بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سهشنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم
در روز چهارشنبه، بهرام به کاخ سرخ رفته و در آنجا بانوی گنبد سرخ، داستانش را برای بهرام روایت میکند که دختری بود از ولایت روس که بسیار زیبا، خوشقامت، دانا، هنرمند و خوشاخلاق بود که همه او را دوست داشتند و خواستگاران بسیاری داشت اما او در قلعهای بر کوه ساکن شد و به بانوی حصاری معروف گشت. او یک نقاشی از خود بر دروازه شهر نصب کرد و خواستگاران را به مبارزهای برای راهیافتن به قلعه خود دعوت کرد که کسی میتواند به وصال و ازدواج او برسد که به آنجا راه بیابد؛ بسیاری جوانان در راه آن قلعه جان خود را از دست دادند. تا آنکه خواستگاری دانا و ازجانگذشته پیدا میشود که خونخواه تمام جوانان جانباخته میگردد و تمام طلسمهای قلعه را شکسته و در نهایت به سؤالات دشوار دختر درباره عشق و زندگی و ... پاسخ درست میدهد. قصه به پیوند عشق و ازدواج بین آندو منتهی میشود که در آن، زیبایی و احساسات عاشقانه به زیبایی توصیف شدهاند.
روزی از روزهای دیماهیچون شبِ تیر مه به کوتاهی
روزی از روزهای دیماه که در کوتاهی همچون شبهای تیرماه بود.
از دگر روز هفته آن به بودناف هفته مگر سهشنبه بود
ناف هفته: وسط هفته.
روز بهرام و رنگ بهرامیشاه با هر دو کرده همنامی
روز سیاره بهرام بود و رنگ بهرام؛ و شاه با هر دو همنام و هماهنگ بود.
سرخ در سرخ زیوری بر ساختصبحگه سوی سرخگنبد تاخت
لباسهایی از رنگ سرخ پوشید و صبح زود به سوی کاخ سرخگنبد رفت.
بانوی سرخرویِ سَقلابیآن به رنگ، آتشی به لطف، آبی
بانوی گلچهره سقلابی؛ آنکه رُخش در رنگ مثل آتش پُرحرارت و درخشان بود و در لطافت مثل آب، نرم و لطیف. (سقلابی یعنی منسوب به قوم و ناحیه سقلاب)
به پرستاریش میان در بستخوش بوَد ماهِ آفتابپرست
به پرستاری و مهربانی به او کمر بست؛ براستی زیبا و لذتبخش است ماهِ خورشیدپرست (یعنی داشتن معشوقهی مهربان و عاشقپرست، زیبا و خوش است)
شب چو مَنجوق برکشید بلندطاق خورشید را درید پرند
منجوق: گوی و قبه و ماهیچهٔ زرنگار علم و رایت (ناظم الاطباء)
شاه از آن سرخسیبِ شهدآمیزخواست افسانهای نشاطانگیز
شاه از آن دختر زیبا که همچون سیبی سرخ و شیرین بود خواست تا داستانی خوش برایش تعریف کند.
نازنین سر نتافت از رأیشدُر فشاند از عقیق در پایش
آن نازنین از خواست او سرپیچی نکرد و او را محترم داشت.
کای فلک، آستانِ درگه توقرصِ خورشید، ماهِ خرگه تو
کهای کسی که آسمان، آستان درگاه توست و خیمه تو تا خورشید سر بر کشیده است. (ماه خرگه نشانیاست که بر سر خیمه شاهان مینهادهاند)
برتر از هر دُری که بتوان سُفتبهتر از هر سخن که بتوان گفت
تو برتر از هر وصف هستی که بتوان گفت و بهتر از آنکه با کلام بتوان شرح داد.
کس به گَردَت رسید نتْوانَدکور باد آن که دید نتواند
کسی نمیتواند به گرد پای تو برسد و دشمنان تو کور شوند.
چون دعایی چنین به پایان بردلعلِ کان را به کانِ لعل سپرد
وقتی که اینچنین ثنا و دعایی گفت لبهای سرخش که همچون جواهر بود سخنان ارزشمند را آغاز کرد.
گفت کز جمله ولایتِ روسبود شهری به نیکوی، چو عروس
گفت: در یکی از ولایات روس، شهری بود که در زیبایی بینقص بود.
پادشاهی درو عمارتسازدختری داشت پروریده به ناز
پادشاهی در آن شهر بود آبادگر و اهل آبادانی ...
دلفریبی، به غمزه جادوبندگلرخی، قامتش چو سرو، بلند
کسی بود که همه او را دوست میداشتند؛ دختری بود خوشچهره و راستقد و بلندقامت.
رخ به خوبی، ز ماه، دلکشترلب به شیرینی، از شکر، خوشتر
چهرهاش به زیبایی ماه خوشایند است و سخنانش همچون شکر، شیرین و خوش بود.
زُهرهای دل ز مشتری بردهشکر و شمع پیش او مرده
در هنروری دل تمام دانایان را بردهبود و شمع مجلس و شکر خوان کشتهمرده او بودند.
تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرشتنگدلتر ز حلقهٔ کمرش
یعنی تَنگ (یا تُنگ) شکر که خود دهانتنگ است و پُر از شکر، در آرزوی لبِ تنگ و شیرینش بود و از این حسرت از کمرِ تنگش تنگدلتر شده بود
مشک با زلف او جگرخواریگل ز ریحانِ باغ او، خاری
مشک سیاه و خوشعطر در حسرت موی زیبای او بود و گل در برابر زیباییهای او همچون خار مینمود.
قدی افراخته چو سرو به باغرویی افروخته چو شمع و چراغ
قدش بلند و راست همچون سرو بود و رویش گرم و تابنده همچون شمع و چراغ.
تازهروییش، تازهتر ز بهارخوبرنگیش، خوبتر ز نگار
خنده و چهره شاد او از بهار تازهتر بود و از بتها خوشرنگتر و زیباتر بود.
خوابِ نرگس، خُمار دیدهٔ اونازِ نسرین، دِرمخریدهٔ او
چشم مست نرگس، خمار چشم او بود (چشم خواب و چشم مست هر دو در شعر یک معنا را دارد) و نازِ گلِ نسرین که (به سپیدی خود مینازد) را با سپیدی خود خریده و کنیز خود کرده بود. (درهم، نقره است و سفید و درمخریده یعنی کنیز)
آبِ گُل، خاکِ رهپرستانشگُل، کمربندِ زیردستانش
گلاب، خاک قدم رهپرستانش بود و کنیزانش از گل زیباتر بودند (گُل، کنیزِ کنیزانش بود و کمربند کنیزانش از گل بود. در معنی کمربند ایهام بکار رفته )
به جز از خوبی و شکرخندیداشت پیرایهٔ هنرمندی
در کنار این زیبایی و طنازی، به هنر هم آراسته بود
دانش آموخته ز هر نَسَقیدر نبشته ز هر فنی، ورقی
نَسَق: رشتهٔ علم.
خوانده نیرنگنامههای جهانجادوییها و چیزهای نهان
تمام نیرنگنامهها و جادونامههای دنیا را خوانده بود و بسیاری چیزهای سری و پنهانی را میدانست.
درکشیده نقابِ زلف به رویسرکشیده ز بارنامه شُوی
مصرع دوم: از اجازهنامه برای قبول شوهر، سرپیچ بود.
آن که در دور خویش طاق بوَدسوی جفتش کی اتفاق بوَد؟
آنکه در زمانه یگانه و یکتاست، کی میل به ازدواج کند؟
چون شد آوازه در جهان مشهورکآمدهست از بهشتِ رضوان حور
وقتی که نام او در جهان پیچید؛ همه میگفتند که یک حور از بهشت به زمین آمده است.
ماه و خورشید بچهای زادهستزَهرهٔ شیر، عطاردش دادهست
(در همهجا پیچیده که) ماه و خورشید بچهای زادهاند، و عطارُد به او، دل و شجاعت شیر بخشیده است.
رغبت هر کسی بدو شد گرمآمد از هر سویی شفاعت نرم
شفاعت: خواهشگری، میانجیگری برای خواستگاری.
این به زور آن به زر همی کوشیدو او زر خود به زور میپوشید
یکی میخواست با زور او را به دست بیاورد و دیگری به زر، و او گنج زر خود را به سختی میتوانست پنهان کند (بهزور اولی یعنی بوسیله زور و بهزور دوم یعنی بهسختی)
پدر از جستجوی نامورانکآن صنم را رضا ندید در آن
پدر او از آنهمه درخواست و جستجو که نامآواران و جنگاوران میکردند اما آن بت زیبا نمیپذیرفت.
گشت عاجز که چاره چون سازدنرد با صد حریف چون بازد؟
درمانده شد که با این همه حریف چگونه چاره بسازد.
دخترِ خوبرویِ خلوتسازدست خواهندگان چو دید دراز
وقتی که آن دختر زیبای خلوتساز و در پرده آنهمه خواستگار را دید.
جُست کوهی در آن دیار، بلنددور چون دورِ آسمان ز گزند
(آن صنم) در آن سرزمین کوهی یافت بلند که چون چرخ فلک و قضای آسمان دستنیافتنی بود
داد کردن بر او حصاری چستگفتی از مغز کوه، کوهی رست
داد که بر روی آن کوه، قلعهای موزون و محکم ساختند که گویی از میان آن کوه، کوهی دیگر برآمده بود (کردن یعنی ساختن)
پوزش انگیخت وز پدر درخواستتا کند برگِ راه رفتن راست
برگ راهِ رفتن: اسباب سفر و کوچ.
پدر مهربان از آن دوریگر چه رنجید، داد دستوری
پدرش که او را دوست داشت اگرچه از دور شدن او غمگین شد اما به او اجازه داد.
تا چو شهدش ز خانه گردد دوردر نیاید ز بام و در زنبور
بلکه شهد خود را از سرای پدر دور کند که دیگر خواستگاران (مانند زنبور) مزاحم آن سرا نشوند
نیز چون در حصار باشد گنجپاسبان را ز دزد ناید رنج
همچنین آن دختر مثل گنجی بود و بهتر بود که در قلعهای امن باشد.
وآن عروس حصاری از سر نازکرد کار حصار خویش بساز
بساز: آماده و مجهز، کوک.
چون بدان محکمی حصاری بسترفت و چون گنج در حصار نشست
وقتی که قلعهای بهآن استحکام ساخت، به آنجا رفت و در آنجا ساکن شد.
گنج او چون در استواری شدنام او بانوی حصاری شد
وقتی که امن شد و در آن حصار و قلعه جایگرفت به «بانوی حصاری» معروف گشت.
دزد گنج از حصار او عاجزکآهنین قلعه بُد چو روییندز
هوش مصنوعی: دزد طلا و گنج نتوانست از دیوارهای قلعه عبور کند، مانند مردان محکم و نیرومند.
او در آن دز چو بانوی سقلابهیچ دزبانو آن ندیده به خواب
دز بانو: بانوی دز، ملکه.
راه بربسته راهداران رادوخته کام کامگاران را
راهدار: در اینجا یعنی راهزن و دزد. کامگار: در اینجا یعنی زورمند، دلاور.
در همه کاری آن هنر پیشهچارهگر بود و چابکاندیشه
هوش مصنوعی: در هر زمینهای، آن کسی که دارای مهارت و خلاقیت بوده، بهترین راهحلها را پیدا کرده و با سرعت فکر میکند.
انجمِ چرخ را مزاجشناسطبعها را به هم گرفته قیاس
هوش مصنوعی: ستارهها و چرخش آنها به نوعی با طبیعت انسانها ارتباط دارد و نشاندهنده این است که ویژگیها و خلق و خوی افراد را میتوان از روی آنها شناخت و با هم مقایسه کرد.
بر طبایع تمام یافته دسترازِ روحانی آوریده به شست
هوش مصنوعی: بر تمامی طبیعتها، دست رازهای روحانی را با انگشتانش به نمایش گذاشته است.
که ز هر خشک و تر چه شاید کردچون شود آب گرم و آتش سرد
هوش مصنوعی: هر چیزی که ممکن است از خشک و تر به دست آید، زمانی که آب گرم و آتش سرد میشود، بیفایده و بیمعنا خواهد بود.
مردمان را چه میکند مردم؟وانجمن را چه میدهد انجم؟
(رازها را دانسته بود) که چه چیز آدمی را مردم و شریف میکند و چه چیز نور و روشناییبخشِ انجمن است
هر چه فرهنگ را به کار آیدوآدمیزاد را بیاراید
هوش مصنوعی: هر چیزی که به فرهنگ کمک کند و انسانها را پرورش دهد، ارزشمند است.
همه آورده بود زیر نوردآن به صورت زن و به معنی مرد
هوش مصنوعی: همه چیز را زیر تأثیر او به شکل زن و به مفهوم مرد آورده بود.
چون شکیبنده شد در آن بارهدل ز مردم برید یکباره
شکیبنده: صبور و قانع. باره: حصار، قلعه.
کرد در راه آن حصار بلنداز سر زیرکی طلسمی چند
هوش مصنوعی: در مسیر آن دیوار بلند، چند طلسم با زیرکی ایجاد کرد.
پیکر هر طلسم از آهن و سنگهر یکی دهرهای گرفته به چنگ
آن طلسم و جادوها، پیکرهایی از سنگ و آهن بودند بیرحم و دَهره بهدست. (دهره یعنی تبرداس)
هر که رفتی بدان گذرگه بیمگشتی از زخم تیغها به دو نیم
هوش مصنوعی: هر کسی که از آن محل عبور کرد، از زخمهای تیز و خطرناک آسیب دید.
جز یکی کاو رقیب آن دز بودهر که آن راه رفت، عاجز بود
بجز یکی که آن نگهبان دز بود کسی راه قلعه را نمیتوانست برود. (رقیب: نگهبان)
وآن رقیبی که بود محرم کارره نرفتی مگر به گام شمار
آن نگهبان هم که معتمد بود مسیر را با احتیاط و گامشمار میرفت.
گر یکی پی غلط شدی ز صدشاوفتادی سرش ز کالبدش
اگر یکقدم از صدقدم را اشتباه برمیداشت سر از تنش جدا میشد.
از طلسمی بدو رسیدی تیغماه عمرش نهان شدی در میغ
از یک طلسم، شمشیر میخورد و ماه عمرش در ابر مرگ فرومیرفت.
درِ آن باره کآسمانی بودچون درِ آسمان، نهانی بود
باره: قلعه.
گر دویدی مهندسی یک ماهبر درش چون فلک نبردی راه
هوش مصنوعی: اگر یک ماه تمام برای دستیابی به هدفی تلاش کنی، اما نمیتوانی به نتیجهای برسدی، مثل این است که در مسیر و سرنوشت خود نمیتوانی جلو بروی.
آن پریپیکر حصارنشینبود نقاشِ کارخانهٔ چین
مصرع دوم: نقاش ماهر و بسیار زبردستی بود.
چون قلم را به نقش پیوستیآب را چون صدف گره بستی
هوش مصنوعی: زمانی که قلم را بر روی کاغذ قرار دادی، مانند این است که آب را در صدفی محکم نگه داشتهای.
از سواد قلم چو طرهٔ حورسایه را نقش بر زدی بر نور
سیاهی قلم را چنان بر نور و سپیدی میکشید گویی که زلف حور است که بر نور کشیده شده.
چون در آن برج، شهربندی یافتبرج از آن ماه بهرهمندی یافت
وقتی که از آن قلعه، دلتنگ شد و قلعه از آن ماه، سعادتمند. (برج: قلعه || منزلگاه ستارگان.)
خامه برداشت پای تا سر خویشبر پرندی نگاشت پیکر خویش
پرند: حریر، ابریشم، در اینجا منظور پرده و تابلو نقاشی است.
بر سرِ صورت پرند سرشتبه خطی هر چه خوبتر بنوشت
صورت: نقاشی، پُرتره.
کز جهان هر که را هوای منستبا چنین قلعهای که جای منست
هوش مصنوعی: هر کسی که در این دنیا به یاد من و آرزوهایم باشد، با این دلیری و مقاومت، در چنین جایی که من زندگی میکنم، جایگاه او محفوظ است.
گو چو پروانه در نظارهٔ نورپای در نه، سخن مگوی از دور
هوش مصنوعی: از سوی دیگر، مانند پروانهای که به نور نگاه میکند، پا درنگذار و از دور سخن نگو.
بر چنین قلعه، مرد یابد بارنیست نامرد را درین دِز کار
هوش مصنوعی: در این قلعه، تنها مردان توانمند و شجاع میتوانند موفق شوند و افراد ناتوان در این تلاش جایی ندارند.
هر که را این نگار میبایدنه یکی جان، هزار میباید
هوش مصنوعی: هر کسی که به این معشوق نیاز دارد، تنها یک جان کافی نیست؛ او به هزار جان نیاز دارد.
همّتش سوی راه باید داشتچار شرطش نگاه باید داشت
هوش مصنوعی: برای رسیدن به هدف، باید جدیت و ارادهای قوی داشت. در این مسیر، توجه به چهار نکته مهم الزامی است.
شرط اول درین زناشویینیکنامی شدهست و نیکویی
هوش مصنوعی: اولین شرط موفقیت در این ازدواج، داشتن نام نیک و خوبی است.
دومین شرط آن که از سر رأیگردد این راه را طلسمگشای
هوش مصنوعی: دومین شرط این است که برای پیشرفت در این مسیر، باید از طریق آگاهی و تفکر درست، موانع را برطرف کنیم.
سومین شرط آن که از پیوندچون گشاید طلسمها را بند
هوش مصنوعی: سومین شرط این است که وقتی ارتباط باز میشود، بتواند طلسمها را از هم بگسلد و آزاد کند.
درِ این دژ نشان دهد که کدامتا ز در جفتِ من شود، نه ز بام
هوش مصنوعی: در این دژ، در ورودی نشان میدهد که چه کسی میتواند به من نزدیک شود، نه از بالای دیوار.
چارمین شرط اگر به جای آردره سوی شهر زیرِ پای آرد
هوش مصنوعی: چهارمین شرط این است که اگر به جای هدف، مسیر را انتخاب کند، به سمت شهری خواهد رفت که در زیر پای اوست.
تا من آیم به بارگاه پدرپُرسم از وی حدیثهای هنر
هوش مصنوعی: من وقتی به پیشگاه پدر برسم، از او داستانهای هنر را میپرسم.
گر جوابم دهد چنان که سزاستخواهم او را چنان که شرط وفاست
هوش مصنوعی: اگر به من پاسخ دهد به گونهای که شایسته است، من نیز به او پاسخ میدهم به گونهای که وفاداری ایجاب میکند.
شُوی من باشد آن گرامیمردکآن چه گفتم، تمام داند کرد
هوش مصنوعی: عزیز من کسی است که تمام گفتههای من را میداند و درک میکند.
وآن که زین شرط بگذرد تنِ اوخونِ بیشرط او، به گردن او
هوش مصنوعی: اگر کسی از این قید و شرط عبور کند، بدن او بدون هیچ شرطی به گردن او خواهد بود.
هر که این شرط را نکو داردکیمیای سعادت، او دارد
هوش مصنوعی: هر کسی که به این شرط خوب و درست عمل کند، به گنج سعادت دست پیدا خواهد کرد.
وآن که پی بر سخن نداند بردگر بزرگست، زود گردد خُرد
هوش مصنوعی: کسی که بر سخن و گفتار مهارت ندارد، حتی اگر شخص بزرگی باشد، به زودی در نظر دیگران کوچك و کمارزش میشود.
چون ز ترتیب این ورق پرداختپیش آن کس که اهل بود انداخت
هوش مصنوعی: وقتی ورق را به ترتیب چیدم و به کسی که شایسته بود ارائه دادم.
گفت برخیز و این ورق برداروین طبقپوش ازین طبق بردار
هوش مصنوعی: بگو که بیدار شو و این ورق را بردار و این پوشش را از این ظرف کنار بزن.
بر در شهر شو به جای بلنداین ورق را به تاجِ در دربند
هوش مصنوعی: به شهر برو و برای خودت مقام و ارزش بالایی پیدا کن، مثل تزیینی بر در ورودی که به زیبایی آن افزوده شده است.
تا ز شهری و لشگری هر کسکافتدش بر چو من عروس، هوس
هوش مصنوعی: هر کسی که از شهری و سپاهی بیفتد، باید بداند که من مانند عروسی هستم که به هوس افتادهام.
به چنین شرط، راه برگیردیا شود میرِ قلعه، یا میرد
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که بر اساس شرایط خاص، فرد یا باید مسیر مشخصی را برگزیده و در آن حرکت کند، یا به مقام و موقعیت بالاتری دست یافته و رهبر یا فرمانده قلعه شود.
شد پرستنده، وآن ورق برداشتپیچ بر پیچ راه را بگذاشت
پرستنده: فرمانبردار، خدمتکار. یعنی آن خدمتکار، ورق (پرند) را برداشت و پیچ بر پیچ، راه شهر را پیمود.
بر در شهر بست پیکر ماهتا درو عاشقان کنند نگاه
پیکر: تصویر، نقاشی.
هر که را رغبت اوفتد، خیزدخون خود را به دست خود ریزد
هوش مصنوعی: هرکس که به چیزی علاقهمند شود، خود بهدست خود به زحمت میافتد و تمام تلاشش را برای رسیدن به آن هدف به کار میگیرد.
چون به هر تختگیر و تاجوریزین حکایت رسیده شد خبری
هوش مصنوعی: چون خبر این داستان به هر سلطانی و دارای تاج و تختی رسید،
بر تمنای آن حدیث گزافسر نهادند مردم از اطراف
حدیث گزاف: قصه باورنکردنی.
هر کس از گرمی جوانی خویشداد بر باد زندگانی خویش
هوش مصنوعی: هر کسی که از شور و انرژی جوانیاش قدر نداند و آن را هدر دهد، در واقع عمر و زندگیاش را به باد میدهد.
هر که در راه او نهادی گامگشتی از زخم تیغ، دشمنکام
هوش مصنوعی: هر کسی که در راه او قدم بگذارد، با وجود زخمهایی که از دشمن دریافت میکند، به خواستهاش خواهد رسید.
هیچ کوشندهای به چاره و رأینشد آن قلعه را طلسمگشای
هوش مصنوعی: هیچ تلاشگری نتوانست با فکر و تدبیر خود، آن قلعه را از طلسم آزاد کند.
وآن که لَختی نمود چارهگریهم فسونش ز چاره شد سپری
هوش مصنوعی: کسی که مدتی دست به تدبیر و راهحلی زد، جادوگری او باعث شد که آن تدبیر هم به مانع و سپری تبدیل شود.
گر چه بگشاد از آن طلسمی چندبر دگرها نگشت نیرومند
هوش مصنوعی: هرچند که از آن جادو برخی را آزاد کرد، اما بر دیگران تاثیری نداشت و قوی نشدند.
از سر بیخودی و بیرأییدر سر کار شد به رسوایی
هوش مصنوعی: به خاطر بیتوجهی و نادانی، در جایگاه خود دچار رسوایی شده است.
بیمرادی کزو میسر شدچند برنای خوب در سر شد
بیآنکه مراد و آرزویی از او برآورده شود چندین جوان خوب، جان باخت.
کس از آن ره، خلاصدیده نبودهمه ره، جز سر بریده نبود
هوش مصنوعی: هیچکس از آن راه نجات پیدا نکرد، همه چیز به جز سر بریدهای نبود.
هر سری کز سران بریدندیبه در شهر برکشیدندی
هوش مصنوعی: هر کسی که از میان سران و بزرگان جدا میشد، در شهر به عنوان یک فرد مهم و برجسته شناخته میشد و به نمایش گذاشته میشد.
تا ز بس سر که شد بریده به قهرکله بر کله بسته شد در شهر
هوش مصنوعی: به خاطر شدت درگیری و خشونت، سرهای زیادی بریده شد و به همین دلیل در شهر، فضایی پر از تنش و دشمنی ایجاد شد.
گِرد گیتی چو بنگری همه جاینبوَد جز به سور، شهرآرای
اگر در سراسر جهان بگردی هر شهری فقط در سور و جشن، شهرآرای و تزیین میشود.
وآن پریرخ که شد ستیرهحورشهری آراسته به سر نه به سور
(اما) آن پریرخ که یک حور درپرده و مستور بود آن شهر را به سرهای بریده شهرآرا کرده بود نه تزیین جشن. (ستیره حور: حور مستور و درپرده، حور مخصوص.)
نارسیده به سایه در اوای بسا سر که رفت در سر او
هوش مصنوعی: به موقع به سایه او نرسیده، بسیاری از سرها در عشق او فدا شدهاند.
از بزرگان پادشازادهبود زیباجوانی آزاده
هوش مصنوعی: یک جوان زیبا و آزاده از خانوادهای بزرگ و شاهزاده به دنیا آمده بود.
زیرک و زورمند و خوب و دلیرصید شمشیر او، چه گور و چه شیر
هوش مصنوعی: این بیت به ویژگیهای یک فرد برنده و شجاع اشاره دارد که با زیرکی و قدرت خود قادر به شکار و پیروزی بر هر نوع دشمنی است، چه آن دشمن انسان باشد و چه جانورانی مثل شیر. به طور کلی، نشان میدهد که او در برابر چالشها و خطرات، با جرأت و هوشمندی عمل میکند.
روزی از شهر شد به سوی شکارتا شکفته شود چو تازهبهار
هوش مصنوعی: روزی شخصی از شهر بیرون رفت تا به دنبال شکار برود، تا شاید حال و هوایش نیز مانند بهار تازه و شاداب شود.
دید یک نوشنامه بر در شهرگرد او صد هزار شیشهٔ زهر
هوش مصنوعی: در یک روز زیبا در شهر، نوشیدنی خوشمزهای را دیدم که در روایتش، دور آن هزاران شیشه زهر وجود داشت.
پیکری بسته بر سواد پرندپیکری دلفریب و دیدهپسند
بسته: (نقش) بسته، نگاشته.
صورتی کز جمال و زیباییبُرد ازو در زمان شکیبایی
در زمان: فورا. در آن.
آفرین گفت بر چنان قلمیکآید از نوکش آن چنان رقمی
هوش مصنوعی: ستایش میکنم قلمی را که از نوک آن بهگونهای زیبا و هنرمندانه مینویسد.
گِرد آن صورت جهانآرایصد سر آویخته ز سر تا پای
هوش مصنوعی: گرد آن چهره زیبا و دلربا که همچون طراوتی از سر تا پا به چشم میآید.
گفت ازین گوهر نهنگآویزچون گریزم که نیست جای گریز
گوهر نهنگآویز: گوهری که بر نهنگ آویخته و در هوسِ بردن آن، بیم جان هست.
زین هوسنامه گر بدارم دستآورَد در تنم شکیب، شکست
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به این آرزو علاقهام پایان دهم، در وجودم صبر و تحمل از بین خواهد رفت.
گر دلم زین هوس به در نشودسر شود، وین هوس ز سر نشود
هوش مصنوعی: اگر دل من نتواند از این آرزو رهایی یابد، سر نیز از آن خلاص نخواهد شد و این آرزو از ذهن رخت نخواهد بربست.
بر پرند ار چه صورتی زیباستمار در حلقه، خار در دیباست
هوش مصنوعی: هرچند که پرندهای زیبا و خوشنماست، اما درونش مانند مار خطرناک و خبیث است، و خارهایی نیز در دیبا وجود دارد که نشاندهنده زشتی و آسیب هستند.
این همه سر بریده شد باریهیچ کس را به سر نشد کاری
هوش مصنوعی: این همه افرادی که جان خود را از دست دادهاند، اما هیچکس از این اتفاق عبرتی نگرفته و کاری نکرده است.
سر من نیز رفته گیر، چه سود؟خاکیی گشته گیر خاکآلود
هوش مصنوعی: سر من هم رفته، چه فایدهای دارد؟ سرنوشتم به خاک آلوده شده است.
گر نه زین رشته باز دارم دستسر برین رشته باز باید بست
هوش مصنوعی: اگر از این رشته دست بکشم، سرم دوباره به این رشته باز خواهد شد.
گر دلیری کنم به جانسفتنچون توانم به ترک جان گفتن؟
هوش مصنوعی: اگر دلیری به خرج دهم و جانم را محکم نگه دارم، چگونه میتوانم آن را به راحتی رها کنم؟
باز گفت این پرند را پریانبستهاند از برای مشتریان
هوش مصنوعی: پرندهای را که در آسمان پرواز میکند، به دورش پریها حلقه زدهاند تا او را برای مشتریان خاصی نگهداری کنند.
پیش افسون آن چنان پرییینتوان رفت بیفسونگرییی
هوش مصنوعی: نمیتوان به آسانی به جادو و افسون یک پری دست یافت، بدون اینکه کسی باشد که این افسون را بشکند یا از آن نجات دهد.
تا زبانبندِ آن پری نکنمسر درین کار، سرسری نکنم
هوش مصنوعی: تا زمانی که نتوانم زبان آن پری را بگشایم، در این کار بهطور سطحی و بدون دقت عمل نخواهم کرد.
چارهای بایدم، نه خُرد، بزرگتا رهد گوسفندم از دَم گرگ
هوش مصنوعی: برای نجات گوسفندم از حمله گرگ، باید راه حلی بیابم که تنها به فکر خرد و عقل نباشم، بلکه باید به بزرگترها هم توجه کنم.
هر که در کار سختگیر شودنظم کارش خللپذیر شود
هوش مصنوعی: اگر کسی در کارها بیش از حد سختگیر باشد، نظم و ترتیب کارهایش تحت تأثیر قرار میگیرد و ممکن است دچار مشکل شود.
در تصرف مباش خُرداندیشتا زیانی بزرگ ناید پیش
هوش مصنوعی: اگر دارای اندیشه محدود هستی، در چیزی که در اختیار داری تصرف نکن؛ چراکه ممکن است به ضرر بزرگی دچار شوی.
ساز بر پردهٔ جهان میسازسست میگیر و سخت میانداز
هوش مصنوعی: دنیا را مانند یک ساز در نظر بگیر؛ با آن به آرامی و با دقت برخورد کن و وقتی آماده شدی، به محکمترین حالت ممکن عمل کن.
دلم از خاطرم خرابترستجگرم از دلم کبابترست
هوش مصنوعی: دل من از یادها و خاطرات خرابتر و آشفتهتر است و حال جگرم از دل نیز بیشتر سوزانده و دردناکتر است.
به چنین دل چگونه باشم شاد؟وز چنین خاطری چه آرم یاد؟
هوش مصنوعی: چطور میتوانم با دل چنین شاد باشم؟ و از خاطرهای به این تلخی چه چیزی را به یاد آورم؟
این سخن گفت و لَختی اندُه خوردوز نفس برکشید بادی سرد
هوش مصنوعی: او این حرف را زد و کمی در فکر فرو رفت و نفس عمیقی کشید که از آن باد سردی بیرون آمد.
آب در دیده زآن نظاره گذشتنطع با تیغ دید و سر با تشت
(از حسرت آن پریرخ) اشک در چشم و گریان، از تماشا(ی نقاشی) گذشت و خطر مرگ را در پیش چشمش دید. (نطع و شمشیر، ابزار گردنزدن بوده است)
این هوس را چنان که بود نهفتبا کس اندیشهای که داشت نگفت
هوش مصنوعی: او این آرزو را به همان شکلی که بود پنهان کرد و هیچکس را در موردش چیزی نگفت.
روز و شب بود با دلی پر سوزنه شبش شب بد و نه روزش روز
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، او همیشه در اندوهی عمیق به سر میبرد. نه شبهایش تاریک و بد بودند و نه روزهایش روشن و شاد.
هر سحرگه به آرزوی تمامتا در شهر برگرفتی گام
هوش مصنوعی: هر صبح به امید رسیدن به آرزوهایت به سمت شهر قدم میزنی.
دید آن پیکر نوآیین راگور فرهاد و قصر شیرین را
هوش مصنوعی: نگاه کردن به آن قالب تازهای که نمایانگر قبر فرهاد و قصر شیرین است.
آن گره را به صد هزار کلیدجست و سررشتهای نگشت پدید
هوش مصنوعی: با تلاش بسیار و استفاده از تمام راهحلها، نتوانستم به نتیجه و گرهگشایی برسم.
رشتهای دید صدهزارش سروز سر رشته کس نداد خبر
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف یک رشته یا مسیر میپردازد که به اندازهای وسیع و پیچیده است که هیچکس از سر آن بیخبر است و نمیتواند به آسانی متوجه آن شود. به عبارتی، موضوع یا مسئلهای بسیار دلزدهکننده و گمراهکننده است که کسی نمیتواند آن را درک کند یا به آن پی ببرد.
گر چه بسیار تاخت از پس و پیشنگشاد آن گره ز رشته خویش
هوش مصنوعی: هرچند او به شدت تلاش کرد و به جلو و عقب رفت، اما نتوانست آن مشکل را از رشته زندگیاش باز کند.
کبر از آن کار بر کناره نهادروی در جستجوی چاره نهاد
هوش مصنوعی: تکبر و خودبینی او باعث شد که به کنار رود برود و در پی یافتن راه حلی باشد.
چارهسازی به هر طرف میجستکه ازو بندِ سخت گردد سست
هوش مصنوعی: او تلاش میکند تا در هر جا راه حلی پیدا کند تا از مشکلاتش کاسته شود و او را از سختیها رها کند.
تا خبر یافت از خردمندیدیوبندی فرشتهپیوندی
هوش مصنوعی: زمانی که دیو در مورد حکمت و فرزانگی موجودی فرشتهمانند آگاه شد.
در همه توسنی کشیده لگامبه همه دانشی رسیده تمام
هوش مصنوعی: هر کسی که در زندگی تجربیات و آموزشهای زیادی کسب کند، به همه دانشها دست پیدا میکند.
همه همدستی اوفتادهٔ اوهمه در بستهای گشادهٔ او
همدست: در اینجا یعنی همزور. حریف در کُشتی.
چون جوانمرد از آن جهان هنراز جهاندیدگان شنید خبر
هوش مصنوعی: وقتی جوانمرد از دنیای دیگر درباره هنر از کسانی که دنیا را دیدهاند خبر شنید.
پیشِ سیمرغِ آفتابشکوهشد چو مرغ پرنده کوه به کوه
هوش مصنوعی: در برابر زیبایی و شکوه سیمرغ، پرندهای مانند مرغی که بین کوهها پرواز میکند، احساس حقارت و کوچکی میکند.
یافتش چون شکفته گلزاریدر کجا؟ در خرابتر غاری
هوش مصنوعی: او را مانند گلی که در باغی شکفته شده پیدا کردهای؟ در جایی که به شدت خراب و ویران است.
زد به فتراک او چو سوسن دستخدمتش را چو گل میان در بست
ملتمسانه از او کمک خواست و همچون گل و عالی، او را خدمتکرد. (بهفتراک کسی دست زدن: یعنی بهکسی پناه بردن. فتراک: لگام اسب. سوسن گلی است ساقهنرم)
از سر فرخی و فیروزیکرد از آن خضر دانشآموزی
خضر کسیاست که بهچشمه آب حیات دست یافته و برخوردار از علم لدُنی است.
چون از آن چشمه بهره یافت بسیبر زد از راز خویشتن نفسی
هوش مصنوعی: زمانی که از چشمه علم و معرفت بهرهمند شد، بسیاری از اسرار درون خود را آشکار کرد و نفسش از این تجربیات پر شد.
زآن پریروی و آن حصار بلندوآن که زو خلق را رسید گزند
هوش مصنوعی: از آن پرنده زیبا و آن دیوار بلند، و از کسی که به خاطر او به مردم آسیب میرسد.
وآن طلسمی که بست بر ره خویشوآن فکندن هزار سر در پیش
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که شخصی که بر سر راه خود موانع و مشکلاتی ایجاد کرده، در حقیقت خود را در جمعی از چالشها و موانع قرار داده است. او گویی با این کار، دهها مشکل را برای خود به وجود آورده است که باعث میشود مسیرش دشوار شود.
جمله در پیش فیلسوف کهنگفت و پنهان نداشت هیچ سخن
هوش مصنوعی: تمام سخنان رازی را که فیلسوف قدیم داشت، با صداقت بیان کرد و هیچ چیزی را مخفی نداشت.
فیلسوف از حسابهای نهفتهر چه در خورد بود با او گفت
هوش مصنوعی: فیلسوف از رازهای نهفته چیزهایی که مربوط به خود او بود را بیان کرد.
چون شد آن چارهجوی، چارهشناسباز پس گشت با هزار سپاس
هوش مصنوعی: زمانی که آن کسی که به دنبال راه حل بود، توانست مشکل را شناسایی کند، دوباره برگرداند و با هزاران تشکر از آنچه انجام داده است، قدردانی کرد.
روزکی چند چون گرفت قرارکرد با خویشتن سگالش کار
هوش مصنوعی: مدتی با خود تنها بود و در فکر و زندگی خویش به بررسی و تجزیه و تحلیل امورش پرداخت.
زآلت راه آن گریوه تنگهر چه بایستش، آورید به چنگ
هرچه بایستش: هر چه لازم داشت.
نسبتی باز جُست روحانیکآرَد از سختیش به آسانی
هوش مصنوعی: روحانیان از طریق تلاش و کوشش، میتوانند از مشکلات و دشواریها عبور کرده و به آسانیهایی دست یابند.
آن چنان کز قیاس او برخاستکرد ترتیب هر طلسمی راست
هوش مصنوعی: بنا به آنچه که از او به دست آمد، هر گونه سحر و جادو به ترتیب سامان داده شد.
اول از بهر آن طلبکاریخواست از تیز همّتان یاری
هوش مصنوعی: ابتدا برای درخواست کمک از طرف آن طلبکار، از تیزهوشی و هوشمندی شما یاری خواسته شد.
جامه را سرخ کرد، کاین خون استوین تظلّم ز جور گردون است
هوش مصنوعی: لباس را به رنگ سرخ درآوردهاند، چون این خون است و این فریاد ناله از ستم زمانه است.
چون به دریای خون درآمد زودجامه چون دیده کرد خونآلود
هوش مصنوعی: وقتی به دریای خون ورود کرد، بلافاصله با دیدن خونآلودی، لباسش مانند آنچه دیده بود، تغییر کرد.
آرزوی خود از میان برداشتبانگ تشنیع از جهان برداشت
هوش مصنوعی: او از دنیا خواستههایش را کنار گذاشت و صدای سرزنش را خاموش کرد.
گفت رنج از برای خود نبرمبلکه خونخواه صد هزار سرم
هوش مصنوعی: گفت که من برای خودم رنج نمیکشم، بلکه به خاطر خونخواهی از صد هزار نفر دیگر این کار را میکنم.
یا ز سرها گشایم این چنبریا سر خویشتن کنم در سر
هوش مصنوعی: یا من این وضعیت را تغییر میدهم و مشکلات را حل میکنم، یا اینکه خود را به آنها میسپارم و تسلیم میشوم.
چون بدین شغل جامه در خون زدتیغ برداشت، خیمه بیرون زد
هوش مصنوعی: وقتی که کار به دامان خون کشیده شد، تیغ را برداشت و از چادر بیرون آمد.
هر که زین شغل یافت آگاهیکآمد آن شیردل به خونخواهی
هوش مصنوعی: هر کسی که از این کار آگاهی پیدا کند، آن دلیر همواره برای انتقام خون خود حاضر میشود.
همّت کارگر در آن دربستکاو بدان کار زود یابد دست
هوش مصنوعی: تلاش نوازنده در کارش بستگی دارد به این که او چقدر سریع به هدفش برسد.
همّتِ خلق و رأیِ روشن اودِرع پولاد گشت بر تن او
دِرع: زره.
وآنگهی بر طریق معذوریخواست از شاه شهر دستوری
دستوری: اجازه، رُخصت.
پس ره آن حصار پیش گرفتپی تدبیر کار خویش گرفت
هوش مصنوعی: پس راهی را که به حصار میرسید، پیش گرفت و به تدبیر کار خودش مشغول شد.
چون به نزدیک آن طلسم رسیدرخنهای کرد و رقیهای بدمید
هوش مصنوعی: زمانی که به آن طلسم نزدیک شد، شکافی ایجاد کرد و تهدیدی به وجود آورد.
همه نیرنگ آن طلسم بکندبرگشاد آن طلسم را پیوند
هوش مصنوعی: تمامی حیلهها و نیرنگها را باطل میکند و آن راز و طلسم را باز میکند و پیوندش را به هم میزند.
هر طلسمی که دید بر سر راههمه را چنبر اوفکند به چاه
هوش مصنوعی: هر نوع جادوی شر یا مانع که بر سر راهش قرار گرفت، همه را در دام خود گرفتار کرده و به شکست و ناکامی میکشاند.
چون ز کوه آن طلسمها برداشتتیغها را به تیغ کوه گذاشت
هوش مصنوعی: زمانی که طلسمها از کوه برداشته شدند، تیغها را به دامن کوه سپردند.
بر در آن حصار شد در حالدُهُلی را کشید زیر دوال
دهل زیر دوال کشید: دهل زد.
وآن صدا را به گرد بارو جُستکَند چون جای کنده بود درست
مصرع اول: بازگشت بانگ دهل (صدا) را بر گرداگرد قلعه امتحان کرد. (برای پیدا کردن درب قلعه که مخفی بوده است)
چون صدا رخنه را کلید آمداز سر رخنه، دَر پدید آمد
هوش مصنوعی: زمانی که صدا به عنوان کلید بر خالی بودن یک مکان تأکید کرد، در آن مکان نمایان شد.
زین حکایت چو یافت آگاهیکس فرستاد ماه خرگاهی
هوش مصنوعی: از این داستان که آگاهی پیدا کرد، کسی را فرستاد تا خبر را به ماه خرگاه برساند.
گفت کای رخنهبند راهگشایدولتت بر مراد راهنمای
هوش مصنوعی: گفت ای کسی که مانع را برطرف میکنی و به دولت و موفقیتت کمک میکنی، در راهی که میخواهی، راهنما باش.
چون گشادی طلسم را ز نخستدرِ گنجینه یافتی به درست
هوش مصنوعی: وقتی که از ابتدا راهحل طلسم را پیدا کردی، به درستی به گنجینه دست یافتی.
سر سوی شهر کن چو آب روانصابری کن دو روز اگر بتوان
هوش مصنوعی: به شهر توجه کن و مانند آب جاری، با صبر و شکیبایی در زندگی پیش برو، حتی اگر فقط برای چند روز این کار را بتوانی.
تا من آیم به بارگاه پدرآزمایش کنم تو را به هنر
هوش مصنوعی: من منتظرم تا به حضور پدر برسم و آنگاه تواناییهایت را بیازمایم.
پرسم از تو چهار چیز نهفتگر نهفته جواب دانی گفت
هوش مصنوعی: از تو چهار چیز پنهان را میپرسم، اگر بتوانی به آنها پاسخ دهی، بگو.
با توام دوستی یگانه شودشغل و پیوند بیبهانه شود
هوش مصنوعی: دوستی ما به گونهای عمیق و خاص خواهد شد که رابطهمان بیهیچ دلیل و بهانهای شکل خواهد گرفت.
مرد چون دید کامگاری خویشروی پس کرد و ره گرفت به پیش
هوش مصنوعی: وقتی مرد به موفقیت و خوشبختی خود پی برد، از پشت به آن نگاه نکرد و به جلو حرکت کرد.
چون به شهر آمد از حصار بلنداز در شهر برکشید پرند
هوش مصنوعی: وقتی به شهر رسید، از دژ بلند بیرون آمد و پرندهای را از در شهر به پرواز درآورد.
در نوشت و به چاکری بسپردآفرین زنده گشت و آفت مرد
هوش مصنوعی: در نوشتن و در خدمت به دیگران، ستایش و تحسین به وجود آمد و زندگی دوباره یافت، در حالی که نادیده گرفتن این امور به مرگ و زوال منجر میشود.
جمله سرها که بود بر در شهراز رسنها فرو گرفت به قهر
هوش مصنوعی: تمامی سرها که در دروازه شهر بودند، به خاطر خشم و قهر، با بندهایی به زمین افتادند.
داد تا بر وی آفرین کردندبا تن کشتگان دفین کردند
هوش مصنوعی: به او اجازه دادند تا با ستایش و سپاس فراوان بر او بیفزایند و کسانی که جان خود را از دست داده بودند، در دل خاک دفن کردند.
شد سوی خانه با هزار درودمطرب آورد و برکشید سرود
هوش مصنوعی: به سوی خانه رفت و با هزار سلام و درود، طربساز را همراه خود آورد و آواز را بلند کرد.
شهریان بر سرش نثارافشانهمه بام و درش نگارافشان
هوش مصنوعی: شهریان برای او احترام و ارادت دارند و به زیباییهای او در هر گوشه و کنار توجه میکنند.
همه خوردند یک به یک سوگندکه اگر شه نخواهد این پیوند
هوش مصنوعی: همه به ترتیب قسم خوردند که اگر پادشاه نخواهد، این ارتباط و دوستی از بین نمیرود.
شاه را در زمان تباه کنیمبر خود او را امیر و شاه کنیم
هوش مصنوعی: ما در زمانهای که به سر میبریم، میتوانیم شاه را ناتوان و بیاهمیت کنیم و خود را در مقام امیر و پادشاه قرار دهیم.
کآن سَرِ ما برید و سردی کردوین سَرِ ما رهاند و مردی کرد
هوش مصنوعی: سری که قبلاً به دوش میکشیدیم، اکنون جدا شد و سختیها را به همراه داشت، اما حالا توانستیم از آن رهایی یابیم و با شهامت و مردانگی ادامه دهیم.
وز دگر سو عروس زیبارویشادمان شد به خواستاری شُوی
هوش مصنوعی: از طرف دیگر، عروس زیبا و شاداب به خواستگاری شوهر خود آمد.
چون شب از نافههای مشک سیاهغالیه سود بر عماری ماه
هوش مصنوعی: وقتی شب مانند مشک سیاه خوشبو میشود، بویی دلنشین در فضای ماه منعکس میشود.
در عماری نشست با دل خوشماه در موکبش عماریکش
هوش مصنوعی: در یک جستوخیز شاد دل، در کنار ماه در محلی خاص برای گرامیداشت او نشسته است.
سوی کاخ آمد از گریوه کوهکاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه
هوش مصنوعی: از دامنه کوه، به سوی کاخ آمد و کاخ با او مانند شکوفهای پر از زیبایی و شکوه شد.
پدر از دیدنش چو گل بشکفتدختر احوال خویش ازو ننهفت
هوش مصنوعی: پدر با دیدن دخترش شاد و خوشحال شد و احساساتش را از او پنهان نکرد.
هر چه پیش آمدش ز نیک و ز بدکرد با او همه حکایت خود
هوش مصنوعی: هر چه بر او پیش آمده، چه خوب و چه بد، همه آن را با او در میان گذاشته است.
زآن سواران کزو پیاده شدندچاه کندند و درفتاده شدند
هوش مصنوعی: از آن سوارانی که به خاطرشان دیگران از روی پای پیاده شدند، چاهی حفر کردند و در آن افتادند.
زآن هزبران که نام او بردندوز سر عجز پیش او مردند
هوش مصنوعی: از آن کسانی که نام او را بردند و از شدت ناتوانی در برابر او تسلیم شدند.
تا بدان جا که آن ملکزادهبود یکباره دل بدو داده
هوش مصنوعی: تا جایی که آن پسر از خاندان nobility به دنیا آمد، ناگهان دلش به او باخت.
وآن که آمد چو کوه پای فشردکرد یکیک طلسمها را خرد
هوش مصنوعی: کسی که مانند کوه ثابت و استوار ایستاده است، به راحتی تمامی موانع و طلسمها را از میان برداشت.
وآن که بر قلعه کامگاری یافتوز سر شرط رفته روی نتافت
هوش مصنوعی: و کسی که به قلعهٔ سعادت و موفقیت دست یافت، به خاطر شرایط و اصولی که پشت سر گذاشته، هیچگاه از راهی که انتخاب کرده، برنمیگردد.
چون سه شرط از چهار شرط نمودتا چهارم چگونه خواهد بود
هوش مصنوعی: وقتی سه شرط از چهار شرط به وضوح مشخص شده باشد، پس وضعیت چهارم چگونه خواهد بود؟
شاه گفتا که شرط چارم چیست؟شرط خوبان یکی کنند نه بیست
هوش مصنوعی: شاه از او پرسید که شرط چهارم چه چیزی است؟ جواب داد که خوبان تنها یک شرط دارند و نیازی به بیست شرط نیست.
نوشلب گفت چار مشکل سخت پرسم از وی به رهنمونی بخت
هوش مصنوعی: نوشلب به من گفت که چهار مشکل بزرگ دارم و از تو میخواهم که به من راهنمایی کنی تا شانس و بخت به من کمک کند.
ور درین ره خرش فروماندخرگه آن جا زند که او داند
هوش مصنوعی: اگر در این مسیر الاغ از حرکت بماند، جایی که او به آنجا آشناست، استراحت خواهد کرد.
واجب آن شد که بامداد پگاهبر سر تخت خود نشیند شاه
هوش مصنوعی: صبح زود، لازم است که شاه بر تخت خود بنشیند و به کارهای پادشاهی بپردازد.
خواند او را به شرط مهمانیمن شوم زیرِ پرده پنهانی
هوش مصنوعی: او را به دعوتی به مهمانی دعوت کرد تا در خفا و پنهانی با هم باشیم.
پرسم او را سؤال سربستهتا جوابم فرستد آهسته
هوش مصنوعی: از او سوالی میکنم به صورت نامکشوف تا پاسخ را آرام آرام دریافت کنم.
شاه گفتا چنین کنیم رواستهر چه آن کردهای تو کردهٔ ماست
هوش مصنوعی: شاه گفت: ما هم همین کار را انجام میدهیم و هر چیزی که تو انجام دادهای، ما نیز آن را کردهایم.
بیشتر زین سخن نیفزودنددر شبستان شدند و آسودند
هوش مصنوعی: در مورد این سخن بیشتر صحبت نکردند و به اتاق خواب رفتند و استراحت کردند.
بامدادان که چرخ مینا رنگگرد یاقوت بردمید به سنگ
هوش مصنوعی: صبحگاهی که آسمان به رنگ مینا در آمده و به رنگ یاقوت میدرخشد، من از روی سنگ برمیخیزم.
مجلس آراست شه به رسم کیانبست بر بندگیش، بخت میان
هوش مصنوعی: حکومت به سبک و سلیقهی خود مجلس را تزئین کرد و بخت را در خدمت بندگانش قرار داد.
انجمن ساخت، نامداران راراستگویان و رستگاران را
هوش مصنوعی: جمعیتی درست کرد، برای شخصیتهای برجسته و راستگوها و کسانی که به رستگاری دست یافتهاند.
خواند شهزاده را به مهمانیبر سرش کرد گوهرافشانی
هوش مصنوعی: شهزاده را برای مهمانی دعوت کردند و آنجا برایش هدیههای گرانبها و زیورآلات گران قیمت را به نمایش گذاشتند.
خوان زرین نهاده شد در کاختنگ شد بارگه ز برگ فراخ
هوش مصنوعی: سفرهای پر از نعمت و ثروت در مکان یا محیطی محدود و کمجا قرار گرفته است، به گونهای که ظرفیت آن مکان برای پذیرش چنین نعمتی کافی نیست.
از بسی آرزو که بر خوان بودآن نه خوان بود، کآرزودان بود
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که بر سر سفره آرزوها، نه چیزی که در ظاهر دیده میشود، بلکه آرزوها و خواستههای انسانها وجود دارند. به عبارتی دیگر، آرزوها و امیدها مهمتر از چیزهایی هستند که در واقعیت موجودند.
از خورشها که بود بر چپ و راستهر کس آن خورد کآرزو درخواست
هوش مصنوعی: از خورشهایی که در سمت چپ و راست قرار دارند، هرکس هر کدام را بخورد، باید کار خود را درخواست کند.
چون خورش خورده شد به اندازهشد طبیعت به پرورش تازه
هوش مصنوعی: وقتی خورشید به اندازه کافی تابیده و نورش را داده است، طبیعت به شکلی نو و تازه رشد میکند.
شاه فرمود تا به مجلس خاصبر محکها زنند زر خلاص
هوش مصنوعی: شاه دستور داد تا در مجلس ویژه، سکههای طلا را آزمایش کنند.
خود درون رفت و جای خویش بماندمیهمان را به جای خویش نشاند
هوش مصنوعی: انسان تمایل دارد در وجود خود به عمق وجودش برود و در عین حال، فضایی را برای دیگران فراهم کند تا در آن احساس راحتی کنند. او میتواند به خود برگردد و با آرامش به دیگران نیز جا بدهد.
پیش دختر نشست روی به رویتا چه بازیگری کند با شوی
هوش مصنوعی: دخترکنار هم نشستهاند و منتظرند ببینند شوهرش چه هنری از خود نشان میدهد.
بازیآموز لعبتان طرازاز پس پرده گشت لُعبتباز
هوش مصنوعی: آموزشدهنده بازیها، از پشت پرده به بازیگیران جوان میآموزد که چگونه بپردازند و بازی کنند.
از بناگوش خود دو لؤلؤی خُردبرگشاد و به خازنی بسپرد
هوش مصنوعی: او دو دانه مروارید کوچک از گوش خود بیرون آورد و به کسی سپرد.
کاین به مهمان ما رسان به شتابچون رسانیده شد، بیار جواب
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که چون مهمان ما به سرعت به مقصد رسید، حالا وقت آن است که پاسخ لازم را بدهیم.
شد فرستاده پیش مهمان زودوآن چه آورده بُد بدو بنمود
هوش مصنوعی: فرستاده به نزد مهمان رفت و آنچه را که آورده بود، به او نشان داد.
مرد لؤلؤی خُرد بر سنجیدعبره کردش چنان که در گنجید
عَبره کرد: تفسیر کرد.
زآن جواهر که بود در خور آنسه دیگر نهاد بر سر آن
هوش مصنوعی: از آن جواهر که برای آن سه نفر مناسب بود، بر سر یکی از آنها گذاشتند.
هم بدان پیک نامهور دادشسوی آن نامور فرستادش
هوش مصنوعی: او نامهای به سوی آن شخص مشهور فرستاد و آن پیک را به او داد.
سنگدل چون که دید لؤلؤ پنجسنگ برداشت گشت لؤلؤسنج
هوش مصنوعی: سنگدل زمانی که مروارید زیبا را دید، پنج سنگ برداشت و شروع کرد به مقایسه و سنجش لؤلؤ.
چون کم و بیش دیدشان به عیارهم بر آن سنگ سودشان چو غبار
سودشان: ساییدشان، آنها را آسیاب کرد.
قبضهواری شکر بر آن افزودآن دُر و آن شکر به یک جا سود
قبضهواری شکر: بهاندازه یک مشت، شکر.
داد تا نزد میهمان بشتافتمیهمان باز نکته را دریافت
هوش مصنوعی: او به مهمان اجازه داد تا پیش برود، و مهمان دوباره نکته را متوجه شد.
از پرستنده خواست جامی شیرهر دو در وی فشاند و گفت بگیر
هوش مصنوعی: پرستنده از کسی خواسته بود که یک جام شیر به او بدهد، او نیز شیر را در جام ریخت و گفت: این را بگیر.
شد پرستنده سوی بانوی خویشوآن ره آورد را نهاد به پیش
هوش مصنوعی: پرستنده به سمت معشوقهاش رفت و هدیهای را که با خود آورده بود، در پیش او قرار داد.
بانو آن شیر بر گرفت و بخوَردوآن چه زو مانده بُد، خمیر بکرد
هوش مصنوعی: بانوی بزرگ، آن شیر را برداشت و خورد و چیزی که از آن باقی مانده بود را خمیر کرد.
برکشیدش به وزن اول باریک سر موی کم نکرد عیار
هوش مصنوعی: او را بالا برد و به وزن اولین بار، هیچ چیزی از ارزش او کم نشد.
حالی انگشتری گشاد ز دستداد تا برَد پیکِ راهپرست
هوش مصنوعی: او حلقه اش را از دست بیرون کرد تا پیک راه پرست را بگیرد.
مرد بِخْرد ستد ز دست کنیزپس در انگشت کرد و داشت عزیز
هوش مصنوعی: مردی عاقل و دانا کنیز را خرید و سپس او را در انگشتاش نگه داشت و به او ارزش و احترام داد.
داد یکتا دُری جهانافروزشبچراغی به روشناییِ روز
مصرع دوم: گوهر شبچراغی بود درخشان همچون خورشید.
باز پس شد کنیز حورنژاددُر یکتا به لعل یکتا داد
هوش مصنوعی: دختری زیبا و با اصالت، از بهشت به زمین بازگشت و گوهری ارزشمند را به فردی خاص تقدیم کرد.
بانو آن در نهاد بر کف دستعِقد خود را ز یکدگر بگسست
هوش مصنوعی: بانوی نیکو، آن در که بر کف دستت است، عُقد خود را از هم گسست و از یکدیگر جدا شد.
تا دری یافت هم طویلهٔ آنشبچراغی هم از قبیلهٔ آن
هوش مصنوعی: در اینجا به موضوعی اشاره شده که نشاندهندهٔ ارتباطی میان شبچراغ و طویله است. گویی چراغی که روشنایی میدهد، تأثیری از محیط خود میپذیرد و این نشاندهندهٔ وابستگی و همنواختی میان اجزا و فضاهاست. این بیت میخواهد بگوید که چراغ، هم از طویله و محیطش تأثیر میپذیرد و هم بخشی از هویت آن فضا محسوب میشود.
هر دو در رشتهای کشید به هماین و آن چون یکی نه بیش و نه کم
هوش مصنوعی: هر دو طرف در یک رشته به هم متصل شدهاند؛ نه بیشتر و نه کمتر، به مانند یک واحد واحد.
شد پرستنده در به دریا دادبلکه خورشید را ثریا داد
هوش مصنوعی: پرستنده در جستجوی دریا بود تا بتواند خورشید را به ثریا، یا ستارهای در آسمان، بدهد.
چون که بِخْرَد نظر بران انداختآن دو همعِقد را ز هم نشناخت
به خُرد یعنی با دقت
جز دویی در میان آن دو خوشابهیچ فرقی نبد به رونق و آب
هوش مصنوعی: هیچ تفاوتی بین دو چیز وجود ندارد، جز دوئی که بین آنها است؛ هر دو از نظر زیبایی و جذابیت یکسان هستند.
مهرهای ازرق از غلامان خواستکآن دویم را سوم نیامد راست
هوش مصنوعی: شخصی از میان غلامان، یک مهره آبی رنگ درخواست کرد و گفت: «دو مهره دیگر من نمیتوانند به درستی بیایند.»
بر سر دُر نهاد مهرهٔ خُردداد تا آن که آورید، ببُرد
هوش مصنوعی: در این بیت، گفته میشود که وقتی چیز با ارزشی مانند دُری در معرض خطر قرار میگیرد، فردی به دنبال آن است که با تلاش و ریسک کردن، آن را بدست آورد. این نشاندهنده اهمیت و ارزشمندی آن چیز و زحمت برای کسب آن است.
مهربانش چو مُهره با دُر دیدمهر بر لب نهاد و خوش خندید
هوش مصنوعی: دوست مهربانش مثل دُر درخشان بود. او با لبخند محبتآمیز و دلنشین، احساسش را ابراز کرد و خوشحال بود.
ستد آن مهره و دُر از سر هوشمهره در دست بست و دُر در گوش
هوش مصنوعی: مهرهای را که با هوش داشتن به دست آوردی، مانند یک جواهر ارزشمند در گوش خود قرار بده.
با پدر گفت خیز و کار بسازبس که بر بخت خویش کردم ناز
هوش مصنوعی: با پدرش گفت که برخیز و تلاش کن، زیرا که نسبت به سرنوشت خود به اندازه کافی راحت و بیدغدغه بودم.
بخت من بین چگونه یار منستکاین چنین یاری اختیار منست
هوش مصنوعی: سرنوشت من چگونه یار من است که اینگونه همسری را برای من انتخاب کرده است.
همسری یافتم که همسر اونیست کس در دیار و کشور او
هوش مصنوعی: همسری پیدا کردهام که در سرزمین و کشورش هیچکس شایسته و همرتبه او نیست.
ما که دانا شدیم و دانادوستدانش ما به زیر دانش اوست
هوش مصنوعی: ما که به علم و دانایی دست یافتهایم، باید بدانیم که علم و دانش ما همچنان در مقایسه با علم و دانش او کمتر و تحتالشعاع اوست.
پدر از لطف آن حکایت خوشبا پری گفت کای فریشتهوش
هوش مصنوعی: پدر از روی مهربانی داستان زیبایی را با پری گفت که ای موجودی همچون فرشته.
آن چه من دیدم از سؤال و جوابرویپوشیده بود، زیر نقاب
هوش مصنوعی: چیزی که من مشاهده کردم، در واقع چیزی بود که پشت پردهای از سؤال و جواب پنهان شده بود.
هر چه رفت از حدیثهای نهفتیک به یک با مَنَت بباید گفت
هوش مصنوعی: هر چیزی که از داستانهای پنهان و ناگفته پیشین رفته، باید یکی یکی با محبت و لطافت به تو بیان شود.
نازپروردهٔ هزار نیازپردهٔ رمز بر گرفت ز راز
هوش مصنوعی: دختری که در لوای توجه و محبت هزاران خواسته بزرگ شده، پس از اینکه پردهای که بر رازها بود را کنار زد، به حقیقت و رازها پی برد.
گفت اول که تیز کردم هوشعقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
هوش مصنوعی: گفت: در آغاز هوش و زیرکیام را تیز کردم و به تماشای زیباییهای گرانبها پرداختم.
در نمودار آن دو لؤلؤ نابعمر گفتم دو روزه شد دریاب
هوش مصنوعی: در تصویر زیبای آن دو لؤلؤ گرانبها، به عمر خود اشاره کردم که ای دوست، عمر ما چون دو روز بیشتر نیست، پس آن را قدر بدان.
او که بر دو، سه دیگر بفزودگفت اگر پنج بگذرد هم زود
هوش مصنوعی: او که در جمع تعداد دیگران اضافه کرد، گفت اگر عدد پنج هم بگذرد، باز هم زود است.
من که شکر به دُر درافزودموآن در و آن شکر به هم سودم
هوش مصنوعی: من شکر را به دُر اضافه کردهام و این دو یعنی دُر و شکر به هم مرتبط و مفید هستند.
گفتم این عمر شهوتآلودهچون در و چون شکر به هم سوده
هوش مصنوعی: گفتم این زندگی پر از شهوت و هوس، مانند درب و شکر به هم چسبیده است.
به فسون و به کیمیا کردنکه تواند ز هم جدا کردن؟
هوش مصنوعی: با سحر و جادوی خاصی، چه کسی میتواند این دو را از هم جدا کند؟
او که شیری در آن میان انداختتا یکی ماند و دیگری بگداخت
هوش مصنوعی: او در میانهی کار یک شیر وارد کرد تا بین دو طرف جدایی ایجاد کند؛ یکی را حفظ کند و دیگری را از بین ببرد.
گفت شکر که با دُر آمیزدبه یکی قطره شیر برخیزد
هوش مصنوعی: گفتند که وقتی شکر با شیر مخلوط شود، به اندازهای خوشمزه و خوشرنگ میشود که ارزش بلند شدن دارد.
من که خوردم شکر ز ساغر اوشیر خواری بُدم برابر او
هوش مصنوعی: من که از شراب او شیرینی را چشیدم، در مقابل او همچون کودکی هستم که هنوز به بلوغ نرسیده است.
وآن که انگشتری فرستادمبه نکاح خودش رضا دادم
هوش مصنوعی: من انگشتر را به نشانه ازدواج فرستادم و به این خاطر هم خودم را راضی کردم.
او که داد آن گهر، نهانی گفتکه چو گوهر مرا نیابی جفت
هوش مصنوعی: او که آن گوهر قیمتی را به تو داده است، به طور پنهانی بیان کرده که اگر مرا پیدا نکنی، مانند آن گوهر نادر را نخواهی یافت.
من که هم عقد گوهرش بستموا نمودم که جفت او هستم
هوش مصنوعی: من پیمان دوستی او را بستهام و نشان دادهام که همسر و همراه او هستم.
او که در جستجوی آن دو گهرسومی در جهان ندید دگر
هوش مصنوعی: شخصی که در تلاش برای یافتن آن دو الماس است، در این دنیا نتوانسته چیز دیگری مانند آنها پیدا کند.
مهرهٔ ازرق آورید به دستوز پی چشم بَد در ایشان بست
هوش مصنوعی: مهرهای آبی رنگ بیاورید و به دست بگیرید و برای جلوگیری از چشم بد، آن را به چشمان خود ببندید.
من که مهره به خود برآمودمسر به مهر رضای او بودم
هوش مصنوعی: من که خود را به درجهای از رشد و بلندی رساندهام، همواره در پی رضایت و خوشنودی او بودهام.
مُهرهٔ مِهر او به سینهٔ منمُهر گنج است بر خزینهٔ من
هوش مصنوعی: محبت او در قلب من مانند گنجی ارزشمند و باارزش است که در خزانهام محفوظ شده است.
بر وی از پنچ راز پنهانیپنج نوبت زدم به سلطانی
هوش مصنوعی: من پنج بار به او که از پنج راز پنهان باخبر بود، سلام کردم.
شاه چون دید توسنی را رامرفته خامی به تازیانهٔ خام
هوش مصنوعی: وقتی شاه دید که اسبی آرام و بیخود شده است، آن را با تازیانه تنبیه کرد تا به کاهش سستیاش پایان دهد.
کرد بر سنت زناشوییهر چه باید ز شرط نیکویی
هوش مصنوعی: او تمام موارد و شرایط خوب را برای برقراری یک زندگی زناشویی مناسب در نظر گرفت.
در شکر ریز سور او بنشستزُهره را با سهیل کابین بست
هوش مصنوعی: در میهمانی شیرین و خوشعطر، زهره (ستاره) با سهیل (ستاره دیگر) در پیوند و اتحاد قرار گرفتند.
بزمی آراست چون بساط بهشتبزمگه را به مشک و عود سرشت
هوش مصنوعی: مجلسی برپا شده که همچون بهشت زیبا و آراسته است و محیط آن با عطر مشک و دود خوشبو پر شده است.
کرد پیرایهٔ عروسی راستسرو و گل را نشاند و خود برخاست
هوش مصنوعی: پیرایههای زیبای عروسی را درست روی قامت سرو و گل گذاشت و خودش از آنجا فاصله گرفت.
دو سبکروح را به هم بسپردخویشتن زآن میان گرانی برد
هوش مصنوعی: دو نفر که روحی آزاد و سبک دارند را به هم پیوند بزن، و در این پیوند، سنگینی و دشواریها را کنار بگذار.
کانکَنِ لعل چون رسید به کانجانکنی را مدد رسید از جان
هوش مصنوعی: وقتی که دانهی قیمتی لعل به عمق زمین رسید، جانکنی نیز از درون جان به کمکش آمد.
گاه رخ بوسه داد و گاه لبشگاه نارش گَزید و گه رطبش
هوش مصنوعی: روزهایی لبخند میزد و روزهایی دیگر لبش به نیش میخورد و گاه میوهاش من را نوازش میکرد.
آخر الماس یافت بر دُر دستباز بر سینه تذرو نشست
هوش مصنوعی: در نهایت، الماس را بر روی دُر قرار داد و آن را بر روی سینه گذاشت تا نمایش دهد.
مهرهٔ خویش دید در دستشمهر خود در دو نرگس مستش
هوش مصنوعی: شخصی در دست خود یک مروارید را مشاهده کرد و در چشمان زیبا و پرنشاطی که داشت، نشانهای از عشق و محبت خود را دید.
گوهرش را به مهر خود نگذاشتمُهر گوهر ز گنج او برداشت
هوش مصنوعی: او مهر و محبت خود را بر روی گوهرش نهاد، اما دیگران به طمع گنج او بر آن دست گذاشتند.
زیست با او به ناز و کامه خویشچون رُخش سرخ کرد جامهٔ خویش
هوش مصنوعی: زندگی با او برایم پر از ناز و شادی است، چون وقتی او را میبینم، شرم و زیبایی صورتش مرا به وجد میآورد.
کاولین روز بر سپیدی حالسرخی جامه را گرفت به فال
هوش مصنوعی: در آغاز روز، زمانی که نور سپیده دم بر افراز، رنگ سرخ لباس را به فال نیک گرفت.
چون بدان سرخی از سیاهی رستزیور سرخ داشتی پیوست
هوش مصنوعی: وقتی از تاریکی و بدی رهایی یافتی، زیبایی و درخشندگی به تو پیوست.
چون به سرخی برات راندندشمَلِکِ سرخجامه خواندندش
هوش مصنوعی: هنگامی که او را با جامهای سرخ به سمت مقام رهبری فرستادند، او را به عنوان پادشاهی با لباس سرخ معرفی کردند.
سرخی آرایشی نوآیینستگوهر سرخ را بها زاینست
هوش مصنوعی: سرخی، یک نوع آرایش جدید و زیباست و ارزش گوهر سرخ، به خاطر همین زیبایی مشخص میشود.
زر که گوگرد سرخ شد لقبشسرخی آمد نکوترین سَلَبش
هوش مصنوعی: وقتی که طلا به رنگ سرخ در میآید، به آن لقب سرخی میدهند و بهترین چیزی که از آن به دست میآید، همین رنگ قرمز آن است.
خون که آمیزش روان داردسرخ ازرآن شد که لطف جان دارد
هوش مصنوعی: خون به دلیل ارتباطی که با زندگی و احساسات دارد، رنگ سرخی دارد چون دارای نعمت زندگی است.
در کسانی که نیکویی جوییسرخ روییست اصل نیکویی
هوش مصنوعی: در افرادی که به دنبال خوبیها هستند، زیبایی و شادابی واقعی وجود دارد.
سرخگل، شاه بوستان نَبْوَدگر ز سرخی درو نشان نبود
هوش مصنوعی: اگر گل سرخی در باغ وجود نداشته باشد، دیگر نمیتوان آن را به عنوان بهترین و زیباترین گل باغ شناخت.
چون به پایان شد این حکایت نغزگشت پُر سرخ گل هوا را مغز
هوش مصنوعی: وقتی این داستان زیبا به پایان رسید، هوا پر از عطر و زیبایی گلهای سرخ شد.
روی بهرام از آن گلافشانیسرخ شد چون رحیق ریحانی
رحیق: شراب خالص. ریحانی: معطر از ریاحین.
دست بر سرخگل کشید درازدر کنارش گرفت و خفت به ناز
هوش مصنوعی: دستش را بر گل سرخی کشید و در کنار آن به آرامی استراحت کرد.