بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول
بانوی سیاهچشم کشمیری در روز شنبه داستان شهر سیاهپوشان و شاهی که برای دریافتن راز آن شهر بدانجا میرود را برای بهرام حکایتمیکند.
چونکه بهرام شد نشاطپرستدیده در نقشِ هفت پیکر بست
هوش مصنوعی: وقتی بهرام به دنبال شادی و خوشی بود، نگاهی به تصویر هفت تن از شاهان انداخت.
روز شنبه ز دیر شمّاسیخیمه زد در سواد عبّاسی
هوش مصنوعی: در روز شنبه، در مکانی که به عباسیان تعلق داشت، شمّاس (کسی که در کلیسا مسئولیتهای خاصی دارد) چادر برپا کرد.
سوی گنبدسرای غالیهفامپیش بانوی هند شد به سلام
غالیهفام: سیاهرنگ (غالیه، ترکیبی است خوشعطر و سیاهرنگ برای خضابکردن مو)
تا شب آنجا نشاط و بازی کردعود سازی و عطرسازی کرد
هوش مصنوعی: تا شب آنجا حال و هوای شاد و بازیگوشی برقرار بود و عطر و عود به فضا اخلاقی دلپذیر میبخشید.
چون برافشاند شب به سنت شاهبر حریر سپید مشکِ سیاه
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا میرسد، شاه بر فرش سفید با نقشهای سیاه مینشیند.
شاه ازان نوبهار کشمیریخواست بویی چو باد شبگیری
هوش مصنوعی: پادشاه از بهار زیبای کشمیری عطری دلپذیر مثل بوی نسیم شب را خواست.
تا ز دُرج گهر گشاید قندگویدش مادگانه لفظی چند
دُرج گوهر یعنی صندوق جواهر؛ در اینجا کنایه است از دهان. مادگانه: زنانه و لطیف.
زان فسانه که لب پر آب کندمست را آرزوی خواب کند
لب پرآب کردن: کنایه است از رغبت شدید انگیختن.
آهوی ترکچشم هندو زادنافهٔ مشک را گره بگشاد
هوش مصنوعی: آهویی با چشمان جذاب و زیبای هندی، گرهی نافهی مشک را باز کرد.
گفت از اول که پنج نوبت شاهباد بالای چار بالش ماه
پنج نوبت در اینجا پنج نوبت نقاره کوبیدن شاهان منظور است، بیت یعنی نوبت شاهی تو چنان پرآوازه بادا که در ماه شنیده شود. «نوبت» شامل دو طبل کوچک است که گویا پاسبانان، شامگاه و در هنگام پاس بر در سرای شاهان مینواختهاند.
تا جهان ممکن است جانش بادهمه سرها بر آستانش باد
هوش مصنوعی: تا زمانی که دنیا وجود دارد، جانش بتواند بماند و همه افراد سر خود را در برابر او خم کنند.
هرچه خواهد که آورد در چنگدولتش را در آن مباد درنگ
هوش مصنوعی: هر چیزی که او بخواهد، باید بدون تأخیر و به سرعت به چنگ بیاورد، زیرا نباید در رسیدن به اهدافش توقفی وجود داشته باشد.
چون دعا ختم کرد برد سجودبرگشاد از شکرگوارَش عود
هوش مصنوعی: پس از اینکه دعا به پایان رسید، او به سجده رفته و از خوشحالی شکرگزاریاش را با عود (بخور خوشبو) ابراز کرد.
گفت و از شرم در زمین میدیدآنچه زان کس نگفت و کس نشنید
هوش مصنوعی: او صحبت کرد و از شرم نتوانست نگاهش را بالا بیاورد و در زمین خیره شد، زیرا آنچه را که آن شخص گفته بود، هم خودش نشنیده بود و هم دیگران.
که شنیدم به خردی از خویشانخردهکاران و چابکاندیشان
بهخردی: در کودکی. خردهکار: آدم دقیق و تیزبین. در کودکی از خویشان و نزدیکانی که اشخاص نکتهسنج و تیزهوشی بودند شنیدم
که ز کدبانوان قصر بهشتبود زاهد زنی لطیفسرشت
هوش مصنوعی: زاهدی که در دنیا زندگی میکند، به همسرش اشاره میکند که از بهترین زنان بهشتی است و دارای لطافت و خوشخلقی است.
آمدی در سرای ما هر ماهسربهسر کسوتش حریر سیاه
کسوَت: لباس، جامه.
بازجستند کز چه ترس و چه بیمدر سوادی تو ای سبیکهٔ سیم؟
سبیکه سیم: شمش نقره. در سوادی: در سیاه هستی.
به که ما را به قصه یار شویوین سیه را سپیدکار شوی
سپیدکار: گازُر، جامهشوی. مصرع دوم: این سیاهی را از جامه پاک کنی و بشویی (ماجرای این سیهپوشی را بر ما روشن کنی)
بازگویی ز نیکخواهی خویشمعنی آیت سیاهی خویش
هوش مصنوعی: به خاطر نگرانی از حال دیگران و حسن نیت خود، داستان یا مسألهای را که به نظر میرسد مشکلزا باشد، دوباره بیان میکنم.
زن چو از راستی ندید گزیرگفت کهاحوال این سیاه حریر
هوش مصنوعی: زن وقتی که راهی برای فرار از حقیقت نداشت، گفت: «وضعیت این پارچه سیاه چیست؟»
چونکه ناگفته باز نگذاریدگویم ار زانکه باورم دارید
هوش مصنوعی: اگرچه چیزی را نگفتهام، اما چون به سخنانم ایمان دارید، میخواهم بگویم.
من کنیز فلان ملک بودمکه ازو گرچه مُرد، خوشنودم
هوش مصنوعی: من خدمتگزار فلان پادشاه بودم و حالا که او از دنیا رفته، با این حال خوشحالم.
مَلِکی بود کامگار و بزرگایمنی داده میش را با گرگ
هوش مصنوعی: پادشاهی توانا و بزرگ بود که امنیت را برای میشها فراهم میآورد، حتی در برابر گرگها.
رنجها دیده باز کوشیدهوز تظلم سیاه پوشیده
هوش مصنوعی: دردها و مشکلات را تجربه کرده و با تلاش بسیار، از ظلم و ستم پنهان شده است.
فلک از طالع خروشانشخوانده شاه سیاهپوشانش
طالع خروشان: سرنوشت ناآرام و پرماجرا.
داشت اول ز جنس پیرایهسرخ و زردی عجب گرانمایه
او در اول لباسهایی از رنگهایی (چون) سرخ و زرد میپوشید.
چون گلِ باغ بود مهماندوستخنده میزد چو سرخ گل در پوست
هوش مصنوعی: مهماننوازی او مانند گلهای باغ بود؛ او با خوشحالی میخندید، همچون گل سرخ در شکوفهاش.
میهمانخانهای مهیا داشتکهز ثری روی در ثریا داشت
هوش مصنوعی: او خانهای آماده و زیبا داشت که از بالای آن، ستارهها در دسترس بودند و به راحتی میتوانست به آسمان نگاه کند.
خوان نهاده بساط گستردهخادمانی به لطف پرورده
هوش مصنوعی: مهمانی ترتیب داده شده و خدمتکارانی که با محبت و لطف تربیت شدهاند، در آن حضور دارند.
هرکه آمد لگام گیر شدندبه خودش میهمان پذیر شدند
(خادمان او) غریبهها و مهمانها را (به مهمانسرای او) دعوت میکردند. (لگامگیر یعنی با احترام لگام مرکب کسی را کشیدن و راهنماییکردن)
چون به ترتیب خوان نهادندشدر خور پایه نزل دادندش
نَزْل: آنچه پیش مهمان فرودآینده نهند از طعام و جز آن (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بیت یعنی: از مهمانان، درخور و مناسبِ پایه و شان، میهمانی و پذیرایی میشد.
شاه پرسید ازو حکایت خویشهم ز غربت هم از ولایت خویش
آن شاه با او همصحبت میشد و از سفر و سرزمین او جویا میشد و حکایتهای آنها را میشنید.
آن مسافر هرآن شگفت که دیدشاه را قصه کرد و شاه شنید
هوش مصنوعی: آن مسافر هر وقت که شاه را دید، شگفتیهای خود را برای او بیان کرد و شاه هم شنید.
همه عمرش برآن قرار گذشتتا نشد عمرش، از قرار نگشت
تمام عمرش بهاین روش و قرار گذشت و تا وقتی که درگذشت (این روش) تغییر نکرد.
مدتی گشت ناپدید از ماسر چو سیمرغ درکشید از ما
برای مدتی همانند سیمرغ (عنقا) از دیدهها پنهان گشت.
چون بر این قصه برگذشت بسیزو چو عنقا نشان نداد کسی
هوش مصنوعی: وقتی که این داستان به پایان رسید، بسیاری از افراد از آن عبور کردند و دیگر کسی اثری از خود به جا نگذارد.
ناگهان روزی از عنایت ِ بختآمد آن تاجدار بر سر تخت
هوش مصنوعی: روزی به طور ناگهانی، فردی با خوششانسی بر روی تخت نشسته و تاجی بر سر دارد.
از قبا و کلاه و پیرهنشپای تا سر سیاه بود تنش
هوش مصنوعی: مردی که لباسش از سر تا پا سیاه بود، با قبا و کلاه و پیراهنی تیره در آمده بود.
تا جهان داشت تیزهوشی کردبیمصیبت سیاه پوشی کرد
هوش مصنوعی: تا زمانی که دنیا وجود داشت، او با زیرکی و هوشمندی عمل کرد و از مشکلات و گرفتاریها دوری جست.
در سیاهی چو آب حیوان زیستکس نگفتش که این سیاهی چیست
هوش مصنوعی: در تاریکی، حیوان زندگی میکند و هیچکس از او نمیپرسد که این تاریکی چیست.
شبی از مشفقی و دلداریکردم آن قبله را پرستاری
هوش مصنوعی: در شبی که احساس محبت و دلداری داشتم، از آن پرستشگاه به خوبی مراقبت کردم.
بر کنارم نهاد پای به مهرگله میکرد از اختران سپهر
مصرع دوم: از سرنوشت و قضا گله میکرد.
کهآسمان بین چه ترکتازی کردبا چو من خسروی، چه بازی کرد!
هوش مصنوعی: ای آسمان، چگونه با دلیری و گستاخی بر من که پادشاهی هستم، بازی کردی و به چالش کشیدی!
از سواد ارم برید مرادر سواد قلم کشید مرا
از سبزی و خرمی باغ بهشت مرا جدا کرد و در داستانها و حکایتها آورد. (سواد ارم: سبزی باغهای بهشت است که از فرط خرمی و سبزی به سیاهی میزند)
کس نپرسید کان سواد کجاستبر سر سیمت این سواد چراست
هوش مصنوعی: هیچکس نپرسید که آن سواد و نشانهای که در آن سمت وجود دارد کجاست، و چرا این نشانه بر چهره تو قرار دارد.
پاسخ شاه را سگالیدمروی در پای شاه مالیدم
هوش مصنوعی: من به خدمت شاه آمدم و از ترس یا احترام، بر زمین افتادم و صورت خود را به خاک در برابر او مالیدم.
گفتم ای دستگیر غمخوارانبهترین همه جهانداران
هوش مصنوعی: به کسی اشاره میکنم که در لحظات سخت و غمانگیز، بهترین حمایت کننده و یاور دیگران است. او همواره در کنار افرادی است که در درد و رنج به سر میبرند و به آنها کمک میکند.
بر زمین یارییی کهرا باشد؟کهآسمان را به تیشه بتراشد؟
هوش مصنوعی: کدام یاری بر زمین وجود دارد که بتواند آسمان را با تیشهای قطع کند؟
باز پرسیدن حدیث نهفتهم تو دانی و هم توانی گفت
هوش مصنوعی: اگر بخواهی داستان پنهان را بازگو کنی، هم خودت میدانی و هم میتوانی آن را بیان کنی.
صاحب من مرا چو محرم یافتلعل را سفت و نافه را بشکافت
مصرع دوم: لب گشود و سخنان خوش و عطرآمیز گفت.
گفت چون من در این جهانداریخو گرفتم به میهمانداری
هوش مصنوعی: میگوید چون من در این دنیا زندگی میکنم و عادت کردهام به پذیرایی و مهماننوازی.
از بد و نیک هرکهرا دیدمسرگذشتی که داشت پرسیدم
هوش مصنوعی: هر کس را که دیدم، چه خوب و چه بد، از داستان زندگیاش سوال کردم.
روزی آمد غریبی از سر راهکفش و دستار و جامه هرسه سیاه
هوش مصنوعی: روزی مردی ناشناس به شهر آمد که پوشش و لباسش تماماً سیاه بود. او کفش، دستار و جامهاش همگی از رنگ سیاه انتخاب کرده بود.
نزل او چون به شرط فرمودمخواندم و حشمتش بیفزودم
هوش مصنوعی: وقتی او را با شرایط خاصش نازل کردم، احترام و عظمتش را بیشتر کردم.
گفتم ای من نخوانده نامه توسیه از بهر چیست جامه تو؟
گفتم: ای ناآشنا و ای کسی که سرگذشت تو را نمیدانم، چرا (سوگوار و ماتمزده هستی) و سیاهپوشیدهای؟
گفت: بگذار، از این سخن بگذرکه ز سیمرغ کس نداد خبر
هوش مصنوعی: او گفت: فراموش کن این موضوع را، چون هیچکس از سیمرغ خبری نیاورده است.
گفتمش بازگو، بهانه مگیرخبرم ده ز قیروان و ز قیر
قیروان: اطراف مجموعهٔ عالم را گویند. (برهان) (آنندراج). || مشرق و مغرب. و در اینجا کنایه است از شرق و غرب یا که منظور، خبرها و عجایب بلاد دوردست است. تکرار کلمه «قیر» (ماده سیاهرنگ) با تم و درونمایه قصه هماهنگ است.
گفت باید که داریام معذورکهآرزوییست این ز گفتن دور
هوش مصنوعی: میگوید که باید مرا ببخشی، چون این فقط یک آرزوست و صحبت دربارهاش دور از واقعیت است.
زین سیاهی خبر ندارد کسمگر آن کاین سیاه دارد و بس
هوش مصنوعی: هیچکس از این تاریکی باخبر نیست جز خود آن کسی که در این تاریکی قرار دارد.
کردمش لابههای پنهانیمن عراقی و او خراسانی
هوش مصنوعی: من به صورت پنهانی و از روی اشتیاق خواستهای را مطرح کردم، او اهل خراسان بود و من از عراقیها بودم.
با وی از هیچ لابه در نگرفتپرده از روی کار بر نگرفت
هوش مصنوعی: با او هیچگاه درخواستی نکرد و پرده از روی حقیقت کنار نزد.
چون ز حد رفت خواستاری منشرمش آمد ز بیقراری من
هوش مصنوعی: زمانی که خواستههای من از حد و مرز خود فراتر رفت، شرم او از بیقراری من نمایان شد.
گفت شهریست در ولایت چینشهری آراسته چو خلد برین
هوش مصنوعی: در یک سرزمین چین، شهری وجود دارد که به زیبایی و شکوهی بهشت را تداعی میکند.
نام آن شهر شهر مدهوشانتعزیتخانهٔ سیهپوشان
هوش مصنوعی: نام آن شهر، شهری است که مدهوشان در آن زندگی میکنند و به نوعی مکانی است برای ابراز همدردی و عزاداری سیهپوشان.
مردمانی همه به صورت ماههمه چون ماه در پرند سیاه
هوش مصنوعی: افرادی هستند که همگی چهرهای زیبا و ماهرانه دارند، اما در باطن خود مانند پرندگان سیاه ثمرههای متفاوت و تاریکی را در دل دارند.
هرکه زان شهر باده نوشکندآن سوادش سیاهپوش کند
هوش مصنوعی: هر کسی که از آن شهر شراب بنوشد، برچهرهاش زرق و برق سیاهی مینشیند.
آنچه در سرنبشت آن سَلَب استگرچه ناخوانده قصهای عجب است
سَلَب: جامه.
گر به خون گردنم بخواهی سفتبیشتر زین سخن نخواهم گفت
هوش مصنوعی: اگر بخواهی گردنم را به خاطر این حرف بگیری، دیگر چیزی بیشتر از این نمیگویم.
این سخن گفت و رخت بر خر بستآرزوی مرا در اندر بست
هوش مصنوعی: او این حرف را گفت و لباس سفر پوشید و آرزوی من را در دل خودش نگه داشت.
چون برآن داستان غنود سرمداستانگوی دور شد ز برم
هوش مصنوعی: وقتی که بر داستان خوابم میبرد، قصهگو از کنارم دور میشود.
قصهگو رفت و قصه ناپیدابیم آن بُد که من شوم شیدا
هوش مصنوعی: قصهگو رفت و داستانش گم شد و من نگران این هستم که دیوانه شوم.
چند ازین قصه جستجو کردمبیدق از هر سویی فرو کردم
هوش مصنوعی: مدتی به جستجوی این داستان پرداختم و از هر طرف به دنبال نشانهها و سرنخها رفتم.
بیش از آن کرده بود فرزین بندکه بر آن قلعه بر شوم به کمند
هوش مصنوعی: فرزین به قدری نقشه و تدبیر داشت که به راحتی میتوانست آن قلعه را به دام بیندازد.
دادم اندیشه را به صبر فریبتا شکیبد، دلم نداد شکیب
هوش مصنوعی: به فکر و خیال خود به کمک صبر پناه بردم تا شکیبا بشوم، اما دل من راضی به صبری نمیشود.
چند پرسیدم آشکار و نهفتاین خبر کس چنانکه بود نگفت
هوش مصنوعی: چند بار از دیگران درباره این موضوع سؤال کردم، هم به صورت واضح و هم پنهانی، اما هیچکس به طور واقعی و درست چیزی نگفت.
عاقبت مملکت رها کردمخویشی از خانه پادشا کردم
هوش مصنوعی: در نهایت، کشوری را که به آن تعلق داشتم رها کردم و از محل زندگی پادشاه خارج شدم.
بردم از جامه و جواهر و گنجآنچه ز اندیشه باز دارد رنج
هوش مصنوعی: از لباس و زیورآلات و ثروت، هر آنچه که باعث دغدغه و مشغله فکری میشود، را کنار گذاشتم.
نام آن شهر باز پرسیدمرفتم وآنچه خواستم دیدم
هوش مصنوعی: در مورد نام آن شهر سوال کردم و به آنجا رفتم و همه چیزهایی را که میخواستم، دیدم.
شهری آراسته چو باغ ارمهریک از مشک برکشیده علم
هوش مصنوعی: شهر، مانند باغی زیبا و باطراوت است و هر یک از مردم آن، همچون پرچمهایی از عطر مشک، درخشنده و ارجمند هستند.
پیکر هریکی سپید چو شیرهمه در جامه سیاه چو قیر
هوش مصنوعی: هر کدام از آنها مثل شیر سفید و در عین حال، همه لباسهای سیاه مثل قیر به تن دارند.
در سرایی فرو نهادم رختبر نهادم ز جامه تخت به تخت
هوش مصنوعی: در یک مکان یا خانهای آرامش یافتم و لوازم و وسایل خود را به خوبی مرتب کردم، به گونهای که از لباس و تختخواب بهرهبرداری کردم.
جستم احوال شهر تا یک سالکس خبر وا نداد ازآن احوال
هوش مصنوعی: به دنبال خبرهایی از وضعیت شهر بودم، اما برای یک سال هیچکس چیزی از آن شرایط به من نگفت.
چون نظر ساختم ز هر بابیدیدم آزاده مرد قصابی
هوش مصنوعی: وقتی به هر جنبهای نگاه کردم، در دیدگاهم شخصی آزاد و مستقل به عنوان قصاب نشسته بود.
خوبروی و لطیف و آهستهاز بد هر کسی زبان بسته
هوش مصنوعی: دختری زیبا و نرمخو با ملایمت و آرامی، زبان کسی را که بداندیش است، به بند کشیده و خاموش میکند.
از نکویی و نیکرایی اوراه جستم به آشنایی او
هوش مصنوعی: به خاطر خوبی و زیبایی او، به دنبال دوستی و آشناییاش رفتم.
چون به همصحبتیش پیوستمبه کلهداریش کمر بستم
هوش مصنوعی: وقتی که به همراهی و محاورهاش پیوستم، خود را آماده و متعهد به مسئولیتهایش کردم.
دادمش نقدهای رو تازهچیزهایی برون ز اندازه
هوش مصنوعی: به او چیزهایی دادم که ارزششان بیشتر از چیزی بود که معمولاً رو بیرون میآورند.
روز تا روز قدرش افزودمآهنی را به زر بر اندودم
هوش مصنوعی: به مرور زمان، ارزش و اهمیت او را بیشتر و بیشتر درک کردم، مانند این که آهن را به طلا تبدیل میکنم.
کردمش صید خویش موی به مویگه به دیبا و گه به دیبا روی
موبه مو و ذره ذره وجودش را صید و دوستدار خود کردم، گاهی بوسیله دیبا (و مال) و گاهی با (کنیزان) دیباروی.
مرد قصاب از آن زرافشانیصید من شد چو گاو قربانی
هوش مصنوعی: مرد قصاب به دلیل زرق و برق زرافشان من، مانند گاوی که برای قربانی کردن آمده است، به دام من افتاده است.
آنچنان کردمش به دادن گنجکامد از بار آن خزانه به رنج
هوش مصنوعی: او را به گونهای واداشتم که با دادن گنج، بار سنگین آن خزانه را تحمل کند.
برد روزی مرا به خانهٔ خویشکرد برگی ز رسم و عادت بیش
هوش مصنوعی: روزی مرا به سرزمین خود برگرداند و این بازگشت بیشتر از هر عادتی بود که پیش از این شناخته بودم.
اولم خوان نهاد و خورد آوردخدمتی خوب در نورد آورد
هوش مصنوعی: در ابتدا سفرهای برای پذیرایی گسترانده شد و خدمتگزار برای آوردن غذا و نوشیدنی تلاش کرد و با مهارت خود به مهمانی رونق بخشید.
هرچه بایست بود بر خوانشبه جز از آرزوی مهمانش
یعنی بجز راز و قصهٔ عجیب آن شهر که دانستنش خواسته و آرزوی مهمان بود هرچیز دیگر که لازم بود بر خوان او وجود داشت و پذیرایی مفصلی بود.
چون ز هرگونه خوردها خوردیمسخن از هر دری فرو کردیم
هوش مصنوعی: ما از هر نوع تجربهای که داشتهایم، با دیگران گفتگو کردهایم و نظرات و صحبتهایی در موضوعات مختلف ارائه دادهایم.
میزبان چون ز کارِ خوان پرداختبیش از اندازه پیشکشها ساخت
هوش مصنوعی: میزبان وقتی که از مهمانی و تهیه غذا فارغ شد، هدیهها و پیشکشهای زیادی آماده کرد.
وانچه من دادمش بههم پیوستپیشم آورد و عذرخواه نشست
هر چه که ( پیشکشی و هدیه ) که قبلا به او داده بودم را همه جمع کرد و پیش من آورد و با تواضع و عذرخواه نشست.
گفت چندین نورد گوهر و گنجبر نسنجیده هیچ گوهرسنج
گفت: این همه جواهر و گنج که هیچ گوهرسنجی تا به امروز ندیده و نسنجیده
من که قانع شدم به اندک سوداین همه دادنم ز بهر چه بود؟
هوش مصنوعی: من که به کمترین بهره راضی شدم، پس چرا این همه تلاش و فداکاری کردم؟
چیست پاداش این خداوندی؟حکم کن تا کنم کمربندی
پاداش این بزرگی و بخشش چیست؟ بفرما تا خدمت کنم.
جان یکی دارم ار هزار بوَدهم در این کفه کمعیار بود
یک جان دارم (که فدا و پیشکش تو باد) اگر هزار جان هم داشتهباشم در برابر (نیکیهای تو) کمعیار و کمارزش است.
گفتم ای خواجه این غلامی چیست؟پختهتر پیشم آی خامی چیست؟
هوش مصنوعی: گفتم ای آقا، این بندگی و خدمت چیست؟ تو چرا به جای اینکه با تجربه و فهم بیایی، هنوز خام و ناآگاه ماندهای؟
در ترازوی مرد با فرهنگاین محقر چه وزن دارد و سنگ؟
در ترازو و مقابل آدم با فرهنگ و ارزشمندی (چون تو) این (هدیههای) کوچک چه وزن و ارزشی دارد؟
به غلامان دست پروردمبه کرشمه اشارتی کردم
بهکرشمه: ملایم و دزدکی.
تا دویدند و از خزانهٔ خاصآوریدند نقدهای خلاص
هوش مصنوعی: پس از آنکه دویدند و از گنجینه خاص به همراه آوردند پولهایی که بینقص و خالص بودند.
زان گرانمایه نقدهای درستبیش از آن دادمش که بود نخست
هوش مصنوعی: از آن گنجینه ارزشمند، بیشتر از آنچه که در ابتدا بود، به دیگران دادهام.
مرد کهآگه نبد ز نازش مندر خجالت شد از نوازش من
هوش مصنوعی: مردی که به لطافتهای من آشنا نبود، از محبت من شرمنده شد.
گفت من خود ز وامداریِ تونرسیدم به حقگزاری تو
هوش مصنوعی: من به خاطر بدهیام نتوانستم به شما به درستی حقشناس باشم.
دادیام نعمتی دگربارهجای شرم است، چون کنم چاره؟
هوش مصنوعی: تو نعمتی دیگری به من دادهای که موجب شرمندگی من شده است، حالا باید چه کار کنم؟
دادهٔ تو نه زان نهادم پیشتا رجوع افتدت به دادهٔ خویش
هوش مصنوعی: من چیزی که متعلق به توست را در پیش نمیگذارم تا به آن بازگردی و به دادههای خودت رجوع کنی.
زان نهادم که این چنین گنجینبُوَد بی جزا و پارنجی
پارنج: مزد، حقالزحمه
چون تو بر گنج گنج افزودیمن خجل گشتم ار تو خشنودی
هوش مصنوعی: هرگاه تو بر ثروت و داراییات اضافه میکنی، من شرمنده میشوم، اگر تو از این وضعیت راضی باشی.
حاجتی گر به بنده هست، بیارور نه اینها که دادهای بر دار
هوش مصنوعی: اگر نیازی به من داری، آن را بیاور؛ وگرنه این چیزهایی که به من دادهای، به درد نمیخورد.
چون قویدل شدم به یاری اوگشتم آگه ز دوستداری او
هوش مصنوعی: وقتی با روحیهای قوی و شجاع شدم، به یاری او پرداختم و از محبت و دوستیاش آگاه شدم.
باز گفتم بدو حکایت خویشقصهٔ شاهی و ولایت خویش
هوش مصنوعی: من دوباره به او داستان زندگیام را گفتم، قصهای دربارهٔ سلطنت و سرزمین خودم.
کز چه معنی بدین طرف راندمدست بر پادشاهی افشاندم
هوش مصنوعی: به چه دلیلی من به این سمت رانده شدم، در حالی که دست بر سلطنت گذاشتهام؟
تا بدانم که هر که زین شهرندچه سبب کز نشاط بیبهرند؟
هوش مصنوعی: میخواهم بدانم چرا افرادی که در این شهر زندگی میکنند، از شادی و خوشحالی بیبهرهاند؟
بیمصیبت به غم چرا کوشند؟جامههای سیه چرا پوشند؟
هوش مصنوعی: چرا باید در غم و اندوه تلاش کنند وقتی که مصیبت و درد و رنجی وجود ندارد؟ چرا باید لباسهای تیره و سیاه بپوشند در حالی که هیچ دلیلی برای غمگینی نیست؟
مرد قصاب کاین سخن بشنیدگوسپندی شد و ز گرگ رمید
هوش مصنوعی: مرد قصابی که این حرف را شنید، مانند گوسفندی شد و از گرگ فرار کرد.
ساعتی ماند چون رمیدهدلاندیده بر هم نهاده چون خجلان
هوش مصنوعی: مدتی مثل کسانی که دلباخته هستند، چشمانم را بستهام و در حالت شرم و سرافکندگی قرار دارم.
گفت پرسیدی آنچه نیست صوابدهمت آنچنانکه هست جواب
هوش مصنوعی: اگر از من سوالی کردهای که پاسخ درست و صحیحی ندارد، به تو جواب میدهم همانگونه که هست، بدون اینکه بخواهم حقیقت را تغییر دهم.
شب چو عنبر فشاند بر کافورگشت مردم ز راه مردم دور
هوش مصنوعی: شب مانند عنبر میدرخشد و بوی خوشی دارد، اما کافوری که در این شب وجود دارد، باعث میشود مردم از یکدیگر فاصله بگیرند و دور شوند.
گفت وقت است کانچه میخواهیبینی و یابی از وی آگاهی
هوش مصنوعی: زمان آن فرارسیده است که آنچه را که آرزو داری ببینی و از آن آگاه شوی.
خیز تا بر تو راز بگشایمصورت نانموده بنمایم
هوش مصنوعی: بیا تا به تو رازی را بگویم و حقیقتی را که پنهان مانده، به نمایش بگذارم.
این سخن گفت و شد ز خانه برونشد مرا سوی راه راهنمون
هوش مصنوعی: او این حرف را زد و از خانه خارج شد و من را به سوی راهی که راهنمایی میکند، هدایت کرد.
او همیشد من غریب از پسوز خلایق نبود با ما کس
هوش مصنوعی: او به تنهایی از من دور میشود و در میان مردم، کسی با ما نیست.
چون پری ز آدمی بُرید مراسوی ویرانهای کشید مرا
هوش مصنوعی: وقتی که از انسانیت جدا شدم، به سمت ویرانیها و خرابیها سوق داده شدم.
چون در آن منزل خراب شدیمچون پری هردو در نقاب شدیم
هوش مصنوعی: وقتی در آن مکان نابود شدیم، مانند پریها هر دو در پوشش پنهان گشتیم.
سبدی بود در رسن بستهرفت و آورد پیشم آهسته
هوش مصنوعی: سبدی در طنابی محکم گره خورده بود و به آرامی آن را آوردند و به من تحویل دادند.
بسته کرده رسن در آن پرگاراژدهایی به گرد سله مار
هوش مصنوعی: در اینجا به تصویرسازی از موجودات خیالی و نمادین پرداخته شده است. نمایی از دنیای خیالی که در آن پرگاری شبیه اژدها به دور یک سله مار میچرخد، و این تصویر به نوعی به بازیهای ذهنی و تخیلات اشاره دارد. این توصیف به ما نشان میدهد که چگونه عناصر مختلف میتوانند در کنار هم جمع شوند و تصاویری شگفتانگیز و غیرواقعی خلق کنند.
گفت یک دم درین سبد بنشینجلوهای کن بر آسمان و زمین
هوش مصنوعی: یک لحظه در این سبد بمان و با زیباییات بر آسمان و زمین جلوهگری کن.
تا بدانی که هرکه خاموشستاز چه معنی چنین سیهپوشست
هوش مصنوعی: برای این که بفهمی هر کسی که ساکت است، به چه دلیلی اینقدر غمگین و تاریکپوش شده است.
آنچه پوشیده شد ز نیک و بدتننماید مگر که این سبدت
هوش مصنوعی: هر آنچه که از خوب و بد پنهان شده، تنها زمانی برایت روشن میشود که خودت آن را درون سبدی که داری، بیابی.
چون دمی دیدم از خلل خالیدر نشستم در آن سبد حالی
مصرع اول: چون دَم و (سخنش) را از خلل و ناراستی، خالی یافتم.
چون تنم در سبد نوا بگرفتسبدم مرغ شد هوا بگرفت
هوش مصنوعی: وقتی بدنم در سبد آواز قرار گرفت، سبد من به پرواز درآمد.
به طلسمی که بود چنبر سازبرکشیدم به چرخ چنبر باز
برکشیدم: مرا برکشید و بالا برد.
آن رسنکش به لیمیا سازیمن بیچاره در رسنبازی
لیمیا: یکی از علوم غریبه است. رسنباز: معادل امروزی رسنباز، آکروباتباز است.
شمعوارم رسن به گردن چسترسنم سخت بود و گردن سست
هوش مصنوعی: مانند شمعی هستم که به گردن خود بند زدهام، این بند بسیار محکم است و گردن من ضعیف و ناتوان است.
چون اسیری ز بخت خود مهجوررسن از گردنم نمیشد دور
هوش مصنوعی: مانند کسی که به خاطر بدشانسی خود تنها مانده، هرگز نتوانستم از این بند و محدودیت رهایی یابم.
من شدم بر خره به گردن خردخرِ بختم شد و رسن را برد
هوش مصنوعی: من بر روی الاغی نشستهام و در واقع، بخت من مثل این الاغ، به گردی به خاطر مشکلات و نادانیام به مشکل افتاده و دیگر نمیتوانم از بند مشکلات رها شوم.
گرچه بود از رسن بتاب تنمرشته جان نشد جز آن رسنم
هوش مصنوعی: هرچند که من به وسیلهی ریسهای در بند هستم، اما روح و جان من به راستی تنها به آن ریسه وابسته نیست.
بود میلی برآوریده به ماهکه ز بر دیدنش فتاد کلاه
(در آنجا) ستونی بود که از بلندی گویی تا ماه رفتهبود و با نگاه کردن به آن کلاه از سر میافتاد.
چون رسید آن سبد به میل بلندرسنم را گره رسید به بند
هوش مصنوعی: وقتی آن سبد به ارتفاع بلندی رسید، گرهام به بند کفش من رسید.
کارسازم شد و مرا بگذاشتکردم افغان بسی و سود نداشت
هوش مصنوعی: کارم درست شد و او مرا ترک کرد. برایم فریاد و ناله کردم، اما هیچ سودی نداشت.
زیر و بالا چو در جهان دیدمخویشتن را بر آسمان دیدم
مصرعاول: وقتی زیر و بالا و همه اطراف را نگاه کردم.
آسمان بر سرم فسون خواندهمن معلق چو آسمان مانده
هوش مصنوعی: آسمان بالای سرم جادوگری کرده و من مانند آسمان در حالت تعلیق و معلق ماندهام.
زان سیاست که جان رسید به نافدیده در کار ماند زهره شکاف
سیاست: شکنجه. جان به ناف رسیدن یعنی نیمهجان شدن، سخت مضطرب شدن. زَهرهشکاف: هم بهمعنی شکافنده زَهره (ترساننده) و هم بهمعنی زهرهشکافته و زَهرهدریده (ترسیده) در شعر نظامی بهکار رفته است دراینجا بهمعنی ترسیده است. مصرع یعنی دیده و نگاه از فرط ترس، خیرهمانده بود.
سوی بالا دلم ندید دلیرزَهرهٔ آن کهرا که بیند زیر؟!
حتی دل و جرأت سوی بالا نگاه کردن را نداشتم چه رسد به پایین! چه کسی زهره و جرأت داشت که پایین را نگاه کند؟
دیده بر هم نهادم از سرِ بیمکرده خود را به عاجزی تسلیم
هوش مصنوعی: چشمانم را بستهام و از ترس، خودم را به ناتوانی و تسلیم سپردهام.
در پشیمانی از فسانه خویشآرزومند خویش و خانه خویش
در پشیمانی از آن افسانه و سودا که در سر پروردم، آرزو میکردم که ای کاش (نمیآمدم) و الان در خانه خود میبودم.
هیچ سودم نه زان پشیمانیجز خدا ترسی و خدا خوانی
هوش مصنوعی: هیچ منفعتی از این پشیمانی برای من نیست جز اینکه از خدا میترسم و او را صدا میزنم.
چون بر آمد بر این زمانی چندبر سر آن کشیده میل بلند
هوش مصنوعی: زمانی که در این دوره، اشتیاق و آرزوها به اوج خود میرسد، به خاطر آنچه به دست آمده است، احساس خوشحالی و سر زندگی میکنم.
مرغی آمد نشست چون کوهیکامدم زو به دل در اندوهی
هوش مصنوعی: یک پرندهای آمد و نشست که مانند کوهی بزرگ به نظر میرسید، و من از آن پرنده در قلبم اندوهی احساس کردم.
از بزرگی که بود سرتاپایمیل گفتی در اوفتاده ز جای
هوش مصنوعی: شخص بزرگی را میدیدی که تمام وجودش غرق در خواستهها و تمایلات است و به نظر میرسد از موقعیت و مقام خود فاصله گرفته باشد.
پر و بالی چو شاخههای درختپایها بر مثال پایه تخت
هوش مصنوعی: شاخ و برگ درختان همانند بالهای پرندگان است و پایهای آنها مانند پایههای یک تخت.
چون ستونی کشیده منقاریبیستونی و در میانْ غاری
کشیده منقار: منقار بلند. بزرگی پرنده و فراخی دهانش به کوه و غار تشبیهشدهاست.
هردَم آهنگ خارشی میکردخویشتن را گزارشی میکرد
هوش مصنوعی: هر لحظه وجود خود را به نوعی تجزیه و تحلیل میکرد و از حال و احوالش خبر میداد.
هر پری را که گرد میانگیختنافه مشک بر زمین میریخت
هوش مصنوعی: هرگاه پری به پرواز درمیآید، عطر خوش بوی مشک از او بر زمین میافتد.
هر بن بال را که میخاریدصدفی ریخت پُر ز مروارید
مصرع اول تصویر پرندگان است که با منقار، بیخ پرهایشان را پاک میکنند.
او شده بر سرین من در خوابمن در او مانده چون غریق در آب
سَرین من: در کنار من، بر بالین من. لغت سَرین بهمعنای بالشت است و مجازا به معنی بالین و بستر نیز بکار میرود. مصرع دوم: من در او غرق حیرت و شگفتی شدهبودم.
گفتم ار پای مرغ را گیرمزیر پای آورَد چو نخجیرم
هوش مصنوعی: اگر من پای مرغ را بگیرم، او را زیر پای خودم میآورم؛ مانند یک جاندار که به راحتی تعقیبش کنیم.
ور کنم صبر، جای پر خطر استکافتم زیر و محنتم زبر است
(با خود گفتم) اگر اینجا بمانم جای خطرناکی است و از آن فروخواهم افتاد و رنج و محنت بر من خواهد رسید.
بیوفایی ز ناجوانمردیکرد با من دمی بدین سردی
هوش مصنوعی: خیانت و بیوفایی به من از روی ناجوانمردی و نامردی بود، در یک لحظه با این رفتارش سردی و بیاحساسی را تجربه کردم.
چه غرض بودش از شکنجه منکاین چنین خرد کرد پنجه من
هوش مصنوعی: چرا او من را اینگونه عذاب داد که اینقدر به من آسیب زد و من را تحت فشار قرار داد؟
مگر اسباب من ز راهش برد؟به هلاکم بدین سبب بسپرد؟
هوش مصنوعی: آیا وسایل من از مسیرش دور شدهاند؟ آیا او به خاطر این مسأله به هلاکم سپرده شده است؟
به که در پای مرغ پیچم دستزین خطرگه بدین توانم رست
هوش مصنوعی: بهتر است که در مقابل این خطر، خودم را حفظ کنم و در این شرایط دشوار، از خودم دفاع کنم.
چونکه هنگام بانگ مرغ رسیدمرغ و هر وحشییی که بود رمید
هنگام صبح، که پرندگان و وحوش به جنب و جوش افتادند.
دل آن مرغ نیز تاب گرفتبال برهم زد و شتاب گرفت
هوش مصنوعی: دل آن پرنده نیز برای پرواز آماده شد و با شتاب و انقلابی سرزنده بالهایش را گشود.
دست بردم به اعتماد خدایو آن قویپای را گرفتم پای
هوش مصنوعی: دست به کار شدم و به اعتماد به خدا، آن قدرت بزرگ را به چنگ آوردم.
مرغ پا گِرد کرد و بال گشادخاکییی را بر اوج برد چو باد
چو باد: به سرعت.
ز اول صبح تا به نیمه روزمن سفرساز و او مسافرسوز
هوش مصنوعی: از ابتدای صبح تا نیمروز، من در حال آماده کردن سفر هستم و او در حال رنج کشیدن از مسافرت است.
چون به گرمی رسید تابش مهربر سر ما روانه گشت سپهر
هوش مصنوعی: زمانی که تابش آفتاب به گرمی رسید، آسمان بر سر ما نازل شد.
مرغ با سایه هم نشستی کرداندک اندک نشاطِ پستی کرد
نشاطِ پستی: میل به فرود، میل به پایین و نشستن.
تا بدانجای کز چنان جاییتا زمین بود نیزه بالایی
آنقدر پایین رفت که تا زمین به بلندی یک نیزه ارتفاع و فاصله بود
بر زمین سبزهای به رنگ حریرلخلخه کرده از گلاب و عبیر
لخلخه: معجون عطرهای خوش.
من بر آن مرغ صد دعا کردمپایش از دست خود رها کردم
هوش مصنوعی: من برای آن پرنده زیاد دعا کردم و قدمهایم را از او جدا کردم.
اوفتادم چو برق با دل گرمبر گلی نازک و گیاهی نرم
هوش مصنوعی: من به سرعت و با احساسی شاد به روی یک گل لطیف و گیاه نرمی افتادم.
ساعتی نیک ماندم افتادهدل به اندیشههای بد داده
ساعتی نیک: زمانی بهاندازهای که بتوان بهحسابش آورد، ساعتی تمام. (نیک در اینجا یعنی تمام، کامل.)
چون از آن ماندگی برآسودمشکر کردم که بهترک بودم
هوش مصنوعی: زمانی که از فشار و زحمت رهایی یافتم، شکرگزاری کردم که حالا در شرایط بهتری قرار دارم.
باز کردم نظر به عادت خویشدیدم آن جایگاه را پس و پیش
هوش مصنوعی: نگاهی به عادت همیشگی خود انداختم و دیدم آن جایگاه را در جلو و عقب.
روضهای دیدم آسمان زَمیاشنارسیده غبار آدمیاش
باغی دیدم که آسمان، فتاده و خاکش (خاک پایش) بود، و اثر و پای آدمی بدان نرسیده بود. (زَمی: زمین)
صدهزاران گل شکفته دروسبزه بیدار و آب خفته درو
هوش مصنوعی: در اینجا به تصویری زیبا از طبیعت اشاره شده است. تعداد زیادی گل در حال شکفتن و رشد هستند، در کنار آنها چمنها به حالت سرزنده در آمدهاند و آب به صورت ساکن و آرام در این فضا وجود دارد. به عبارت دیگر، زیبایی و شکوه طبیعت در کنار هم به تصویر کشیده شده است.
هر گلی گونه گونه از رنگیبوی هر گلی رسیده فرسنگی
هوش مصنوعی: هر گل دارای رنگ و بوی خاص خود است و به اندازهای از یکدیگر متفاوتند که هر کدام به طور مستقل و دور از دیگری رشد کردهاند.
زلف سنبل به حلقههای کمندکرده جعد قرنفلش را بند
قُرَنفَل: میخک.
لب گل را به گاز برده سمنارغوان را زبان بریده چمن
هوش مصنوعی: لب گل را به دندان گرفتهاند و گل سمن با زبان بریدهای که از چمن جدا شده، در حال سخن گفتن است.
گرد کافور و خاک عنبر بودریگ زر، سنگلاخ گوهر بود
غبار آن (پاک و خوشعطر چون) کافور و خاکش عنبر بود ...
چشمههایی روان بسان گلابدر میانش عقیق و در خوشاب
هوش مصنوعی: چشمههایی مانند گلاب در حال جوشیدن هستند و در میان آنها سنگهای عقیق و آب خوشبو وجود دارد.
چشمهای کاین حصار پیروزهکرده زو آب و رنگ دریوزه
چشمهای زلال بود که آسمانِ آبی، رنگ و آبش را از او بهگدایی گرفته بود.
ماهیان در میان چشمه آبچون درمهای سیم در سیماب
درم سیم: سکه نقره.
کوهی از گِرد او زمرد رنگبیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ
از گِرد او: گرداگرد آن. زمرد رنگ: سبز. شاخ: اسم نوعی درخت است.
همه یاقوتِ سرخ بُد سنگشسرخ گشته خدنگش از رنگش
خدنگ: نوعی درخت سختچوب که از آن تیر و نیزه و زین اسب میساختهاند و بعضا گفته شده که نوعی از درخت گز است.
صندل و عود هر سویی بر پایباد ازو عود سوز و صندل سای
از آن فضا و جای پر از درختان عود و صندل، نسیم خوشعطر گشتهبود.
حور سر در سرشتش آوردهسرگزیت از بهشتش آورده
سرگزیت: جزیه.
ارم آرام ِ دل نهادش نامخوانده مینوش چرخ مینو فام
مصرع اول: باغ بهشت، عاشقش میشد.
من که دریافتم چنین جاییشاد گشتم چو گنج پیمایی
هوش مصنوعی: وقتی متوجه شدم که در چنین مکانی قرار دارم، خوشحال شدم مانند کسی که گنجی یافته باشد.
از نکویی در او عجب ماندمبر وی الحمدللهی خواندم
هوش مصنوعی: از خوبیها و فضیلتهای او شگفتزده شدم و بر او سپاسگزاری کردم.
گِرد بر گشتم از نشیب و فرازدیدم آن روضههای دیده نواز
هوش مصنوعی: به دور خود چرخیدم از فراز و نشیبهای زندگی و دیدم آن مکانهای دلانگیز و زیبا که چشمها را نوازش میکند.
میوههای لذیذ میخوردمشکر نعمت پدید میکردم
هوش مصنوعی: من میوههای خوشمزهای میخوردم و با این کار، نشانه شکرگزاری خود را از نعمتها نشان میدادم.
عاقبت رخت بستم از شادیزیر سروی چو سرو آزادی
هوش مصنوعی: در نهایت، از خوشحالی جدا شدم و زیر سایهسار یک سرو، احساس آزادگی کردم.
تا شب آنجایگه قرارم بودنشدم گر هزار کارم بود
هوش مصنوعی: تا زمانی که شب در آنجا قرار داشتم، هرچند که کارهای زیادی داشتم، هرگز نتوانستم به آنجا برسم.
اندکی خوردم اندکی خفتمدر همه حال شکر میگفتم
هوش مصنوعی: اندکی خوردم و اندکی خوابیدم، در هر حال سپاسگزاری میکردم.
چون شب آرایشی دگرگون ساختکحلی اندوخت قرمزی انداخت
کحلی: سرمهرنگ.
بر سر کوه مهر تافته تافتزُهره صبح چون شکوفه شکافت
هوش مصنوعی: بر فراز کوه، خورشید نورش را تابانده و صبح مانند شکوفهای باز شده است.
بادی آمد ز ره فشاند غباربادی آسودهتر ز باد بهار
هوش مصنوعی: باد شدیدی بهراه افتاد و غباری بهوجود آورد، در حالی که بادی دیگر آرامتر و ملایمتر از باد بهاری وجود داشت.
ابری آمد چو ابر نیسانیکرد بر سبزهها در افشانی
هوش مصنوعی: ابر سیاهی به زمین آمد و بارش باران را آغاز کرد، به طوری که بر روی سبزهها پاشیده و آنها را شاداب و خرم کرد.
راه چون رُفته گشت و نمزده شدهمه راه از بتان چو بتکده شد
رُفته: تمیز و بیغبار.
دیدم از دور صدهزاران حورکز من آرام و صابری شد دور
هوش مصنوعی: از دور دیدم که تعداد زیادی حور در حال رفت و آمد هستند و این موضوع باعث شد که من احساس بیقراری و ناآرامی کنم.
یک جهان پر نگار نورانیروحپرور چو راح ریحانی
هوش مصنوعی: دنیا پر از زیباییها و جلوههای درخشان است که روح را به شادابی و نشاط میآورد و همچون عطر خوش ریحان، دلنواز و دلانگیز است.
هر نگاری بسان تازه بهارهمه در دستها گرفته نگار
هر نگار و زیباروی مثل بهار تازه، زیبا بود و همگی دستها را نگار و نقش بسته بودند. (نگار در مصرع دوم یعنی حنا و حنانگاری)
لب لعلی چو لاله در بستانلعلشان خونبهای خوزستان
لب هر کدام از آن زیبارویان، لعلی بود سرخ همچون لاله و هر لعل خونبهای خوزستان. (خوزستان اقلیم شکر است)
دست و ساعد پر از علاقه زرگردن و گوش پر ز لؤلؤ تر
علاقه: زیوَر.
شمعهایی بهدست، شاهانهخالی از دود و گاز و پروانه
شاهانه: فاخر، سلطنتی. گاز: ابزاری بوده برای بریدن سوختگی سر شمع. گویا مجازا قسمت سوختهٔ فتیله را نیز «گاز شمع» مینامیدهاند.
آمدند از کشی و رعناییبا هزاران هزار زیبایی
کش یا گَش: خرم، شاد، تازه.
بر سر آن بتان حور سرشتفرش و تختی چو فرش و تخت بهشت
هوش مصنوعی: بر بلندای آن معشوقان زیبا، فرش و تختی قرار دارد که همچون فرش و تخت بهشت است.
فرش انداختند و تخت زدندراه صبرم زدند و سخت زدند
هوش مصنوعی: قالی را پهن کردند و تختی ترتیب دادند، اما صبر من را به شدت آزمایش کردند و بسیار سخت به چالش کشیدند.
چون زمانی بر این گذشت نه دیرگفتی آمد مه از سپهر به زیر
مدت زیادی از این نگذشت گویی که ماه از آسمان به پایین آمد و قدم نهاد.
آفتابی پدید گشت از دورکهآسمان ناپدید گشت از نور
هوش مصنوعی: آفتابی از دور نمایان شد که نور آن باعث شد آسمان دیگر دیده نشود.
گرد بر گرد او چو حور و پریصدهزاران ستاره سحری
هوش مصنوعی: گرداگرد او مانند حور و پری، صدها هزار ستاره صبحگاهی درخشیدهاند.
سرو بود او، کنیزکان چمنشاو گل سرخ و آن بتان سمنش
هوش مصنوعی: او مانند درخت سرو است و کنیزکان چمن برای او هستند. گلهای سرخ و زیباییهایش هم نماد جذابیتهای او هستند.
هر شکر پاره شمعی اندر دستشکر و شمع خوش بوَد پیوست
هوش مصنوعی: هر تکه شکر مانند شمعی در دست شکر است و این شمع خوشبو همیشه با هم در ارتباطاند.
پر سهیسرو گشت باغ همهشبچراغان با چراغ همه
هوش مصنوعی: درختان بلند و خوشقامت باغ مانند شمعهای شبروشنی هستند که در طول شب درخشندگی و زیبایی خاصی به محیط میبخشند.
آمد آن بانوی همایونبختچون عروسان نشست بر سر تخت
هوش مصنوعی: آن بانوی خوشبخت و خوش شانسی که به زودی ازدواج خواهد کرد، مانند عروسها بر روی تخت نشسته است.
عالم آسوده یکسر از چپ و راستچون نشست او، قیامتی برخاست
هوش مصنوعی: وقتی که عالم آرام و آسوده از سمت چپ و راست خود نشسته بود، یک قیامت و تحول عظیم به وقوع پیوست.
پس بهیک لحظه چون نشست به جایبرقع از رخ گشود و موزه ز پای
هوش مصنوعی: ناگهان، وقتی که او نشسته بود، برقع از صورتش برداشت و کفشها را از پا درآورد.
شاهی آمد برون ز طارم خویشلشگر روم و زنگش از پس و پیش
(وقتی برقع از روی افکند،) شاهی بود که از طارم و سراپرده بیرون آمد و لشکر روم (رخسار درخشان) و لشکر زنگ (گیسو) از پس و پیش داشت.
رومی و زنگیش چو صبح دو رنگرَزمه، روم داد و بَزمه زنگ
مصرع دوم: لشکر روم میجنگید و لشکر زنگ، بزم میساخت.
تنگچشمی ز تنگچشمی دورهمه سروی ز خاک و او از نور
تنگچشم: کسی که چشمان زیبای کشیده دارد. مصرع یعنی تنگچشمی بود؛ اما بهدور از تنگچشمی و تنگنظری.
بود لختی چو گُل سرافکندهبه جهان آتش در افکنده
لختی: اندکزمانی.
چون زمانی گذشت سر برداشتگفت با محرمی که دربر داشت
هوش مصنوعی: زمانی که گذشت، سر را بلند کرد و به کسی که در کنار خود داشت، صحبت کرد.
که ز نامحرمان خاکپرستمینماید که شخصی اینجا هست
هوش مصنوعی: کسی که با افراد ناشناخته و غیرمعمول در ارتباط است، خود را به نوعی نشان میدهد که گویا کسی در این مکان وجود دارد.
خیز و بر گرد گرد این پرگارهرکه پیش آیدت به پیش من آر
هوش مصنوعی: بیا و دور این پرگار بچرخ، هر کس که به تو نزدیک شد، او را به سمت من بیاور.
آن پریزاده در زمان برخاستچون پری میپرید از چپ و راست
هوش مصنوعی: آن موجود زیبا در زمان مشخصی به حرکت درآمد و مانند یک پری از سمت چپ و راست به پرواز درآمد.
چون مرا دید ماند از آن بشگفتدستگیرانه دست من بگرفت
هوش مصنوعی: وقتی مرا دید، از شگفتی ماند و کمکم کرد و دست من را گرفت.
گفت برخیز تا رویم چو دودبانوی بانوان چنین فرمود
هوش مصنوعی: برخیز، بگذار برویم مانند دود. این را بانوی بزرگ گفت.
من بدان گفته هیچ نفزودمکهآرزومند آن سخن بودم
هوش مصنوعی: من به هیچ کس سخنی نگفتم، زیرا خود آرزومند آن صحبت بودم.
پر گرفتم چو زاغ با طاووسآمدم تا به جلوهگاه عروس
هوش مصنوعی: من همچون زاغ، پرواز کردم و به زیباییهای طاووس رسیدم تا در جایی باشم که عروس در آن جلوهگری میکند.
پیش رفتم ز روی چالاکیخاک بوسیدمش من خاکی
هوش مصنوعی: با شتاب و تندروی جلو رفتم و به نشانه احترام به او، خاک را بوسیدم، چون خودم هم اهل خاک و دنیای خاکی هستم.
خواستم تا به پای بنشینمدر صف زیر جای بگزینم
بهپای بنشینم: (بر روی زمین و) بر پاها بنشینم.
گفت برخیز جای جای تو نیستپایهٔ بندگی سزای تو نیست
هوش مصنوعی: برخیز، چون در جایگاه تو نیست که به مقام بندگی ات شایسته باشد.
پیش چون من حریف مهماندوستجای مهمان ز مغز به که ز پوست
هوش مصنوعی: در زمانهای که من میهماننواز هستم، از این نظر مهمانها در جایگاه مهمان مهمتر از چیزهای سطحی و ظاهری هستند. این بیان به اهمیت عمیقتر و معانی واقعی در مقابل اگرهها و نمای ظاهری میپردازد.
خاصه خوبی و آشنا نظریدستپرورد رایض هنری
هوش مصنوعی: به ویژه زیبایی و نگاه آشنا، نتیجهی پرورش و تربیت هنری است.
بر سریر آی و پیش من بنشینسازگار است ماه با پروین
هوش مصنوعی: بیا بر روی تخت بنشین؛ همنشینی تو با من به مانند هماهنگی ماه و ستاره پروین زیبا و دلنشین است.
گفتم ای بانوی فریشتهخویبا چو من بنده این حدیث مگوی
هوش مصنوعی: به او گفتم: ای بانوی زیبا و روحانی، با کسی مثل من درباره این موضوع صحبت نکن.
تخت بلقیس جای دیوان نیستمرد آن تخت جز سلیمان نیست
هوش مصنوعی: جایگاه بلقیس مختص دیوان و موجودات بیاراده نیست، تنها شخصی چون سلیمان است که لایق نشستن بر آن تخت است.
من که دیوی شدم بیابانیچون کنم دعوی سلیمانی؟
هوش مصنوعی: من که به قدری در سراب های بیابانی غرق شدهام که شبیه دیوها شدهام، چگونه میتوانم ادعای مقام سلیمان را داشته باشم؟
گفت نارد بها بهانه مگیربا فسون خواندهای فسانه مگیر
هوش مصنوعی: نگو که ارزش گلابی را بپرس، چرا که با الفاظ زیبا نمیتوانی بهانهای برای گلابی بیاوری.
همهجای آنِ تست و حکم تراستلیک با من نشست باید و خاست
هوش مصنوعی: همهجا متعلق به تو و تحت فرمان تو است، اما باید با من همراهی و تعامل کنی.
تا شوی آگه ز نهانی منبهره یابی ز مهربانی من
هوش مصنوعی: برای اینکه از محبت من بهرهمند شوی، باید از رازهای درون من آگاه شوی.
گفتمش همسر تو سایه تستتاج من خاکِ تختپایهٔ تست
هوش مصنوعی: به او گفتم که همسر تو سایهام است و من، تنها خاک زیر پایهات هستم.
گفت سوگندها به جان و سرمکه برآیی یکی زمان به برم
هوش مصنوعی: قسم خوردهام که بر جان و سرم اهمیت میدهم و میخواهم روزی تو را در آغوش خود داشته باشم.
میهمان منی تو ای سره مردمیهمان را عزیز باید کرد
هوش مصنوعی: تو ای مرد بزرگ، میهمان من هستی و باید به میهمان احترام گذاشت و او را گرامی داشت.
چون به جز بندگی ندیدم رایایستادم چو بندگان بر پای
هوش مصنوعی: چون هیچ راهی جز بندگی ندیدم، همچون بندگان، با استقامت ایستادهام.
خادمی دست من گرفت به نازبر سریرم نشاند و آمد باز
هوش مصنوعی: یک خدمتکار به نرمی دست مرا گرفت و به روی تخت نشاند و سپس دوباره برگشت.
چون نشستم بر آن سریر بلندماه دیدم گرفتمش به کمند
هوش مصنوعی: وقتی بر روی آن تخت بلند نشستم، ماه را دیدم و آن را با دستانم به دام انداختم.
با من آن مَه به خوشزبانیهاکرد بسیار مهربانیها
هوش مصنوعی: آن ماه با من با کلام زیبا و خوش، محبتهای زیادی انجام داد.
پس بفرمود کاورند به پیشخوان و خوردی ز شرح دادن بیش
ز شرح دادن بیش: غیرقابل توصیف.
خوان نهادند خازنان بهشتخوردهایی همه عبیر سرشت
هوش مصنوعی: خازنهای بهشت سفرهای گستردهاند که همه غذاهای آن خوشبو و خوش طعم است.
خوان ز پیروزه، کاسه از یاقوتدیده را زو نصیب و جان را قوت
هوش مصنوعی: مهمانسرای پر از نعمت و زیبایی که بهخاطر آن، کاسهای از یاقوت برای دیدن زیباییها داریم و به خاطر آن، جان و زندگیمان تقویت میشود.
هرچه اندیشه در گمان آوردمطبخی رفت و در میان آورد
هوش مصنوعی: هر چه انسان در ذهنش تصور کند، در عمل به شکل متفاوتی شکل میگیرد و نتیجهای دیگر به وجود میآورد.
چون فراغت رسیدمان از خورداز غذاهای گرم و شربت سرد
هوش مصنوعی: زمانی که از خوردن غذاهای گرم و نوشیدنیهای سرد فارغ و آزاد شدیم.
مطرب آمد، روانه شد ساقیشد طرب را بهانه در باقی
هوش مصنوعی: مطرب وارد شد و به راه افتاد، ساقی نیز به نوشیدن مشغول شد و بهانه شادی در باقی ماند.
هر نسفتهدُری دری میسفتهر ترانه ترانهای میگفت
هر دوشیزه زیبایی، شعری میسرایید و هر دختر دلنشینی، آهنگی میخواند. (ترانه کنایه است از آن دختران زیبا که همچون آهنگ و ترانه، دلنشین و موزون بودند)
رقص میدان گشاد و دایره بستپَر در آمد به پای و پویه بهدست
میدان رقص باز شد و حلقه رقص بسته شد، هر پایی بال و پر در آورد و هر دستی به جنبش و پویه افتاد. (پویه در اینجا یعنی حرکت تند)
شمع را ساختند بر سر جایو ایستادند همچو شمع به پای
شمعها را بر جای خود (و بر زمین) نهادند و (به رقص) بهپا خواستند.
چون ز پا کوفتن برآسودنددستبردی به باده بنمودند
وقتی از رقص و پایکوبی، لذتمند شدند و بهره بردند به بادهنوشی روی آوردند.
شد به دادن شتاب ساقی گرمبرگرفت از میان وقایه شرم
هوش مصنوعی: ساقی با شتاب مشروب را به ما میدهد و از میان حجابها و پردههای شرم برمیدارد.
من به نیروی عشق و عذر شرابکردم آنها که رطلیان خراب
من هم به نیروی عشق و جوانی و بهعذر مستی، کارهایی کردم که مستان ششدانگ میکنند.
وان شکر لب ز روی دمسازیباز گفتی نکرد از آن بازی
هوش مصنوعی: شکر لب تو به خاطر آن که به دل من نشستهای، بار دیگر با من سخن گفت، اما از آن بازی که بود، خبری نبود.
چونکه دیدم به مهر خود رایشاوفتادم چو زلف در پایش
هوش مصنوعی: زمانی که دیدم چقدر به او عشق دارم، مثل زلفی که در پایش میافتد، تسلیم او شدم.
بوسه بر پای یار خویش زدمتا «مکن» بیش گفت، بیش زدم
هوش مصنوعی: من برای نشان دادن عشق و ارادت خود به محبوبم، بر پایش بوسه زدم، اما وقتی او درخواست کرد که بیشتر نکنم، باز هم فراتر از آن رفتم و بیشتر بوسیدم.
مرغ امید بر نشست به شاخگشت میدان گفتگوی فراخ
هوش مصنوعی: مرغ امید بر روی شاخ نشسته و گفتگوهای وسیع و گستردهای را آغاز کرده است.
عشق میباختم به بوس و به میبه دلی و هزار جان با وی
هوش مصنوعی: من عشق خود را با بوسهها و شراب تقسیم میکنم، با دلی که به عشق او میتپد و هزار جان را فدای او میکنم.
گفتمش دلپسند! کام تو چیست؟نامداریت هست، نام تو چیست؟
هوش مصنوعی: به او گفتم، چیزهایی که دوست داری چیست؟ زیرا تو شهرتی داری، پس نامت چیست؟
گفت من ترک نازنین اندامنازنین ترکتاز دارم نام
هوش مصنوعی: من زیباروی نازنینی دارم که از سرزمین ترکهاست و بسیار دلربا و دلنشین است.
گفتم از همدمی و هم کیشینامها را به هم بوَد خویشی
هوش مصنوعی: من گفتم که وقتی انسانها همنشین و هممذهب هستند، نامهایشان نیز به هم مرتبط و شبیه به هم میشود.
ترکتاز است نامت این عجب استترکتازی مرا همین لقب است
هوش مصنوعی: نام تو به معنای شجاعت و نترسی است و این عجیب است که من هم به خاطر این ویژگیها به تو لقب ترکتاز دادهام.
خیز تا ترکوار در تازیمهندوان را در آتش اندازیم
هوش مصنوعی: بیدار شویم و با شجاعت به سوی دشمنان حرکت کنیم و آنها را در آتش خشم خود بسوزانیم.
قوت جان از می مغانه کنیمنقل و می نوش عاشقانه کنیم
هوش مصنوعی: به زندگی و روح خود انرژی میبخشیم و با عشق و شوق از شراب دلانگیز مینوشیم.
چون می تلخ و نقل شیرین هستنقل بر خوان نهیم و می بر دست
هوش مصنوعی: زمانی که میدانیم نوشیدنی تلخ است، ولی شیرینی را هم در دسترس داریم، پس باید شیرینی را بر سر سفره بگذاریم و نوشیدنی تلخ را در دست بگیریم.
یافتم در کرشمه دستوریکز میان دور گردد آن دوری
به کرشمه و غمزه اجازه دریافتم که نزدیکتر شوم.
غمزه میگفت وقت بازی تستهان که دولت به کارسازی تست
هوش مصنوعی: غمزه به اشاره و نازش میگفت که در زمان تفریح و بازی، قوه و قدرتی را که در کار ایجاد میشود، به یاد داشته باش.
خنده میداد دل که وقت خوشستبوسه بستان که یار نازکشست
هوش مصنوعی: دل شاد و خندان است، چون زمان خوشی است. بوسه بگیر که یار تو دلبر و ناز است.
چونکه بر گنجِ بوسه بارم دادمن یکی خواستم، هزارم داد
هوش مصنوعی: زمانی که بر من طعم شیرین بوسه را نهاد، من فقط یک بار خواستم، اما هزار برابر نصیبم کرد.
گرم گشتم چنانکه گردد مستیار در دست و رفته کار از دست
هوش مصنوعی: من به قدری شاد و سرمست شدم که انگار یارم در دستانم است و دیگر کنترل اوضاع از دستم رفته است.
خونم اندر جگر به جوش آمدماه را بانگ خون به گوش آمد
هوش مصنوعی: خون من در دلم به شدت جوشید و صدای فریاد خون به گوش ماه رسید.
گفت امشب به بوسه قانع باشبیش از این رنگ آسمان متراش
هوش مصنوعی: امشب فقط به یک بوسه بسنده کن و بیشتر از این نیازی به آرایش آسمان نیست.
هرچه زین بگذرد روا نبوددوست آن به که بیوفا نبود
هوش مصنوعی: هر چیزی که از این موضوع فراتر برود، درست نیست. دوستی بهتر است که بیوفا نباشد.
تا بود در تو ساکنی بر جایزلف کش گاز گیر و بوسه ربای
هوش مصنوعی: تا زمانی که در تو کسی ساکن است، موهای دلبر را بگیر و بوسهها را بدزد.
چون بدانجا رسی که نتوانیکز طبیعت عنان بگردانی
هوش مصنوعی: وقتی به جایی میرسی که دیگر نمیتوانی کنترل خود را بر طبیعت یا احساساتت به دست بگیری، در واقع به مرحلهای از تسلیم رسیدهای.
زین کنیزان که هر یکی ماهیستشبِ عشاق را سحرگاهیست
هوش مصنوعی: این کنیزان هر کدام مانند ماهی هستند و شبهای عاشقانه را به صبح میرسانند.
آنکه در چشم خوبتر یابیوآرزو را در او نظر یابی
هوش مصنوعی: کسی که در چشمان زیبا او را میجویی و آرزوهایت را در وجود او میبینی.
حکم کن کز خودش کنم خالیزیر حکم تو آورم حالی
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از دیگری خواسته که تصمیم بگیرد و او را از احساسات و خودخواهیهایش خالی کند. او میخواهد زیر نظر آن شخص، تغییری در وضعیت روحی و احساسیاش ایجاد شود. به عبارت دیگر، شاعر به دنبال آرامش و رهایی از مشکلات داخلی خویش است.
تا به مولاییات کمر بنددبه شبستان خاص پیوندند
هوش مصنوعی: تا وقتی که به مقام مولاییات برسد، در شبستان ویژهای به تو پیوند میزنند.
کندت دلبری و دلداریهم عروسی و هم پرستاری
هوش مصنوعی: شما به خوبی میتوانید دلها را جذب کنید و آرامش دهید، همچنان که هم به عنوان همسر و هم به عنوان مراقب کوشاتر هستید.
آتشت را ز جوش بنشاندآبی از بهر جوی ما ماند
هوش مصنوعی: آتش تو را خاموش میکند، آبی که برای جوی ما باقی مانده است.
گر دگر شب عروس نو خواهیدهمت بر مراد خود شاهی
هوش مصنوعی: اگر دوباره شب عروسی نو را بخواهی، من به تو آن را میدهم تا به آرزوی خود برسی و فرمانروایی کنی.
هر شبت زین یکی گهر بخشمگر دگر بایدت، دگر بخشم
هوش مصنوعی: هر شب از این جواهر به تو میبخشم و اگر نیاز به چیز دیگری داری، دوباره هم به تو میبخشم.
این سخن گفت و چون ازین پرداختمشفقی کرد و مهربانی ساخت
هوش مصنوعی: او این حرف را زد و سپس با مهربانی و لطف بیشتری برخورد کرد.
در کنیزان خود نهانی دیدآنکه در خورد مهربانی دید
هوش مصنوعی: کسی که به طور پنهانی محبت را در دل کنیزها مشاهده کرده، در حقیقت درک کرده که محبت واقعی در دلها نهفته است.
پیش خواند و به من سپرد بهنازگفت برخیز و هرچه خواهی ساز
هوش مصنوعی: او با محبت و ناز از من خواست که به جلو بیایم و هرچه میخواهم بسازم و ایجاد کنم.
ماه بخشیده دست من بگرفتمن در آن ماهروی مانده شگفت
هوش مصنوعی: ماه به من مهری بخشیده و دست مرا گرفته است و من در زیبایی او حیرتزده ماندهام.
کز شگرفی و دلبری و کشیبود یاری سزای نازکشی
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و دلربایی تو، من در عشق و محبت به تو تلاش میکنم و سزاوار این ناز و محبت هستی.
او همیرفت و من به دنبالشبندهٔ زلف و هندوی خالش
هوش مصنوعی: او در حال حرکت بود و من دنبال او میرفتم، بندهای که به زلف و زیباییاش دل بسته بودم.
تا رسیدم به بارگاهی چستدر نشد تا مرا نبرد نخست
چُست: خوش، سزاوار. در نشد: وارد نشد.
چون در آن قصر تنگ بار شدیمچون بم و زیر سازگار شدیم
قصر تنگبار: قصر خصوصی، قصری که بار و اجازه ورود به آن سخت و تنگ است.
دیدم افکنده بر بساط بلندخوابگاهی ز پرنیان و پرند
هوش مصنوعی: من دیدم که بر روی تخت بلندی، خوابگاهی از پارچهای لطیف و نرم و پرندهای زیبا گسترده شده است.
شمعهای بساط بزم افروزهمه یاقوت ساز و عنبر سوز
هوش مصنوعی: شمعهای جشن و سرور همه از سنگهای قیمتی و خوشبو ساخته شدهاند.
سر به بالین بستر آوردیمهردو برها به بر در آوردیم
هوش مصنوعی: هر دو بر روی بستر خوابیدهایم و در کنار هم قرار گرفتهایم.
یافتم خرمنی چو گل در بیدنازک و نرم و گرم و سرخ و سپید
هوش مصنوعی: من یک خرمن گل پیدا کردم که در میان بیدهای لطیف و نرم، گرم و با رنگهای قرمز و سفید روییده است.
صدفی مهر بسته بر سر اومهر بر داشتم ز گوهر او
هوش مصنوعی: من با ظرافت و محبت، جوهرهای از درون او را کشف کردم و عشق و صفا را از دل او به دست آوردم.
بود تا گاه روز در بر منپر ز کافور و مشک بستر من
هوش مصنوعی: روزگاری بود که در کنارم، بستر من از عطر کافور و مشک پر شده بود.
گاه روز او چو بخت من برخاستساز گرمابه کرد یک یک راست
هوش مصنوعی: گاهی روز او مانند بخت من طلوع میکند و او به تنهایی به کارهایش میپردازد.
غسلگاهم به آبدانی کردکهز گهرِ سرخ بود و از زر زرد
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به مکانی دارد که برای شستشو و تطهیر استفاده میشود، جایی که آبش از سنگهای قیمتی و با ارزش است، وجود دارد. این آب به نوعی خاص و زیباست، گویی از عناصری مانند گوهر سرخ و طلا تشکیل شده است.
خویشتن را به آب گل شستمدر کلاه و کمر چو گل رستم
هوش مصنوعی: من خود را با آب گلین شستم، مانند گل رستم که در کلاه و کمرم جاری است.
آمدم زان نشاطگاه برونبود یکیک ستاره بر گردون
هوش مصنوعی: آمدم از آن مکان خوشحالکننده، و دیدم که ستارهها یکی یکی بر آسمان درخشان هستند.
در خزیدم به گوشهای خالیفرض ایزد گزاردم حالی
هوش مصنوعی: در گوشهای خلوت و ساکت نشستم و حالتی را که خداوند برایم مقرر کرده بود، در نظر گرفتم.
آن عروسان و لعبتان سرایهمه رفتند و کس نماند به جای
هوش مصنوعی: تمام عروسها و بازیگران شادیهای زندگی از این خانه رفتند و کسی در اینجا باقی نمانده است.
من بر آن سبزه مانده چون گل زردبر لب مرغزار و چشمه سرد
هوش مصنوعی: من مانند گل زردی هستم که در چمنزار کنار چشمه سرد باقی مانده و در انتظار زیباییها و تغییرات زندگی هستم.
سر نهادم خمار می در سربر گل خشک با گلاله تر
هوش مصنوعی: من سرم را به میکشیدم و در کنار گل خشک بر روی خاک مرطوب نشسته بودم.
خفتم از وقت صبح تا گه شامبخت بیدار و خواجه خفته به کام
هوش مصنوعی: من از صبح تا شب نگران بودم، در حالی که بخت (سرنوشت) در حال بیداری و تلاش بود و صاحبکار در خواب آرام و بیخبر بود.
آهوی شب چو گشت نافهگشایصدفی شد سپهر غالیهسای
هوش مصنوعی: در آسمان شب، آهو مانند یک مروارید در صدف درخشید و فضا را معطر کرد.
سر برآوردم از عماری خواببنشستم چو سبزه بر لب آب
چو سبزه: با نشاط و سر حال.
آمد آن ابر و باد چون شب دوشاین درافشان و آن عبیرفروش
هوش مصنوعی: ابر و باد شبی مانند شب گذشته، به سوی ما آمدهاند؛ یکی در حال درافشانی و دیگری در حال فروش عبا.
باد میرُفت و ابر میافشانداین سمن کاشت و آن بنفشه نشاند
هوش مصنوعی: باد در حال حرکت بود و ابرها باران میریزند. در این حال، یک نفر گلی مثل سمن و گلی مانند بنفشه را میکاشت.
چون شد آن مرغزار عنبر بویآب گل سر نهاد جوی به جوی
هوش مصنوعی: وقتی که آن دشت خوشبو و معطر شد، آب در جویها جاری شد و گلها سر به پایین گذاشتند.
لعبتان آمدند عشرتسازآسمان بازگشت لعبتباز
هوش مصنوعی: دو بازیگر خوشسر و زبان به میدان آمدهاند، شادی و سرور از آسمان به زمین بازگشته است.
تختی از تخته زر آوردندتختپوشی ز گوهر آوردند
هوش مصنوعی: تختی از چوب طلا آوردهاند و پوششی از جواهرات به آن اضافه کردهاند.
چون شد انگیخته سریر بلندبسته شد بر سرش بساط پرند
هوش مصنوعی: زمانی که تخت بلند برپا شد، سفرهای پر از نعمت بر سر آن گسترده شد.
بزمی آراستند سلطانیزیور بزم جمله نورانی
هوش مصنوعی: در مراسمی باشکوه و زیبا، سلطان برگزاری را تدارک دیده و فضایی سرشار از نور و درخشش به وجود آورده است.
شور و آشوبی از جهان برخاستآمدند آن جماعت از چپ و راست
هوش مصنوعی: در جهان غوغایی به پا شد و آن جمعیت از سمتهای مختلف نزدیک شدند.
در میان آن عروس یغماییبرده از عاشقان شکیبایی
هوش مصنوعی: در میان آن عروس که شبیه یغماست، عاشقانی هستند که صبر و تحمل دارند.
بر سر تخت شد قرار گرفتتخت ازو رنگ نوبهار گرفت
هوش مصنوعی: او بر روی تخت نشسته است و به واسطه حضورش، تخت به رنگ زیبای بهار درآمده است.
باز فرمود تا مرا جستندنامم از لوح غایبان شستند
هوش مصنوعی: او دوباره گفت که نام من را جستجو کنند و از فهرست غایبان پاک کنند.
رفتم و بر سریر خواندندمهم به آیین خود نشاندندم
هوش مصنوعی: رفتم و بر تخت نشاندندم و به روش خود با من رفتار کردند.
هم به ترتیب و ساز روز دگرخوان نهادند و خوردها بر سر
هوش مصنوعی: آنها به ترتیب و نوعی خاص، برای روز بعد برنامهریزی کردند و مواردی را بر روی سر گذاشتند.
هر ابایی که در خورَد به بساطوآورَد در خورنده رنگ نشاط
هوش مصنوعی: هر چیزی که انسان به دست میآورد و در زندگیاش میگنجاند، باید باعث شادابی و نشاط او شود.
ساختند آنچنان که باید ساختچونکه هرکس از آن خورش پرداخت
هوش مصنوعی: آنها به گونهای ساختند که باید ساخته میشد، زیرا هر کس بر اساس آنچه که به او داده شده، عمل میکند.
مِی نهادند و چنگ ساخته شداز زدن رودها نواخته شد
هوش مصنوعی: شراب را بر سر میز گذاشتند و با نواختن چنگ، آوای دلانگیزی ایجاد شد.
نوش ساقی و جام نوشگوارگرمتر کرد عشق را بازار
هوش مصنوعی: نوشیدن از جام دلپذیر ساقی، باعث شد که عشق رونق بیشتری بگیرد و نشاط بیشتری در دلها ایجاد کند.
در سر آمد نشاط سرمستیعشق با باده کرد همدستی
هوش مصنوعی: شوق و شادی ناشی از عشق به پایان رسیده و حالا شراب به همراهی آن آمده است.
ترک من رحمت آشکارا کردهندوی خویش را مدارا کرد
هوش مصنوعی: دختر ترک به وضوح رحمت و محبت خود را نشان داد و با نرمی و مهربانی با همسر هندو خود رفتار کرد.
رغبت افزود در نواختنممهربان شد به کار ساختنم
هوش مصنوعی: علاقهمندی افزایش یافت و به محبت و مهربانی در کمک به کارهایم پرداخته شد.
کرد شکلی به غمزه با یارانتا شدند از برش پرستاران
هوش مصنوعی: او با نگاهی زیبا و جذاب به دوستانش اشاره کرد، تا اینکه آنها به دورش جمع شدند و از او مراقبت کردند.
خلوتی آنچنان و یاری نغزتابم از دل در اوفتاد به مغز
هوش مصنوعی: در تنهاییای عمیق و آرام، دوستی دلنشین به قلبم نفوذ کرد و تأثیرش را به وضوح احساس کردم.
دست بردم چو زلف در کمرشدرکشیدم چو عاشقان به برش
چو زلف: پیچیده
گفت هان وقت بیقراری نیستشب، شبِ زینهارخواری نیست
هوش مصنوعی: گفت که الان زمان اضطراب نیست، شب است و نباید نگران باشی.
گر قناعت کنی به شکر و قندگاز میگیر و بوسه در میبند
هوش مصنوعی: اگر به کم بودن و چیزهای ساده راضی باشی، از زندگی لذت میبر و به محبت و دوستی بپرداز.
به قناعت کسی که شاد بوَدتا بوَد محتشمنهاد بوَد
هوش مصنوعی: کسی که قناعت را برگزیده و با آن راضی است، همیشه خوشحال و محترم خواهد بود.
وانکه با آرزو کند خویشیاوفتد عاقبت به درویشی
هوش مصنوعی: کسی که با آرزوهای بزرگ و بلندپروازی به دیگران نزدیک میشود، در نهایت به زندگی ساده و بیپول میافتد.
گفتمش چاره کن ز بهر خدایکابم از سر گذشت و خار از پای
هوش مصنوعی: به او گفتم برای خدای مهربان چارهای بیندیش، زیرا درد و رنجی که به من رسیده است، از حد گذشت و thorn (خار) نیز از پایم خارج شده است.
هست زنجیر، زلف ِ چون قیرتمن ز دیوانگان زنجیرت
هوش مصنوعی: زلفهای سیاه و مجذوبکننده من مانند زنجیری است که دیوانگان را به خود میبندد.
در به زنجیر کن ترا گفتمتا چو زنجیریان نیاشفتم
«به زنجیر اندر کن» (به زلفت برسان) اینرا قبلا بهتو گفتم، تا همچون دیوانگان، آشفته نشوم.
شب به آخر رسید و صبح دمیدسخن ما به آخری نرسید
هوش مصنوعی: شب به پایان رسید و صبح آغاز شد، اما سخن ما هنوز به انتها نرسیده است.
گر کشی جانم از تو نیست دریغاینک اینک سر آنک آنک تیغ
هوش مصنوعی: اگر جانم را از من بگیری، برایم مهم نیست. حالا ببین این تیغ برای چه چیزی است!
این همه سر کشیدن از پی چیستگل نخندید تا هوا نگریست
هوش مصنوعی: گل ها چرا نمی خندند و سرشار از شوق نمی شوند، در حالی که این همه شور و هیجان در دنیا وجود دارد؟ این نشان میدهد که هنوز زمان تغییر و شادابی نرسیده است.
جوی آبی و آب جویت منخاکی و آب دست شویت من
تو جو و چشمه آب هستی و من جوینده آب تو (یا آب جوی توام). و من خاکی و افتاده و خدمتکار توام. (آبِ دستشوی: آبی که در ابریق و تشت (آفتابهلگن)، برای دستشستن مهمان یا مهتری میگیرند و میریزند. در اینجا کنایه است از نهایت احترام)
تشنهای را که او گلوده تستآب در ده که آب در ده تست
هوش مصنوعی: اگر کسی تشنه باشد، باید به او آب بدهی. در واقع باید او را سیراب کنی، چون آب در دسترس او نیست.
ندهی آب من بقای تو بادآب من نیز خاک پای تو باد
هوش مصنوعی: اگر آب و زندگیام را به تو ندهی، بقای تو به کنار، آب من هم همچون خاکی زیر پای تو خواهد بود.
خاکیی را بگیر کابی بردآبجویی در آبجویی مرد
فرض کن افتاده و درماندهای را آب برد و اثری از او نماند. مصرع دوم: آبجوینده (تشنهای) در تشنگی و آبجُستن مرد؛ و یا تشنهای در (آرزوی) آب چشمه و جویی مرد.
قطرهای را به تشنگی مگدازتشنهای را به قطرهای بنواز
هوش مصنوعی: به تشنهای که در جستجوی آب است، قطرهای را نده و او را دلشاد نکن.
رطبی در فتاده گیر به شیرسوزنی رفته در میان حریر
هوش مصنوعی: اگر رطوبتی به جایی افتاده باشد، باید آن را با شیر پاک کنید؛ مانند سوزنی که در حریر رفته باشد.
گر جز اینست کار تا خیزمخاک در چشم آرزو ریزم
هوش مصنوعی: اگر غیر از این باشد که من برای رسیدن به آرزوهایم تلاش کنم، آنگاه خاک را به چشمان آرزوهایم میریزم.
مرغی انگاشتم نشست و پریدنه خر افتاده شد نه خیک درید
هوش مصنوعی: من تصور کردم که مرغی نشسته است، اما ناگهان پرواز کرد؛ نه اینکه خر به زمین افتاده باشد و نه خیکی شکسته شده باشد.
پاسخم داد کامشبی خوش باشنعل شبدیز گو در آتش باش
هوش مصنوعی: جوابش را داد، شب خوشی را سپری کن، مانند اسب نر در آتش باش.
گر شبی زین خیال گردی دوریابی از شمع جاودانی نور
هوش مصنوعی: اگر شبی از این خیال فاصله بگیری، میتوانی از نور جاودانه شمع بهرهمند شوی.
چشمهای را به قطرهای مفروشکاین همه نیش دارد آن همه نوش
هوش مصنوعی: به یک چشمهی بزرگ و خوشمزه، نباید آن را با یک قطرهی کوچک و بیارزش عوض کرد؛ چون این چشمه به اندازهی زیادی شیرینی و لذت دارد، در حالی که آن قطره تنها نیش و تلخی را به همراه دارد.
در یک آرزو به خود در بندهمه ساله به خرمی میخند
هوش مصنوعی: هر سال در یک آرزو به خودم وابستهام و در شادی و سرزندگی میخندم.
بوسه میگیر و زلف و میاندازنرد رو با کنیزکان میباز
هوش مصنوعی: بوسهای بزن و با زلف خود بازی کن و در این بازی خوشگذرانی، با کنیزکان شرط ببند.
باغ داری به ترک باغ مگویمرغ با تست شیر مرغ مجوی
هوش مصنوعی: در باغ خودت چیزی نکار، به مرغی که در آنجا است، توجه نکن و دنبال شیر مرغ نگرد.
کام دل هست و کامرانی هستدر خیانتگری چه آری دست؟
هوش مصنوعی: در زندگی، لذت و شادی وجود دارد، اما آیا در فریب و خیانت میتوان به خوبی و خوشبختی رسید؟
امشبی با شکیب ساز و مکوشدل بنه بر وظیفه شب دوش
هوش مصنوعی: امشب با صبر و تحمل گذران زندگی کن و دل را بر وظایف و کارهایی که دیشب باید انجام میدادی، نگذار نگران باشد.
من ازین پایه چون به زیر آیمهم به دست آیم ارچه دیر آیم
هوش مصنوعی: هرگاه به جایی بیفتم و از ارتفاع بیفتم، در نهایت به خودم میرسم، حتی اگر دیر باشد.
ماهی از حوضه ار بهشست آریماه را دیرتر به دست آری
دیرتر: در اینجا یعنی درنگتر و بعدا.
چون گران دیدمش در آن بازیکردم آهستگی و دمسازی
هوش مصنوعی: وقتی او را در حالتی سنگین و جدی دیدم، به آرامی و با نرمی با او رفتار کردم.
دل نهادم به بوسه چو شکرروزه بستم به روزهای دگر
هوش مصنوعی: دل خود را به بوسهای پیوند زدم، گویی روزهای شیرین گرفتم و منتظر روزهای آینده هستم.
از سر عشوه باده میخوردمبر سر تابه صبر میکردم
هوش مصنوعی: به خاطر جذابیت و زیبایی عشق، شراب مینوشیدم و در عین حال، برای رسیدن به آرامش و صبر در انتظار بودم.
باز تب کرده را در آمد تابرغبتم تازه شد به بوس و شراب
هوش مصنوعی: حالت بیمار و تبدار دوباره به من قوت و رغبت بخشیده است تا به نوشیدن شراب و بوسیدن روی محبوب بپردازم.
چون دگرباره ترک دلکش مندر جگر دید جوش آتش من
هوش مصنوعی: وقتی دوباره چشمم به زیبایی دلنشین او افتاد، در درونم شعلهای از آتش احساس کردم.
کرد از آن لعبتان یکی را سازکاید و آتشم نشاند باز
هوش مصنوعی: او از آن بازیها یکی را به راه انداخت و آتش من را دوباره شعلهور کرد.
یاری الحق چنانکه دل خواهددل همه چیز معتدل خواهد
هوش مصنوعی: یار حقیقی هرچگونه که دل بخواهد، دل را خوش و متوازن میکند.
خوشدل آن شد که باشدش یاریگر بود کاچکی چنان باری
کاچکی: و کاشکی یکی است.
رفتم آن شب چنانکه عادت بودوان شب کام دل زیادت بود
هوش مصنوعی: در آن شب به شکلی که معمول بود رفتم و آن شب بسیار خوشحال و راضی بودم.
تا گه روز قند میخوردمبا پری دست بند میکردم
هوش مصنوعی: مدتها به شادی و خوشی روزگار میگذراندم و با دختری زیبا و دلربا به سرگرمی میپرداختم.
روز چون جامه کرد گازر شویرنگرزوار شب شکست سبوی
هوش مصنوعی: وقتی روز با نور و روشنی خود مانند جامهای زیبا میآید، شب مانند رنگی تیره و غمانگیز، به ناگهان میریزد و میشکند.
آن همه رنگهای دیده فریبدور گشت از بساط زینت و زیب
هوش مصنوعی: تمام آن زیباییها و رنگها که در نظر میرسید، به خاطر زرق و برقهای فریبنده و زیبا دور شدند و از دایره نمایش خارج شدند.
در تمنا که چون شب آید بازمیخورم با بتان چین و طراز
هوش مصنوعی: در انتظار آن هستم که شب فرامیرسد تا دوباره در کنار معشوقان زیبا بنشینم و از زیبایی آنها لذت ببرم.
زلف ترکی برآورم به کمردلنوازی درافکنم به جگر
هوش مصنوعی: من موهای مجعد تو را به کمر میزنم و جاذبهای به دلبرانه بر دلم میافزایم.
گه خورم با شکر لبی جامیگه بر آرم ز گلرخی کامی
هوش مصنوعی: گاهی نوشیدنیای شیرین را مینوشم و از زیبایی گلگونهای لذت میبرم، و گاهی به یاد آن گلرخ شاد میشوم.
چون شب آمد غرض مهیا بودمسندم بر تراز ثریا بود
هوش مصنوعی: وقتی شب فرا میرسد، هدف من آماده است و جایی که نشستهام، بر بالای ستارهها قرار دارد.
چندگاه این چنین برود و به میهر شبم عیش بود پی در پی
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که مدت زیادی است که من به خوشگذرانی و لذت بردن از شراب در شبها ادامه میدهم، به طوری که هر شب به طور مداوم این حس شادمانی و عیش را تجربه میکنم.
اول شب نظارهگاهم نوروآخر شب هم آشیانم حور
هوش مصنوعی: ابتدای شب، جایگاه من پر از نور است و در انتهای شب، مکان آرامش من پر از زیبایی است.
روز بودم به باغ و شب به بهشتخاک مشگین و خانه زرینخشت
هوش مصنوعی: در روز در باغی زیبا بودم و شب در بهشت، جایی که خاک آن مشکی و خانهها از آجرهای طلایی ساخته شده بودند.
بودم اقلیم خوشدلی را شاهروز با آفتاب و شب با ماه
هوش مصنوعی: من در سرزمین خوشحالی زندگی میکردم، روزها مانند خورشید و شبها مانند ماه درخشان بودم.
هیچ کامی نه کان نبود مرابخت من بود کان نمود مرا
هوش مصنوعی: هیچ چیزی به من نرسید مگر آنچه سرنوشت و بخت من برایم فراهم کرده بود.
چون در آن نعمتم نبود سپاسحق نعمت زیاده شد ز قیاس
هوش مصنوعی: وقتی که در نعمتم چیزی نبود، شکرگزاری برای خداوند باعث شد تا نعمتهای من به قدری بیشتر از انتظارم شود.
ورق از حرف خرمی شستمکز زیادت زیادتی جستم
هوش مصنوعی: من از کلام زیبا و خوشایند جدا شدم، زیرا برای رسیدن به افزونگی، راهی را انتخاب کردم که خود را از کیف و خوشی دور میسازد.
چون بسی شب رسید وعده ماهشب جهان بر ستاره کرد سیاه
هوش مصنوعی: وقتی شبهای زیادی گذشت، وعدهی آمدن ماه به آسمان باعث شد که ستارهها به نظر تاریک بیایند.
عنبرین طره سرای سپهرطره ماه درکشید به مهر
هوش مصنوعی: موهای خوش بو و عطرینی مانند عنبر در آسمان به زیبایی موی ماه درخشیده و به نور مهربانی تابیده است.
ابر و بادی که آمدی زان پیشتازه کردند تازهرویی خویش
هوش مصنوعی: ابر و باد که از قبل آمدند، جلوههای جدیدی به خود بخشیدند و طراوت و زیبایی را به همراه خود آوردند.
شورشی باز در جهان افتادبانگ زیور بر آسمان افتاد
هوش مصنوعی: در جهان دوباره شور و هیجانی به پا شده و صدای زیبایی به آسمان بلند شده است.
وآن کنیزان به رسم پیشینهسیب در دست و نار در سینه
هوش مصنوعی: کنیزان به سبک قدیم در دستانشان سیب و در سینهشان نارنگی دارند.
آمدند آن سریر بنهادندحلقه بستند و حلق بگشادند
حلقه منظور دایره رقص و پایکوبی است و حلق بگشادند یعنی خنیاگری کردند و خواندند.
آمد آن ماه آفتاب نشاندر بر افکنده زلف مشکفشان
هوش مصنوعی: آن ماه تابان با نشانههای نورانیاش به میدان آمده و موهای خوشبویش را در جریان باد رها کرده است.
شمعها پیش و پس به عادت خویشپس رها کن که شمع باشد پیش
هوش مصنوعی: شمعها به مانند همیشه در حال سوختن هستند، پس اجازه بده که توجهات را به شمعی که در جلوست معطوف کنی.
با هزاران هزار زینت و نازبر سر بزمگاه خود شد باز
هوش مصنوعی: با بسیاری از جلوهها و زیباییها، دوباره به محفل خود بازگشت.
مطربان پرده را نوا بستندپردهداران به کار بنشستند
هوش مصنوعی: موسیقیدانان شروع به نواختن کردند و کسانی که مسئولیت نگهداری از پردهها را داشتند، به کار خود مشغول شدند.
ساقیان صرف ارغوانی رنگراست کردند بر ترنم چنگ
هوش مصنوعی: ساقیان با رنگ ارغوانی، شراب را آماده کردند و بر سر آهنگ چنگ، به رقص و شادی پرداختند.
شاه شکر لبان چنان فرمودکاورید آن حریف ما را زود
هوش مصنوعی: پادشاه با دلاوری و زیبایی، لبانش را به گونهای باز کرد که بلافاصله آن دشمن ما را شکست داد.
باز خوبان به ناز بردندمبه خداوند خود سپردندم
هوش مصنوعی: خوبان با ناز و کرشمه من را به خود مشغول کردند و در نهایت مرا به خداوند سپردند.
چون مرا دید مهربان برخاستکرد بر دست راست جایم راست
هوش مصنوعی: وقتی مرا دید، با محبت از جایش برخاست و جای من را در سمت راست خود قرار داد.
خدمتش کردم و نشستم شادآرزوی گذشته آمد یاد
هوش مصنوعی: من برای او خدمت کردم و با خوشحالی نشستم، اما یاد آرزوهایی که در گذشته داشتم به سراغم آمد.
خوان نهادند باز بر ترتیببیش از اندازه خوردهای غریب
هوش مصنوعی: میز غذایی آماده شده و بر روی آن متنوعترین و عجیبترین خوراکیها چیده شده است.
چون ز خوانریزه خورده شد روزیمی در آمد به مجلس افروزی
خوانریزه: چیزها و خوراکهای (فراوان) ریخته بر خوان.
از کف ساقیان دریا کفدُرفشان گشت کامهای صدف
هوش مصنوعی: کف دُرّی که از دست ساقیان دریا بهدست آمده، تبدیل به خوشیها و لذتهای صدفها شده است.
من دگرباره گشته واله و مستزلف او چون رسن گرفته بهدست
هوش مصنوعی: من دوباره دچار شوق و شیدایی شدهام، زلف او مرا مانند ریسمانی در دست گرفته و مرا مجذوب خودش کرده است.
باز دیوانم از رسن رستندمن دیوانه را رسن بستند
باز هم دیوهای من رها شدند و مرا اسیر کردند.
عنکبوتی شدم ز طنازیوان شب آموختم رسنبازی
هوش مصنوعی: به دلیل شگفتی و بازیگوشیام، به مانند عنکبوتی درآمدم و در آن شب هنر بندسازی و بازی با طناب را یاد گرفتم.
شیفتم چون خری که جو بیندیا چو صرعی که ماه نو بیند
شیفتم: دیوانه و بیقرار شدم.
لرز لرزان چو دزد گنجپرستدر کمرگاه او کشیدم دست
هوش مصنوعی: لرزشی به جانم افتاده بود، مانند دزدی که به دزدی گنج آمده باشد، با احتیاط و نگران، دستم را به کمرش زدم.
دست بر سیم ساده میسودمسخت میگشت و سست میبودم
هوش مصنوعی: وقتی به سیم ساده دست میزدم، احساس میکردم که به شدت مقاوم میشود، اما در واقع خیلی ضعیف و نرم بود.
چون چنان دید ماه زیبا چهردست بر دست من نهاد به مهر
هوش مصنوعی: وقتی ماه زیبا را دید، دستش را به نشانه محبت بر دست من گذاشت.
بوسه زد دستم آن ستیرهحورتا ز گنجینه دست کردم دور
ستیرهحور: حور مستور و ممتاز. (ستیره یعنی پوشیده و درپرده مجازا یعنی خاص، ویژه و تک)
گفت بر گنج بسته دست میازکز غرض کوتهست دست دراز
هوش مصنوعی: هرگز به چیزی که در دسترس تو نیست، چشم ندوخته و به دنبال آن نرو، زیرا خواستههای ناپسند باعث میشود که دستت کوتاه بماند و نتوانی به آنچه میخواهی برسی.
مُهر برداشتن ز کان نتوانکان بهمُهر است چون توان نتوان
کان: معدن گنج.
صبر کن کهآن توست خرمابُنتا به خرما رسی، شتاب مکن
هوش مصنوعی: صبر کن که درخت خرما برای توست، تا وقتی که به بار بنشیند و میوه دهد. عجله نکن.
باده میخور که خود کباب رسدماه میبین که آفتاب رسد
هوش مصنوعی: نوشیدن نوشیدنی را تجربه کن تا به حقیقتهای پنهان زندگی پی ببری؛ زیرا مانند خورشید که به موقع خود میتابد، زمان درست وجود دارد که به آگاهی و بصیرت میرسی.
گفتم ای آفتاب گلشن منچشمه نور و چشم روشن من
هوش مصنوعی: به آفتاب زندگیام گفتم، ای منبع روشنایی و دلگرمی من.
صبح رویت دمیده چون گل باغچون نمیرم برابرت چو چراغ؟
هوش مصنوعی: صبح که چهرهات میدرخشد مانند گلی در باغ، چرا باید مانند لامپ در برابرت خاموش شوم و بمیرم؟
مینمایی به تشنه آب شکرگویی آنگه که «لب بدوز و مخور»
هوش مصنوعی: تو به مانند کسی به نظر میرسی که به آب تشنه است و گویی میخواهی او را با شیرینی فریب دهی، اما در واقع میگویی که لبهایش را بدوزد و از نوشیدن منع شود.
چون درآمد رُخت به جلوهگریعقل دیوانه شد، که دید پری
هوش مصنوعی: وقتی که زیبایی تو به نمایش در آمد، عقل دیوانه شد و نتوانست زیبایی تو را تحمل کند، مانند دیدن یک پری.
نعلک گوش را چو کردی سازنعل در آتشم فکندی باز
نعلک گوش یعنی گوش ِ خوشریخت مانند نعلک. نعل در آتشم فکندی: نعل مرا در آتش فکندی، بیقرارم کردی.
با شبیخون ماه چون کوشمآفتابی به ذره چون پوشم
هوش مصنوعی: من همچون ماه به دشمن حمله میکنم و نورانی میشوم، و اگر به ذرهای پوشیده شوم، باز هم درخشان خواهم بود.
دست چون دارمت که در دستیاندهی نیستم چو تو هستی
هوش مصنوعی: وقتی که تو را در دستانم دارم، هیچ نگرانی یا اندوهی احساس نمیکنم، زیرا وجود تو برای من کافی است.
از زمینی تو من هم از زمیامگر تو هستی پری، من آدمیام
هوش مصنوعی: من هم از جنس زمین هستم، اگر تو را فرشتهای میدانند، من انسان هستم.
لب به دندان گَزیدنم تا چند؟وآبِ دندان مزیدنم تا چند؟
هوش مصنوعی: تا کی باید به خود زحمت بدهم و دندانهایم را بهدرد بکشم؟ تا کی باید در دل خود آه و ناله کنم و بر این درد بیپایان بیفزایم؟
چارهای کن که غم رسیده کسمتا یک امشب به کام دل برسم
هوش مصنوعی: راهی پیدا کن که غم و ناراحتیام را فراموش کنم تا حداقل امشب بتوانم خوش بگذرانم و به آرامش برسم.
بس که جانم به لب رسیده ز دردبوسهٔ گرم ده، مده دم ِ سرد
هوش مصنوعی: من از شدت درد و رنج به نقطهای رسیدهام که تنها یک بوسهٔ گرم تو میتواند روح مرا زنده کند، پس لطفاً با نداشتن عشق و سردیات مرا آزار نده.
بختم از یاریِ تو کار کندیاری بخت بختِ یار کند
هوش مصنوعی: اگر بخت من از کمک تو بوده باشد، پس آن بخت به یاری کسی که به من کمک کرده است، خواهد آمد.
گویی انده مخور که یار توامکار خود کن که من به کار توام
هوش مصنوعی: نگران نباش، من هم به فکر تو هستم. تو به کارهای خودت برس و من هم به کارهایم میپردازم.
کار ازین صعبتر، که بار افتاد؟وارهان وارهان که کار افتاد
هوش مصنوعی: این کار بدتر از آن است که بار سنگینی روی دوش کسی بیفتد. باید از این وضعیت خلاص شویم، زیرا کار به جایی رسیده که نامناسب است.
گرچه آهو سرینی ای دلبندخواب خرگوش دادنم تا چند؟
هوش مصنوعی: عزیزم، هرچند که تو مثل آهو زیبایی، اما این خواب آرامش و راحتی که به من میدهی، چه مدت ادامه خواهد داشت؟
ترسم این پیر گرگ روبهبازگرگی و روبهی کند آغاز
هوش مصنوعی: میترسم این پیر با تجربه، که مانند گرگ و روباه cunning و فریبکار است، به کارهای ناشایست و مکارانه دست بزند.
شیر گیرانه سوی من تازدچون پلنگی به زیرم اندازد
هوش مصنوعی: شیر با قدرت و شجاعت به سمت من حمله میکند، مانند پلنگی که به آرامی به سوی طعمهاش نزدیک میشود و آن را به زمین میزند.
آرزوهاست با تو بگذارمکارزوی خود از تو بردارم
هوش مصنوعی: میخواهم آرزوهایم را به تو بسپارم و از تو بخواهم که آرزوهایت را از من بگیری.
گر درِ آرزوَم دربندیمیرم امشب در آرزومندی
هوش مصنوعی: اگر به خواستهام پاسخ ندهی، امشب به خاطر آرزوهایم میروم.
ناز میکش که ناز مهمانانتاجداران کشند و سلطانان
هوش مصنوعی: با ناز خود توجه و محبت را جلب کن، چون کسانی که در مقام و قدرت هستند، به این زیباییها و جاذبهها علاقهمندند و از آنها لذت میبرند.
چون شکیبم نماند دیگربارگفت چونین کنم، تو دست بدار
هوش مصنوعی: اگر صبور باشم، دیگر لازم نیست که دوباره این مسائل را مطرح کنم. بنابراین تو هم از این کار دست بردار.
ناز تو گر به جان بوَد، بکشمگر تو از خلخی، من از حبشم
مصرع دوم: (اگر تو خود را بنده من میخوانی) من کمتر از تو و بندهٔ حبشی توام.
چه محل پیش چون تو مهمانی؟پیشکش کردن این چنین خوانی؟
هوش مصنوعی: چه جایی وجود دارد که تو مهمان آن باشی؟ از این نوع پذیرایی چه ارزشی دارد؟
لیکن این آرزو که میگوییدیریابی و زود میجویی
هوش مصنوعی: اما این خواستهای که بیان میکنی، به سختی به دست میآید و تو در پی آن هستی که سریعاً به آن برسدی.
گر برآید بهشتی از خاریآید از چون منی چنین کاری
هوش مصنوعی: اگر از خار، بهشتی بسازند، این کار از کسی مثل من بر میآید.
وگر از بید بوی عود آیداز من اینکار در وجود آید
هوش مصنوعی: اگر بوی خوش عود از درخت بید به مشام برسد، این باعث به وجود آمدن چنین حالتی در من میشود.
بستان هرچه از منت کام استجز یکی آرزو که آن خام است
هوش مصنوعی: هرچه از نعمتها و خوشیها در زندگی به دست آوردهام، به جز یک آرزو که هنوز برآورده نشده و دراژه خام و نارس است.
رخ ترا، لب ترا و سینه تراجز دُرّی، آن دگر خزینه ترا
هوش مصنوعی: صورت و لب و سینهات را جز به دُرّ و جواهر تشبیه نمیکنم، و تمام ثروت و زیباییات را به همین چیزها میدانم.
گر چنین کردهای شبت بیش استاین چنین شب هزار در پیش است
هوش مصنوعی: اگر چنین کردهای، به یقین شب تو طولانیتر است، زیرا هزار شب دیگر نیز در پیش روی توست.
چون شدی گرمدل ز بادهٔ خامساقییی بخشمت چو ماه تمام
هوش مصنوعی: زمانی که دل تو از شراب ناب گرم و شاداب شد، مانند ماه کامل، به تو عطا و شادی میرسانم.
تا ازو کام خویش برداریدامن من ز دست بگذاری
هوش مصنوعی: تا زمانی که از او خواستههای خود را برآورده کنی، دستت را از دامن من برخواهی داشت.
چون فریب زبان او دیدمگوش کردم ولیک نشنیدم
هوش مصنوعی: وقتی که فریب کلام او را متوجه شدم، به صحبتهایش گوش سپردم اما واقعاً هیچ نکتهای را درک نکردم.
چند کوشیدم از سکونت و شرمآهنم تیز بود و آتش گرم
هوش مصنوعی: مدتها تلاش کردم که از آرامش و خجالت دور شوم، ولی آهن من تیز و آتش من گرم بود.
بختم از دور گفت کای نادان(لیس قریه وراء عبادان)
هوش مصنوعی: بختم از دور به من گفت: ای نادان! دقت کن که هیچ چیزی در پس زندگیات وجود ندارد.
منِ خام از زیادتاندیشیبه کمی اوفتادم از بیشی
هوش مصنوعی: به خاطر افکار زیاد و درگیریهای ذهنی، دچار کمبود و کاستی شدم.
گفتم ای سختکرده کار مرابرده یکبارگی قرار مرا
هوش مصنوعی: گفتم ای کسی که به سختیهای زندگی دچار شدهام، آیا میتوانی یک بار برای همیشه آرامشم را پس بدهی؟
صدهزار آدمی در این غم مردکه سوی گنج راه داند برد
هوش مصنوعی: هزاران نفر به خاطر این اندوه جان باختند که فقط یک نفر میداند چگونه به گنج و ثروت دست یابد.
من که پایم فروشدهست به گنجدست چون دارم، ارچه بینم رنج
هوش مصنوعی: من که به خاطر نعمتها و ثروتها، خودم را به زحمت میاندازم و اگرچه رنج میکشم، اما این درد را تحمل میکنم.
نیست ممکن که تا دمی دارمسر زلف ز دست بگذارم
هوش مصنوعی: هرگز نمیتوانم لحظهای سر از زلف محبوبم بردارم و از آن دور شوم.
یا بر این تخت شمع من بفروزیا چو تختم به چارمیخ بدوز
هوش مصنوعی: یا بر این تخت شمع من را روشن کن، یا مرا مانند تخت به میخهای چهارگانهاش محکم ببند.
یا بر این نطع رقصکن برخیزیا دگر نطع خواه و خونم ریز
نطع اول یعنی فرش و صحنه رقص. نطع دوم یعنی بساط چرمین که زیر پای شخص محکوم به سربریدن میانداختهاند.
دل و جانی و هوش و بیناییاز تو چون باشدم شکیبایی؟
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم صبر کنم، زمانی که دل و جان و عقل و بیناییام از توست؟
غرضی کز تو دلستان یابمرایگانست اگربه جان یابم
هوش مصنوعی: من برای به دست آوردن عشق و محبت تو هیچ خواستهای ندارم، حتی اگر برای به دست آوردنش جانم را هم بدهم.
کیست کاو گنج رایگان نخرد؟وآرزویی چنین، به جان نخرد؟
هوش مصنوعی: کیست که گنجی را که برایش رایگان است، نادیده بگیرد؟ و آیا کسی هست که چنین آرزویی را با جانش عوض کند؟
شمعوار امشبی برافروزمکز غمت چون چراغ میسوزم
هوش مصنوعی: امشب همچون شمعی روشن میشوم، چون به خاطر غمت مثل یک چراغ میسوزم.
سوز تو زنده داردم چو چراغزنده با سوز و مرده هست به داغ
هوش مصنوعی: عشق و اشتیاق تو مانند شعلهای است که حیات مرا حفظ میکند، همانطور که چراغی با سوختن خود روشن است. حتی در فقدان تو، دلتنگی و درد من همچنان مرا زنده نگه میدارد.
آفتاب ار بگردد از سر سوزتنگ روزی شود ز تنگی روز
هوش مصنوعی: اگر خورشید از بالای سر تو دور شود، به خاطر شدت گرما، روزی تنگ و دشوار برایت رقم خواهد خورد.
این نه کامست کز تو میجویمخوابی از بهر خویش میگویم
هوش مصنوعی: من به دنبال خوشی و آرامش تو نیستم، بلکه آنچه میگویم در واقع از نیاز خودم به خواب و آرامش است.
مغز من خفته شد درین چه شکیستخفته و مرده بلکه هردو یکیست
هوش مصنوعی: ذهن من در این وضعیت خوابآلودگی قرار گرفته است. چه شکی وجود دارد؟ خوابیده و مرده بودن در واقع یکی و همانند هم هستند.
گرنه چشمم رخ ترا دیدیاین چنین خوابها کجا دیدی؟
هوش مصنوعی: اگر چشمانم جلوه تو را میدید، آیا اینگونه خوابها را تا به حال دیده بودی؟
گر بر آنی که خون من ریزیتیز شو هان که خون کند تیزی
هوش مصنوعی: اگر قصد داری که خون من را بریزی، باید آماده و هوشیار باش، زیرا ممکن است که این عمل به خودت آسیب برساند و نتیجه مطلوبی نداشته باشد.
وانگه از جوش خون و آتش مغزحمله بردم بران شکوفه نغز
هوش مصنوعی: سپس به دلیل هیجان و احساس شدید، به سراغ آن شکوفه زیبا و دلنشین رفتم.
در گنجینه را گرفتم زودتا کنم لعل را عقیق آمود
هوش مصنوعی: زود در گنجینه را بستم تا بتوانم لعل را به عقیق تبدیل کنم.
زآرزویی چنانکه بود نداشتلابهها کرد و هیچ سود نداشت
هوش مصنوعی: از آرزویی که داشت، هیچ بهرهای نمیبرد و در خواستن و زاری کردن نیز نتیجهای نداشت.
در صبوری بدان نواله نوشمهل میخواست من نکردم گوش
هوش مصنوعی: در انتظار بودن برای شکلگیری چیزی خوب، نشان میدهد که هر چیز با صبر و حوصلهای که داریم میتواند به سرانجام برسد، اما من به آن دعوت توجه نکردم و آن را نادیده گرفتم.
خورد سوگند کاین خزینه توراستامشب امید و کام دل فرداست
هوش مصنوعی: او سوگند یاد کرد که این گنجینه متعلق به تو است. امشب انتظار و آرزوی دل در فردا خواهد بود.
امشبی بر امید ِگنج، بسازشب فردا خزینه میپرداز
هوش مصنوعی: امشب بر امید یافتن گنج، شب فردا را با ثروت و دارایی پر کن.
صبر کردن شبی، محالی نیستآخر امشب شبیست، سالی نیست
هوش مصنوعی: صبر کردن برای یک شب کار غیرممکنی نیست، چون امشب شب خاصی است و مثل سالی متفاوت است.
او همیگفت و من چو دشنه تیزدر کمر کرده دست، کور آویز
هوش مصنوعی: او در حال صحبت بود و من مانند یک دشنه تیز که در کمرم قرار دارد، به او توجه نمیکردم و بیتوجه و سردرگم مانده بودم.
خواهشی کو ز بهر خود میکردخارشم را یکی به صد میکرد
هوش مصنوعی: خواستهای که برای خودم داشتم، به اندازهای ارزشمند بود که آن را به چیزی بیشتر از صد بار تبدیل کردم.
تا بدانجا رسید کز چستیدادم آن بند بسته را سستی
هوش مصنوعی: تا جایی رسید که از شدت شتاب و بیاحتیاطی، آن بندی که بسته بودم را شل کردم.
چونکه دید او ستیزهکاریِ منناشکیبی و بیقراری من
هوش مصنوعی: زمانی که او متوجه شد که من در برابر چالشها و سختیها غیرقابل تحمل و بیقرار هستم،
گفت «یک لحظه دیده را در بندتا گشایم در ِخزینهٔ قند
هوش مصنوعی: گفت: «یک لحظه چشمانت را ببند تا من در گنجینهٔ شیرینیها را بگشایم.»
چون گشادم، بر آنچه داری رایدر برم گیر و دیده را بگشای»
هوش مصنوعی: زمانی که من به رازهایی که داری پی ببرم، در دل و نگاهم بگذار تا به آنچه میخواهی توجه کنم و دریچههای بیناییام را باز کنم.
من به شیرینی بهانه اودیده بر بستم از خزانهٔ او
هوش مصنوعی: من به خاطر شیرینی و زیبایی او چشمانم را بستم و به دنیای درون او پناه بردم.
چون یکی لحظه مهلتش دادمگفت «بگشای»، دیده بگشادم
هوش مصنوعی: وقتی فرصتی به من داد، به من گفت که «بگشا»، من هم چشمانم را باز کردم.
کردم آهنگ بر امید شکارتا درآرم عروس را به کنار
هوش مصنوعی: من با امید شکار، راهی شدم تا بتوانم عروس را به کنار بیاورم.
چونکه سوی عروس خود دیدمخویشتن را در آن سبد دیدم
هوش مصنوعی: وقتی که به عروس خود نگاه کردم، خودم را در آن سبد مشاهده کردم.
هیچکس گرد من نه از زن و مردمونسم آه گرم و بادی سرد
هوش مصنوعی: هیچکس در کنار من نیست، نه مرد و نه زن. فقط احساس دلتنگی میکنم که به مانند گرمایی شدید و بادی سرد در من وجود دارد.
مانده چون سایهای ز تابش نورترکتازی ز ترکتازی دور
هوش مصنوعی: ماندهام مانند سایهای زیر تابش شدید، دور از تندبادهایی که میوزند.
من درین وسوسه که زیر ستونجنبشی زان سبد گشاد سکون
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی در حال فکر کردن است که آیا باید حرکت کند یا در جایی که هست بماند. او به باری که بر دوش دارد و همچنین به ثباتی که در وضع موجود دارد، توجه میکند. در واقع، او در حال بررسی این است که آیا باید خطر کند و به سمت جلو برود یا از آنچه دارد دست بکشد و آرامش را ترک کند.
آمد آن یار و زان رواق بلندسبدم را رسن گشاد ز بند
هوش مصنوعی: یار آمد و در نتیجه، از آن مکان بلند، بندهای گردنم را باز کرد و آزادی را به من هدیه داد.
بخت چون از بهانه سیر آمدسبدم زان ستون به زیر آمد
هوش مصنوعی: زمانی که شانس و اقبال از بهانهها عبور کند، دیگر حمایتی که داشتم نیز از بین میرود و مشکلات شروع میشوند.
آنکه از من کناره کرد و گریختدر کنارم گرفت و عذر انگیخت
هوش مصنوعی: کسی که از من دور شد و فرار کرد، حالا در کنار من نشسته و بهانهتراشی میکند.
گفت اگر گفتمی ترا صد سالباورت نامدی حقیقت حال
هوش مصنوعی: اگر من بهتر میتوانستم احساسات و واقعیتهای درون خود را برایت بیان کنم و تو را به درک عمیقتری از آنچه که هستم برسانم، ممکن بود که باورم کنی و حقیقت وجودم را درک کنی، حتی اگر صد سال طول میکشید.
رفتی و دیدی آنچه بود نهفتاین چنین قصه با که شاید گفت
هوش مصنوعی: رفتیم و متوجه شدیم که آنچه پنهان بود، در واقع چه بوده است. این داستان را با چه کسی میتوان گفت؟
من درین جوش گرم جوشیدموز تظلم سیاه پوشیدم
هوش مصنوعی: من در این هیجان و شور زندگی به سر میبرم و از تلخیها و ظلمها پوشیده شدهام.
گفتمش کای چو من ستمدیدهرای تو پیش من پسندیده
هوش مصنوعی: به او گفتم که ای کسی که مثل من رنج دیدهای، نظر و فکر تو برای من قابل قبول و پسندیده است.
من ستمدیده را به خاموشیناگزیر است ازین سیهپوشی
هوش مصنوعی: ستمدیده مجبور است در سکوت به زندگی ادامه دهد و از این حالت سخت و دردناک که بر او تحمیل شده، چشمپوشی کند.
رو پرند سیاه نزد من آررفت و آورد پیش من شب تار
هوش مصنوعی: پرنده سیاه را به نزد من بیاور، که در شب تار به من خبرهایی آورد.
در سر افکندم آن پرند سیاههم در آن شب بسیچ کردم راه
هوش مصنوعی: در سرم فکر کردم به پرنده سیاه، در آن شب راه زیادی را پیمودم.
سوی شهر خود آمدم دلتنگبر خود افکنده از سیاهی رنگ
هوش مصنوعی: به سوی شهر خود بازگشتم و از شدت غم و ناراحتی، احساس میکنم که همه چیز به رنگ سیاهی درآمده است.
من که شاه سیاه پوشانمچون سیهابر ازان خروشانم
هوش مصنوعی: من که مانند یک شاه در میان کسانی هستم که لباس سیاه میپوشند، مانند ابری تیره و طوفانی از شور و هیجان پر هستم.
کز چنان پخته آرزوی به کامدور گشتم به آرزویی خام
هوش مصنوعی: از آرزویی که به شکل پخته و کامل در فکر داشتم، دور شدم و به سمت آرزویی خام و ناپخته روی آوردم.
چون خداوند من ز راز نهفتاین حکایت به پیش من برگفت
هوش مصنوعی: زمانی که خداوند از راز پنهان سخن گفت، این داستان را به من بیان کرد.
من که بودم درمخریدهٔ اوبرگزیدم همان گزیدهٔ او
هوش مصنوعی: من که خریدار او بودم، همان چیزی را انتخاب کردم که خودش برگزیده بود.
با سکندر ز بهر آب حیاترفتم اندر سیاهی ظلمات
هوش مصنوعی: به خاطر آب حیات، به همراه سکندر به عمق تاریکیها رفتم.
در سیاهی شکوه دارد ماهچتر سلطان از آن کنند سیاه
هوش مصنوعی: در شب تاریک، ماه زیبایی خاصی دارد و چتر سلطانی به رنگ سیاه بر آن سایه میاندازد.
هیچ رنگی به از سیاهی نیستداس ماهی چو پشت ماهی نیست
هوش مصنوعی: هیچ رنگی بهتر از سیاهی نیست، همانطور که داس نمیتواند بدون پشتوانهای از ماهی باشد.
از جوانی بوَد سیهموییوز سیاهی بود جوانرویی
هوش مصنوعی: از زمان جوانی، موهای تیرهای دارم و این سیاهی باعث جوانتر به نظر رسیدن من شده است.
به سیاهی بصر جهان بیندچرگنی بر سیاه ننشیند
هوش مصنوعی: کسی که نگاهش به تاریکیهای دنیا باشد، نمیتواند به سیاهیها عادت کند و در آنجا باقی بماند.
گر نه سیفور شب سیاه شدیکی سزاوار مهد ماه شدی؟
هوش مصنوعی: اگر شب تار سیاه نمیشد، تو هم شایستهی جایگاه ماه در مهد نمیبودی.
هفت رنگست زیر هفت اورنگنیست بالاتر از سیاهی رنگ
هفت اورنگ در اینجا کنایه است از هفت آسمان.
چون که بانوی هند با بهرامباز پرداخت این فسانه تمام
هوش مصنوعی: وقتی که بانوی هند داستان را به بهرام بازگو کرد، این قصه به پایان رسید.
شه بر آن گفته آفرینها گفتدر کنارش گرفت و شاد بخفت
هوش مصنوعی: پادشاه بر روی سخنانی که گفته شده، تحسین کرد و در کنار آن شخص، آرامش یافته و به خواب رفت.