شمارهٔ ۱۹۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و عذاب درونی خود سخن میگوید و از طبیب میخواهد که به کمک او بیاید. او احساس غم و پژمردگی میکند و چهرهاش به زردی برگهای خزان درآمده است. همچنین به رنگین شدن گوشههای دامانش از خون اشاره میکند و از ناله و فریادهای خود در این روز غمانگیز میگوید. شاعر از محبوب خود میخواهد که از او رو نگرداند، زیرا او تمام وجودش را برای او وقف کرده است. در نهایت، او به درد و رنجی که از ظلم روزگار متحمل شده اشاره میکند و به شدت از آن رنج میبرد.
برخیز طبیبا، که دل آزرده ام امروزبگذار مرا، کز غم او مرده ام امروز
هوش مصنوعی: برخیز ای پزشک، زیرا که دل من امروز به شدت ناراحت و آسیبدیده است. بگذار به حال خود بمانم؛ چون به خاطر غم او امروز جانم را از دست دادهام.
چون برگ خزان چهره من زرد شد از غمکو آن گل سیراب؟ که پژمرده ام امروز
هوش مصنوعی: چهرهام همانند برگهای پاییزی زرد شده است و از غم و اندوه خستهام. جگرم میخواهد آن گل زیبا را که بارانش سیراب کرده، ولی امروز حال خوبی ندارم و پژمردهام.
چون گوشه دامان من از خون شده رنگینهر گوشه که دامان خود افشرده ام امروز
هوش مصنوعی: وقتی که لبه دامنم به خاطر خون رنگین شده، هر جایی که دامن خود را امروز کشیدهام.
امروز مرا چون فلک آورد بافغانمن نیز فغان را بفلک برده ام امروز
هوش مصنوعی: امروز به طرز عجیبی از درد و رنجی که دارم، مثل آسمان ناله میکنم و این نالههایم را هم به آسمان میرسانم.
ای قبله مقصود، ز من روی مگردانکز هر دو جهان رو بتو آورده ام امروز
هوش مصنوعی: ای محبوب معشوق من، از من روی برنگردان، زیرا که امروز از هر دو دنیا به سوی تو آمدهام.
بگذار، هلالی، که بصد درد بنالمکز جور فلک تیر جفا خورده ام امروز
هوش مصنوعی: بگذار که من با دل aching خود از دردهایم بگویم، چرا که امروز به خاطر بیرحمیهای دنیا، به شدت آسیب دیدهام.