شمارهٔ ۲۳۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساس سردرگمی و غم ناشی از دوری یار سخن میگوید. او نتوانسته از غم یارش رها شود و از این که خود را معطل کرده، ناراحت است. اگرچه میخواهد مشکلاتش را با یار در میان بگذارد، اما از لحاظ عاطفی توانایی این کار را ندارد. شاعری در اینجا به رندی و بدنامی خود اشاره میکند و به نوعی میگوید از وضعیت خود ناراحت نیست، زیرا خود را آزاد و فارغ از قید و بندهای دنیا میداند. در نهایت، او حالش را دلخسته و آشفته توصیف میکند و میگوید که با وجود این احساسات، کسی نیست که به او توجهی کند یا غمش را دوا کند.
یار آمد و من طاقت دیدار ندارماز خود گله ای دارم و از یار ندارم
هوش مصنوعی: دوست به نزد من آمده، ولی من توانایی دیدنش را ندارم. از خودم ناراحتیهایی دارم، اما از او هیچ شکایتی ندارم.
شادم که: غم یار ز خود بی خبرم کردباری، خبر از طعنه اغیار ندارم
هوش مصنوعی: من خوشحالم که غم یار باعث شد از خودم بیخبر باشم و دیگر خبری از طعنههای دیگران ندارم.
گفتم: چو بیایی، غم خود با تو کنم شرحاما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم
هوش مصنوعی: گفتم وقتی تو بیایی، مشکلات و غمهایم را با تو در میان میگذارم، اما نمیدانم چه کنم؛ چون برای بیان احساساتم طاقت ندارم.
لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیارمن خود گله اندک و بسیار ندارم
هوش مصنوعی: محبت تو کم بود ولی غم و اندوه تو زیاد. من از خودم شکایت کمی دارم و غمهای زیادی ندارم.
گو: خلق بدانند که من رندم و رسوااز رندی و بدنامی خود عار ندارم
هوش مصنوعی: بگو: مردم باید بدانند که من فردی آزاد و بیپروا هستم و از بدنامی و رسواییام هیچ شرمی ندارم.
بی قیدم و از کار جهان فارغ مطلقکس با من و من هم بکسی کار ندارم
هوش مصنوعی: من بیقید و بند هستم و از مشغلههای زندگی کنارهگیری کردهام. هیچکس با من ارتباطی ندارد و من هم به کسی کاری ندارم.
حال من دل خسته خرابست، هلالیآزرده دلی دارم و غم خوار ندارم
هوش مصنوعی: حال من بسیار خراب و دلخسته است. من هلالی دارم که احساس ناراحتی میکند و هیچ کسی نیست که به من تسلی دهد یا غمم را بفهمد.