شمارهٔ ۳۰۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به معلم خود درخواست میکند که غمهای او را برطرف کند و به او کمک کند تا از درد و اندوه رهایی یابد. او از معلم میخواهد که یا به او کمک کند یا حداقل به او پاسخ دهد، حتی اگر این پاسخ دشنام باشد. شاعر به یادآوری میپردازد و از رحمتی میخواهد تا دل شکسته او را التیام بخشد. او حسرت عشق خود را بیان میکند و به مشقتهایی که این عشق برایش به همراه داشته اشاره میکند. شاعر در نهایت از ناصح یا مشاور در مورد عشق و پند بیفایدهاش صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که باید بر سر کوی محبوب صبر کند و تلاش کند تا به حالتی جدید برسد.
ای معلم، خاطر غمدیده من شاد کنبنده گردم، یک زمان آن سرو را آزاد کن
هوش مصنوعی: ای معلم، دل غمگین من را شاد کن؛ من در این مدت بندهوار بودم، حالا یک لحظه آن سرو (دختری) را آزاد کن.
از گدای خویش فارغ مگذر، ای سلطان حسنیا بده داد من درویش، یا بیداد کن
هوش مصنوعی: ای سلطان زیبا، از وضعیت گدا و نیازمند غافل نشو. یا به من کمک کن و حقم را بده، یا اگر نمیخواهی، با ظلم و بیداد هم برخورد کن.
خواه پیغامی فرست و خواه دشنامی بدهاز فراموشان، بهر نوعی که خواهی، یاد کن
هوش مصنوعی: هر طور که میخواهی، چه با ارسال پیغام و چه با دادن دشنام، از کسانی که فراموش شدهاند، یاد کن.
دل نه صد چاکست؟ آخر مرهم لطفی بنهرحمتی فرما و این ویرانه را آباد کن
هوش مصنوعی: دل تو به اندازهای زخم خورده و پاره پاره است که امیدوارم با مهربانی و رحمتت، این ویرانی را ترمیم کنی و به آن زندگی دوباره ببخشی.
ای دل، این خون خوردن پنهان مرا دیوانه کردتاب خاموشی ندارم، بعد ازین فریاد کن
هوش مصنوعی: ای دل، این درد و رنج پنهان مرا دیوانه کرده است. دیگر نمیتوانم سکوت کنم، باید از این پس فریاد بزنم.
ناصحا، من عاشقم، این پند را دادن چه سود؟گر توانی ترک این سودای مادرزاد کن
هوش مصنوعی: ای ناصح، من عاشق هستم و از اینکه بخواهی به من پند بدهی فایدهای ندارد. اگر میتوانی، این عشق جاودانه را از من بگیر.
بر سر کویش، هلالی، صبر را بنیاد نیستچون درین کو آمدی، کار دگر بنیاد کن
هوش مصنوعی: در کنار محبوب خود، انتظار و صبر جایی ندارد. وقتی که به اینجا آمدی، باید کار دیگری را آغاز کنی.