شد
هوش مصنوعی: در کنار من، پزشک از نالههای من غمگین شد و برای بهبودی من آمد، اما خود نیز بیمار گشت.
دوش در کنج غم از فریاد دل خوابم نبردبلکه از افغان من همسایه هم بیدار شد
هوش مصنوعی: دیروز در گوشهای از غم، صدای دل من باعث نشد که خوابم ببرد، بلکه صدای نالۀ من همسایه را هم بیدار کرد.
صبر می کردم که، درد عشق خوبان کم شودلیک از داروی تلخ اندوه من بسیار شد
هوش مصنوعی: منتظر بودم که رنج عشق محبوبان کم شود، اما متوجه شدم که اندوه من با دارویی تلخ بیشتر شد.
مدعی، گویا، برای کشتن ما بس نبودکان مه نامهربان هم رفت و با او یار شد
هوش مصنوعی: به نظر میرسد شخصی که ادعا میکند، برای نابود کردن ما کافی نبوده است، زیرا آن ماه زیبا و بیرحم نیز از دنیای ما رفت و با کسی دیگر همراه شد.
هر کرا سودای زلف آن پری دیوانه کردخانمان بر هم زد و رسوای هر بازار شد
هوش مصنوعی: هر کسی که به زیبایی موهای آن پری عشق ورزد، زندگیاش را به هم میریزد و در هر جایی نیز رسوا میگردد.
من سگت، ای ترک آهو چشم، برقع باز کنکز برای دیدن روی تو چشمم چار شد
هوش مصنوعی: من مانند سگی هستم برای تو، ای دختر زیبا با چشمان مانند آهو. لطفاً حجاب خود را کنار بزن تا بتوانم چهرهی تو را ببینم؛ زیرا به خاطر دیدن تو، چشمانم ناتوان شدهاند.
بس که آمد بر سر کویت، هلالی، همچو اشکاز نظر افتاد و در چشم عزیزت خوار شد
هوش مصنوعی: به قدری در کنار کوچهات آمدم و ایستادم که مانند هلالی که به زمین میافتد، اشک از چشمانم ریخت و در چشم تو بیارزش شدم.