بخش ۱۱ - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی
هوش مصنوعی: این متن شعر معروفی از نظامی گنجوی به نام "ارشمیدس" است که داستانی از عشق و طمع و دانش را روایت میکند. شاعر به مغنی (خواننده) میگوید که نغمهای بنوازد تا از اندیشههای درونیاش، که به شکل دود در مغزش نشانده شده، رها شود.
داستان به ارشمیدس، دانشمند بزرگ یونانی میپردازد که بین علم و عشق به زیبایی یک کنیز گرفتار شده است. او با وجود دانش و هوش فراوانش، تحت تاثیر زیبایی و دلربایی این کنیز قرار میگیرد و به جای تمرکز بر یادگیری، به عشق و شهوت میپردازد.
استاد او، به او یادآوری میکند که زیبایی ظاهری از خلطها (اخلاط چهارگانه) و ترکیبات بدن انسان نشأت میگیرد و او را به فکر و تأمل در دلایل این جذابیت وامیدارد. در نهایت، ارشمیدس متوجه میشود که عشق واقعی در علم و دانش نهفته است و به یادگیری میپردازد، هرچند که همچنان قلبش به سمت آن کنیز میتپد. این شعر نشاندهنده تضاد میان عشق و عقل، و نیز انتقاد از غفلت در یادگیری و علم است.
مُغَنّی یکی نغمه بنواز زودکز اندیشه در مغزم افتاد دود
ای خنیاگر، آهنگی بنواز زیرا از فکر و وهم در مغزم دود و آلودگی افتادهاست.
چنان برکش آن نغمهٔ نغز راکه ساکن کنی در سر این مغز را
چنان موسیقی بنواز که آشوب درونم را فرو بنشانی.
هم از فیلسوفانِ آن مرز و بومچنین گفت پیری ز پیرانِ روم
یکی از فیلسوفان دانای روم چنین روایت کردهاست
که بود از ندیمانِ خسروخَرامهنرپیشهای ارشمیدس به نام
که یکی از درباریان باوقار و صاحبهنر بود که نام او ارشمیدس بود.
ز یونانیان محتشمزادهایندیده چو او گیتی آزادهای
از یونانیان بزرگزاده بود که تا کنون کسی شخصی آزاده مثل او ندیده بود.
خزینه بسی داشت خوبی بسیبه یونان نبُد خوبتر زو کسی
بسیار ثروتمند بود همچنین آدم نیکوتر از او در یونان نبود.
خردمند و با رای و فرهنگ و هوشبه تعلیمِ دانا گشایندهگوش
بسیار دانا و کاردان و بافرهنگ بود و به یادگیری مشغول بود.
ارسطوش فرزندِ خود نام کردبه تعلیمِ او خانه بدرام کرد
ارسطو او را فرزند خود نام نهاد و سعی در تربیت او گمارد.
سکندر بدو داد دیوانِ خاصکزو دید غمخوارگان را خلاص
اسکندر دفتر و اداره ویژه خود را به او سپرد زیرا به مشکلات رسیدگی میکرد و مشکلات مردم را حل میکرد.
کنیزی که خاقان بدو داده بودبه روس آن همه رزمش افتاده بود
کنیزی که خاقان چین به هدیه به او (اسکندر) داده بود آنکه در رزم روس بود.
بدان خوبرویِ هنرپیشه دادهنرپیشه را دل به اندیشه داد
او را به آن خوبروی صاحبهنر داد (یعنی به ارشمیدس) و برای او مشغولیتی ساخت.
چو صیّاد را آهو آمد به دستنشد سیر از آن آهویِ شیرمست
وقتی آن کنیز چینی بهدستش آمد از لذت او سیر نشد.
بدان ترکِ چینی چنان دل سپردکه هندویِ غم رختش از خانه برد
چنان به آن کنیزک چینی علاقمند شد که غمهایش را فراموش کرد.
ز مشغولیِ او بسی روزگارنیامد به تعلیم آموزگار
از مشغولی و سرگرمی (با آن کنیزک) دیگر به کلاس درس نرفت.
سرایندهاستاد را روز درسز تعلیمِ او در دل افتاد ترس
سراینده استاد (ارسطو) در کلاس درس و هنگام تدریس نگران (غیبت او) شد.
که گویی چه ره زد هنرپیشه راچه شورید در مغزش اندیشه را
که برای آن هنرپیشه و هنرآموز چه اتفاقی افتاد! چه چیزی آرامش او را برهم زد و او را از کار بازداشت.
به تعلیمِ او بود شاگرد صدکه آموختندی ازو نیک و بد
ارسطو صد شاگرد داشت که در فنون مختلف از او میآموختند.
اگر ارشمیدس نبودی بجاینود نُه بُدندی بدو رهنمای
هوش مصنوعی: اگر ارشمیدس وجود نداشت، نود و نه نفر به جا او به راهنمایی میپرداختند.
سراینده را بسته گشتی سخنکزان سکّه نو بود نقشِ کهن
هوش مصنوعی: سراینده به خاطر این که سخن تازهای نداشته، به ناچار به صحبتهای قدیمی روی میآورد؛ مثل این که بر سکهای جدید، نقشهای قدیمی را میزند.
و گر بودی او یک تنه یادگیرسخنگوی را برگشادی ضمیر
هوش مصنوعی: اگر او به تنهایی در یادگیری سخنگویی میکوشید، دل و اندیشهاش برای بیان افکارش باز میشد.
نیوشنده یک تن که بخرد بوَدز نابخردان بهتر از صد بوَد
وقتی که دانشجو یکی باشد اما باخرد و هوشیار باشد از صد دانشجوی نابخرد بهتر است.
هنرپیشه را پیشخواند اوستادکه چونست کز ما نیاری تو یاد
هوش مصنوعی: هنرپیشه به استاد میگوید که چرا تو مثل ما هیچ کمکی به یادآوری من نمیکنی؟
چه مشغولی از دانشت بازداشتبه بیدانشی عمر نتوان گذاشت
هوش مصنوعی: مشغولیت ناشی از دانش و آگاهی تو باعث شده که از بیدانشی و نادانی دور بمانی و نمیتوانی عمرت را در بیخوالی و ندانستن صرف کنی.
چنین بازداد ارشمیدس جوابکه بر تشنهٔ راه زد جویِ آب
هوش مصنوعی: ارشمیدس به کسی که در جستجوی آب بود، پاسخ داد که هرچند برای پیدا کردن منبع آب تلاش میکنی، باید در نظر داشته باشی که شاید پاسخها یا راهحلها در نزدیکی تو هستند.
مرا بیشتر زانک بنواخت شاهبه من داد چینی کنیزی چو ماه
هوش مصنوعی: شاه به من توجه زیادی نشان داد و به من کنیزی زیبا و با وقار بخشید که همچون ماه میدرخشید.
جوانی و زانسان بتی خوبچهربدان مهربان چون نباشم به مهر
هوش مصنوعی: جوانی و زیبایی او همچون دخترکی زیباست، و از آنجا که به محبت او دست نمییابم.
بدان صید واماندهام زین شکارکه یکدل نباشد دلی در دو کار
هوش مصنوعی: من از این شکار خسته و درماندهام، چون دل من نمیتواند به دو کار توجه کند و یکدل باشد.
چو دانست استاد کان تیزهوشبه شهوتپرستی برآورد جوش
هوش مصنوعی: زمانی که استاد متوجه شد که دانشآموز تیزهوش او به شهوترانی و لذتهای دنیوی گرایش پیدا کرده است، نگران و عصبانی شد.
بگفت آن پریروی را پیشِ منبباید فرستاد بی انجمن
هوش مصنوعی: او گفت باید آن پریروی پیش من فرستاده شود، بدون اینکه جمعی در کنار باشد.
ببینم که تاراج آن ترکتازتو را از سرِ علم چون داشتباز
هوش مصنوعی: میخواهم ببینم که چگونه میتوانم علم و دانش را از سرِ آگاهی خود بازگردانم تا بتوانم بر نقصان و ویرانی که ناشی از جنگ و یورش توست، فائق بیایم.
شد آن بتپرستنده فرمانپذیرفرستاد بت را به دانایِ پیر
هوش مصنوعی: آن کسی که به بت پرستی علاقهمند بود، فرمانپذیر شد و بت خود را به فرد با دانایی و تجربهای سپرد.
برآمیخت دانا یکی تلخجامکه از تن برون آوَرَد خلطِ خام
هوش مصنوعی: یک شخص دانا یک جام تلخ را به هم میزند تا بتواند از بدن جدا کند مواد ناخواسته و ناپسند را.
نه خلطی که جان را گزایش کندولی آنکه خون را فزایش کند
هوش مصنوعی: این عبارت به این معناست که چیزی نباید باعث زحمت یا درد جان شود، بلکه باید آنچه که به افزایش نیرو و قدرت بدن کمک کند، مورد توجه قرار گیرد. به عبارت دیگر، باید به دنبال چیزهایی باشیم که به سلامت و قوت ما کمک کنند، نه اینکه ما را آزار دهند.
بپرداخت از شخص او مایه رادوتا کرد سروِ سهیسایه را
هوش مصنوعی: او از وجود خود برای دیگری مایه گذاشت و در نتیجه به گونهای دیگر، مانند سروی بلند و سایهافکن، دو برابر شد.
فضولی کز آن مایه آمد به زیربه طشتی در انداخت دانا دلیر
هوش مصنوعی: نظارت و کنجکاوی که از آن موضوع نشأت گرفته، مانند این است که فردی با شجاعت و دانایی، به وسیله یک ظرف به درون آب فرو میرود.
چو پُر کرد از اخلاطِ آن مایه طشتبتِ خوب در دیده ناخوب گشت
هوش مصنوعی: وقتی آن مایه در طشت به حدی از مواد مختلف پر شد، مجسمه زیبا در چشم به چیز ناخوشایندی تبدیل شد.
طراوت شد از روی و رونق ز رنگشد از نقرهٔ زیبَقی آب و سنگ
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و طراوت چهرهات، جهان پر از نشاط و سرزندگی شده است؛ حتی آب و سنگ هم به خاطر جلوههای نقرهای تو، حال و هوایی تازه پیدا کردهاند.
بخواند آن جوانِ هنرمند رابدو داد معشوقِ دلبند را
هوش مصنوعی: آن جوان هنرمند را صدا زدند و معشوقش را به او سپردند.
که بِستان دلارامِ خود را بهنازبِبَر شادمانه سویِ خانه باز
هوش مصنوعی: برو و دلبر زیبای خود را با عشوه و ناز خوشحال به سمت خانه بیاور.
جوانمرد چون در صنم بنگریستبه استاد گفت این زنِ زشت کیست؟
هوش مصنوعی: جوانمرد وقتی به آن عروسک یا مجسمه نگاه کرد، به استادش گفت: این زن زشت کیست؟
کجا آنکه من دوستارش بُدم؟همهساله در بندِ کارش بُدم
هوش مصنوعی: کجا کسی که من عاشقش بودم؟ هر سال درگیر امور او بودم.
بفرمود دانا که از جایِ خویشبیارندش آن طشتِ پوشیده پیش
هوش مصنوعی: دانای بزرگ فرمان داد که آن تشت پوشیده را از مکان خود بیاورند و پیش روی او قرار دهند.
سرِ طشتِ پوشیده را برگرفتدران داوری ماند گیتی شگفت
هوش مصنوعی: در روز دادخواهی، پردهای از روی طشت برداشته شد و دنیا به حالت حیرت و شگفتی درآمد.
بدو گفت کاین بُد دلارامِ تو!بدین بود مشغولیِ کام تو!
هوش مصنوعی: او به او گفت که این کسی که در دل تو جا دارد، همین است! که تو را به این کار مشغول کرده است.
دلیل آنکه تا پیکرِ این کنیزاز این بود پُر بود پیشت عزیز
هوش مصنوعی: دلیل اینکه این کنیز برای تو عزیز و محبوب بود، این است که تا زمانی که وجودش پر از عشق و محبت بود، مورد توجه تو قرار گرفت.
چو این مایه در تن نمیدانیَشبه صورت زنِ زشت میخوانیَش
هوش مصنوعی: اگر این عنصر در وجودت را نشناسی، او را به شکل زنی زشت مینامی.
چه باید ز خون خلط پرداختنبدین خلط و خون عاشقی ساختن
هوش مصنوعی: انسان در عشق دچار حوادث و مشکلات میشود و باید در برابر درد و رنجهای ناشی از آن، از خون دل خود بگذرد و آن را به راه عشق تبدیل کند. باید از تنشها و ناگوارهای عشق عبور کند و آنها را به تجربیاتی ارزشمند تبدیل کند.
مریز آبِ خود را در این تیرهخاککز این آب شد آدمی تابناک
هوش مصنوعی: آب خود را در این خاک تیره هدر نکن، زیرا از این آب، آدمی درخشان و بافضیلت به وجود آمده است.
در این قطرهٔ آبِ ناریختهبسی خرّمیهاست آمیخته
هوش مصنوعی: در این قطرهٔ آب که ریخته نشده، نشانههای زیادی از شادی و سرزندگی وجود دارد.
به چندین کنیزانِ وحشینژادمده خرمنِ عمرِ خود را به باد
هوش مصنوعی: عمر خود را به خاطر چند کنیز بیهویت و وحشی به هدر نده.
یکی جفت تنها تو را بس بوَدکه بسیارکس مرد بیکس بود
هوش مصنوعی: تنها داشتن یک نفر که در کنار تو باشد، کافی است، زیرا بسیاری از افراد وجود دارند که به رغم حضور دیگران، احساس تنهایی میکنند.
از آن مختلفرنگ شد روزگارکه دارد پدر هفت و مادر چهار
هوش مصنوعی: روزگار به شدت تغییر کرده و رنگ و بوی متفاوتی به خود گرفته است. این تغییرات به قدری است که در آن، پدر و مادر هم از نظر تعداد و ویژگیها به طور عجیبی متفاوتاند.
چو یکرنگ خواهی که باشد پسرچو دل باش یک مادر و یک پدر
هوش مصنوعی: اگر میخواهی فرزندت را یکرنگ و خوب بار بیاوری، باید خودت با دل صاف و پاک مانند یک مادر و پدر عمل کنی.
چو دید ارشمیدس که دانایِ رومچگونه کشید انگبین را ز موم
هوش مصنوعی: زمانی که ارشمیدس، دانشمند بزرگ روم، مشاهده کرد که چهگونه عسل را از موم استخراج میکنند، همگی به دقت و استادی او پی بردند.
به عذری چنین پایِ او بوسه دادو زان پس نظر سویِ دانش نهاد
هوش مصنوعی: به خاطر دلیلی، پای او را بوسید و بعد از آن به سمت علم و دانش توجه کرد.
ولیکن دلش میلِ آن ماه داشتکه الحق فریبندهدلخواه داشت
هوش مصنوعی: اما او دلش خواهان آن ماه بود که حقیقتاً جذاب و فریبنده بود.
دگر ره چو سبزی درآمد به شاخسهیسرو را گشت میدان فراخ
هوش مصنوعی: وقتی که سبزه و greenery به رشد و شکوفایی رسید، فضایی وسیع برای درخت بلند و زیبا فراهم شد.
بنفشه دگرباره شد مُشگپوشسرِ نرگس آمد ز مستی به جوش
هوش مصنوعی: بنفشه دوباره با عطر خوش خود ظاهر شد و سر نرگس به خاطر سرخوشی و شادی به جنب و جوش افتاد.
گلِ رویِ آن ترکِ چینی شکفتشِمال آمد و راهِ میخانه رُفت
هوش مصنوعی: گل زیبای روی آن دختر چینی شکوفا شد، وزش باد شمالی آمد و راهی به سوی میخانه گشود.
دلِ ارشمیدس درآمد به کارچو مرغان پرنده بر شاخسار
هوش مصنوعی: دل ارشمیدس به فعالیت افتاد مانند پرندگانی که بر روی شاخههای درخت نشستهاند.
ز تعلیمِ دانا فروبست گوشدرِ عیش بگشاد بر ناز و نوش
هوش مصنوعی: از آموزش دانا، گوش خود را بستهام و در خوشیها و لذتها را باز کردهام.
پریوار با آن پریچهره زیستچه ایمن کسی کو نهان چون پریست
هوش مصنوعی: کسی که در کنار زیباییهای دلربا و فرشتگانگونه زندگی میکند، در امنیت است، همانطور که کسی که در خفا و به دور از چشم دیگران قرار دارد.
عتابِ خود استاد ازو دور داشتدلش را بدان عشق معذور داشت
هوش مصنوعی: دلش به عشق آن استاد آرامش داشت و از سرزنشهای او دوری میکرد.
چو بگذشت ازین داستان یک دو سالغزاله شد از چشمِ چینیغزال
هوش مصنوعی: مدتی بعد از این ماجرا، دختر جوانی با زیبایی و جذبهای شگفتانگیز به وجود آمد که توجه همه را جلب کرد.
گلِ سرخ بر دامنِ خاک ریختسرایندهبلبل ز بُستان گریخت
هوش مصنوعی: گل سرخ بر زمین افتاد و بلبل عاشق از باغ گریخت.
فروخورد خاک آن پریزاده راچنان چون پریزادگان باده را
هوش مصنوعی: خاک آن موجود افسانهای را به گونهای در خود جذب کرد که انگار باده پریزادگان را مینوشد.
فلک پیشتر زین که آزاده بوداز آن به کنیزی مرا داده بود
هوش مصنوعی: فلک قبل از اینکه آزاده باشم، مرا به بندگی و چَرکشی سپرده بود.
همان مهر و خدمتگری پیشه داشتهمان کاردانی در اندیشه داشت
هوش مصنوعی: او هنوز همان محبت و خدمتگزاری را ادامه میدهد و همواره در فکر و اندیشهاش مهارت و دانایی را در نظر دارد.
پیاده نهاده رُخش ماه رافرس طرح کرده بسی شاه را
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره به این است که شخصی با ظاهری زیبا و دلربا همچون ماه، از اسب پیاده شده و در فکر و خیال خودش، تصویرهای فراوانی از پادشاهان و مقامها را در ذهن میسازد. این تصویرسازی میتواند نمادی از آرزوها و آرمانهای او باشد.
خجستهگلی خونِ من خورد اوبجز من نه کس در جهان مردِ او
هوش مصنوعی: گلی خوشبخت و زیبا از من تغذیه کرده است و او فقط به من وابسته است، در حالی که در دنیا هیچ کس دیگری برای او وجود ندارد.
چو چشمِ مرا چشمهٔ نور کردز چشم منش چشمِ بد دور کرد
هوش مصنوعی: وقتی که چشمان تو همچون چشمهای از نور درخشان شد، چشمان من را از نگاههای زشت و بد دور کرد.
ربایندهچرخ آنچنانَش ربودکه گفتی که تا بود هرگز نبود
هوش مصنوعی: چرخ زمان آنچنان همهچیز را از او گرفت که انگار هرگز هیچچیز نبوده است.
به خشنودیی کان مرا بود از اوچه گویم خدا باد خشنود از او
هوش مصنوعی: از خوشحالیای که مرا از اوست چه بگویم، خداوند هم بر او خشنود باشد.
مرا طالعی طرفه هست از سخنکه چون نو کنم داستانِ کهن
هوش مصنوعی: من سرنوشتی جالب دارم از گفتار که هرگاه بخواهم، میتوانم داستان کهن را تازه کنم.
در آن عید کان شکّرافشان کنمعروسی شکرخنده قربان کنم
هوش مصنوعی: در آن روز عید که شگفتیها را به نمایش میگذارم، عروسی با شادی و خندهام را تقدیم میکنم.
چو حلوای شیرین همیساختمز حلواگری خانه پرداختم
هوش مصنوعی: من در خانهای با دستان خودم حلوای شیرینی درست میکردم و از مهارتهای حلواگری استفاده میکردم.
چو بر گنجِ لیلی کشیدم حصاردگر گوهری کردم آنجا نثار
هوش مصنوعی: وقتی که دور گنجینه لیلی حصاری کشیدم، در آنجا جواهری را نثار کردم.
کنون نیز چون شد عروسی بسربه رضوان سپردم عروسی دگر
هوش مصنوعی: اکنون همزمان با برگزاری جشن عروسی، آن را به بهشت سپردم و جشن دیگری نیز برپا کردم.
ندانم که با داغِ چندین عروسچگونه کنم قصّهٔ روم و روس
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه باید داستان روم و روس را با درد فراق چندین عروسی که دارم، به پایان برسانم.
به ار نارم اندوهِ پیشینه پیشبدین داستان خوش کنم وقتِ خویش
هوش مصنوعی: برای اینکه از اندوه و غم گذشتهام رهایی یابم، تلاش میکنم تا با این داستان زیبا، وقت و زمان خود را خوش بگذرانم.