تناجی
اسدی توسی

بخش ۴۱ - دیدن گرشاسب برهمن را

بر آن کُه برهمن یکی پیرمردبرآورده وز گردش روز گرد
گلش گشته گل سرو زرین کناغچو پرّ حواصل شده پرّ زاغ
شده تیر بالا کمان وار کوژکمان دو ابرو شده سیم توژ
برهنه سر و پای پوشیده تنز برگ درخت و گیا پیرهن
ازو پهلوان جست راه سخنکه ای راست دل کوژ پشت کهن
برینگونه آن کوه خرّم ز چیستبر او بر نشانِ کفِ پای کیست
پرستنده پیر آفرین بر گرفتچنین گفت کایدر بسست از شگفت
هم از گونه گون گوهر آبدارهم از عود و کافور و هم میوه دار
از آن آن که ایدون خوش و خرّمست که با فرّ فرخ پی آدمست
نشان پی است آنکه در پیش تستکه هفتاد گامست هر پی درست
از ایدر به دریا دو میل است راست شدی او به سه گام هر گه که خواست
ز دریا درون هر شب ابری بلندبرآید غریونده چون دردمند
به آب مژه هر پی اش بیش و کمبشوید نبارد دگر جای نم
ز مینو چو آدم برین کُه فتادهمی بود با درد و با سرد باد
ز دل دود غم رفته بر آفتابدو دیده چو دریا دو رخ جوی آب
به صد سال گریان بُد از روزگارهمی خواست آمرزش از کردگار
چنین تا به مژده بیامد سروشکه کام دلت یافتی کم خروش
ز دیده بدان خرّمی نیز نمببارید چندانکه هنگام غم
از آن آب غم کز مژه رخ بشستهمه کُه خس و خار و هم زهر رست
وزان آب شادی کش از رخ دویدهمه سبزه و داروی و گل دمید
غمی ماند جفتش تهی زو کناربر جدّه نزدیک دریا کنار
همی ماهی آورد از قعر آببپختی میان هوا ز آفتاب
خور و خوانش ماهی بریان بدیبر آدم شب و روز گریان بدی
وز اندوه آدم از ایدر به دردشب و روز گرینده و روی زرد
چو گاه ستایش ستادی به پایسرش بآسمان بر رسیدی به جای
هم از وی فرشته شنیدی خروش همو یافتی راز ایشان به گوش
فرستاد پس کردگار از بهشت به دست سروش خجسته سرشت
ز یاقوتِ یکپاره لعل فام درفشان یکی خانه آباد نام
مر آن را میان جهان جای کردپرستشگهی زو دلارای کرد
بفرمود تا آدم آن جا شتافتچو شد نزد او جفت را بازیافت
بدان گه که بگرفت طوفان جهان شد آن خانه سوی گرزمان نهان
همان جایگه ساخت خواهد خداییکی خانه کز وی بود دین به پای
بفرّ پسین تر ز پیغمبرانبسی خوبی افزود خواهد بر آن
چو رخ زو بتابی شود دین تباهچو سنگش ببوسی بریزد گناه
چو شد سال آدم تمامی هزارشد از گیتی کرده زی کردگار
و ار شیث پوشید در خاک تنسروش آوریدش ز مینو کفن
نشانگاه گورش کنون ایدرستیکی بهره از وی به دریا درست
چو نوح آمد و یافت ایدر درنگکشید استخوانش به دژهوخت گنگ
از آن این کُه از گوهر و گل نکوستکه بر وی نشانِ کفِ پایِ اوست
نه کوهست ازین بُرزتر در جهاننه یاقوت دارد جز اینجای کان
هم از هر کجا دُر خیزد دگربدین مرز باشد بها گیرتر
دگر ره سپهبد یل چیردستبپرسید کای پیر یزدان پرست
شگفتی بد آنروی سوی شمالچه گوید جهاندیده دانش سگال
برهمن چنین گفت کای پاکرایبد آنروی کم یابی آباد جای
دو صد میل ره بیشه باشد فزوندرختان بارآور گونه گون
در آن بیشها مردم بیشمارگیا خوردشان یا بَرِ میوه دار
چو مردم گشاده کف دست و رویچو میشان نهفته همه تن به موی
یکی بهره را موی سر تا میانچو قرطاس تن چهره چون زنگیان
ز بیگانه مردم بودشان گریزبتازند وز تک به از باد تیز
اگر چند دارندشان جفت نازچو نبوند بسته گریزند باز
همانجا ز کافور و عود و بقمبسی بیشه پیوسته بینی بهم
جزیری همانجاست نزد کلهکه کشتی بدو دیر یابد خله
همه پر درختان با بار و برگکُه و دشت او بیشه پیل و کرگ
درو بیکران مردم زورمندستمکاره و خونی و پرگزند
کرا یافتند از دگر مردمانکشند از سرش کاسه هم در زمان
چو ساز عروسیّ دختر کنندبه کابین همه کاسه سر کنند
خورش هم بدان کاسه آرند پیش توانگر تر آن کس کش آن کاسه بیش
میان درختان به روز شکاربگیرند بر پیل راه آشکار
نخستین ز پای اندر آرند زودوز آنجا گریزند پس همچو دود
از ایرا که پیلان دیگر به کینبر آن بوی کشته دوند از کمین
به خشم آن زمین زیر و از بر کننددرخت فراوان ز بن بر کنند
چو پیلان از آنجای گردند بازشوند آن گُره در شب دیر باز
مر آن پیل را پاره پاره ز نیشکنند و برد هر کسی بهر خویش
ندارند خود کِشته و چار پاینورزند جز میوه ها جای جای
ز پیلست هر گونه شان خوردنیهم از چرم او هر چه گستردنی
کرا مُرد سنگی گران در شتابببندند و زود افکنندش در آب
فکنده همه بیشه شان میل میلسروهای کرگست و دندان پیل
به هندوستان داروی گونه گوناز آن بیشه جایی نخیزد فزون