بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم
این شعر، داستان جوانی پاکدامن و صاحبهنر بهنام «بِشْر» است که روزی زنی بسیار زیبا را در شهر مشاهدهمیکند و زیبایی آن زن او را بسیار مجذوب میکند اما با توجه به علائمی در مییابد که آن زن، متأهل است. بشر بهخانه رفته اما تصویر و خیال آن زن او را رها نمیکند؛ پس برای گشایش به بیتالمقدس رفته تا خدا او را در پاکی و پارسایی یاریکند. در راه بازگشت با شخص مغرور و بداخلاقی بهنام «ملیخا» همسفر میشود. در طول آن سفر ماجراهایی اتفاق میافتد که مسیر زندگی بشر را کاملا دگرگون میکند. این داستان درباره پاکدامنی، درستکاری، توحید و یکتاپرستی عملی است. داستان با تصاویری از عشق و محبت و شور جوانی پایان مییابد.
چونکه روز دوشنبه آمد شاهچتر سرسبز برکشید به ماه
روز دوشنبه که آمد، بهرامشاه چتر سرسبز به ماه رخسارش کشید.
شد برافروخته چو سبز چراغسبز در سبز چون فرشته باغ
همچون سبزچراغ، افروخته و نورانی گشت و سبز در سبز گشت همچون فرشتهٔ باغ.
رخت را سوی سبز گنبد برددل به شادی و خرمی بسپرد
به سوی کاخ سبزگنبد عزیمت کرد و دل و وقت خود را به شادی و نشاط سپرد.
چون برین سبزه زمردوارباغ انجم فشاند برگ بهار
وقتی که شب شد و آسمان همچون باغ بهاری که آراسته و خرم است، پُرستاره گشت.
زآن خردمند سروِ سبز آرنگخواست تا از شکر گشاید تنگ
آرنگ: رنگ، گون. از آن سروقامت خردمند و سبزپوش خواست که تَنگ شکر (دهان تنگش) را بگشاید و سخن بگوید.
پری آنگه که برده بود نمازبر سلیمان گشاد پردهٔ راز
آن زیبارو پس از تعظیم و احترام، برای بهرامشاه سخن گفت و راز گشود. (یا فرشته با سلیمان آغاز سخن کرد)
گفت کایجانِ ما به جان تو شادهمه جانها فدای جان تو باد
گفت: ای کسی که جان ما به جان تو شاد است و ای کسی که همه جانها فدای تو شوند.
خانهٔ دولت است خرگاهتتاج و تخت، آستان درگاهت
خرگاه شاهی تو سرای نیکبختی مردم است و آستان درگاه تو، بلندمرتبه است.
تاج را سربلندی از سر تستبخت را پایگاهی از دَر ِتست
پایگاه: جای اتکا و استحکام.
گوهرت عِقدِ مملکت را تاجهمه عالم به درگهت محتاج
تاج در اینجا یعنی تاج گردنبند، گوهر اصلی یک گردنبند. عِقد: گردنبند، رشته مروارید. بیتیعنی: گوهر وجود تو تاج گردنبند مملکت است و تمام مردم به تو نیاز دارند.
چون دعا گفت بر سریر بلندبرگشاد از عقیقْ چشمهٔ قند
پس از آن که مقام شاهی بهرام را دعا و ثنا گفت؛ از لبهای سرخش، چشمه شهد و شیرینی گشود.
گفت شخصی عزیز بود به رومخوب و خوشدل، چو انگبین در موم
گفت: شخصی گرانمایه و عزیز در روم زندگی میکرد؛ آدمی بود خوب و پاکدل مثل عسل ناب.
هرچه باید در آدمی ز هنرداشت آن جمله، نیکوی بر سر
هر هنر که آدمی میتواند داشته باشد، داشت و افزون بر آن، جمال و نیکویی.
با چنان خوبی و خردمندیبود میلش به پاکپیوندی
با همه آن خوبی و دانایی کهداشت (مجرد بود) و در فکر ازدواجی پاک و سالم بود.
مردمان در نظر نشاندندشبِشْر پرهیزگار خواندندش
مردم همه او را دوست داشتند و او را بشر پرهیزگار و پاکدامن مینامیدند. (مصرع اول: او را بر چشم میگذاشتند، عزیز میداشتند)
میخرامید روزی از سر نازدر رهی خالی از نشیب و فراز
روزی بشر به آرامی داشت از راه و کوچهای میگذشت؛ راهی صاف بود و بینشیب و بلندی.
بر رهش عشق ترکتازی کردفتنه با عقل دستیازی کرد
عشق بر او ترکتازی و حملهکرد؛ فتنه و غوغا با خرد و عقل بهجنگ برخواست.
پیکری دید در لفافه خامچون در ابر سیاه، ماه تمام
بتی دید در لفافه خام؛ همچون ماه تابانی که در میان ابرهای سیاه شب میدرخشد.
فارغ از بشر میگذشت به راهباد ناگه ربود بُرقَع ماه
بیتوجه به بشر از آنجا میگذشت که ناگهان باد، برقع را از چهره او کنار زد.
فتنه را باد رهنمون آمدماه از ابر سیه برون آمد
باد، فتنه را آغاز کرد؛ ماه از ابر سیاه بیرون آمد.
بشر کان دید، سست شد پایشتیرِ یکزخمه دوخت برجایش
بشر وقتیکه آن زیبایی را دید؛ پایش سست شد، تیر یکزخمه او را در همانجا از پای درآورد.
صورتی دید کز کرشمه مستآنچنان صدهزار توبه شکست
چهرهای دید که از غمزه مست، صد هزار توبه را میشکست.
خرمنی گل، ولی به قامت سروشستهرویی، ولی به خونِ تذرو
خرمنی از گل بود اما به خوشقامتی یک سرو و چهرهای دلپسند و شسته داشت اما شسته بهخون تذرو. (یعنی سرخ و تابناک و پرحرارت)
خواب غمزش به سِحرکاریِ خویشبسته خواب هزار عاشق بیش
خواب غمزش: مستی غمزهاش.
لب، چو برگ گلی که تر باشدبرگ آن گل پر از شکر باشد
لب او همچون برگ گلی لطیف و تازه و سرخ بود، گلی سرشار از شیرینی و ملاحت.
چشم، چون نرگسی که خفته بوَدفتنه در خواب او نهفته بود
چشم او همچون نرگسی بود که مست خواب شدهباشد و در آن خواب، رؤیای فتنه و آشوب ببیند!
عکس رویش به زیر زلف بتابچون حواصل به زیر پر عقاب
چهره درخشانش در زیر زلف سیاه همچون حواصلی بود که شکار عقاب شده باشد. (بتاب: تابنده، درخشان. به تاب: در درخشش و در تابش. حواصل یا حواصیل پرندهای سپید است از خانواده لکلکسانان. همچنین «بتاب» بهمعنی تابنده و پیچنده است که وصف زلف است.)
خالی از زلف، عنبر افشانترچشمی از خال، نامسلمانتر
خالی از زلفش سیاهتر و خوشتر؛ چشمی از خال او کافرتر و بیرحمتر.
با چنان زلف و خالِ دیدهفریبهیچ دل را نبود جای شکیب
دلی نبود که عاشق آن زیبایی چشمنواز نشود.
آمد از بشر بیخود آوازیچون ز طفلی که بر گِرَد گازی
بیاختیار، ناله و آوازی از بشر بلند شد؛ چون ز طفلی که بر گِرَد گازی.
ماهِ تنهاخرام از آن آوازبند بُرقع بههم کشید فراز
آن ماه تنها و بینظیر، از آن ناله و آواز، بند روبنده را بههم کشید و بست.
پی تعجیل برگرفت به پیشکرده خونی چنان به گردن خویش
با شتاب از آنجا رفت؛ از آن خون کُشتهای که بهگردن خویش کرده بود.
بشر چون باز کرد دیده ز خوابخانه بر رُفته دید و خانه خراب
بررُفته در اینجا یعنی دزد زده و غارت شده
گفت اگر بر پیش روَم نه رواستور شکیبا شوَم شکیب کجاست؟
با خود گفت: اگر کاری کنم، روا و درست نیست؛ اگر هم بخواهم شکیبایی و صبر کنم، نمیتوانم.
چارهٔ کارم هم شکیبایی استهرچه زین درگذشت رسوایی است
و بجز صبر و شکیبایی چارهای ندارم؛ اگر کاری غیر از این کنم، رسوایی و بدنامیاست.
شهوتی گر مرا ز راه ببُردمردَم آخر ز غم نخواهم مرد
شهوتی اگر مرا گرفتار کرد، (باید پرهیزگاری پیشه کنم) ناسلامتی مرد هستم، از غم نخواهم مرد.
ترک شهوت نشان دین باشدشرط پرهیزگاری این باشد
ترک شهوت، نشانه دین است؛ و اینکار نشانه پاکی و پرهیزگاری است.
به که محمل برون برم زین کویسوی بیتالمقدس آرم روی
بهتر است از اینجا بروم و به بیتالمقدس روی بیاورم.
تا خدایی که خیر و شر داندبر من اینکار سهل گرداند
تا از خدا بخواهم که اینمشکل مرا آسان کند که او بهتر از همگان، خیر و شر امور را میداند.
رفت از آنجا و برگِ راه بساختبه زیارتگه مقدس تاخت
از آنجا رفت و وسایل سفر را آمادهکرد و به زیارتگاه مقدس رفت.
در خداوند خود گریخت ز بیمکرد خود را به حکم او تسلیم
به خداوند خود پناهبرد از بیم گناه و خود را تسلیم حکم و خواست خدای متعال کرد.
تا چنان داردش ز دیو نگاهکه بدو فتنه را نباشد راه
تا چنان او را از دیو و و ابلیس و آلودگی نگاهدارد که دچار خطا نشود.
چون بسی سجده زد برآن سر خاکبازگشت از حریم ِ خانه، پاک
چون درآنجا بسیار نماز گزارد و سجدهکرد؛ از حریم خانه، پاک و وارسته برگشت.
بود همسفرهای درآن راهشنیکخواهی به طبع بدخواهش
همراه و همسفری در آن مسیر داشت؛ در حرف و ظاهر نیکخواه اما در عمل و باطن، بدخواه او.
نکتهگیری به کار نکته شگفتبر حدیثی هزار نکته گرفت
آدم منفیبافی بود که در ایرادگیری بیهمتا بود و بر هر کار و سخنی، هزار ایراد میگرفت (نکتهگیر یعنی ایرادگیر، منفیباف و بدبین)
بشر با او چو نیک و بد گفتیاو به هر نکتهای برآشفتی
هر چیزی که بشر میگفت او بهآن ایراد میگرفت و خشمگین میشد.
کاین چنین باید، آن چنان شایدکس زبان بر گزاف نگشاید
(میگفت) اینطور است و آنطور نیست و آدمی نباید حرف بیمعنی بزند.
بشر گوینده را ز خاموشیداده بُد داروی فراموشی
گوینده کنایه است از لب و زبان یعنی بشر زبان را خاموش کرده بود
گفت نام تو چیست تا دانم؟پس ازینت به نام خود خوانم
از بشر پرسید: نامت چیست؟ تا از اینپس بهنام خود، تو را صدا بزنم.
پاسخش داد و گفت نام رهیبشر شد تا تو خود چه نام نهی
نام ِ رهی: نام بنده. نام بنده را بِشْر گذاشتهاند، بستگی دارد تو مرا با چهنامی بخوانی.
گفت «بشری تو، ننگ آدمیانمن ملیخا امام عالمیان
گفت: تو، بشر هستی، مایه ننگ آدمیان؛ منم ملیخا سرور و پیشوای عالمیان.
هرچه در آسمان و در زمی استوآنچه در عقل و رای آدمی است
هرچه در آسمان و زمین است و آنچه در عقل و اندیشه آدمی است
همه دانم به عقل خویش تمامواگهی دارم از حلال و حرام
همه را با عقل و دانش خود میدانم و در امور دینی خبره هستم و حلال و حرام همهچیز را میدانم.
یک تنم بهتر از دوازده تنیک فنی بوده در دوازده فن
یکتنه از دوازده نفر بهترم؛ و متخصصی هستم در تمام دوازده رشته علوم و فنون. (یکفن: متخصص)
کوه و دریا و دشت و بیشه و رودهرچه هستند زیر چرخ کبود
کوه و دریا و دشت و بیشه و آب و هرچه که در زیر آسمان است
اصل هریک شناختم به درستکاین وجود از چه یافت و آن ز چه رُست
سرچشمه و منشا همه را دقیقا میدانم که این چهطور درست شد و آن چطور پدید آمد.
از فلک نیز و آنچه هست در اوآگهم نارسیده دست بر او
مصرع دوم: میدانم بدون نیاز به دسترسیدن به آن.
در هر اطراف کاوفتد خطریدانم آنرا به تیزتر نظری
در هرجایی اگر خطر و تهدیدی باشد آنرا با نگاه تیزبین خود میبینم.
گر رسد پادشاهیی به زوالپیش از آن دانمش به پنجه سال
اگر یک حکومت و پادشاهی روبه سقوط و زوال باشد، از پنجاهسال پیش آنرا میفهمم.
ور درآید به دانه کم بیشیمن به سالی خبر دهم پیشی
فزونی و کمبود دانه و غلات را از یک سال قبل خبر میدهم
نبض و قاروره را چنان دانمکهآفتِ تب ز تن بگردانم
در طبابت چنان ماهرم که زیان تب را از تن دور میکنم. (نبض و قاروره اصطلاحات طبی هستند)
چون به افسون در آتش آرم نعلکهربا را کنم به گوهر لعل
مصرع اول: اگر بخواهم جادوگری کنم.
سنگ از اکسیر من گهر گرددخاک در دست من به زر گردد
از کیمیاگری من، سنگ تبدیل به جواهر میشود و خاک در دستم تبدیل بهطلا میگردد.
باد سِحری چو بردمم ز دهنمار پیسه کُنم ز پیسه رسن
وقتیکه سحر و جادوگری کنم، از رسن پیسه، مار میسازم.
کانِ هر گنج کافرید خدایمنم آن گنج را طلسمگشای
هر معدن گنج که خدا آفرید، من طلسمگشای آن هستم.
هرچه پرسند از آسمان و زمینهم از آن آگهی دهم، هم ازین
هر چه از من بپرسند، از آسمان و از زمین، همه را میدانم.
نیست در هیچ دانشآبادیفحل و داناتر از من استادی»
دانشآباد: یعنی دانشگاه و محل کسب دانش.
چون ازین برشمرد لافی چندخیره شد بشر از آن گزافی چند
وقتی چنین لافهایی زد، بشر از آن گزافگویی و یاوهگویی شگفتزده شد.
ابری از کوه بردمید سیاهچون ملیخا در ابر کرد نگاه
ابری سیاه از پشت کوه، برآمد؛ وقتیکه ملیخا آن را دید
گفت کابری سیه چراست چو قیر؟وابر دیگر سپید رنگ چو شیر؟
گفت: این ابر چرا همچون قیر، سیاه است و ابر دیگر همچون شیر، سفید؟
بشر گفتا که حکم یزدانیاین چنین پُر کند، تو خود دانی
پُر یعنی فراوان
گفت ازین بگذر این بهانه بوَدتیر باید که بر نشانه بوَد
گفت: این را رها کن، اینها بهانه است (پاسخ را نمیدانی) تیر باید به هدف بخورد!
ابر تیره، دُخانِ محترق استبر چنین نکته، عقل متّفق است
ابر سیاه، بخاری است دارای آتش و برق؛ عقل این را میپذیرد. (متفق: موافق، متحد، همرای.)
وابر کاو شیرگون و دُرفام استدر مزاجش رطوبتی خام است
و ابری که مثل شیر یا مروارید سفیدرنگ است در طبع و مزاج، آب کمی دارد.
جَست بادی ز بادهای نهفتباز بنگر که بوالفضول چه گفت!
بادی از جایی وزیدن گرفت؛ ببین باز آن یاوهگو چه گفت! (بوالفضول: یاوهگوی)
گفت برگو که بادجنبان چیست؟خیره چون گاو و خر نباید زیست
بادجنبان یعنی جنباننده و بهحرکت درآورندهٔ باد
گفت بشر اینهم از قضای خداستهیچ بی حکم او نگردد راست
بشر گفت: اینهم از قضا و خواست خداست؛ چیزی بیحکم و دستور او انجام نمیشود.
گفت در دستِ حِکمت آر عنانچند گویی حدیثِ پیرزنان؟!
گفت: از روی حکمت و علم حرف بزن، تا کی حرفهای پیرزنها را تکرار میکنی؟
اصلِ باد از هوا بوَد به یقینکه بجنباندش به خار زمین
منشا باد از هواست که آن را به عمق زمین میجنباند.
دید کوهی بلند و گفت این کوهاز دگرها چرا بود بشکوه؟
بشکوه یعنی شکوهمند و صاحب هیبت و حشمت.
گفت بشر ایزدیست این پیوندکه یکی پست و دیگریست بلند
بشر گفت: این پیوند و منشا خداییاست که یک کوه بلند است و دیگری پست.
گفت بازم ز حجت افکندینقش تا چند بر قلم بندی؟
گفت: باز مرا دلیل و حجتی نیاوردی، تا کی همه نقشها را به قلم میبندی؟
ابر چون سیلِ هولناک آردکوه را سیل در مغاک آرد
وقتی که باران فراوان میبارد و سیل بهراه میافتد کوه را به گودی میبرد.
وانکه تیغش بر اوج دارد مِیلدورتر باشد از گذرگه سیل
آن کوهی که بسیار بلند است از گذرگاه سیل دور است.
بشر بانگی بر او زد از سرِ هوشگفت با حکم کردگار مکوش
بشر از روی فهم و درایت بر او بانگ زد گفت با امر خدا ستیزه مکن.
من نه کز سرّ کار بیخبرمدر همه علمی از تو بیشترم
من که از اسرار چیزی نمیدانم در همه علوم از تو ماهرتر و داناتر هستم.
لیک علت بهخود نشاید گفتره به پندارِ خود نباید رفت
اما نمیتوان علت را از خود بتراشی؛ نمیشود راه را با پندار و حدس رفت.
ما که در پرده ره نمیدانیمنقش بیرونِ پرده میخوانیم
ما که از اسرار باخبر نیستیم فقط ظاهر چیزها را میبینیم.
پی غلط راندن اجتهادی نیستبر غلط خواندن اعتمادی نیست
پی غلط راندن اجتهادی نیست؛ نمیشود غلط بخوانی و به فهم خود اعتماد کنی.
ترسم این پرده چون براندازندبا غلط خواندگان غلط بازند
میترسم که وقتی اسرار عیان شود با کسانیکه غلط خواندهاند بد تا کنند.
به که با این درختِ عالیشاخنشود دستِ هرکسی گستاخ
همان بهتر که دست هر گستاخ و بیشرمی به این درخت زیبا و باشکوه نرسد.
این عزیمت که بشر بر وی خواندهم دران دیو بوالفضولی ماند
عزیمت: افسونی است که دیو از آن میگریزد. مصرع دوم: همچنان در دیو یاوهگویی ماند.
روزکی چند میشدند به هموآن فضولی نکرد یک مو کم
چند روز را در آن سفر باهم میرفتند و در این مدت یکذره از یاوهگویی ملیخا کم نشد.
در بیابان گرم و بیآبیمغزشان تافته ز بیخوابی
در یک بیابان گرم و خشک که مغزشان از بیخوابی و سفر بهجوش آمده بود.
میدویدند با نفیر و خروشتا رسیدند از آن زمینِ بجوش
زمینِ بجوش یعنی زمین و ناحیه پرحرارت و داغ
به درختی ستبر و عالیشاخسبز و پاکیزه، بلند و فراخ
به درختی بزرگ و عالی، سبز و تمیز و بلند و وسیع.
سبزه در زیر او چو سبز حریردیده از دیدنش نشاطپذیر
سبزهزاری در زیر آن درخت بود نرم مثل ابریشم که دیده از نگاهکردنش شاد میشد.
آکنیده خُمی سفال در اوآبی الحق خوش و زلال در او
خمی سفالین در آن سبزهزار فرورفته بود و آبی بسیار خوش و زلال در خم بود.
چون که دید آن فضول آبِ زلالهمچو ریحانِ تر میان سفال
وقتی آن یاوهگو آن آب زلال را دید که همچون گُل تازه در گلدان بود.
گفت با بشر کای خجسته رفیق!باز پرسم بگو که از چه طریق؟
به بشر گفت: ای رفیق خجسته! بهمن بگو بهچه دلیل؟
این سفالینْ خُم ِگشادهدهانتا به لب هست زیر خاک نهان؟
این خم بزرگ سفالین تا لبه در زیر خاک پنهان شده است؟
وآب این خُم بگو که تا ز کجاست؟کوه پایه نه گرد او صحراست
و بگو آب این خم از کجا میآید وقتیکه کوهپایهای در این نزدیکی نیست و همه بیابان است.
گفت بشر از برای مُزد کسیکرده باشد که کردهاند بسی
بشر گفت: کسی از برای آمرزش و بخشش الهی این کار را کرده که بسیار کسان چنین کارهایی کردهاند (مزد در اینجا یعنی پاداش و بخشش الهی)
تا نگردد به صَدْمهای به دو نیمدر زمین آکنیدهاند ز بیم
برای اینکه نشکند، آن را از ترس (شکستهشدن) در زمین فرو کردهاند.
گفت تا پاسخ تو زین نمط استهرچه گویی و گفتهای غلط است
گفت: تا وقتی از این حرفها بزنی هرچه بگویی غلط است.
آری آری کسی ز بهر کسیکشد آبی به دوش هر نفسی!
آری! آری! یک آدمی برای دیگران آب را پیوسته به دوش حمل میکند و به اینجا میآورد!
خاصه در وادییی که از تف و تابصد در صد درو نیابی آب
صد در صد یعنی تا دورترین جای، که گویا در اینجا منظور تا صدفرسنگی باشد. (صد در صدِ آفاق، بیابان جنون است. صائب تبریزی) از اصطلاحاتی است برای اغراق در دوری و بعد مسافت. مثلا ده در ده (دهمیل در دهمیل) یعنی مسافتی که یک چشم بسیار تیزبین بتواند ببیند. (فقیهان زیرکند و ده اندر ده میبینند در فن خود. فیهمافیه مولانا)
این وطنگاهِ دامیاران استجای صیاد و صیدکاران است
اینجا جای شکارچیان است جای صیادان است.
آب این خم که در نشاختهانداز پی دام صید ساختهاند
آب این خم را که در زمین فرو کردهاند برای صید و شکار است.
تا چو غُرم و گوزن و آهو و گوردر بیابان خورند طعمهٔ شور
غرم یعنی میش کوهی
تشنه گردند و قصد آب کنندسوی این آبخور شتاب کنند
وقتی تشنه میشوند و برای خوردن آب به این آبخور میآیند.
مرد صیاد، راه بسته بوَدبا کمان در کمین نشسته بوَد
مرد شکارچی، وقتی سر راهشان با کمان کمین میکند.
بزند صید را به خوردن آبکند از صیدِ زخمخورده کباب
صید را در هنگام آب خوردن میزند و از گوشتش کباب میکند.
بندها را چنین گشای گرهتا نیوشنده بر تو گوید زه
معماها را اینچنین باید حل کنی و اینطور پاسخ بدهی تا شنونده به تو آفرین بگوید.
بشر گفت ای نهفتهگویِ جهانهرکسی را عقیدهایست نهان
نهفتهگوی: غیبگو.
من و تو زآنچه در نهان داریمبه همهکس ظن آنچنان داریم
هر آنچه که نیت داریم و در دل داریم، دیگران را نیز بر آن پنداریم.
بد میندیش، گفتمت پیشیعاقبت بد کند بداندیشی
قبلا هم به تو گفتهبودم که بداندیش مباش که پندار بد، عاقبت بدی دارد.
چون برآن آب، سفره بگشادندنان بخوردند و آب در دادند
وقتی که در نزد آن آب سفره انداختند و غذا خوردند و از آب کشیدند.
آبی الحق به تشنگان درخوردروشن و خوشگوار و صافی و سرد
آبی بود الحق برای رفع تشنگی؛ روشن و پاک و خوشگوار و سرد
بانگ بر بشر زد ملیخا تیزکهاز آنسوتَرَک نشین، برخیز
ملیخا بر سر بشر فریاد زد برو آنوَرتر بنشین، برخیز! (تیز یعنی صدای بلند و نیز یعنی از روی تیزی و خشم، آنسوتَرَک یعنی آنسوتر مثالی مشابه: «از وی دوری گُزین و دورتَرَک نشین» یغمای جندقی، منشآت، بخش اول.)
تا در این آب خوشگوار شوَمشویَم اندام و بیغبار شوَم
تا در این آب خوشگوار بروم و اندام بشویم و تمیز شوم
از عرقهایِ شورِ تنفرسایچرک بر من نشسته سر تا پای
از عرق شور که تن را خسته میکند سراپای من پر از چرک شدهاست
چرک تن را ز تن فرو شویمپاک و پاکیزه سویِ ره پویم
چرک تن را فرو شویم و پاک و پاکیزه به سفر ادامه دهم
وانگه این خُم به سنگ پارهکنمصید را از گزند چاره کنم
پس از آن، این خم را با سنگ بشکنم و صیدها را نجات دهم.
بشر گفت ای سلیمدل برخیزدر چنین خم مباش رنگآمیز
بشر گفت: ای پاکدل بلند شو، آب این خم را آلوده مکن (یا در خم گردون، رنگآمیزی و حیلهگری مکن)
آب او خورده با دلانگیزیچرک تن را چرا در او ریزی؟
آبی چنین گوارا را خوردهای؛ چرا با چرک تن آلودهاش میکنی؟
هرکه آبی خورَد که بنْوازددر وی آب دهن نیندازد
کسی که آب دلانگیز و گوارا میخورد، چرا در آن آب دهن بیندازد؟
سرکه نتوان بر آینه سودنصافییی را به دُرد آلودن
درست نیست که سرکه بر آینه بمالی و شرابی صاف را دُردآلود کنی (آینههای آهنین و صیقلیشده قدیمی در صورت تماس با سرکه یا دیگر مواد اسیدی تیره میشدهاند.)
تا دگر تشنه چون به تاب رسدزآبِ نوشین او به آب رسد
تا تشنهای و مسافری دیگر وقتی که تشنه شود از آب پاک این خمره بنوشد.
مردِ بَدرای گفتِ او نشنیدگوهر زشت خویش کرد پدید
مرد بداندیش حرف او را گوشنکرد و لخت شد
جامه بر کند و جمله بر هم بستخویشتن گِرد کرد و در خُم جَست
لباسها را درآورد و همه را در هم بست و خودش را گرد کرد و در داخل خم پرید.
چون درون شد نه خم که چاهی بودتا بن چَه دراز راهی بود
وقتی که درون خم شد، خم نبود بلکه چاهی بود که تا ته چاه راه زیادی بود.
با اجل زیرکی بکار نشدجان بسی کند و رستگار نشد
زیرکی او حریفِ اجل نشد، بسی تقلا کرد و جان کند اما نجات نیافت
ز آب خوردنْ تنش به تاب افتادعاقبت غرقه شد، در آب افتاد
از آب زیاد خوردن بهرنج افتاد و عاقبت غرق گشت و در آب ماند.
بشر از آنسو نشسته دل زده تاباز پی ِآب کرده دیده پُر آب
بشر در آنسو نشسته بود و غصه میخورد و برای آن آب، بسیار غمگین بود.
گفت باز این حرامزاده خامکرد بر من سلام خویش حرام
گفت: بازهم این حرامزاده نادان، حرف خیر مرا نشنیده گرفت و سلام مرا بر خود حرام کرد و خیرخواهی مرا نشنید.
ترسم این چِرگنِ نمونهخصالآرد آلودگی به آب زلال
میترسم که این چرکنِ بیلنگه، آب پاک را آلوده و کثیف کند (نمونهخصال یعنی در خصلت بیهمتا و بیلنگه، چرکن یعنی پر از چرک و کثیف)
آب را چرک ِ او کند بد رنگوانگهی در سفال دارد سنگ
آب تمیز را چرک او کثیف کند و سپس سفال را با سنگ بشکند.
این بداندیشی از بدان آیدنه ز پاکان و بخردان آید
اینگونه پندارهای بد از اشخاص بد و ناپاک برمیآید نه از پاکان و خردمندان.
هیچکس را چنین رفیق مباداین چنین سِفله جز غریق مباد
هیچکس دچار چنین رفیق و همسفری نشود، آدمی چنین رذل بجز غریق مباد.
چون درین گفتگوی زد نفسیمرد نامد، برین گذشت بسی
وقتی زمانی گذشت و در حال گفتن این چیزها بود، مرد نیامد و مدتی طولانی گذشت.
سوی خم شد به جستجوی رفیقواگهی نه که خواجه گشت غریق
به سوی خم رفت تا رفیق را بیابد و نمیدانست که خواجه غرق شدهاست.
غرقهای دید، جان او شده گمسرِ چون خُم نهاده بر سر خم
غرقشدهای دید که مرده بود و سر چون خم او بر بالای خم بود.
طرفه در ماند کاین چه شاید بود!چوبی از شاخ آن درخت ربود
تعجب کرد که این چهمیتواند باشد؟ پس چوبی از شاخ آن درخت جدا کرد.
هم به بالای نیزهای کم و بیشساده کردش به چنگ و ناخن خویش
(آن شاخه) را حدودا به اندازه نیزهای، با چنگ و ناخن صاف و بیبرگ و شاخ کرد.
چون مساحتگرانِ دریاییزد در آن خم به آبپیمایی
مانند دریانوردان و قایقرانان در آب خم گرداند.
خم رها کن که دید چاهی ژرفسر به آجر بر آوریده شگرف
خم رها کن: خُم را فراموش کن؛ چاهی عمیق دید که بالای آن را با آجر ساخته بودند.
نیمه خم نهاده بر سر اوتا دده کم شود شناورِ او
(دریافت که) آن خم (یک خُم کامل نبود بلکه) نیمه یک خم سفالین بود که بر سر یک چاه گذاشته بودند تا جانواران در آب نروند.
برکشید آن غریق را به شتابدر چَهِ خاک بردش از چه آب
در چهِ خاک بردش یعنی او را دفن کرد
چون در انباشتش به خاک و به سنگبر سرینش نشست با دل تنگ
مصرع دوم: با دلی غمگین، در کنار قبر او نشست. (سَرین در اینجا قسمت بالای قبر)
گفت کان گربزی و رایت کو؟!وان درفشِ گرهگشایت کو؟!
گفت: آن گربزی و زرنگی و فکر تو چه شد؟ آن پرچم (غرور) مشکلگشای تو کجاست؟
وانهمه دعویات به چارهگری؟با دد و دیو و آدمی و پری
آن همه ادعا به دانایی و مهارت؟ درباره حیوان و آدمی و جن و فرشته؟
وانکه گفتی ز هفت چرخ بلندغیب را سر در آورم به کمند
آنکه میگفتی در تمام هفت آسمان همه چیز را میدانم.
کو شد آن دعوی دوازده فن؟وانهمه مردی، ای نه مرد و نه زن!
آن ادعای داشتن دوازده رشته فن و علم؟ آنهمه ادعای مردی؟ ای نهمرد و نهزن!
وان نمودن که بنگرم پیشیکارها را به چابکاندیشی
آن ادعا کردن که با تیزهوشی همه چیز را از قبل میفهمم؟
چاهی آنگاه سر گشاده به پیشچون ندیدی به دوربینیِ خویش؟
آنوقت چاهی که جلوی تو بود، چطور با دوربینی و دانایی خود ندیدی؟
وانکه ما را بر آنچنان آبیفصلها گفته شد ز هر بابی
و آن چیزها که درباره آن خم و آب در هر باب گفتیم؟
فصل ما گر به هم شماری داشتآن نگفتیم کهاصل کاری داشت
چیزهایی که ما گفتیم اگرچه زیاد بود، آنچه را که اصل و درست بود، نگفتیم.
هرچه در آب آن خم افکندیمآتش اندر خم خود آگندیم
هرچه درباره آب خم گفتیم، آتش اندر خم خود آگندیم (خطا کردیم و ناراست گفتیم)
نقش آن کارگه دگرگون بوداز حساب من و تو بیرون بود
واقعیت چیز دیگری بود و غیر از حساب و گمان من و تو بود.
تا فلک رشته را گره دادهستبر سر رشته کس نیفتادهست
از زمانی رشته آفرینش خلق شده هیچکس اسرار آن را ندانسته است.
گرچه هرچه اندر آن نمَط گفتیمهردو ز اندیشه غلط گفتیم
اگرچه هرچه را دربارهٔ آن موضوع گفتیم، هر دوی ما فکری غلط کردیم.
تو بدان غرقهای و من رستمکه تو شاکر نهای و من هستم
تو در آن غرق شدی و من نجات یافتم؛ تا سپاسگزار نیستی و من هستم
تو که دام ِ بهایمش خواندیچون بهایم به دام درماندی
تو که آن را تله حیوانات خواندی، همچون حیوانات در دام افتادی.
من به نیکی بدو گمان بردمنیک من نیک بود و جان بردم
من درباره آن نیک اندیشیدم، نیکاندیشی من خوب بود و جان مرا نجات داد.
این سخن گفت و از زمین برخاسترخت او باز جُست از چپ و راست
این چیزها را گفت و از زمین بلندشد و در اطراف بهدنبال لباس و وسایل او گشت.
رفت و برداشت یکبهیک سَلَبشدَق مصری، عمامهٔ قصبش
سلَب: جامه، لباس.
چونکه مُهر از نوَرد بازگشادکیسهای زان میان به زیر افتاد
وقتی که گره آن نورد و پیچه را باز کرد، کیسهای از آن افتاد.
زر مصری در او، هزار دُرستزان کهن سکهها که بود نخست
هزار سکه درست زر مصری؛ از آن سکهها که اول وجود داشت.
مُهر بنهاد و مِهر ازو برداشتهمچنان سر به مُهرِ خود بگذاشت
دوباره آن را بست و در آن طمع نکرد و همچنان کیسه را دستنخورده بست.
گفت شرط آن بوَد که جامه اوبا زر و زینت و عمامه او
گفت: درست ایناست که لباسها و پول و وسایل او را
جمله دربندم و نگهدارمبه کسی کهاهلِ اوست بسپارم
همگی ببندم و محافظت کنم تا به خانواده او بدهم
باز پرسم سرای او به کجاستبرسانم به آنکه اهل سراست
خانه او را جستجو کنم و بیابم و به اهل آن خانه بدهم
چون ز من نامد استعانتِ اونکنم غَدر در امانت او
با اینکه کمک و خیرش به من نرسید، من در امانت او خیانت نمیکنم
گر من آنها کنم که او کردهستهم از آنها خورم که او خوردهست
اگر من هم مثل او بدی کنم، عاقبت و سرانجامم مثل سرانجام او خواهد بود
همچنان آن نوَرد را در بستچونکه دربسته شد گرفت به دست
آن نورد را بست و گرهزد؛ وقتی که بسته شد آنرا در دست گرفت.
رهروی در گرفت و راه نوَشتسوی شهر آمد از کرانه دشت
راه نوشت: راه نوردید.
چون درآسود یکدو روز به شهرداد ز خواب و خورد خود را بهر
وقتی که یکیدو روز در شهر استراحت کرد و از خواب و خوراک بهرهمند شد.
آن عمامه به هر کسی بنمودکه خداوندِ این که شاید بود؟
عمامه او را به دیگران نشان میداد و میپرسید که این متعلق به کیست؟
زادمردی عمامه را بشناختگفت لختی رهت بباید تاخت
آدم جوانمردی آن عمامه را شناخت و گفت: کمی مسافت باید بروی
در فلان کوی، چندمین خانههست کاخی بلند و شاهانه
در فلان کوچه و چندمین خانه، کاخی بلند و شاهانه میبینی
در بزن کهآن در، آستانهٔ اوستبیگمان شو که خانه خانهٔ اوست
بیگمان یعنی بیتردید
بشر با جامه و عمامه و زرسوی آن خانه شد که یافت خبر
بشر بههمراه لباس و عمامه و طلاها به سوی آن خانه که دریافت، رفت.
در زد، آمد شِکرلبی دلبندباز کرد آن درِ رواقبلند
در زد، زن شیرینسخنی آن در رواقبلند را گشود
گفت کاری و حاجتی بنمایتا بر آرم چنانکه باشد رای
گفت: اگر کار و نیازی داری بگو تا برآورده کنم
بشر گفتا بضاعتی دارمبانوی خانه کو؟ که بسپارم
بشر گفت: یک امانت دارم، بانوی خانه کجاست تا بهاو بدهم
گر درون آمدن به خانه رواست؟تا درآیم سخن بگویم راست
اگر داخل آمدن اشکالی ندارد، درون بیایم و همه چیز را کامل تعریف کنم
که ملیخای آسمانفرهنگاز زمانه چه ریو دید و چه رنگ
که ملیخای آسمانفرهنگ از دست زمانه چه ریو و رنگی دید و چه بر او گذشت.
زن درون بردش از برون سرایبر کنار بساط کردش جای
زن او را درون خانه برد و بر کنار بساط پذیرایی نشاند
خویشتن روی کرد زیر نقابگفت برگو سخن که هست صواب
با روی پوشیده و نقاب ادامه داد: بگو و تعریف کن که لازم است
بشر هر قصهای که بود تمامگفت با ماهرویِ سیماندام
بشر همه ماجرا را بطور کامل با ماهرویِ سیماندام در میان نهاد
آن به همصحبتی رسیدنِ اودر هنرها سخن شنیدن او
که چطور باهم آشنا شدند و چطور (او) از هنرها و علوم خود حرف زد
وان برآشفتنش چو بَدمستاندعوی انگیختن به هر دستان
و آنکه چطور مثل آدمهای مست خشمگین میشد و دعوی انگیختن به هر دستان
وان به هر چیز بدگمان بودنخوبیی را به زشتی آلودن
و آنکه به هر چیزی بدگمان بود و چیز بدی درباره هر خوبی میگفت
وان چَه از بهر دیگران کندنخویشتن را درآن چه افکندن
و آن که برای دیگران چاه کند و خود در چاه افتاد
وان شدن چون محیط موج زنشعاقبت ماندن آب در دهنش
آن مانند دریا موجزدن و خروشان بودن (و پرادعایی) او و عاقبت آب در دهان ماندنش.
چون فرو گفت هرچه دید همهوآنچه زان بیوفا شنید همه
وقتیکه هرچه را که دیدهبود تعریف کرد و آنچه را که از آن بیوفا شنیده بود
گفت کاو غرقه شد بقای تو بادجای او خاک، خانه جای تو باد
گفت: او غرقه شد و درگذشت بقای تو باد، جای او در خاک شد خانه جای تو باد
جیفهای کاب شسته بودش پاکدر سپردم به گنجخانه خاک
تنی که آب آن را پاک شسته بود، بهخاک سپردم
رخت او هرچه بود در بستموینکه اینک گرفته در دستم
لباس و وسایل او را هرچه که بود، دربستم و اینهاست که در دست من است.
جامه و زر نهاد، حالی پیشکرد روشن درستکاریِ خویش
روشن کرد یعنی ثابت کرد
زن، زنی بود کاردان و شگرفآن ورقِ باز خواند حرف بهحرف
زن، زنی کاردان و دانا بود همه چیز را حرف بهحرف دریافت.
ساعتی زان سخن پریشان گشتآبی از چشم ریخت و زآب گذشت
زمانی از آنچه شنید غمگین و پریشان گشت و گریه کرد و پس از گریه
پاسخش داد کهای همایونراینیکمردی ز بندگانِ خدای
به او گفت: ای همایونرای و ای نیکمرد و جوانمرد که از بندگان خدا هستی
آفرین بر حلال زادگیاتبر لطیفی و روگشادگیات
روگشاده یعنی خندان و مهربان
که کُند هرگز این جوانمردی؟!که تو در حق بیکسان کردی
چه کسی هرگز این خوبی و جوانمردی که تو در حق بیکسان کردی، انجام میدهد؟
نیکمردی نه آن بوَد که کسیببَرَد انگبینی از مگسی
نیکمردی آن نیست که ذرهای شهد را از زنبوری بگیرد.
نیکمرد آن بوَد که در کارشرخنه نارد فریبِ دینارش
نیکمرد کسی است که پول نتواند او را فریب دهد و بهکار ناشایست وادارد
شد ملیخا و تن به خاک سپردجان به جایی که لایق آمد برد
ملیخا درگذشت و تن به خاک سپرد، جان به جایی که شایسته است، برد.
آنچه گفتی ز بد، پسند آن بودراست گفتی، هزار چندان بود
آنچه از بدیها دیدی و گفتی، آن درست بود. راست گفتی و هزارچندان (بدتر) بود
بود کارش همه ستمگاریبیوفایی و مردم آزاری
تمام کارهایش بد و ظلم بود و بیوفایی و مردم آزاری.
کرد بسیار جور بر زن و مردبر چنانی، چنین بوَد درخوَرد
به همهکس ظلم زیاد کرد؛ چنین آدمی را چنین سزایی درخورد و شایستهاست.
به عقیدتْ جهودِ کینهسرشتمارِ نیرنگ و اژدهایِ کنشت
دین و عقیده او جهود کینهسرشت بود و همچون مار مکار و اژدهای کنشت بود.
سالها شد که من بهرنجم ازوجز بدی هیچ بر نسنجم ازو
سالهاست که از او رنج و آزار میبینم و از او جز بدی چیزی نصیبم نشدهاست.
من به بالین نرم او خفتهاو به من بَر دروغها گفته
در همان زمان که من به بالین او خفته بودم به من تهمت ناروا میزد و دروغ میبست
من ز بادش سپر فکنده چو میغاو کشیده چو برق بر من تیغ
من در برابر باد و خشم او چون ابر تسلیم بودهام و او چون برق آسمان با من بیرحمانه رفتار میکرد.
چون خدا دفع کردش از سر منرفت غوغای محنت از در من
وقتی خدا رنج او را از سر من کم کرد پس آشوب محنت نیز از خانه من دور شد
گر بد ار نیک بود، روی نهفتاز پسِ مرده بد نشاید گفت
اگر بد بود و اگر خوب بود اکنون مرده و نباید پشت سر مرده، بد گفت.
پای او از میانه بیرون شدحالِ پیوند ما دگرگون شد
دیگر او در میان نیست و مداخله ندارد و رابطه ما تغییر کردهاست.
تو از آنجا که مردِ کارِ منیبه زناشویی اختیارِ منی
به دلیل آنکه تو مرد دلخواه من هستی تو را به همسری انتخاب میکنم
مایه و مِلک هست و سِتر و جمالبه ازین کی رسد به جفت حلال؟
ثروت و خانه و پاکدامنی و زیبایی؛ چه کسی بیش از این از یک همسر میخواهد؟
به نکاحی که آن خدا فرمودکار ما را فراهم آور زود
به ازداوجی که خدا دستور داده زودتر کار را فراهم کن و بهانجام برسان
من به جفتی ترا پسندیدمکه جوانمردیِ تو را دیدم
من تو را به همسری پسندیدهام زیرا آدمی درستکار و جوانمرد هستی
تو به من گر ارادتی داریتا کنم دعویِ پرستاری
تو هم اگر به من مایل هستی و علاقه داری تا همسر تو شوم.
قصه شد گفته، حَسبِ حال این استمال دارم بسی، جمال این است
همه چیز را گفتم وضع و حال من این است و ثروت فراوان دارم و چهره من نیز این است
وانگهی بُرقع از قمر برداشتمُهر خشک از عقیقِ تَر برداشت
آن زیبارو در همان زمان برقع را از چهر برداشت؛ مُهر خشک از عقیقِ تَر برداشت
بشر چون خوبی و جمالش دیدفتنهٔ چشم و سِحر ِخالش دید
وقتی بشر زیبایی او را و چشم فتنهانگیز و جادوی خال او را دید
آن پریچهره بود کهاول روزدیده بودش چنان جهانافروز
همان پریچهره جهانافروز بود که روز اول دیده بود
نعرهای زد چنانکه رفت از هوشحلقه در گوش یار حلقه بهگوش
آن عاشق حلقهدرگوش فریادی کشید و بیهوش شد.
چون چنان دید، نوشلب بشتافتبوی خوش کرد و جان او دریافت
وقتی که آن نوشلب شیرین سخن این را دید برای او گلاب آورد و او را بههوش آورد.
هوشْرفته چو هوشْیافته شدسرش از تابِ شرم تافتهشد
وقتی که آن عاشق ازهوشرفته بههوش آمد و شرم و خجالت او کم شد.
گفت اگر شیفتم ز عشق پریتا به دیوانگی گمان نبری
گفت: اگه دیوانه شدم از عشق یک فرشته فکر نکنی که عاقل نیستم و شخصی دیوانهام
گر بوَد دیوْ دیدهافتادهمن پری دیدم ای پریزاده
پری دیدم مخفف پری دیدهام است
وین که بینی نه مِهر امروزستدیر باشد که در من این سوزست
این عشق و محبت من به تو امروزی نیست و زمانی طولانی است که این عشق در من هست.
که فلان روز در فلان رهْتنگبرقعت را ربود باد از چنگ
زیرا در فلان روز و در فلان کوچه باریک که باد، برقع تو را کنار زد
من ترا دیدم و ز دست شدممی وصلت نخورده مست شدم
من تو را دیدم و عاشق تو گشتم و بیآنکه به وصالت برسم مست و شیدا شدم
سوختم در غم ِ نهانیِ تورفت جانم ز مهربانی تو
در خلوت و تنهایی خود در عشق تو سوختم و جانم را در محبت تو باختم.
گرچه یک دم نرفتی از یادمبا کسی راز خویش نگشادم
با آنکه همیشه به یاد تو بودم اما درباره تو با هیچکس سخنی نگفتم.
چونکه صبرم در اوفتاد ز پایرفتم و در گریختم به خدای
وقتی که صبر و طاقت من تمام شد رفتم و به خدا پناهبردم
تا خدایم به فضل و رحمت خویشآورید آنچه شرط باشد پیش
تا خدا با فضل و بخشش خود، آنچه لازم بود به من داد.
چون نکردم طمع چو بوالهوساندر حریم جمال و مال کسان
چونکه مانند آدمهای شهوتپرست به حریم زیبایی و اموال دیگران طمع نکردم
دولتی کاو جمال و مالم دادنز حرام اینک از حلالم داد
دولت و بختی که زنیزیبا و ثروت را به من داد نه از حرام بلکه امروز از حلال به من رسانید.
زن چو از رغبت وی آگه شدرغبتش زآنچه بُد یکی ده شد
وقتی زن علاقه او را به خود دید رغبتش زآنچه بُد یکی ده شد
بشر کان حور پیکرش بنواخترفت بیرون و کار خویش بساخت
بشر که آن حورپیکرِ زیباروی با مهربانی او را نواخت از خانه بیرون رفت و کار را انجام داد
گشت با او به شرط کاوین جفتنعمتی یافت شکر نعمت گفت
هوش مصنوعی: او با شخصی همراه شد که شرطی داشت، و به همین دلیل نعمتی به دست آورد. به خاطر این نعمت، شکرگزاری کرد.
با پریچهره کام دل میراندبر خود افسونِ چشم ِ بد میخواند
هوش مصنوعی: دختر زیبایی با چهرهای دلربا، دلش را شاد میکند و به خود جادوگری میآموزد که چشمهای بد را دور کند.
از جهودی رهاند شاهی رادور کرد از کسوف ماهی را
هوش مصنوعی: شاهی را از وضعیت دشوار نجات داد و او را از زیر سایه ی کسوف دور کرد.
از پرندش غُبار زردی شستبرگ سوسن ز شنبلیدش رُست
هوش مصنوعی: از پرندهای که غبار زردی را با خود آورد، برگهای سوسن از خاک نرم و لطیف روییدند.
چون ندید از بهشتیان دورشجامهٔ سبز دوخت چون حورش
هوش مصنوعی: زمانی که او از بهشتیان دور شد، لباس سبزی برایش دوخت که شبیه به خورشید است.
سبزپوشی به از علامت زردسبزی آمد به سروبن درخورد
هوش مصنوعی: پوشیدن لباس سبز بهتر از نشانهی زرد است، زیرا رنگ سبز به درخت سرو میسازد.
رنگ سبزی صلاح کِشته بوَدسبزی آرایش فرشته بوَد
هوش مصنوعی: رنگ سبز نشانه خوبی و صلاح است و زینت و زیبایی فرشتهها را به یاد میآورد.
جان به سبزی گراید از همه چیزچشم روشن به سبزه گردد نیز
هوش مصنوعی: زندگی با نشاط و شادابی به انسان انرژی میدهد و همه چیز در زندگی میتواند دلانگیز و خوشایند باشد؛ به ویژه وقتی که به زیباییهای طبیعت، مثل سبزهها و greenery، نگاه کنیم.
رستنی را به سبزی آهنگ استهمه سرسبزییی بدین رنگاست
هوش مصنوعی: هر گیاهی به سبزی و رشد خود دلیلی دارد و این سرسبزی همه ناشی از رنگ و حالتی است که دارد.
قصه چون گفت ماهِ بزمآرایشه در آغوش خویش کردش جای
هوش مصنوعی: هنگامی که ماه که نماد زیبایی و آرامش است، داستان را روایت کرد، شاه بزمآرای او را در آغوش گرفت و به او جایگاه ویژهای بخشید.