بخش ۳۵ - رفتن اسکندر به کوه البرز
در این شعر شاعر در آغاز از ساقی میخواهد که مییی خوشرنگ به او بدهد که جهان را همچون نوبهار خوش و خرم کند تا بتواند گنجهایی بدست بیاورد نه گنجی از جنس زر و سیم و پول زیرا این گنجهای مادی برای انسان جز هراس و اندوه چیزی بههمراه ندارند و در این دنیا آدم تهیدست از آنکه ثروت و مال دارد بیشتر از زندگی لذت میبرد. در ادامه ماجرای تصمیم اسکندر برای جهانگشایی روایت میشود که سران و بزرگان سرزمین را جمع میکند و همه با رای و نظر او همعقیده هستند و با او پیمان میبندند که در این سفر و سختیها پشتیبان او باشند. اسکندر تصمیم دارد نخست از راه سرزمین البرز سفر و جهانگشایی خود را آغاز کند و روم را برای پایان راه در نظر میگیرد در این شعر همچنین میبینیم که اسکندر چطور سپاهیان خود را برای جنگ و سختیها آماده میکند و ...
بیا ساقی آن شیر شنگرف گونکه عکسش درآرد به سیماب خون
ساقی از آن می سرخگون بیاور، آن می که حتی دیدن رنگش به سیماب، جان ببخشد.
به من ده که سیماب خون گشتهامبه سیماب خون ناخنی رشتهام
به من ده که خونم همچون سیماب گشته و به سیماب خون ناخنی رشتهام.
برآنم من ای همت صبح خیزکه موج سخن را کنم ریزریز
قصد دارم به یاری تو ای همّت سحرخیز که موج و دریای سخن را ریزریز کنم.
به زرین سخن گوهر آرم به چنگسر زیر دستان درآرم به سنگ
با سخنها و اشعار ناب و زرین، گوهرها بهدست بیاورم و سر زیردستان را بهسنگ درآرم.
زر آن زور و زهره کی آرد به دستکه دارای دین را کند زیردست
اما زر کی میتواند زور و جراتی به آدمی بدهد که دینداران را زیردست و خوار کند؟ چنین چیزی محال است.
زر از بهر مقصود زیور بودچو بندش کنی بندی از زر بود
پول و ثروت فقط برای آرایش و زینت است و اگر بتوانی آن را در بند کنی و بنده آن نشوی، زینت میشود.
توانگر که باشد زرش زیر خاکز دزدان بود روز و شب ترسناک
ثروتمندانی که زرها در انبار کردهاند شب و روز از ترس از دست دادنش در هراس و غم هستند.
تهیدست کهاندیشهٔ زر کندتمنای گنجش توانگر کند
آدم تهیدست که آرزوی پول و زر میکند، آن آرزو او را مثل یک آدم ثروتمند (دچار هراس و بیم از دست دادنش) مینماید.
چو از زر تمنای زر بیشترتوانگرتر آنکس که درویش تر
وقتیکه آرزوی پول و زر از پول و زر بیشتر شد، آنکس که آرزومندتر و نیازمندتر است، ثروتمندتر است.
جهان آن جهان شد که درویش راستکه هم خویشتن را و هم خویش راست
جهان و زندگی به کام آدم درویش و تهیدست است زیرا وقتش را صرف خود و هم نزدیکانش میکند.
شب و روز خوش میخورد بیهراسنه از شحنه بیم و نه از دزد پاس
شب و روز در خوش و راحتی و بیترس میخورد؛ نه بیمی از باج و مالیات شحنه دارد و نه بیمی از دزد.
فراوان خزینه فراوان غم استکمست انده آن را که دنیا کمست
آدم بیشثروت، غمهای فراوان دارد و آنکس که در دنیا مال کمتر دارد، اندوه او نیز کمتر خواهد بود.
گزارنده عقد گوهر کشانخبر داد از آن گوهر زر فشان
گوینده و خبرآور گردنبند گوهرینِ شعر چنین گفت از آن گوهر زربخش.
که چون کرد سالار جمشید هوشمییی چند بر یاد نوشابه نوش
که چون شاهِ دانایی، چند جام می به یاد نوشابه نوشید.
به ریحان و ریحانی دلفروزبسر برد با خسروان چند روز
و با میهای خوشعطر چند روز با شاهان دیگر میگساری کرد.
یکی روز بنشست بر عزم کاربساطی برآراست چون نوبهار
یک روز تصمیم گرفت و بساط و مهمانییی دلانگیز و خرم همچون نوبهار آراست.
حصاری چنان ز انجمن برکشیدکه انجم در آن برج شد ناپدید
چنان قلعهای از آن انجمن و گروه آراست که ستارگان آسمان در میان درخشش آنها ناپیدا شدند.
گرانمایگان سپه را بخواندگرامی کنان هر یکی را نشاند
بزرگان و فرماندهان لشکر را فراخواند و با احترام آنها را در مهمانی نشاند.
شدند انجمن کاردانان دهرز فرهنگ شه برگرفتند بهر
انجمن و گروه دانایان و کاردانان روزگار به آنجا رفتند و از فرهنگ و دانش شاه بهرهمند گشتند.
شه از قصهٔ آرزوهای خویشسخنها ز هر دستی آورد پیش
و شاه از خواستهها و آرزوهای خود با آنها سخن گفت.
که دوشم چنان در دل آمد هوسکه جز با شما برنیارم نفس
که دیشب میل کردم و تصمیم گرفتم که جز با شما جنگنجویان و لشکریان، عمر خود را صرف نکنم.
به نیروی رای شما مهترانجهان را نبینم کران تا کران
به یاری و نیروی شما بزرگان، برای جهانگشایی پایانی نمیبینم.
سوی روم ازین پیش بودم بسیچعنان مرا داد از آن چرخ پیچ
پیش از این قصد سرزمین روم را داشتم اما دست قضا تصمیم مرا عوض کرد.
بر آنم که تا جملهٔ مرز و بومنگردم نگردد سرم سوی روم
تصمیم دارم که تا تمام سرزمینها را نگردم به سوی روم نروم و آن سرزمین را برای آخر بگذارم.
در آباد و ویران نشست آورمهمه ملک عالم به دست آورم
خواه سرزمینهای آباد و پرثروت و خواه ویران و بیچیز را تسخیر کنم.
کنم دست پیچی به سنجابیانزنم سکه بر سیم سقلابیان
با سنجابیها زورآزمایی کنم و از سیم و زر سقلابیها سکه بزنم. (سنجابیان و سقلابیان نام دو قوم است)
به هر بوم و هر کشوری گر زمیستببینم که خوشدل کدام آدمیست
در تمام سرزمینها بگردم و ببینم آدمیان سعادتمند کی و کدام هستند.
از آن خوشدلی بهره یابم مگرکه آهن بر آهن شود کارگر
پس راز آن سعادت و خوشدلی را بیابم زیرا فقط آهن بر آهن کارگر میافتد (و راز شادی را باید از شادمانها یافت)
نخستین خرامش در این کوچگاهبه البرز خواهم برون برد راه
در مرحله اول قصد دارم سوی سرزمین البرز بروم.
وزان کوچ فرخ درآیم به دشتز صحرا به دریا کنم بازگشت
پس از آن سفرِ فرخ به دشتها بروم و پس از آن از راه دریا بازگشت کنم.
تماشای دریای خزران کنمز جرعه بر او گوهر افشان کنم
دریای خزران را ببینم و با نگاه به آن جرعهای می بیفشانم و بنوشم.
چو موکب درآرم به دریا کنارکنم هفتهای مرغ و ماهی شکار
وقتی که به ساحل بیایم، یک هفته پرنده و ماهی شکار کنم.
ببینم که تا عزم چون آیدمزمانه کجا رهنمون آیدم
و پس از آن تصمیم خواهم گرفت که کجا بروم.
چه گویید هر یک بر این داستانکه دولت نپیچد سر از راستان
نظر شما درباره این تصمیم و سفر چیست؟ زیرا آدم سعادتمند و دست قضا از نظر راستگویان و درستاندیشان سرپیچی نمیکند.
زمین بوسه دادند یکسر سپاهکه تدبیر ما هست تدبیر شاه
تمام آن سران لشکر به شاه تعظیم کردند و گفتند نظر ما نیز همان نظر شاه است و تصمیم درستی است.
کجا او نهد پای، ما سر نهیمز فرمان او بر سر افسر نهیم
هر کجا او روَد ما نیز مطیع هستیم و با او خواهیم رفت و فرمانهای او را مانند تاج سر عزیز میداریم.
اگر آب و آتش کند جای مانگردد ز فرمان او رای ما
اگر آب و آتش جای ما کند در سختیها، سر از فرمان او بر نتابیم.
گر اندازد از کوه ما را به خاکبیفتیم و در دل نداریم باک
اگر ما را از کوه پرت کند میپذیریم و باکی نداریم.
ز شاه جهان راه برداشتنز ما خدمت شاه بگذاشتن
از شاه جهان، گُزیدن راه و مسیر و تصمیم؛ و از ما اجرا و خدمت.
شه آسوده دل شد ز گفتارشاننوازشگری کرد بسیارشان
شاه با شنیدن این حرفها دلشاد و خرسند گشت و آنها را بسیار مورد لطف خود قرار داد.
بسیچید ره را به آهستگیگشاد از خزینه در بستگی
با وقار و آهستگی راه را پیمود و خزینه گنج را گشود.
غنی کرد گردنکشان را ز گنجز گوهر کشی لشگر آمد به رنج
از بخشش خود، آن جنگجویان را از پول و گنج بینیاز کرد طوری که لشکر از فراوانی و حمل کالاها و نفایس و زر و سیم بهرنج افتاد.
جهاندار چون دید کز گنج و زرغنیمت کشان را گران گشت سر
وقتی شاه جهاندار آن غنیمتبرها را از بردن آن همه کالا و گنج در زحمت دید.
در آن پیش بینی خرد پیشه کردکه لختی ز چشم بد اندیشه کرد
چارهای خردمندانه اندیشید و از چشم ناپاک و بد به خود هشدار داد.
ز بس گنج و گوهر که در بار داشتبههر جا که شد راه دشوار داشت
فراوانی کالا و گنج در سفرهایش همیشه راهپیمایی را بر او سخت میکرد.
به کوه و به صحرا و سختی و رنجسپاهش به گردون کشیدند گنج
چه در کوه و چه در صحرا لشکر او به گردون گنج میکشیدند. (گویا گردون در اینجا به معنی چرخ باشد و گاری)
چو در خاطر آمد جهانجوی راکه در چنبر آرد گلین گوی را
وقتی شاه اندیشید که این گوی گلین (کره زمین) را در چنبر و سلطه خود در آورد.
زمین را شود میل و منزلشناسبه تری و خشگی رساند قیاس
زمین را میل به میل و منزل به منزل بشناسد و دریاها و خشکیها را اندازه بگیرد. (منظور تهیه و بهدست آوردن نقشهٔ جغرافیایی است)
بداند زمین را که پست و بلنددرازاش چند است و پهناش چند
کوهها و دشتها را از پهنایی و درازایی اندازه بگیرد.
ز هر داد و بیدادی آگه شودبه راه آرد آن را که از ره شود
عدل و ظلم را که در هر جایی هست بیابد و آنان را که راه ظلم در پیش گرفتهاند به راه راست بیاورد.
فرو شوید از دور بیداد رارهاند ز خون خلق آزاد را
از چهره روزگار، گرد و غبار ستم را بشوید و مردم آزاد را از مجازات رها کند.
به هر بیمگاهی حصاری کندز بهر سرانجام کاری کند
در هر جایی که خطر هست قلعهای بسازد و مردم را ایمن کند و برای روز سرانجام و روز قیامت، کار و ثوابی کند.
ز دوری در آن ره شد اندیشناککه دارد ره دور درد و هلاک
از این جهانگردی و راه دراز، اندیشناک شد زیرا راه و سفر طولانی، رنج و خطر با خود دارد.
نباید که ضایع شود رنج اوشود روزی دشمنان گنج او
نکند که رنجهای او ضایع شود و گنجهای او نصیب دشمنان شود.
سپاه از غنیمت گرانبار دیدبترسید چون گنج بسیار دید
وقتی که لشکریان را از حمل آن همه گنج و کالا در زحمت دید از داشتن آن همه گنج، اندیشناک شد و هراسید.
یکی آنکه سیران نکوشند سختکه ترسند از ایشان ستانند رخت
(به چند دلیل) یکی آنکه لشکریانِ سیر و پرخور، خوب نمیجنگند زیرا میترسند که کالاهایشان را از دست بدهند.
دگر آنکه ناسیری آید به جنگدو دستی زند تیغ بر بوی رنگ
(و دلیل دوم) آنکه وقتی در برابر گرسنهها قرار بگیرند آن جنگاوران گرسنه با نهایت تلاش میجنگند که کالا و رنگ را از اینها بگیرند.
ز فرزانگان الهی پناهصد و سیزده بود با او بهراه
از دانایان الهیپناه و یزدانپناه، صد و سیزده نفر با او همراه بودند.
همه انجمن ساز و انجم شناسبه تدبیر هر شغل صاحب قیاس
همه دانا و سخنور و توانا در مجلس و انجمن بودند و نیز بر علوم انجم و فلک مسلط بودند و در تمام پیشهها و فنون صاحبنظر و کارشناس.
از آن جمله در حضرت شهریاربلیناس فرزانه بود اختیار
یکی از آنها که در کنار شاه بود، بلیناس دانا بود.
بههر کار ازو چاره درخواستیکزو کردن چاره برخاستی
شاه از او در هر کاری نظرش را میپرسید زیرا او در چاره یافتن توانا بود.
ز دشواری راه و گنجی چنانسخن راند با کارسنجی چنان
پس با او از گرانی و سنگینی گنجها سخن گفت.
جوابش چنان آمد از پیش بینکه شه گنج پنهان کند در زمین
بلیناس به او پیشنهاد کرد که شاه گنجها را در زمین پنهان کند.
سپه نیز با شاه فرمان کنندبه ویرانهها گنج پنهان کنند
و لشکریان نیز کالاها و ثروت خود را در ویرانهها پنهان کنند.
ز بهر گواهی بههر گنجدانطلسمی کند هریک از خود نشان
و برای گواهی و راهنمایی، بر سر هر گنج، هر یک از آنها طلسم (یا نقشه رمزی و سرّی؟) برای خود تهیه کند.
بدان تا چو آیند از راه دورز هر تیره چاهی برآرند نور
تا زمانی که از سفر دور و دراز برگشتند از هر ویرانه و چاهی، گنج خود را بیرون بیاورند.
گواهی که بر گنج خویش آورندنمودار پیشینه پیش آورند
و با گواهی که بر گنج خویش میآورند نقشه گنج را پیش بیاورند و استفاده کنند.
شه این رای را عالم آرای دیدسپه را ملامت در این رای دید
شاه این رای و نظر را پسندید و لشکر را در این رای در رنج دید.
به زیر زمین گنج را جای کردطلسمی بر آن گنج بر پای کرد
گنجینه خود را در زیر زمین نهان کرد و طلسمی بر آن نهاد.
بفرمود تا هر کهرا گنج بودنهان کرد کز بردنش رنج بود
به آنها دستور داد که گنجهای خود را که باعث رنج در سفر میشود، نهان کنند.
پراکنده هر یک در آن کوه و دشتبه گل گنج پوشید و خود بازگشت
لشکریان در آن دشت پراکنده شدند و هریک گنج خود را به گِل پوشید.
جدا هر یکی بر سر مال خویشبرانگیخت شکلی ز تمثال خویش
هر یکی از آنها بر سر مال و دفینه خود شکلی مربوط به خود کشید.
چنان بود شب بازی روزگارکه شه را دگرگون شد آموزگار
بازی و شببازی و مکر روزگار چنان شد که شاه درسی دیگر و متفاوت از نقشه خود آموخت.
ز هنجار دیگر درآمد به رومفرو ماند گنج اندرآن مرز و بوم
از مسیر دیگر به روم رفت (از راه آن بیابان برنگشت) و همه آن گنجها در آن سرزمین، دستنخورده باقی ماندند.
همان لشگرش را ز بس برگ و سازبدان گنج پنهان نیامد نیاز
و نیز لشکریانش آنچنان غنیمت گرفتند که به آن گنجها نیازی پیدا نکردند.
ز بس گنح پیدا که دریافتندسوی گنج پوشیده نشتافتند
از فراوانی گنجهایی که بهدست آوردند دیگر سوی گنجهایی که پنهان کرده بودند نرفتند.
چو در خانه روم کردند جایز شغل جهان در کشیدند پای
وقتی که به روم رفتند و از کار جهانگشایی دست کشیدند.
یکی دیر سنگین برافراختندبه جمهور طاعتگهش ساختند
یک دیر از سنگ ساختند و به اتفاق نظر، آنرا پرستشگاه خود کردند.
همه نسخت گنجنامه که بودبه دارنده دیر دادند زود
و همه نقشههای گنجها را به دارنده و متولی دیر سپردند.
که تا هرکه او باشد ایزدپرستاز آن نامهها گنجی آرد به دست
تا از آن گنجها به ایزدپرستان و یکتاپرستان بهوسیله آن نقشهها، گنجی و ثروتی ببخشد.
هنوز اندران دیر دیرینه سالبسی گنجنامه است از آن گنج و مال
هنوز هم در آن دیر و عبادتگاه کهن، از آن نقشههای گنج، وجود دارد.
کسانی که از راه خدمتگریکنند آن صنمخانه را چاکری
به کسانی که از راه خدمت در آن صنمخانه چاکری کنند،
از آن گنجنامه دهندش یکیاگر بیش باشد وگر اندکی
یکی از آن گنجنامهها را میبخشند؛ کم و زیادی آن گنج، مشخص نیست.
بیایند و آن گنجدان بشکنندوزان گنج پارنج خود برکنند
و مزد و پارنج خدمت خود در آن صنمخانه را از آن گنج بهدست میآورند.
مگر داد دولت مرا پای رنجکه پایم فرو رفت ازینسان به گنج
گویی که دست دولت و سرنوشت مرا مزد و پارنج داد که اینچنین پایم در گنج فروشد.