شمارهٔ ۱۹۹
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر درد و عشق عمیق شاعری است که از مشکلات و ناکامیهای خود در رابطهای عاطفی سخن میگوید. او احساس میکند که بدون وجود معشوق، زندگیاش بیمعناست و به این موضوع اشاره میکند که حتی اگر درد و رنج وجود داشته باشد، اگر عشق و وجود معشوق نباشد، بهتر است که نباشد. او از بیسامانی عاشق دیوانهاش صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که عشق او با دین و مذهباش تعارض دارد. در پایان، او با التماس میگوید که اگر معشوق به او توجه نکند، درد و رنج او بیفایده خواهد بود. اصولاً، شاعر در این شعر احساس ناکامی و ناامیدی عمیق خود را نسبت به عشق و رابطهاش بیان کرده است.
دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباشدردمندان ترا گر جان نباشد، گو: مباش
هوش مصنوعی: من در درد و رنج هستم، اگر برای من درمانی وجود نداشته باشد، پس بگو که دردمندانی مثل من وجود نداشته باشند. و اگر زندگی نیست، بگو که نمیتوانی وجود آن را بپذیری.
گر غریبی بر سر کویت بمیرد، گو: بمیرور گدایی بر در سلطان نباشد، گو: مباش
هوش مصنوعی: اگر کسی در گوشهی خیابان تو بمیرد، بگو که بمیرد، و اگر کسی در درگاه سلطان گدایی کند و نتواند چیزی بگیرد، بگو که نباشد.
چند روزی با جمالت عشق پنهان باختمبعد ازین این قصه گر پنهان نباشد، گو: مباش
هوش مصنوعی: چند روزی بود که با زیبایی تو به عشق پنهانی پرداختم. اما از حالا به بعد، اگر این داستان دیگر پنهان نباشد، بگو که نباش.
عاشق دیوانه ام، سامان کار از من مجویعاشق دیوانه را سامان نباشد، گو: مباش
هوش مصنوعی: من عاشق دیوانهای هستم، پس انتظار نداشته باش که اوضاع و کارهایم سر و سامان بگیرد. عاشق دیوانه هیچگاه نمیتواند به نظم و ترتیب برسد، بگذار بگویی که چنین نباشد.
در بتان دل بسته ام، دیگر مرا با دین چکار؟بت پرستم، گر مرا ایمان نباشد، گو، مباش
هوش مصنوعی: من به مجسمهها و نمادهای عشق و زیبایی دل بستهام، دیگر برایم اهمیت ندارد که پیرو چه دینی هستم. اگر من بتپرستم و ایمان ندارم، پس بگذارید که نباشم.
گر هلالی از سر کویت بزاری رفت، رفتاین چنین خاری درین بستان نباشد، گو: مباش
هوش مصنوعی: اگر ماهی اگر از سر کوی تو برود، اگر بروی، اینگونه خاری در این باغ نخواهد بود. بگو: هیچ نباش.