بخش ۲۶ - سخن گفتن مجنون با زاغ
مجنون، گریان و شتابان در بیابانی پیش میرود و حوالی ظهر که آفتاب داغ او را تشنه کرده و سوختهاست در کنار درختی بلند و خوشرنگ که چشمهای در زیر خود دارد میایستد و در سایه درخت استراحت کرده و از آب چشمه مینوشد. به ناگاه چشمش بر زاغی سیاه افتاده که ساکت بر روی شاخه درخت نشسته و مجنون او را همچون خود مسافر و همچون خود سیاهپوش و سوگوار میبیند و با او شروع به صحبت کرده و از غمهای خود میگوید و از زاغ میخواهد که اگر روزی لیلی را دیدار کرد سخنانش را به او برساند. پس از مدتی زاغ پرواز کرده و مجنون تنها همدم خود را نیز از دست داده و غمگین و حیران، شب را در آنجا بسر برده و تا صبح بیدار مانده و همچون شمع اشک میریزد.
شبگیر که چرخ لاجوردیآراست کبودیی به زردی
در هنگام شبگیر که آسمان، کبودی را با زردی طلایی آراسته کرد.
خندیدن قرص آن گل زردآفاق به رنگ سرخ گل کرد
و خورشید طلایی لبخند زد و آفاق را همچون گل سرخ، شاد و سرحال کرد.
مجنون چو گل خزان رسیدهمیگشت میان آب دیده
مجنون همچون برگ خزان در جوی اشک خویش میرفت و سرگردان بود
زان آب که بر وی آتش افشاندکشتی چو صبا به خشک میراند
اشکی میریخت که او را هر دم میسوخت و همچون باد بسوی بیابان میرفت.
از گرمی آفتاب سوزانتفسید به وقت نیم روزان
وقتی که نیمروز و از داغی خورشید سوزان، سوخت و تشنه گشت.
چون سایه نداشت هیچ رختیبنشست به سایهٔ درختی
او که همچون دیو، (برهنه) بود و لباسی نداشت در سایه درختی نشست.
در سایهٔ آن درخت عالیگرد آمده آبی از حوالی
در سایه آن درخت خوش و بلند، و از آبهای اطراف، برکهای درست شده بود.
حوضی شده چون فلک مدورپاکیزه و خوش چو حوض کوثر
حوضی خوشریخت و گرد درست شده بود و آبی خوش و پاک داشت همچون آب چشمه بهشت.
پیرامن آب سبزه رستههم سبزه هم آب روی شسته
در اطراف آن آب، سبزه روییده بود؛ هم سبزه، خوشرنگ و تمیز بود و هم آب تمیز و پاک. (رویشسته یعنی پاک و تمیز)
آن تشنه ز گرمی جگر تابزان آب چو سبزه گشت سیراب
وقتی که مجنون تشنه و جگرتافته از آن آب نوشید و همچون سبزه، تازه شد.
آسود زمانی از دویدنوز گفتن و هیچ ناشنیدن
از راه رفتن طولانی و دویدن زیاد، استراحتی کرد و از آنکه زیاد گفته بود و هیچ همدمی نیافته بود.
زان مفرش همچو سبز دیبامیدید در آن درخت زیبا
نگاهش را از سبزههای حریرمانند به سوی آن درخت زیبا دوخت و به درخت نگاه کرد.
بر شاخ نشسته دید زاغیچشمی و چه چشم چون چراغی
بر شاخه آن درخت زاغی نشسته بود؛ زاغی زیباچشم با چشمهایی درخشان.
چون زلف بتان سیاه و دلبندبا دل چو جگر گرفته پیوند
سیاه بود همچون زلف بتان زیباروی دلبر، که زلفشان دل را میرباید.
صالح مرغی چو ناقه خاموشچون صالحیان شده سیهپوش
مرغی آرام بود و همچون ناقه ساکت نشسته بود و همچون قوم صالح سیاهپوش.
بر شاخ نشسته چست و بیناهمچون شبه در میان مینا
بر آن شاخه، هوشیار و بینا نشسته بود و همچون سنگ شبهی بود که در میان سنگهای زمرد افتاده باشد. (سنگ شَبَه سنگی است بسیار سیاه و براق، مینا در اینجا یعنی سنگ زمرد و منظور سبزی آن درخت است)
مجنون چو مسافری چنان دیدبا او دل خویش همعنان دید
مجنون وقتی مسافر و راهگذر را در آنجا نشسته دید و با او احساس همدلی کرد.
گفت «ای سیه سپید نامه!از دست کهای سیاه جامه؟
به زاغ گفت: ای سیاه درستکار و پاک! از دست چهکسی غمگین و عزادار هستی؟
شبرنگ چرایی؟ ای شب افروزروزت ز چه شد سیه بدین روز؟
چرا همچون شب سیاه پوشیدهای ای چراغ و نوربخش شب! و روزگار و بخت تو چرا چنین سیاه شده است؟
بر آتش غم منم تو جوشی؟من سوگزده سیه تو پوشی؟
من بر آتش غم نشستهام تو چرا در جوشی؟ ...
گر سوختهدل نه خامراییچون سوختگان سیه چرایی؟
اگر سوختهدل و غمگین نیستی و نادان هستی، پس چرا همچون عاشقان سوختهای؟
ور سوختهوار گرمخیزیاز سوختگان چرا گریزی؟
و اگر عاشق هستی و از عشق سوختهای، چرا از سوختگان عشق کناره میگیری؟
شاید که خطیب خطبهخوانیپوشیده سیه لباس از آنی
شاید هم لباس تو از سوختن در عشق نیست و فقط یک خطبهخوان هستی که (بهسبب ضرورت) لباس سیاه پوشیدهای.
زنگی بچهٔ کدام سازی؟هندوی کدام ترکتازی؟
غلام و عاشق کدام آواز خوش و نوا و ساز گشتهای؟ و بنده کدام زیباروی ترکتاز گشتهای؟
من شاه مگر تو چتر شاهی؟گر چتر نهای چرا سیاهی؟
یا اینکه من شاه هستم و تو همچون چتری سیاه بر سر من ایستادهای؟ اگر اینطور نیست به من بگو چرا سیاه هستی؟
روزی که رسی به نزد یارمگو بیتو ز دست رفت کارم
روزی که یار مرا دیدی به او پیام مرا برسان و بگو بیتو بیخانمان شدم و از دست رفتم.
دریاب که گر تو در نیابیناچیز شوم در این خرابی
مرا دریاب که اگر تو در نیابی، در این خرابی و ویرانی نابود میشوم.
گفتی که «مترس دستگیرم»ترسم که در این هوس بمیرم
(مجنون در این پیغام به لیلی میگوید که) « به من گفتی که دستگیرت هستم » و (خود ادامه میدهد که) « ترسم در حسرت آنروز بمیرم»
روزی آیی که مرده باشممهر تو به خاک برده باشم
روزی به سراغ من خواهی آمد که من مردهام و عشق و محبت تو را با خود به خاک بردهام.
بینایی دیده چون بریزداز دادن توتیا چه خیزد؟
وقتی که دیده نابینا شود آنوقت توتیا چه سود دارد؟
چون گرگ بره ز میش بربودفریاد شبان کجا کند سود؟
وقتی که گرگ، بره را از میش برباید، فریاد و هیاهوی چوپان چه سود دارد؟
چون سیل خراب کرد بنیاددیوار چه کاهگل چه پولاد
وقتی که سیل، خانه را از بنیاد ویران کند، دیوار پولادی یا دیوار کاهگلی چه فرقی دارند؟
چون کِشتهٔ خشک ماند بیبرخواه ابر ببار و خواه بگذر»
وقتی که درخت و مزرعه، خشک و بیثمر شوند، در آن روز باریدن یا نباریدن ابر چه تفاوت میکند؟
این تیرِ زبان گشاده گستاخوان زاغ پریده شاخ بر شاخ
این یعنی مجنون (این در اینجا ضمیر است) مجنون بهسوی زاغ تیر سخن میزد و زاغ از این شاخه به شاخه دیگر میرفت.
او پرّ سخن دراز کردهپرنده رحیل ساز کرده
مجنون سخن را طولانی کرده بود و زاغ قصد رفتن.
چون گفت بسی فسانه با زاغشد زاغ و نهاد بر دلش داغ
وقتی که بسیار با آن زاغ سخن گفت، زاغ او را ترک کرد و بر دل مجنون غم و داغی نهاد.
شب چون پر زاغ بر سر آوردشبپره ز خواب سر برآورد
وقتی که شب رسید و همچون زاغ سیاه روی نمود و شبپرهها به پرواز درآمدند. (شبپره یعنی خفاش که با آغاز شب به پرواز درمیآیند)
گفتی که ستارگان چراغندیا در پر زاغ چشم زاغند
تو گویی که ستارگان همچون چراغ و شمع بودند از بس که آسمان را روشن کرده بودند و یا همچون چشم زاغ میدرخشیدند بر سیاهی پرهای زاغ.
مجنون چو شب چراغ مردهافتاده و دیده زاغ برده
مجنون همچون شب غمگین و بیشمع، ناامید افتاده بود و چشمانش خیره شده بود. (یا مجنون همچون شبچراغی خاموش ....)
میریخت سرشک دیده تا روزمانندهٔ شمع خویشتن سوز
آنشب تا صبحدم همچون شمع سوخت و اشک ریخت.