شمارهٔ ۲۹۴
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به تکرار و یکنواختی عشق و علاقهاش اشاره دارد. او میگوید که حس و حال او در صبح امید و دیدن یار، همانند تار و شب تار است و هیچ تفاوتی بین رقیبان و خودش نمیبیند. داستان عشق او و معشوقش در هر جا و هر زمانی تکرار میشود و او از این موضوع خسته شده است. او از معشوق میخواهد که دلش را بیدلیل آزار نرساند و میگوید هر گونه گفتگویی با او، همانند گفتگو با دیواری بیخبر است. در نهایت، شاعر به شکایت از جفا و بیوفایی میپردازد، و دل و دین خود را در راه عشق باخته است.
صبح امید همانست و رخ یار همانتار آن طره شبرنگ و شب تار همان
هوش مصنوعی: صبح امید همانند و چهره یار همانند آن تار موی شبرنگ است و شب تار نیز همانند آن است.
نیست چون هیچ تفاوت ز رقیبان با منپیش تو یار همان باشد و اغیار همان
هوش مصنوعی: هیچ تفاوتی بین من و رقیبانم در نظر تو وجود ندارد؛ بنابراین، همانطور که من برای تو عزیز هستم، دیگران نیز به همان اندازه برای تو مهم هستند.
طی شد افسانه هر عاشق و معشوق، که بودقصه ما و تو در کوچه و بازار همان
هوش مصنوعی: هر داستان عاشق و معشوق تمام شد و دیگر قصه من و تو همانطور که در خیابانها و بازارها روایت میشد، باقی مانده است.
همره غیر چو باشی دلم آزرده مکنجان من، بس بود آزار دل زار همان
هوش مصنوعی: اگر کسی غیر از خودت همراه من باشد، دلم را آشفته نکن. جان من، دیگر بس است که دلم را آزرده خاطر کنی.
گویم، ای شوخ، بدیوار غم دل پس ازینبا تو گفتن چو همانست و بدیوار همان
هوش مصنوعی: میگویم، ای بازیگوش، اگر بخواهم دلتنگیهای خود را به دیوار بگویم، دیگر فرقی با گفتن آن به تو نخواهد داشت و هر دو یکسان خواهند بود.
دل و دین باخت هلالی بتمنای وفاو آن جفا جوی باو بر سر آزار همان
هوش مصنوعی: دل و دین خود را به خاطر عشق و وفا از دست داد و آن کسی که به او لطفی نکرد، همچنان بر جانش آزار میزند.