تناجی
نظامی گنجوی

بخش ۱۰۹ - گفتن چهل قصه از کلیله و دمنه با چهل نکته

بزرگ امید چون گلبرگ بشکفتچهل قصه به چل نکته فرو‌گفت
نخستین گفت کز خود بر حذر باش
نجاری بوزینهچو گاو شنزبه زان شیر جماش
هوا بشکن کزو یاری نیایدکه از بوزینه نجاری نیاید
به تلبیس آن توانی خورد ازین راه
زاهد ممسک ِ خرقه‌به‌دزد باختهکزان طبل دریده خورد روباه
مکن تا در غمت ناید درازیچو زاهد ممسکی در خرقه بازی
مخور در خانه کس هیچ زنهار
مرغ ماهی‌خوار و خرچنگکه با تو آن کند کان زاغ با مار
همان پاداش بینی وقت نیرنگکه ماهی‌خوار دید از چنگ خرچنگ
ربا‌خواری مکن این پند بنیوش
سه ماهی و رستن یکی از شستکه با شیر رباخور کرد خرگوش
به خود‌کشتن توان زین خاک‌دان رَستچنانک آن پیر‌ماهی ز‌آفت شست
شغال و گرگ و زاغ این ساز‌کردند
طیطوی با موج دریاکه از شخص شتر سر باز کردند
به‌چاره کین توان جُستن ز اعداچنان کان طیطوی از موج دریا
بسا سر کز زبان زیر زمین رفت
مرغ و کپی و کرم شب‌تابکشَف را با بطان فصلی چنین رفت
ز نااهلان همان بینی در این بندکه دید آن ساده‌مرغ از کپی‌یی چند
به حیلت مال مردم خورد نتوان
غوک و مار و راسوچو بازرگان دانا مال نادان
چو بر دانا گشادی حیله را درچو غوک مارکش در سر کنی سر
حیل بگذار و مشنو از حیل‌ساز
زن و نقاش چادر‌سوزکه موش آهن خورَد‌، کودک برَد باز
چو نقش حیله بر چادر نشانیبدان نقاش چادر‌سوز مانی
ز دانا، تن سلامت‌بهر گردد
کبوتر مطوقه و رهانیدن کبوتران از دامعلاج از دست نادان زهر گردد
به دانایی توان رَستن ز ایامچو آن مرغ نگارین رست از آن دام
مکن شوخی وفاداری در آموز
موش و زاهد و یافتن زرز موشِ دام‌دَر‌، زاغ دهن‌دوز
مبر یک جو ز کشت کس به بیدادکه موش از زاهد ار جو بُرد‌، زر داد
مشو مغرور چون گرگ کمان‌گیر
زاغ و بومکه بر دل‌، چرخ ناگه می‌زند تیر
رها کن حرص کاین حمّال محرومنسازد با خرد چون زاغ با بوم
مبین از خُرد‌بینی خصم را خُرد
گربه روزه‌دار با دراج و خرگوشز پیلان بین که خرگوش آب چون برد
ز حرص و زرق باید روی برتافتز روزه گربه روزی بین که چون یافت
کسی کاین گربه باشد نقش‌بند‌ش
شوهر و زن و دزدنهد داغ سگی بر گوسپندش
ز فتنه در وفا کن روی در رویچنان کز بیم دزد آن زن در آن شوی
رهی چون باشد از خصمانت ناورد
زن و نجار و پدرزنچنان کز دیو و دزد آن پارسا مرد
چه باید چشم دل را تخته بردوختچو نجاری که لوح از زن در آموخت
اگر بد نیستی با بد مشو یار
بوزینه و سنگ‌پشتچنان کان موش‌ْنسلِ آدمی‌خوار
به وا گشتن توانی زین طرف رستکه کپی هم بدین فن زان کشَف رست
چو خر غافل نباید شد درین راه
زاهد نسیه‌اندیش و کوزه شهد و روغنکزین غفلت دل خر خورد روباه
حساب نسیه‌های کژ میندیشچو زان حلوای نقد آن مرد درویش
به ار بر عذر آن زاهد کنی پشت
کشتن کبوتر نر کبوتر ماده راکه راسوی امین را بی‌گنه کشت
مزن بی‌پیش‌بینی بر کس انگشتچنان کان نر کبوتر ماده را کشت
به هشیاری رهان خود را از این غار
قبره با شاه و شاهزادهچو موش آن گربه را از دام تیمار
برون پر تا نفرسایی درین بندچو مرغ قبره زین قبه‌ای چند
به صدق ایمن توانی شد ز شمشیر
سیاح و زرگر و مارچو آن زاهد شغال از خشم آن شیر
تو نیکی کن مترس از خصم خونخواربه نیکی بُرد جان‌، سیاح از آن مار
به قدر مرد شد روزی نهاده
رفتن شیر به شکار و شکار شدن بچه‌های اوز بازرگان‌بچه تا شاهزاده
به خونخواری مکن چنگال را تیزکز این بی‌بچه گشت آن شیر خونریز
چو بر گفت این سخن پیر سخن‌سنجدل خسرو حصاری شد بر این گنج
پشیمان شد ز بدعت‌های بیدادسرای عدل را نو کرد بنیاد