بخش ۲۴ - گریختن شیرین از نزد مهینبانو به مداین
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی راجع به یک بامداد زیبا آغاز میشود که خازن چین با درج گوهرین بر قفل زرین در میزند. بتان چین به خدمت آمده و به سر مینهد. شخصیت اصلی، شیرین، در میان این زیباییها به صحرا میرود تا شکار کند. بتان به او کمک میکنند و همه در گرد شیرین حلقه میزنند. آنها به صحراهای سرسبز میروند و در آنجا از سوارکاران شجاع، یکی سوار بر شبدیز، در پی شکار برمیآید. اما سوارکار گم میشود و دیگران به جستجو اقدام میکنند. در نهایت، شیرین و بانو به دل درد و اندوه گم شدن او میپردازند و از حسرت زندگی بیاو میگویند. بانو فراق و غم خود را با اشک و نوحهای نشان میدهد و از گمشدهاش یاد میکند. در پی آن، به جستجو و تحقیق میپردازند تا راز گم شدن او را بیابند، و شیرین به یاد عشق و دلداریاش، در آب و چشمه به تجلی میپردازد.
در نهایت داستان با عواطف و اندوه عمیق شخصیتها نسبت به یکدیگر ادامه مییابد و به جستجوی روزافزون برای یافتن گمشدهها و بازگشت به آرامش اشاره میکند.
چو برزد بامدادان خازن چینبه دُرج گوهرین بر قفل زرین
وقتی که در بامداد نگهبان گنج چین بر صندوق زرین قفل طلا زد.
برون آمد ز دُرج آن نقش چینیشدن را کرده با خود نقش بینی
و آن زیبا نگار چینی از صندوق زرین برون آمد و شدن را با خود نقشبین کرد.
بتان چین به خدمت سر نهادندبسان سرو بر پای ایستادند
آن زیبایان چینی به خدمتگزاری روز را آغاز کردند و بهسان سرو به خدمت حاضر گشتند.
چو شیرین دید روی مهربانانبه چربی گفت با شیرین زبانان
وقتی که شیرین روی آن نازنینان را دید با مهربانی به آن شیرینسخنان گفت
که بسمالله به صحرا میخرامممگر بسمل شود مرغی به دامم
که امروز با نام خدا به صحرا میروم تا شاید مرغی بهدام بیندازم.
بتان از سر سراغج باز کردنددگرگون خدمتش را ساز کردند
آن زیبارویان از گیسوی خود سراغج را گشودند و خدمتی دیگرگون را شروع کردند. (سراغج گیسوپوش زنان است، و آن کیسهای است بهدرازی سه گز و بر یک سر
آن کلاهی است و آن کلاه، چیزی است که از مروارید و زر دوزند و بر
پیشانی گذارند و گیسوی بافته را در آن کیسه نهند و بر سر دیگرش زنجیری بوده و آن
را بر زیر بغل راست گذرانیده بر کتف چپ اندازند و آنرا با جواهر و طلا مرصع میکردهاند. )
به کردار کلهداران چون نوشقبا بستند بکرانِ قصبپوش
آنوقت همچون جنگاوران چون عسل، لباس پوشیدند آن دوشیزگان حریرپوش.
که رسمی بود کآن صحرا خرامانبه صید آیند بر رسم غلامان
که رسم بود آن صحرا خرامان و زیبارویان همچون مردان خدمتگزار به صید میرفتند.
همه در گرد شیرین حلقه بستندچو حالی بر نشست او، بر نشستند
همگی دور شیرین جمع شدند و به محض اینکه شیرین بر اسب نشست آنها نیز سوار اسب شدند.
به صحرایی شدند از صحن ایوانبه سرسبزی چو خضر از آب حیوان
و به صحرایی در آن ناحیه رفتند که همچون خضر زندهدل، سرسبز و خرم بود.
در آن صحرا روان کردند رهوارو زان صحرا به صحراهای بسیار
اسبهای خود را در آن صحرا تاختند و به صحرایی دیگر رفتند.
شدند آن روضه، حوران دلکَشبه صحرایی چو مینو خرم و خوش
آن حوران دلکش بهشتی به صحرایی خوش همچون باغ بهشت وارد شدند.
زمین از سبزه نزهتگاه آهوهوا از مشک پُر، خالی ز آهو
زمین آنجا تفریحگاه آهوان بود و هوا پر عطر و عبیر و خوش بود و دور از آلودگی و غبار.
سرانجام اسب را پرواز دادندعنان خود به مرکب باز دادند
سرانجام تاختند و اسبها را به نهایت تاختن رها کردند.
بت لشگرشکن بر پشت شبدیزسواری تند بود و مرکبی تیز
شیرین آن بت لشکرشکن بر پشت شبدیز بسیار تند میتاخت و شبدیز تیزپرواز بود.
چو مرکب گرم کرد از پیش یارانبرون افتاد از آن همتک سواران
وقتی که اسب را به تندی تاخت از آن همسواران جدا شد.
گمان بردند که اسبش سر کشیدهستندانستند کاو سر در کشیدهست
آنها فکر کردند که اسب او سرکشی کرده است؛ در حالیکه نمیدانستند که شیرین سرکشی کرده است.
بسی چون سایه دنبالش دویدندز سایه در گذر، گَردَش ندیدند
بسیار تند و همچون پری در پی او رفتند نه تنها به سایه او نرسیدند حتی به گرد پای او هم نرسیدند.
به جستن تا به شب دمساز گشتندبه نومیدی هم آخر باز گشتند
تا شب به جستن او همکاری کردند و در آخر ناامید و دستخالی برگشتند.
ز شاه خویش هر یک دور ماندهبه تن رنجه، به دل رنجور مانده
همگی از شاه خود جدا گشته و با تنی خسته و دلی غمگین ماندهبودند.
به درگاه مهینبانو شبانگاهشدند آن اختران بیطلعت ماه
شبهنگام به درگاه و سرای مهینبانو رفتند تنها و بدون شیرین.
به دیده پیش تختش راه رفتندبه تلخی حال شیرین باز گفتند
به اشک چشم پیش تخت او را شستند و با تلخی و غم، آنچه را برای شیرین رخ داده بود به او گفتند.
که سیاره چه شببازی نمودشتک طیاره چون اندر ربودش
که دست تقدیر چه برای او رقم زد و آن اسب تکتاز چطور سرکشی کرد و او را ربود.
مهینبانو چو بشنید این سخن راصلا در داد غمهای کهن را
هنگامی که مهینبانو این را شنید با بانگ بلند از غمهای کهن گفت.
فرود آمد ز تخت خویش غمناکبه سر بر خاک و سر هم بر سر خاک
از تخت خود فرود آمد و غمگین بر خاک نشست و بر خاک سر نهاد.
از آن غم دستها بر سر نهادهز دیده سیل طوفان بر گشاده
و از آن مصیبت دستها را بر سر نهاده و طوفان اشک از چشمانش بهپا خاست.
ز شیرین یاد، بیاندازه میکردبدو سوگ برادر تازه میکرد
بیاندازه برای شیرین دلتنگی و بیقراری کرد و با یاد او، یاد برادر را نیز تازه میکرد ( و از غم هر دو میگفت)
به آب چشم گفت ای نازنین ماهز من چشم بدت بربود ناگاه
با ریختن اشک و گریه میگفت که ای ماه نازنین، تو را چشم بد از من گرفت.
گلی بودی که باد از بارت افکندندانم بر کدامین خارت افکند
گلی بودی که باد حوادث تو را افکند و نمیدانم دچار کدام رنج و بلا گشتهای.
چه افتادت که مهر از ما بریدیکدامین مهربان بر ما گزیدی؟
چه شد که ما را تنها گذاشتی؟ کدامین مهربان را بر ما ترجیح دادی؟
چو آهو زین غزالان سیر گشتیگرفتار کدامین شیر گشتی؟
آیا همچون آهو از این غزالان همنشین سیر شدی؟ گرفتار کدام شیر گشتهای؟
چو ماه از اخترانِ خود جدایینه خورشیدی چنین تنها چرایی؟
چون ماه از ستارگان همنشین خود جدا شدی؟ خورشید نیستی که تنها بمانی.
کجا سرو تو کز جانم چمن داشت؟به هر شاخی رگی با جان من داشت
سرو قامت تو کجاست که جانم را خرم و سرسبز کرده بود؟ سروی که هر شاخهاش با رگی از جان من پیوند داشت.
رخت ماهست، تا خود بر که تابدمنش گم کردهام تا خود که یابد
رخ زیبای تو ماه است، تا اقبال چهکسی باشد و بر که بتابد؛ من آن را گمکردهام تا بخت که باشد و آنرا بیابد.
همه شب تا به روز این نوحه میکردغمش بر غم فزود و درد بر درد
تمام شب را تا صبح بهاین نوحه و سوگ بود و هر لحظه غم و درد او بیشتر میشد.
چو مهر آمد برون از چاه بیژنشد از نورش جهان را دیده روشن
وقتی که خورشید از چاه بیژن بیرون آمد و جهان و دیدهها را با نور خود روشن کرد.
همه لشگر به خدمت سر نهادندبه نوبتگاهِ فرمان ایستادند
همه لشکریان به خدمت آمدند و برای کسب فرمان منتظر شدند.
که گر بانو بفرماید به شبگیرپی شیرین برانیم اسب چون تیر
که اگر بانو دستور دهد بدون خواب شبانه در پی شیرین اسب بتازیم و همچون تیر برانیم.
مهینبانو به رفتن میل ننمودنه خود رفت و نه کس را نیز فرمود
مهینبانو تصمیم به رفتن نداشت، نه خود رفت و نه به دیگران دستور و اجازه رفتن داد.
چو در خواب این بلا را بود دیدهکه بودی بازی از دستش پریده
زیرا این حادثه را در خواب دیده بود که باز (شاهین) شاهی از دست او پریده بود.
چو حسرت خورد از پرواز آن بازهمان باز آمدی بر دست او باز
و وقتی از رفتن آن شاهین افسوس خورده بود دوباره شاهین به دستش برگشتهبود.
بدیشان گفت اگر ما باز گردیمو گر با آسمان همراز گردیم
مهینبانو به آنها گفت که اگر جستجو کنیم و حتی با آسمان در این جستجو شریک شویم
نشد ممکن که در هیچ آبخوَردیبیابیم از پی شبدیز گردی
ممکن نیست که بتوانیم در آبخوردی به شبدیز برسیم.
نشاید شد پی مرغ پریدهنه دنبال شکارِ دامدیده
بهتر است به دنبال پرنده پریده و شکار دامدریده نرویم.
کبوتر چون پرید، از پس چه نالی؟که وا برج آید ار باشد حلالی
وقتی کبوتر برود چرا غم بخوری؟ که اگر کبوتر حلالی باشد وا برج آید
بلی چندان شکیبم در فراقشکه برقی یابم از نعل براقش
آنقدر صبر میکنم تا از نعل اسب او درخششی ببینم.
چو زان گمگشته گنج آگاه گردمدگر ره با طرب همراه گردم
وقتی که از آن گمگشته خبری به من برسد آنوقت دوباره شادمان خواهم شد.
به گنجینه سپارم گنج را بازبدین شکرانه گردم گنج پرداز
آن گنج را دوباره به گنجینه میسپارم و به شکرانه آن، گنج و مال خواهم بخشید.
سپه چون پاسخ بانو شنیدندبه از فرمانبری کاری ندیدند
وقتی که سپاهیان حرفهای مهینبانو را شنیدند بهتر از اطاعت چارهای ندیدند.
وزان سویِ دگر شیرین به شبدیزجهان را مینوَشت از بهر پرویز
مینوَشت: مینوردید.
چو سیاره شتابآهنگ میبودز ره رفتن به روز و شب نیآسود
همچون سیاره در شتاب بود و شبانهروز و بیوقفه در رفتن بود.
قبا در بسته بر شکل غلامانهمی شد دِه به دِه سامان به سامان
لباسهایی شبیه مردان خدمت پوشیده بود و ده به ده و ولایت به ولایت میپیمود.
نبود ایمن ز دشمن گاه و بیگاهبه کوه و دشت میشد راه و بیراه
گاهی خطر دشمن هم وجود داشت پس زمانهایی از بیراهه و از راه کوه و دشت میرفت.
رونده کوه را چون باد میراندبه تک در باد را چون کوه میماند
رونده کوه: استعاره است به شبدیز. شبدیز را همچون باد میتاخت و در آن تاخت، باد را همچون کوهِ ایستا بجا میگذاشت.
نپوشد بر تو آن افسانه را رازکه در راهی زنی شد جادوییساز
آن افسانه باعث نشود که رازش بر تو پوشیده بماند که زنی شگفتانگیز و بسیار زیبا در راهی (و بیابانی) میگذشت.
یکی آیینه و شانه درافکندبه افسونی به راهش کرد دربند
یک نفر آیینه و شانه را بهافسون و جادو در راه او افکند و راهش را بست.
فلک این آینه وان شانه را جستکزین کوه آمد و زان بیشه بر رُست
آسمان و روزگار (هم از او آموخت) و از آیینه، کوه را ساخت و از شانه بیشهزار را.
زنی کاو شانه و آیینه بِفْکنْدز سختی شد به کوه و بیشه مانند
زنی که شانه و آیینه را دور انداخت در سختی و استقامت، همچون کوه و بیشه شد.
شده شیرین در آن راه از بس اندوهغبارآلود چندین بیشه و کوه
شیرین در آن راه پر اندوه و رنج، غبار آلود چندین بیشه و کوه شده بود. (ادامه ابیات قبل است یعنی شیرین، آن زن محکم و مقاوم بود)
رُخش سیمای کمرختی گرفتهمزاج نازکش سختی گرفته
چهره او لاغر شده بود و مزاج نازکطبع او در سختی بود.
نشان میجست و میرفت آن دلافروزچو ماه چارده شب، چارده روز
راه را میجُست و آن دلربا و ماه شب چارده به مدت چارده روز در سفر بود.
جنیبت را به یک منزل نمیماندخبر پرسان خبر پرسان همیراند
در هیچ منزلی توقف نکرد و با پرسیدن نشانی یکسره میتاخت.
تکاور دستبرد از باد میبردزمین را دور چرخ از یاد میبرد
تکاور تیز و سریع او از باد هم سریعتر بود و زمین هم از دیدن سرعت حرکتش حرکت فلک را از یاد برده بود.
سپیدهدم چو دم بر زد سپیدیسیاهی خواند حرف ناامیدی
وقتی که سپیدهدم روشنی را آغاز کرد و سیاهی شب ناامید شد.
هزاران نرگس از چرخ جهانگردفرو شد تا بر آمد یک گل زرد
و ستارگان از آسمان ناپدید شدند و گل زرد خورشید شکفت.
شتابان کرد شیرین بارگی رابه تلخی داد جان یکبارگی را
شیرین اسبش را شتابان راند و تا جایی که توانست رنج کشید و تاخت.
پدید آمد چو مینو، مرغزاریدر او چون آب حیوان چشمهساری
دشتی خرم همچون بهشت پدیدار گشت که چشمهای زلال همچون آب حیات در آن بود.
ز شرم آب آن رخشندهخانیشده در ظلمت، آب زندگانی
که چشمه حیات از شرم زلالی آب آن چشمه، در ظلمت رفته بود (خان: چشمه)
ز رنج راه بود اندام خستهغبار از پای تا سر برنشسته
از رنج سفر کوفته و خسته بود و از پای تا سر او را غبار گرفته بود.
به گِرد چشمه جولان زد زمانیدَه اندر دَه ندید از کس نشانی
گرداگرد چشمه را جولانی زد، تا دوردستها در هر سو کسی آنجا نبود. (دَه اندر دَه یعنی ده میل در ده میل؛ قدما «میل» که یکسوم فرسنگاست را آنمقدار از مسافت تخمین میزدهاند که در زمین هموار بهوضوح دیده شود.)
فرود آمد، به یکسو بارگی بستره اندیشه بر نظارگی بست
از اسب فرود آمد و اسبش را در گوشهای بست و ره اندیشه بر نظارگی بست
چو قصد چشمه کرد آن چشمهٔ نورفلک را آب در چشم آمد از دور
وقتی که (برای آبتنی) بسوی چشمه رفت فلک ذوقزده شد.
سهیل از شعر شکرگون برآوردنفیر از شعری گردون برآورد
تن درخشان همچون ستاره سهیل را از پیراهن سپید خود بهدر آورد و ستاره درخشان شعری با دیدن او آه حسرت کشید! (شعر یا شعار بهمعنی جامهزیرین است و شکرگون یعنی سپیدرنگ. نفیر در اینجا یعنی آه و فغان)
پرندی آسمانگون بر میان زدشد اندر آب و آتش در جهان زد
پرندی آبیرنگ بر کمر بست و وارد آب شد (و با این صحنه زیبا) جهان، آتش (شوق و هیجان) گرفت.
فلک را کرد کحلیپوش پروینمُوَصّل کرد نیلوفر به نسرین
هوش مصنوعی: آسمان را مانند کحل چشم، زیبا و درخشان کرده است و گل نیلوفر را به گل نسرین متصل ساخته است.
حصارش نیل شد یعنی شبانگاهز چرخ نیلگون سر بر زد آن ماه
حصار او آب برکه شد همچون ماه که از آسمان نیلگون سر زند.
تن سیمینش میغلطید در آبچو غلطد قاقمی بر روی سنجاب
تن سیمگون او در آب تیرهگون میغلطید همچون قاقمی بر روی سنجاب.
عجب باشد که گل را چشمه شویدغلط گفتم که گل بر چشمه روید
عجیب است که آب چشمه، گُل را بشوید (یعنی تن پاک همچون گل او را) اشتباه گفتم؛ بلکه گل بر چشمه میروید.
در آب انداخته از گیسوان شستنه ماهی بلکه ماه آورده در دست
گیسوی او همچون (تور ماهیگیری) بر آب افکنده شد نه تنها ماهیها را بلکه ماه را هم صید کرد!
ز مشک آرایش کافور کردهز کافورش جهان کافورخورده
مصرع اول: سپیدی تنش را با مشک و سیاهیِ زلفش آراسته بود. جهان: جهانیان کافورخورده: مجازا یعنی کوتاهدست و ناکام.
مگر دانسته بود از پیش دیدنکه مهمانی نواَش خواهد رسیدن
گویا از پیشدیدن دانستهبود که مهمانی نو برایش خواهد رسید
در آب چشمهسار آن شکرِ نابز بهر میهمان میساخت جلاب
که برای میهمان، با شکر و شیرینی نابش از آب آن چشمهسار شربت گلاب درست میکرد.