بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی
این شعر درباره توصیف شبی است که شیرین در سرای خود تنها مانده و بهشدت غمگین است. شبی بسیار غمانگیز که سکوت همهجا را فراگرفته است. شیرین، شب را خطاب قرار داده که چرا بیرحم و ناجوانمرد است و چنین محیط غمباری برای او درست کرده است. او به نیایش با خدای خود پرداخته و از او طلب گشایش میکند و در هنگام صبح آرزوی او برآورده میشود.
مَلک دانسته بود از رای پُر نورکه غمپردازِ شیرین است شاپور
خسرو از روی بینش فهمیده بود که شیرین با شاپور درد دل میکند.
به خدمت خواند و کردش خاص درگاهز تنهایی مگر تنگ آید آن ماه
او را فراخواند و از نزدیکان قرار داد تا شیرین تنها بماند و از تنهایی خسته شود.
چو تنها ماند ماه سرو بالافشاند از نرگسان لؤلؤی لالا
وقتی شیرین تنها گشت غمگین شد و گریه کرد.
به تنگ آمد شبی از تنگحالیکه بود آن شب بر او مانند سالی
یک شب آنقدر غمگین شد که همچون سالی بود برای او.
شبی تیره چو کوهی زاغ بر سرگرانجنبش چو زاغی کوه بر پر
شبی تاریک و سیاه بود بمانند کوهی که زاغان بر آن نشستهباشند و کند میگذشت همچون زاغی که کوهی با خود ببَرد. مصرع اول همچنین میتواند بدین صورت معنی شود که شبی چنان تیره بود که گویی کوه و انبوهی از زاغان بر سر و فراز خود داشت.
شبی دمسرد چون دلهای بیسوزبرات آورده از شبهای بیروز
ChatGPT می گوید:دمسرد: بیحرارت، بیگرمی، سرد و بیروحدلهای بیسوز:دلهایی که عشق و احساس ندارندبرات آوردن: آوردن یا هدیه آوردن (گاهی کنایه از مقدر کردن یا نصیب شدن است)شبهای بیروز: شبهایی که پایان و روشنی ندارند، کنایه از تاریکیِ بیامید-------------شبی سرد و بیروح، همانند دلهای بیعشق و بیاحساس،از شبهای تاریک و بیپایان، بهره و نصیب خود را آورده بود.------------------نظامی در این بیت شبی بسیار سرد و دلگیر را توصیف میکند؛ شبی که گرما و روشنی در آن نیست، چنانکه دل بیعشق نیز گرما و فروغی ندارد.
کشیده در عقابین سیاهیپر و منقار مرغ صبحگاهی
خبری از سپیده و صبح نبود و مرغ صبحگاهی در آن سیاهی و از آن سیاهی، نه بال میزد نه بانگ. (در عقابین کشیدن معادلاستبا به صُلابه کشیدن. مرغصبح کنایهاست از خروس؛ خروس در صبحگاه بالهایش را بههم میزند و میخواند.)
دُهلزن را زده بر دستها مارکواکب را شده در پایها خار
کواکب «دختران پروین» هستند که مانند رقصندگانی که دست هم را گرفتهباشند جمع هستند؛ رقصندگان وقتی که بر چمن میرقصند و خاری در پایشان میرود از رقص باز میایستند. و منظور از دهلزن ستارهٔ خنیاگر زهره است و مار نیز یکی دیگر از صور فلکی. بیت یعنی آن شب، سکوت بود و خبری از موسیقی و رقص و طرب نبود.
فتاده پاسبان را چوبک از دستجرسجنبان خراب و پاسبان مست
چوبک، چوبیاست که مهتر و سردسته پاسبانان بر تخته یا طبل میکوبیده است تا پاسبانان بیدار بمانند. جرس یا زنگوله نیز به همین منظور بوده که بیداری خود را اعلام میکردهاند.
سیاست بر زمین دامن نهادهزمانه تیغ را گردن نهاده
رنج و شکنجه همهجا را فرا گرفته بود و زمانه تسلیم شمشیر گشته بود.
زناشویی بههم خورشید و مه رارحم بسته به زادن صبحگَه را
گویی خورشید و ماه با هم در خلوت رفته بودند تا صبح را بزایند (یک شب طولانی بود)
گرفته آسمان را شب در آغوششده خورشید را مشرق فراموش
تاریکی آسمان را فراگرفته بود و خورشید، مشرق خود را از یاد برده بود.
جنوبیطالعان را بیضه در آبشمالیپیکران را دیده در خواب
ستارگان جنوبی همچون مرغ کرچ بیحرکت بودند و ستارگان شمالی خفته بودند.
زمین در سر کشیده چتر شاهیفرو آسوده یکسر مرغ و ماهی
زمین چتر سیاه شاهی را بر سر کشیده بود و همگان خفته بودند.
سواد شب که بُرد از دیدهها نوربَنات النَعش را کرده ز هم دور
شب سیاه که نوری در آن پیدا نبود، ستارگان هفت اورنگ (بنات النعش) را از هم دور کرده بود. (یعنی در آن شب غمبار، همراهان و کنیزان شیرین در آنجا جمع نبودند و شیرین تنها بود.)
ز تاریکی جهان را بند بر پایفلک چون قطب حیران مانده بر جای
جهان اسیر تاریکی بود و فلک همچون ستاره قطبی از تعجب بر جای خود خشکش زده بود.
جهان از آفرینش بیخبر بودمگر کآن شب جهان جای دگر بود
تمام مردم از همهجا بیخبر بودند گویی مردم جایی دیگر رفته بودند.
سر افکنده فلک دریاصفت پیشز دامن دُر فشانده بر سر خویش
آسمان با سخاوت و دست و دل باز همه جا را در و مروارید ریخته بود.
به دُر-دزدی ستاره کرده تدبیرفرو افتاده ناگه در خم قیر
ستاره به دُر دزدی و دزدیدن مرواریدها رفته بود اما در خُم قیر افتاده بود.
بمانده در خم خاکسترآلوداز آتشخانهٔ دورانِ پردود
و در خم خاکسترآلود روزگار افتاده بود.
مجره بر فلک چون کاهِ بر راهفلک در زیر او چون آبِ در کاه
کهکشان در آسمان به مثل کاه ریخته در راه، آشکار و نمایان بود و آسمان در زیر کهکشان چون آبِ در کاه، پنهان.
ثریا چون کفی جو بُد به تقدیرکه گرداند به کف هندو زنی پیر
«خوشه ثریا» همچون مشتی جو بود که زنی (تیرهپوست) برای فالگیری در دست بگرداند.
نه موبد را زبان زند خوانینه مرغان را نشاط پَرفشانی
نه موبدان زندخوانی میکردند و نه پرندگان پرواز. (زند نام سرودهای نیایشی است از آیین زرتشتی یا مهرپرستی؛ و گویا «مایه زند» هم که در موسیقی هست بیشتر برای نیایش بکار میرفته است.)
بریده بال نسریِن پرندهچو واقع بود طایر پَر فکنده
نسر واقع و نسر طایر دو صورت فلکی هستند.
به هر گام از برایِ نورباشیستاده زنگییی با دورباشی
در هر نقطه از آسمان، ستارگان مانند ستارهٔ ژوبیندار ایستاده بودند و پُردرخش بودند و نیز یعنی زوبینداران و نگهبانان فراوانی در اطراف سرای شیرین بیدار بودند و پاس میدادند. (ستارهٔ ژوبیندار یا «نگهبان شمال». نظامی سایر صور فلکی را نیز به نگهبانانی که بیرون سرا ایستاده باشند تشبیه کرده است. یعنی همه صورتهای فلکی و ستارگان آشکار بودند. «نورباشی» یعنی خوشآمدگویی. در قدیم دورباشی و نورباشی از وظایف یا گفتار نگهبانان بوده است. ایهامی شگرف است که «نورپاشی» هم بجای «نورباشی» درست است و بجا. دورباش یعنی: ژوبین یا نیزهٔ دو سر )
چراغ بیوهزن را نور مردهخروس پیرهزن را غول برده
هوش مصنوعی: چراغ بیوهزن با نوری که از یک خروس مرده میآید روشن شده است و پیرهزن را هم به غولی متعلق به خودش تبدیل کرده است.
شنیدم گر به شب دیوی زند راهخروس خانه بردارد «علی الله»
شنیدهام که وقتی در شب، دیوی دزدی میکند خروس خانه به بانگ علیالله میآید.
چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر؟خروسی را نبود آواز تکبیر؟
چه شبی بود که خروس هم تکبیر نمیگفت.
دل شیرین در آن شب خیره ماندهچراغش چون دل شب تیره مانده
شیرین ساکت و غمگین بود.
ز بیماری دل شیرین چنان تنگکه میکرد از ملالت با جهان جنگ
شیرین از تنهایی (بیماری) دلتنگ شده بود و از روی آزردگی (ملالت/ملامت) با زمین و زمان سر جنگ داشت.
خوش است این داستان در شان بیمارکه شب باشد هلاک جان بیمار
شان مأخوذ از شأن عربی است. بجای «باره» استعمال شود چنانکه گویند: این در شان آن منزل است.(شرفنامه منیری) شان: باره، در حقِ. هموزن «جان» در مصرع دوم خوانده میشود.
بود بیماری شب جانسپاریز بیماری بَتَر بیمارداری
بیماری شب، دردناک است و از آن بدتر بیمارداری در شب است.
زبان بگشاد و میگفت ای زمانهشب است این یا بلایی جاودانه
به زمانه گفت: این شب است یا بلایی جاودانه؟
چه جای شب؟ سیه ماری است گوییچو زنگی آدمیخواری است گویی
این شب نیست بلکه ماری سیاه است همچون وحشیان آدمخوار.
از آن گریان شدم کاین زنگی تارچو زنگی خود نمیخندد یکی بار
بیشتر از این غمگین هستم که این شب یک لحظه شادی ندارد.
چه افتاد؟ ای سپهر لاجوردیکه امشب چون دگر شبها نگردی
ای آسمان! چه پیشآمده که امشب جور دیگری هستی؟
مگر دود دل من راه بستت؟نفیر من خسک در پا شکستت؟
مگر غم من تو را غمگین کرد؟ یا آه من خاری گشت شکسته در پایت؟
نه زین ظلمت همییابم امانینه از نور سحر بینم نشانی
نه از این تاریکی امان مییابم و نه نشانهای از صبح هست.
مرا بنگر چه غمگین داری ای شبندارم دین اگر دین داری ای شب
ای شب، ببین چقدر مرا غمگین کردهای؛ دین ندارم (اگر دروغ باشد) که تو بیدین و بیمروت هستی.
شبا امشب جوانمردی بیاموزمرا یا زود کش یا زود شو روز
ای شب! امشب جوانمرد باش، یا مرا بکش یا زودتر روز بشو.
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ؟بر آتش میروی یا بر سر تیغ؟
چرا همچون ابری سیاه بر جای ماندهای و نمیروی؟ راه تو پر تیغ است یا پر آتش؟
دُهلزن را گرفتم دست بستندنه آخر پای پروین را شکستند
گیرم که دهلزن را دست بستند و ساکت کردند؟ آخر چرا پروین را نگذاشتند بیاید.
من آن شمعم که در شبزندهداریهمه شب میکنم چون شمع زاری
من آن شمع هستم که با زاری و گریه خود بیدار میمانم.
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتشکه باشد شمع وقت سوختن خَوش
از آن همچون شمع میسوزم که شمع در هنگام سوختن زیباتر است.
گره بین بر سرم چرخ کهن رابباید خواند و خندید این سخن را
گیر و گره زندگی من را ببین و بر آن بخند. وحید دستگردی در حاشیهٔ کتاب نوشته است که: آسمان بر سر من گره خورده و به همین خاطر از حرکت ایستاده است. قصهٔ گره خوردن گیسوی من به آسمان، سخنی است که هر که بشنود، به آن خواهد خندید.
بخوان ای مرغ اگر داری زبانیبخند ای صبح اگر داری دهانی
ای مرغ بخوان اگر زبان داری؛ ای صبح بخند اگر دهان داری.
اگر کافر نهای ای مرغ شبگیرچرا بر نآوری آواز تکبیر؟
ای مرغ صبح اگر مسلمان هستی چرا تکبیر صبح را نمیگویی؟
و گر آتش نهای ای صبح روشنچرا نآیی برون بیسنگ و آهن؟
ای صبح، چرا چون آتش هستی که به سختی و فقط از دل سختی و سنگ و آهن پدیدار میشوی؟ (منظور از سنگ و آهن در اینجا سنگ آتشزنه است که در قدیم بوسیله آن و با آهن یا فولاد آتش برمیافروختهاند)
در این غم بُد دل پروانهوارشکه شمع صبح روشن کرد کارش
در این غم بود که صبح بردمید و به یاریاش آمد.
نکو ملکی است ملک صبحگاهیدر آن کشور بیابی هر چه خواهی
سرزمین صبح چه زیباست؛ هر چه را که بخواهی، میتوانی در آنجا بیابی.
کسی کاو بر حصار گنج ره یافتگشایش در کلید صبحگه یافت
آنانکه به قلعه گنج راه یافتند، گشایش را در کلید صبحگاه یافتند.
غرضها را حصار آنجا گشایندکلید آنجاست، کار آنجا گشایند
خواستهها را آنجا برآورده میکنند، کلیدها آنجاست، کار را در آنجا میگشایند.
در آن ساعت که باشد نَشْوِ جانهاگل تسبیح روید بر زبانها
در صبحدم که زمان نشو جانهاست گُل ذکر و یاد خدا بر زبانها میروید. (نشو: پیداشدگی، بالیدن)
زبانِ هر که او باشد برومندشود گویا به تسبیح خداوند
هر که بالغ و برومند باشد، زبانش به تسبیح و ذکر پاکی خداوند گویا میشود.
اگر مرغ زبان تسبیحخوان استچه تسبیح آرد آن کاو بیزبان است؟
اگر تسبیح و ستایش پاکی به زبان و گویایی مرغ زبان است پس آنها که بیزبانند چطور او را تسبیح بگویند؟
در آن حضرت که آن تسبیح خوانندزبان بیزبانان نیز دانند
در بارگاه آن حضرت که او را تسبیح گویند و به پاکی میستایند زبان بیزبانان را نیز میدانند.
چو شیرین کیمیای صبح دریافتاز آن سیمابکاری روی بر تافت
سیمابکاری کنایه است از اضطراب؛ سیمابْ لرزان است و بیقرار.
شکیباییش مرغان را پَر افشاندخروس الصبر مفتاحالفرج خواند
شکیبایی او ثمر داد و پرندگان بال زدند و خروس خواند: صبر کلید گشایش است.
شبستان را به روی خویشتن رُفتبه زاری با خدای خویشتن گفت
در شبستان سجده بهجای آورد و با خدای خویش گفت.
«خداوندا شبم را روز گردانچو روزم بر جهان پیروز گردان
خدایا! شبم را روز بگردان؛ همچون روز مرا بر جهان پیروز گردان.
شبی دارم سیاه از صبح نومیددرین شب روسپیدم کن چو خورشید
هوش مصنوعی: در یک شب تاریک و ناامید، امید دارم که صبحی روشن و شاداب مانند خورشید برایم طلوع کند.
غمی دارم هلاک شیرمردانبر این غم چون نشاطم چیر گردان
هوش مصنوعی: من غمی دارم که باعث نابودی دلیرمردان شده و این غم، برخلاف شادابیام، مرا به شدت آزار میدهد.
ندارم طاقتِ این کورهٔ تنگخلاصی دِه مرا چون لعل از این سنگ
هوش مصنوعی: نمیتوانم در این حالت سخت و تنگ به سر ببرم. مرا از این وضعیت رهایی بده، مانند این که لعل را از سنگ جدا میکنند.
تویی یاریرسِ فریاد هر کسبه فریاد منِ فریادخوان رس
هوش مصنوعی: تو یاوری هستی که به فریاد هر کسی میرسی، پس به فریاد من که فریاد میزنم، برس.
ندارم طاقت تیمار چندیناَغِثنی یا غیاث المُستَغیثین
هوش مصنوعی: من دیگر توان تحمل درد و رنج را ندارم، پس به کمکم بیا، ای کسی که در سختیها یاریدهندهای.
به آب دیدهٔ طفلان محرومبه سوز سینهٔ پیران مظلوم
هوش مصنوعی: با اشکهای کودکان بیکس و با درد دل پیران بیپناه، دنیا پر از رنج و اندوه است.
به بالین غریبان بر سر راهبه تسلیم اسیران در بُن چاه
هوش مصنوعی: در کنار افرادی که غریب و بیکس هستند، در مسیر زندگی و در برابر مشقات و سختیهای افراد اسیر و در فشار، باید تسلیم و آرامش داشت.
به داور داور فریادخواهانبه یارب یارب صاحبگناهان
ترا قسم به «داور داور گفتن» فریادخواهان و مظلومان
بدان حجت که دل را بنده داردبدان آیت که جان را زنده دارد
هوش مصنوعی: بدانیم که دلی که تسلیم است، به نشانهای نیاز دارد که آن را زنده و شاداب نگهدارد.
به دامنپاکیِ دینپرورانتبه صاحبسرّی پیغمبرانت
هوش مصنوعی: در دامن پاک و بیآلایش آموزگاران دینیات، به رازهای پیامبرانت آشنا هستی.
به محتاجان در بر خلق بستهبه مجروحان خون بر خون نشسته
هوش مصنوعی: به افرادی که به کمک نیاز دارند، کمک نکن و بر درد و رنج دیگران بیتوجه باش.
به دور افتادگان از خان و مانهابه واپسماندگان از کاروانها
هوش مصنوعی: به افرادی که از خانه و خانوادههای خود دور ماندهاند و نیز به کسانی که از گروهها و جمعهای اجتماعی عقب ماندهاند.
به وردی کز نوآموزی بر آیدبه آهی کز سر سوزی بر آید
هوش مصنوعی: آنچه از یادگیری و تجربهی جدید به دست میآید، با احساسی عمیق و سوزی که در دل وجود دارد، قابل بیان است.
به ریحانِ نثار اشکریزانبه قرآن و چراغ ِ صبحخیزان
هوش مصنوعی: با گلهای معطر و اشکهایی که به خاطر غم ریخته شده، به قرآن و نور صبحگاهی اشاره میکند.
به نوری کز خلایق در حجاب استبه انعامی که بیرون از حساب است
هوش مصنوعی: به نوری که از دید مردم پنهان است و به نعمتهایی که قابل شمارش نیستند.
به تصدیقی که دارد راهب دِیربه توفیقی که بخشد واهب خِیر
هوش مصنوعی: به اعتقاد راهب در کلیسا، برکت و توفیق از سوی خداوند مهربان است.
به مقبولان خلوتبرگزیدهبه معصومان آلایشندیده
هوش مصنوعی: در میان افراد مشهور و محبوب، کسانی که در خلوت و به دور از هرگونه آلودگی و اشتباه به سر میبرند، وجود دارند.
به هر طاعت که نزدیکت صواب استبه هر دعوت که پیشت مستجاب است
هوش مصنوعی: به هر عملی که برایت راست و درست است و به هر دعوتی که برایت پذیرنده و موثر است، نزدیک شو.
به آن آه پسین کز عرش پیش استبدان نام مهین کز شرح بیش است
هوش مصنوعی: در آخرین لحظه عصر، ندایی از بالا میرسد که حاکی از نام بزرگ و مهمی است که داستان و شرح بیشتری در خود دارد.
که رحمی بر دل پرخونم آوروزین غرقآب غم بیرونم آور
هوش مصنوعی: ای کاش برای دل پر از غمم رحم و شفقتی داشته باشی و مرا از این دریاچهای از غم نجات دهی.
اگر هر موی من گردد زبانیشود هر یک تو را تسبیحخوانی
هوش مصنوعی: اگر هر تار موی من سخن بگوید، هر یک از آنها به تو ستایش میکند.
هنوز از بیزبانی خفته باشمز صد شکرت یکی ناگفته باشم
هوش مصنوعی: من همچنان در خاموشی و بیزبانی به سر میبرم و از شدت شکرگزاری، چیزی ناگفته مانده است.
تو آن هستی که با تو کیستی نیستتویی هست آن دگر جز نیستی نیست
هوش مصنوعی: تو آن کسی هستی که در وجودت دیگر هیچ اثری از خودت نیست. آنچه که هست، چیزی جز عدم نیست.
تویی در پردهٔ وحدت نهانیفلک را داده بر در قهرمانی
هوش مصنوعی: تو در پردهای از وحدت پنهانی و بر سر همه موجودات برتری و قدرت داری.
خداوندیت را انجام و آغازنداند اول و آخر کسی باز
هوش مصنوعی: خداوندی که تو را میسازد و هدایت میکند، نه شروعی دارد و نه پایانی. هیچکس نمیتواند او را محدود به زمان کند.
به درگاه تو در امید و در بیمنشاید راه بردن جز به تسلیم
هوش مصنوعی: در مقابل تو، در حالی که منتظر لطف و رحمت تو هستم و از عذاب و واکنشهای تو هراسانم، جز تسلیم شدن و پذیرش وضعیت، راه دیگری ندارم.
فلک بر بستی و دوران گشادیجهان و جان و روزی هر سه دادی
هوش مصنوعی: سما و آسمان بر تو در بسته شد و با تغییر دوران، زندگی، روح و روزی را به تو عطا کرد.
اگر روزی دهی ور جان ستانیتو دانی هرچه خواهی کن تو دانی
هوش مصنوعی: اگر روزی به من بدهی یا اگر روح من را بگیری، تو خود میدانی که هر کاری که بخواهی میتوانی انجام دهی.
به توفیق توام زین گونه بر پایبرین توفیق، توفیقی برافزای
هوش مصنوعی: به لطف و کمک تو، من با این حالت بر پا ایستادهام. پس توفیق خود را افزونتر کن.
چو حکمی راند خواهی یا قضاییبهتسلیم آفرین در من رضایی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی حکمی را صادر کنی یا قضاوتی انجام دهی، در قبال آن باید با آرامش و رضایت کامل به من تسلیم شوی.
اگر چه هر قضایی کآن تو رانیمسلم شد به مرگ و زندگانی
هوش مصنوعی: اگرچه هر سرنوشتی که تو آن را از خود دور کنی، در نهایت به مرگ و زندگی وابسته است.
منِ رنجور بیطاقت عیارممده رنجی که من طاقت ندارم
هوش مصنوعی: من که در حالتی از درد و بیتابی به سر میبرم، قدرت تحمل رنج جدیدی را ندارم؛ بنابراین خواهش میکنم زحمت بیشتری برای من ایجاد نکنید.
ز من ناید به واجب هیچ کاریگر از من ناید آید از تو باری
هوش مصنوعی: من هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم، اگر از من نیاید، پس شاید از تو بیفتد.
به انعام خودم دلخوش کن این بارکه انعام تو بر من هست بسیار
هوش مصنوعی: این بار به پذیرفتن هدیه و لطف خودم دلخوش کن، چون من از هدیه و محبت تو بسیار برخوردارم.
ز تو چون پوشم این راز نهانی؟وگر پوشم تو خود پوشیده دانی»
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم این راز پنهان را از تو بپوشانم؟ و اگر هم بخواهم بپوشانم، خود تو به خوبی آن را در مییابی.
چو خواهش کرد بسیار از دل پاکچو آب چشم خود غلتید بر خاک
هوش مصنوعی: هنگامی که دل پاک و بیآلایش به شدت خواستهای را بخواهد، اشکهایش به آرامی بر زمین میریزد.
فراخی دادش ایزد در دلِ تنگکلیدش را بر آورد آهن از سنگ
ایزد درِ شادی و گشایشی بر دل غمگینش باز کرد که کلید آهنین آن گنج از سنگ برآمد. (آهن را از سنگ استخراج میکنند)
جوان شد گلبُن دولت دیگر بارز تلخی رست شیرینِ شِکربار
بوتهٔ گل خوشبختی دوباره تازه و جوان شد؛ شیرین از دست تلخی (و غم) رها شد همچون شکر.
نیایش در دل خسرو اثر کرددلش را چون فلک زیر و زبر کرد
دعا و نیایش در دل خسرو تأثیر گذاشت و او را منقلب کرد.