بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش
شاعر در این شعر، از ساقی میخواهد که بادهای بهاو بدهد که دل غمگین او را شاد کند و سپس گویی از آنچه که دلش را غمگین ساخته سخن گفتهباشد از درگذشتگان و خویشان خود یاد میکند. با یادآوردن درگذشتگان و رفتگان، غم بیشتر شاعر را فرامیگیرد و از ساقی باده بیشتر و پیاپی طلب میکند. شاعر در ادامه از اهمیت داشتن یار و دوست در سفر زندگی میگوید و از اینکه آدمی باید توانایی هماهنگی با یاران را در خود تقویت نماید و در این زمینه مثالهایی از طبیعت و موسیقی میآورد. او از بیوفایی دنیا میگوید و از ساقی میخواهد که بادهای بریزد که نشاطافزا باشد. در این شعر از اهمیت تواضع و فروتنی گفته شده است اما توصیه شده که آدمی باید شجاع و دلیر باشد تا در اجتماع بتواند از حق خود دفاع کند زیرا حقوق انسانهای ترسو همیشه توسط آدمیان ظالم پایمال میشود. شاعر در ادامه بهدوری از صحبت و همنشینی حاکمان و پادشاهان پند داده و اینکه آدمی باید از طمع و چشمدوختن به دارایی دیگران بپرهیزد زیرا کسی که بیش از رزق خود بخواهد، دچار بداقبالی خواهد شد.
ساقی به کجا که می پرستمتا ساغر می دهد به دستم
ساقی کجاست تا من میپرست را دریابد؟ تا ساغر می را بهمن برساند.
آن می که چو اشک من زلال استدر مذهبِ عاشقان حلال است
مییی که همچون اشک من صاف و زلال است؛ و در آیین عاشقان پاک و حلال است.
در می به امید آن زنم چنگتا باز گشاید این دلِ تنگ
از آنروی باده مینوشم تا دل تنگ مرا از غم رها کند.
شیری است نشسته بر گذرگاهخواهم که ز شیر گم کنم راه
شیری قویپنجه راه مرا سد کرده و میخواهم از راهی دیگر بروم.
زین پیش نشاطی آزمودمامروز نه آنکسم که بودم
در روزگاری پیش از این، نشاط و نیرویی داشتم؛ اما امروز آن آدم پیشین نیستم.
این نیز چو بگذرد ز دستمعاجزتر از این شوم که هستم
این روزها نیز وقتی بگذرد از این نیز ناتوانتر خواهم شد.
ساقی به من آور آن میِ لعلکافکنْد سخن در آتشم نعل
ای ساقی، باده سرخ یاقوترنگ را بیاور؛ زیرا شعر و سخن مرا بیقرار کردهاست.
آن می که گرهگشای کار استبا روح چو روح سازگار است
از آن باده بده که گرهگشای کار است و از جنس جان است و با روح و جان، سازگار است.
گر شد پدرم به سنّتِ جدیوسف پسرِ زکی موید
اگر پدرم به سنّت جد؛ یوسف پسر زکی (پسر) مؤید گشت.
با دور به داوری چه کوشم؟دورست نه جور چون خروشم؟
با قضا و قدر چهمیتوانم کرد؟ دست تقدیر است و ستم نیست، شکایتی نیست.
چون در پدران رفته دیدمعرقِ پدری ز دل بریدم
وقتی که در پدران و اجداد درگذشته نگاه کردم؛ تعصبهای پدری را از خود دور کردم.
تا هرچه رسد ز نیش آن نوشدارم به فریضه تن فراموش
تا که هرچه از زخم و نیش آن عسل گوارا بر من میرسد به فریضه تن فراموش کنم.
ساقی منشین به من ده آن میکز خون فسرده برکشد خوی
ساقی، استراحت مکن و باده بیشتر بیاور؛ از آن باده بیاور که از خون سرد و افسرده، آتش برآورد.
آن می که چو گنگ از آن بنوشدنطقش به مزاج در بجوشد
از بادهای بیاور که اگر لال از آن بنوشد؛ سخنانی همچون دُر و مروارید بر زبان بیاورد.
گر مادر من رئیسهٔ کُردمادر صفتانه پیش من مرد
اگر وقتی که یاد کنم از مادرم، رئیسه کُرد که مادرصفتانه و با مهر پیش من جانداد.
از لابهگری که را کنم یاد؟تا پیش من آردش به فریاد
از غم و آه و حسرت از که بخواهم که او را بهداد من بازگرداند؟
غم بیشتر از قیاسِ خورد استگردابه فزون ز قدِ مرد است
غم بیش از آن است که بتوان تحمل کرد؛ و این گرداب از قد آدمی فزونتر و بیشتر است.
زان بیشتر است کاس این دردکانرا به هزار دم توان خوَرد
کاسه این غم و درد بزرگتر و بیشتر از آن است که بتوان با هزار جرعه سرکشید.
با این غم و درد بیکنارهداروی فرامشی است چاره
چاره این غم و درد بیپایان، باده و می است.
ساقی پی بارگیم ریش استمی ده که ره رحیل پیش است
ساقی، پای اسب من مجروح و زخمیاست؛ خستهام و از سفر بازماندهام؛ باده بده که هنگام کوچ است.
آن می که چو شور در سرآرداز پای هزار پَر برآرد
از بادهای بده که چنان آدمی را شاد کند که از پای آدمی هزار پر و بال دربیاورد و او را چابک و چالاک کند.
گر خواجه عُمَر که خال من بودخالی شدنش وبال من بود
اگر از خواجه عُمر که خالوی من بود یاد کنم؛ آنکه رفتن او غم بزرگی بود.
از تلخ گواری نوالهامدر نای گلو شکست نالهام
از تلخی این بغض که گلوی مرا میفشارد صدای گریه در نای من میشکند.
میترسم از این کبود زنجیرکهافغان کنم او شود گلوگیر
میترسم که از این کبود زنجیر، چنان افغان و شکایت کنم که او گلوگیر شود.
ساقی ز خُم شرابخانهپیش آر میی چو ناردانه
ساقی از خمهای شرابخانه خود مییی بیاور سرخ و زلال همچون دانهٔ انار.
آن می که محیطبخشِ کشت استهمشیرهٔ شیرهٔ بهشت است
از آن می که باغ و کشت جان آدمی را رونق دهد؛ از آن می که همشیره و همچشمه عسل بهشت است.
تا کی دم اهل، اهل دم کو؟همراه کجا و هم قدم کو؟
تا کی صحبت از یاران؟ یاران و اهل صحبت کجا رفتند؟ همراهان کجا و همسفران کجا هستند؟
نحلی که به شهد خرمی کردآن شهد ز روی همدمی کرد
مگس عسل و زنبور انگبین که به شهد و عسل شادی کرد؛ آنرا از همنشین و یاری ساخت.
پیله که بریشمین کلاه استاز یاری همدمان راه است
کرمابریشم که کلاهی ابریشمین بر سر مینهد آنرا از یاری همسفران و دوستان دارد.
از شادیِ همدمان کِشد مورآنرا که ازو فزون بود زور
مورچه از همراهی و شادی یاران است که بارهای بیش از زور خود را میکشد.
با هر که دراین رهی هم آوازدر پردهٔ او نوا همی ساز
با هرکسی که یار و همراه هستی نوا و نغمهات را با او هماهنگ کن.
در پردهٔ این ترانه تنگخارج بود ار ندانی آهنگ
این گوشه سخت موسیقی و این ترانه دشوار، را نمیتوانی همراهی کنی اگر آهنگ و نغمه آن را ندانی.
در چین نه همه حریر بافندگه حله گهی حصیر بافند
در چین همگی حریرباف نیستند و حریربافی کار هرکسی نیست بعضی حله و حریر میبافند و بعضی دیگر حصیر.
در هر چه از اعتدال یاری استانجامِشِ آن به سازگاری است
در هرچیزی که اعتدال و تناسب رعایت شود، عاقبت خوبی دارد.
هر رود که با غنا نسازدبُرَّد چو غناگرش نوازد
آن سازی که با غنا و آهنگ، هماهنگ نباشد (بد کوک شود) سیمهایش پاره خواهد شد وقتی که نوازنده آن را بنوازد.
ساقی می مشکبوی برداربند از منِ چارهجوی بردار
ای ساقی، برایم از باده خوشعطر بیاور و بند و زنجیر را از دست و پای من بردار.
آن می که عصارهٔ حیات استباکورهٔ کوزهٔ نبات است
آن می که اصل زندگی است؛ از آنکه نوبر و سرگُل کوزه نبات است.
زاین خانهٔ خاک پوش تا کی؟زان خوردن زهر و نوش تا کی؟
تا کی از این دنیای خاکپوش گفتن؟ تا کی زهر و نوش او را بهیاد آوردن؟
آن خانهٔ عنکبوت باشدکاو بندد زخم و گه خراشد
آنچه که سست است خانه عنکبوت است که گاهی زخم کند و گاهی مرهم میشود.
گه بر مگسی کند شبیخونگه دست کسی رهاند از خون
گاهی به مگسی حمله میبرد و گاهی زخم دست کسی را مداوا میکند. (منظور گذاشتن تار عنکبوت بر زخم برای بهبود آن است که در قدیم بهکار میرفته است و در اینجا کارهای دنیا به عمل عنکبوت تشبیه شده است)
چون پیله ببند خانه را درتا در شبِ خواب، خوش نهی سر
همچون کرم پیله درب خانه را ببند تا در شب خواب بتوانی آسوده و راحت بخوابی.
این خانه که خانهٔ وبال استپیداست که وقف چند سال است
این خانه که خانه زحمت و غم است، خود پیداست که چهاندازه موقتی است.
ساقی ز می و نشاط منشینمی تلخ ده و نشاط شیرین
ساقی، از بادهدادن و شاد کردن دل ما باز مایست؛ پیاپی باده تلخ بریز و نشاط دلپذیر بیفزا.
آن می که چنان که حال مرد استظاهر کند آنچه در نورد است
از آن می که احساسات آدمی را ظاهر کند و آنچهرا که در دل آدمی است آشکار کند.
چون مار مکن به سرکشی میلکاینجا ز قفا همیرسد سیل
سرکش و نافرمان مشو که (در این دنیا) سیلاب (حوادث) ناگهان و از پشتسر میرسد. (مارها که در سربالایی و سرکشی سریع هستند، در برابر سیلاب ضعیف هستند)
گر هفت سرت چو اژدها هستهر هفت سرت نهند بر دست
اگر خود همچون اژدهای هفتسر هستی در آخر هر هفت سر تو را میبرند و قطع میکنند.
به گر خطری چنان نسنجیکز وی چو بیوفتی، برنجی
پس بهتر همان است که چنان خطرهایی نسازی که اگر خود دچارش شوی صدمه ببینی.
در وقت فرو فتادن از بامصد گز نبُوَد چنانکه یک گام
سقوط و فرو افتادن از بام چنان سریع است که صد گزِ آن مثل یک گام است!
خاکی شو و از خطر میندیشخاک از سه گهر به ساکنی پیش
مانند خاک متواضع باش و در آرامش زندگی کن؛ خاک در آرامش و ساکنی از سه عنصر دیگر (آب، باد، آتش) پیشی گرفته است.
هر گوهری ارچه تابناک استمنظورترین جمله خاک است
اساس همهی گوهرهای باارزش خاک است.
او هست پدید در سه هم کاروان هر سه در اوست ناپدیدار
او (خاک) با سه عنصر دیگر میتواند همکاری و سازگاری کند اما آن سهعنصر دیگر در او پایدار نیستند (و نمیتوانند مانند او آرام و ساکن باشند)
ساقی می لاله رنگ برگیرنصفی به نوای چنگ برگیر
ای ساقی، از باده و شراب سرخ بریز، و پیمانه نصفی را با آهنگ و صدای چنگ همراه کن. (نصفی نام نوعی پیاله شراب بودهاست که احتمالا بهسبب شکل آن بهاین نام خواندهمیشده است و نیز گفته شده نام نوعی ساز؛ در اینجا منظور اولی است)
آن می که منادی صبوح استآبادکنِ سرایِ روح است
از آن می بریز که صبوح را ندا میدهد؛ از آن می که جان را آباد کند.
تا کی غم نارسیده خوردن؟دانستن و ناشنیده کردن
تا کی غم آینده را خوردن؟ دانستن و ناشنیده کردن؟
به گر سخنم به یاد داریوز عمر گذشته یاد ناری
این پند را هیچگاه فراموش مکن؛ غصه گذشته را مخور!
آن عمر شده که پیش خورد استپندار هنوز در نورد است
آن عمر شده که پیش خورد است، تصور کن هنوز در نورد است. (نورد یعنی طومار و نوشتهشده)
هم بر ورق گذشته گیرشواکرده و در نبشته گیرش
(آینده را بر) این فرض کن که اتفاق افتاده و داستان آن نوشته شده و تمام شده است.
انگار که هفت سبع خواندییا هفت هزار سال ماندی
انگار و فرض کن که همه علوم را دانستی؛ یا هفت هزار سال هم زندگی کردی.
آخر نه چو مدت اِسپری گشتآن هفت هزار سال بگذشت؟
آخر این نیست که آن مدت نیز پایان مییابد و هفتهزار سال هم تمام میشود؟
چون قامت ما برای غرق استکوتاه و دراز را چه فرق است؟
وقتی که رفتنی هستیم و قامت ما برای غرق شدن است؛ عمر دراز و کوتاه چهفرقی دارند؟
ساقی به صبوح بامدادممی ده که نخورده نوش بادم
ساقی از صبوح بامدادی بریز، بادهای بده که نخورده گوارای من باشد!
آن می که چو آفتاب گیردزو چشمهٔ خشک آب گیرد
از آن می بریز که وقتی که آفتاب بر آن بتابد همچون آب بدرخشد و دهان خشک را تازه کند.
تا چند چو یخ فسرده بودندر آب چو موش مرده بودن؟
تا کی مانند یخ سرد بودن و افسرده بودن؟ و خود را بهموشمردگی زدن؟
چون گل بگذار نرمخوییبگذر چو بنفشه از دورویی
مثل گُل مباش که نرمخو و ملایم است؛ مثل بنفشه مباش که دورنگ و دوروست.
جایی باشد که خار بایددیوانگیای به کار باید
زمانهایی هست که باید مانند خار باشی و دیوانگی به کارت میآید
کُردی خرکی به کعبه گم کرددر کعبه دوید و اُشتلُم کرد
کرُدی خر خود را در زیارت گم کرد نزد کعبه رفت و (بجای زاری کردن) تُندی کرد (که)
کاین بادیه را رهی دراز استگم گشتن خر ز من چه راز است؟
راه بیابان که در پیش دارم دراز است چرا خرم را گم کردهام؟
این گفت و چو گفت باز پس دیدخر دید و چو دید خر بخندید
تا این را گفت و روی برگرداند خر خود را پیدا کرد؛ خوشحال شد
گفتا خرم از میانه گم بودوایافتنش به اشتلم بود
گفت که پیدا شدن خرم نتیجه آن تندی (و جربزه) بود! (اشتلم کردن یعنی به زور چیزی را گرفتن و اعمال زور کردن)
گر اشتلمی نمیزد آن کُردخر میشد و بار نیز میبرد
اگر آن کُرد تندی نمیکرد و به زور نمیگرفت خرش گم میشد و بار را هم با خود میبرد!
این دِه که حصارِ بیهُشان استاقطاعدهِ زبونکُشان است
این ده (زندگی و دنیا) که جای مدهوشیست (از ضعیفان میگیرد و) به ضعیفکُشان میدهد.
بیشیردلی بسر نیایدوز گاودلان هنر نیاید
بدون شجاعت درست نمیشود زیرا که از ترسوها هنری برنیاید
ساقی میِ ناب در قدح ریزآبی بزن آتشی برانگیز
ساقی! می ناب در قدح بریز، از آن می که آتش برانگیزد
آن می که چو رویِ سنگ شویدیاقوت ز رویِ سنگ روید
(ساقی از) آن می (بریز) که اگر بر سنگ بریزی آن را به یاقوت تبدیل کند
پایینطلب ِخسان چه باشی؟دست خوش ناکسان چه باشی؟
چرا زیردست خسان و بازیچهی ناکسان میشوی؟
گردن چه نهی به هر قفایی؟راضی چه شوی به هر جفایی؟
چرا به هرکس اجازه میدهی که به تو پسگردنی بزند؟ و به هر ستمی راضی هستی؟
چون کوه بلندپشتیای کنبا نَرمِ جهان درشتیای کن
مانند کوه کمر راست کن و خودی نشان بده
چون سوسن اگر حریر بافیدُردی خوری از زمین صافی
اگر مانند گل سوسن نرم باشی حتی زمین صاف بر تو ظلم (و تلخی) میکند
خواری خللِ درونی آردبیدادکِشی زبونی آرد
خوار شدن، درون آدمی را فاسد میکند و قبول ظلم و ستم، حقارت و ناتوانی در پی دارد.
میباش چو خار حربه بر دوشتا خرمن گل کشی در آغوش
مانند خار همیشه آمادهی مبارزه و نبرد باش تا نصیب آغوشت خرمن گل باشد.
نیرو شکن است حیف و بیداداز حیف بمیرد آدمیزاد
افسوس خوردن، نیرو (ی تو) را از بین میبرد و از ناامید شدن و افسوس خوردن آدمی میمیرد
ساقی منشین که روز دیر استمی ده که سرم ز شغل سیر است
ساقی استراحت مکن که روز تمام شد، می بریز که کارهای فراوان در سر دارم.
آن می که چراغ رهروان شدهر پیر که خورد از او جوان شد
از آن می بریز که بدرخشد و چراغ راهروان و مسافران شود؛ از آن می که اگر پیر بنوشد جوان گردد.
با یک دو سه رند لاابالیراهی طلب از غرور خالی
با یکی دو سه یار رند و بیپروا راهی را در پیش بگیر بهدور از غرور و جاه.
با ذره نشین چو نور خورشیدتو کی و نشاطگاه جمشید
همچون نور خورشید که همنشین ذره غبار است تو نیز متواضع و فروتن باش (آنگاه خواهی دید که) کی و شاه هستی و بزمگاه جمشید را دارا هستی.
بگذار معاش پادشاهیکاوارگی آورد سپاهی
جاه و معاش و شغل پادشاهی را رها کن؛ که عاقبت جنگاور، آوارگی است.
از صحبت پادشه بپرهیزچون پنبهٔ خشک از آتش تیز
از دوستی با پادشاه دوری کن؛ بهسان پنبهٔ خشک از آتش تند.
زان آتش اگرچه پر ز نور استایمن بود آن کسی که دور است
از آن آتش، اگرچه نور زیادی دارد، کسی ایمن است که دور است.
پروانه که نور شمعش افروختچون بزمنشین شمع شد سوخت
پروانه که نور شمع او را روشن کرد، وقتی که با شمع، بزمنشین و یار شد، سوخت.
ساقی نفسم ز غم فروبستمی ده که به می ز غم توان رست
ساقی می بریز که غم، نفس مرا بهتنگ آورد، می بریز که فقط با می میتوان از غم رها شد.
آن می که صفای سیم دارددر دل اثری عظیم دارد
از آن می و باده که همچون نقره، صاف و درخشان است و در دل آدمی اثری عظیم میگذارد.
دل نِه به نصیبِ خاصهٔ خویشخاییدنِ رزقِ کس میندیش
به دارایی و روزی خود شاد باش و خود را از حرص و طمع به رزق دیگران دور بدار.
بر گردد بخت از آن سبکرایکافزون ز گلیم خود کشد پای
بخت و اقبال از آن آدم نادان که پای خود را از گلیم خود افزونتر کشد (و بیش از رزق خود بخواهد)، برمیگردد.
مرغی که نه اوج خویش گیردهنجار هلاک پیش گیرد
پرندهای که بیش از حد و توان خود اوج بگیرد، تصمیم به هلاک خود گرفتهاست.
ماری که نه راه خود بسیچداز پیچش کار خود بپیچد
ماری که از محدوده خود خارج شود، در رنجش و صدمه بهخود خواهد پیچید.
زاهد که کند سلاحپوشیسیلی خورد از زیادهکوشی
آدم زاهد و پارسا اگر لباس جنگاوری بپوشد (و زیادهطلبی کند) از آن زیادهکوشی سیلی خواهد خورد.
روبه که زند تپانچه با شیردانی که به دست کیست شمشیر
روباهی که به شیر سیلی بزند؛ واضح است که شمشیر در دست کیست!
ساقی می مغزجوش دردهجامی به صلای نوش درده
ای ساقی از آن می بریز که مغز را داغ کند؛ جامی با بانگ «نوشت باد» به من بده!
آن می که کلید گنج شادی استجانداروی گنج کیقبادی است
از آن می که کلید گنج شادی است و جانداروی گنج عظیم کیقبادی است.
خرسندی را به طبع در بندمیباش بدانچه هست خرسند
خرسندی و شادی را به تن بیاور؛ و به آنچه که هست خرسند و قانع باش.
جز آدمیان هرآنچه هستندبر شِقهٔ قانعی نشستند
بهجز آدمیان که حریص و افزونطلب هستند بقیه موجودات بر شقه قانعی مینشینند. (شِقه: پارهای از هرچیز از قبیل کاغذ، پارچه، نمد و غیره است در اینجا برای معنی قناعت به حداقل بکار رفتهاست)
در جستن رزق خود شتابندسازند بدان قدر که یابند
(موجودات دیگر) برای یافتن روزی خود تلاش میکنند و با هر چه که بیابند، میسازند.
چون وجه کفایتی ندارندیارای شکایتی ندارند
وقتی که روزی بهاندازه کافی نیابند، گستاخی نکرده و شکایت نمیکنند.
آن آدمی است کز دلیریکفر آرد وقت نیم سیری
آن که از روی گستاخی و بیباکی حتی در وقت نیمسیری، ناسپاسی و کفر میآورد، آدمی است.
گر فوت شود یکی نوالهشبر چرخ رسد نفیر و نالهش
یک لقمه از دستش برود آه و نالهاش تا فلک میرود.
گر تر شودش به قطرهای بامدر ابر زبان کشد به دشنام
اگر باران برای سقف خانهاش کمترین خللی ایجاد کند به ابر دشنام میدهد.
ور یک جو سنگ تاب گیردخرسنگ در آفتاب گیرد
اگر یک ذره و بهاندازه یکجوِ سنگ از آفتاب داغی و حرارت ببیند بطرف آفتاب خرسنگ پرت میکند و با آفتاب دشمنی میکند. (خرسنگ: سنگ درشت)
شرط روش آن بود که چون نورزالایش نیک و بد شوی دور
هوش مصنوعی: شرط این است که وقتی نور زالایش را ببینید، خوب و بد آن را از یکدیگر تفکیک کنید و از هر دو دور باشید.
چون آب ز روی جاننوازیبا جملهٔ رنگها بسازی
هوش مصنوعی: وقتی با مهربانی و توجه به دیگران برخورد میکنی، میتوانی با همه رنگها و احساسات زندگی هماهنگ شوی و زیبایی آنها را درک کنی.
ساقی ز ره بهانه برخیزپیش آر می مغانه برخیز
هوش مصنوعی: ای ساقی، از سر بهانهها دست بردار و بیا جلو، شراب مغانه را بیاور.
آن می که به بزم ناز بخشددر رزم سلاح و ساز بخشد
هوش مصنوعی: آن کسی که در مهمانیهای زیبایی و لذت، به دیگران محبت و شادی میدهد، در شرایط دشوار و جنگیدن نیز ابزار ایستادگی و مقاومت به دیگران میدهد.
افسرده مباش اگر نه سنگیرهوارتر آی اگر نه لنگی
هوش مصنوعی: غمگین نباش، اگر نمیتوانی همچون پرندهای آزاد پرواز کنی، دستکم مانند سنگی ساکن و بیحرکت نیز نباش. اگر نمیتوانی به جلو بروی، حداقل درنگ نکن.
گَرد از سر این نمد فرو روبپایی به سر نمد فروکوب
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از روی نمدی که گرد و غبارش را از سرش میزدایی، خود را پایین بکش و با پا بر روی نمد بکوب.
در رقص رونده چون فلک باشگو جملهٔ راه پر خسک باش
در این رقص همچون فلک، رونده و چابک باش؛ حتی اگر راه تو پر از خار و تیغ است.
مرکب بده و پیادگی کنسیلی خور و روگشادگی کن
هوش مصنوعی: به تو پیشنهاد میکنم که با شجاعت و قاطعیت پیش بروی و حتی اگر در موقعیتی سخت قرار گرفتی، به خوبی واکنش نشان دهی و از آن موقعیت درس بگیری.
بار همه میکش ار توانیبهتر چه ز بارکشرهانی؟
هوش مصنوعی: اگر میتوانی، بار سنگینی را که به دوش میکشی، بهتر بکش و اگر نمیتوانی، از زیر بار آن خارج نشو.
تا چون تو بیفتی از سر کارسفت همه کس ترا کشد بار
هوش مصنوعی: وقتی که تو از موقعیت خود نزول کنی و دیگران از توانایی و قدرتت بهرهمند نشوند، همه به راحتی تو را به دوش خواهند کشید و از تو حمایت نخواهند کرد.
ساقی می ارغوانیام دهیاریدهِ زندگانیام ده
هوش مصنوعی: ای ساقی، برای من شراب ارغوانی بیاور و در زندگیام یاری کن.
آن میکه چو با مزاج سازدجان تازه کند جگر نوازد
هوش مصنوعی: کسی که با خلق و خوی دیگران سازگاری داشته باشد، جانش را از نو جوان میکند و دل دیگران را شاد میسازد.
زین دامگه اعتکاف بگشایبر عجز خود اعتراف بنمای
هوش مصنوعی: از این لحظه که در این مکان فرود آمدهای، داوطلبانه ضعف و ناتوانی خود را بپذیر و به آن اعتراف کن.
در راه تلی بدین بلندیگستاخ مشو به زورمندی
هوش مصنوعی: روی این تپهی بلند نباید بیپروا و مغرور باشی، زیرا دیگران هم توانایی و قدرت دارند.
با یک سپرِ دریده چون گلتا چند شغب کنی چو بلبل؟
هوش مصنوعی: با یک سپر پاره مانند گل، تا کی میخواهی شلوغکاری کنی مثل بلبل؟
ره پر شکن است پر بیفکنتیغ است قوی، سپر بیفکن
هوش مصنوعی: راه دشوار و پر خطر است، لذا اگر میخواهی بر موانع غلبه کنی، باید با تمام قدرت و بدون ترس به جلو حرکت کنی و از هیچ چیزی ممانعت نکنی.
تا بارگیِ تو پیش تازدسربار تو چرخ بیش سازد
هوش مصنوعی: تا زمانی که زیبایی تو در دلها درخشش دارد، آسمان به خاطر تو به تماشای تو خواهد نشست.
یکباره بیفت ازین سواریتا یابی راه رستگاری
هوش مصنوعی: یکدفعه از این سوار رها شو تا راه نجات را پیدا کنی.
بینی که چو مه شکسته گردداز عقدهٔ رَخم رسته گردد
آیا نمیبینی وقتی که ماه شکسته (و فروتن) میشود، از عقده رخم خلاص میشود؟
ساقی به نفس رسید جانمتر کن به زلال می دهانم
هوش مصنوعی: ای ساقی، با نفس خود جانم را زنده کن و دهانم را با مای زلال پر کن.
آن می که نخورده جای جان استچون خورده شود دوای جان است
هوش مصنوعی: آن شرابی که نخورده، باعث زندگی و روح آدمی است، و هنگامی که نوشیده شود، بهبود دهنده روح و جان خواهد بود.
فارغ منشین که وقت کوچ استدر خود منگر که چشم لوچ است
هوش مصنوعی: غمگین نباش و خود را در یاورهای دیگران غرق نکن، چون زمان رهایی از این شرایط نزدیک است و نادانی و کاستیها نمیتوانند تو را متوقف کنند.
تو آبلهپای و راه دشوارای پارهٔ کار چون بود کار؟
هوش مصنوعی: تو با مشکلات و دردسرها مواجه هستی، پس چطور میتوانی به هدفهایت برسی؟
یا رخت خود از میانه بربندیا در به رخِ زمانه دربند
هوش مصنوعی: یا اینکه از میان برداری حجاب خود را، یا اینکه خودت را در معرض قضا و قدر روزگار قرار دهی و در شرایطش گیر کنی.
صحبت چو غله نمیدهد بازجان در غلهدان خلوت انداز
هوش مصنوعی: وقتی صحبتها مانند دانههای غله نیست که بتوانند روح را سیراب کنند، بهتر است در مکانی خلوت و دور از شلوغی قرار بگیریم تا آرامش پیدا کنیم.
بینقش صحیفه چند خوانی؟بیآب سفینه چند رانی؟
هوش مصنوعی: بدون وجود نقش و تصویر، خواندن صفحهای چه فایدهای دارد؟ و بدون آب، کشیدن کشتی در دریا چه معنایی دارد؟
آن به که نظامیا در این راهبر چشمه زنی چو خضر خرگاه
هوش مصنوعی: بهتر است که مانند خضر، در این مسیر به چشمهای بیفتی و آرامش و روزنههای نوین را پیدا کنی.
سیراب شوی چو دُر مکنوناز آب زلال عشق مجنون
هوش مصنوعی: اگر از عشق پاک و زلال بهرهمند شوی، همانند دُری ارزشمند و پنهان سیراب و غنی خواهی شد.