شمارهٔ ۱۹۱
هوش مصنوعی: این شعر به بیان درد و غم عاشقانه میپردازد و از حسرت و فراق محبوب سخن میگوید. شاعر با اشاره به نوروز و زیباییهای آن، نشان میدهد که بدون حضور معشوق، زندگیاش بیمعنا و یکسان است. او به شدت به یاد محبوبش است و حتی با وجود تلاش برای غلبه بر غم، به ناکامی خود اعتراف میکند. در نهایت، گفتگویی میان شاعر و محبوبش صورت میگیرد که در آن محبوب، سرنوشت دردناک و سوزان عاشقان را یادآوری میکند.
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟که بی تو روز و شب ما برابرست امروز
هوش مصنوعی: این روز که نوروز نام دارد و باعث روشنی و شادابی جهان میشود، برای من هیچ ارزشی ندارد. زیرا بدون تو، روز و شبهایم هیچ فرقی با هم ندارند و همه یکسان هستند.
اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بریبپای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز
هوش مصنوعی: اگر من به قصد قلبم به سمت تیغی بروم، در نهایت بر دستان خودم میافتم، مانند پرندهای که آموزش دیده است.
دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شدکجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز؟
هوش مصنوعی: دل من به خاطر خندههای تو پر از شادی و شور شده است. کجاست آن نگاه جالب و تیر دلفریب؟
بدفع لشکر غم، صد سپه برانگیزمولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز
هوش مصنوعی: اگر بخواهم غم را از خود برانم و سپاهی بزرگ علیه آن برپا کنم، اما چه فایدهای دارد؟ چون سرنوشت من هرگز پیروزمند نمیشود.
بگریه گفتمش: ای مه، بعاشقان می سازبخنده گفت: هلالی، بداغ ما می سوز
هوش مصنوعی: با اشک به او گفتم: ای ماه، به عاشقان لبخند بزن. او پاسخ داد: هلالی، ما را با درد و غم میسوزاند.