بخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه
در مُلک شام، زنی بهنام ماریه جانشین پدر میشود اما دشمنان بر قلعههای او دستمییابند؛ او برای کمکگرفتن به دربار اسکندر رفته اما در آنجا با آشنا شدن با یک وزیر دانا، از آنکار منصرف شده و مشغول دانشآموختن میگردد. ماریه پس از تسلط بر علوم گوناگون وقتیکه قصد دارد به سرزمین خود برگردد، استاد بهاو علم کیمیاگری میآموزد. او به ثروت و قدرتی افسانهای دست مییابد و پادشاهی نیاکان خود را زنده نگهمیدارد. چند دانشمند برای کمک گرفتن از ماریه به سرزمین او میآیند و ماریه دانشی ارزشمند را با تعریف کردن یکداستان بهآنها میآموزد.
مغنی ره باستانی بزنمغانه نوای مغانی بزن
خنیاگرا! یاد باستان کن و به آیین مُغان آهنگ مُغانی بنواز.
من بینوا را به آن یک نواگرامی کن و گرمتر کن هوا
من بینوا را با آن آهنگ گرامی دار و هوای دلم را گرمتر کن.
گزین فیلسوف جهانآزمایسخن را چنین کرد برقعگشای
دانشمند برگزیدهٔ جهان دیده، پرده سخن را چنین گشوده است:
که قبطی زنی بود در مُلک شامز میری پدر ماریهاش کرده نام
در سرزمین شام زنی قبطی بود که پدرش او را ماریه نامیده بود. (میری: شاهی، یعنی پدر نامی شاهانه برای او برگزید یا پدر شاهش او را ماریه نامید)
بسی قلعهٔ نامور داشتهز بیداد بدخواه بگذاشته
[در آنجا] قلعههای نامآوری داشت که از دست دشمن و ستم بدخوهان آنها را رها کردهبود.
بدو گشته بدخواه او چیرهدستبه کارش درآورده گیتی شکست
بدخواه و دشمنانش بر او چیره گشته و جهان را به کامش تلخ کردهبودند.
چو کارش ز دشمن به جان آمدهبه درگاه شاهِ جهان آمده
چون از دست دشمن جانش به لب رسیده، به پیشگاه شاهِ جهان آمدهبود.
بدان تا بخواهد ز شه داد خویششود خرم از ملک آباد خویش
برای اینکه از پادشاه داد بخواهد و از آباد شدن سرزمین خود شاد گردد،
به دُستورِ شه برد خود را پناهبدان داوری گشت ازو دادخواه
به دُستورِ (=وزیر) شاه پناه برد و سپس از او دادخواهی کرد.
چو دیدش که دُستورِ دانشپژوهدهد درس دانش به چندین گروه
هنگامی که دید وزیر (=دُستور) دانشپژوه بسیار داناست و در چندین رشته علوم متبحّر است.
از آن دادخواهی هراسان شدهبر او دانشآموزی آسان شده
از دادخواهی پشیمان شد و به آموختن دانش متمایل شد.
دل از قصهٔ داد و بیداد شستبه تعلیم دانش کمر بست چست
از داستان ستم و دادخواهی دل کند و به آموختن دانش کمر همّت بست.
به خدمتگری پیش دانای دهرپرستندهای گشت گستاخ بهر
در خدمت به دانای زمان، خدمتکاری بیپروا شد.
ز دیگر کنیزان پایین پرستجز او کس نشد محرم آب دست
از دیگر کنیزان خدمتکار، کسی جز او محرم آبدست نبود [جز او کسی محرم ریختن آب بر دستان او نبود]. (در گذشته، پیش و پس از غذا، از آفتابه لگن برای شستن دستها استفاده میشده است.)
ز پرهیزگاری که بود استادنظر بست هر گه که او رخ گشاد
از آنجا که استاد پرهیزگار بود، هرگاه که ماریه رخ میگشود، او نگاه نمیکرد.
ز دستی چنان کاب از او میچکیدجز آبی که بر دستش آمد ندید
از دستان بسیار زیبا و لطیف او، جز آبی که بر دستش میریخت چیزی ندید.
چو زن دید کهاستاد پرهیزگارز کافور او گشت کافورخوار
وقتی که زن دید، آن استاد پرهیزکار به اندام سیمین او بیرغبت است. (کافور اولی کنایهاست از سپیدی و سیماندامی آن زن)
ز میلی که باشد زنان را به مردهوای دلش گشت یکباره سرد
کاملا دلش از آن گرایشی که زنان به مردان دارند، سرد شد.
منش داد در دانش آموختنبه سامان شد از دانش اندوختن
دل به آموختن دانش داد و از اندوختن دانش سامان گرفت.
ارسطوی دانا بدان دلنوازدر دانش خویش بگشاد باز
[استاد همچون] ارسطوی دانا، دروازه دانش خود را به روی آن دلنواز گشود.
بسی دُر بر آن دُر ناسفته سفتبسی گفتنیهای ناگفته گفت
گوهر خام او را با گوهر خود جلا داد و گفتنیهای ناگفته را به او گفت.
از آن علم کهآسان نیاید به دستیکایک خبر دادش از هرچه هست
از دانشی که آسان به دست نمیآید، هرچه که بود، در اختیار او گذاشت.
زن دانشآموز دانش سرشتچو لوحی ز هر دانشی درنبشت
زن آموزنده دانش و دانشدوست وقتیکه در هر دانشی صاحبنظر شد ( و پایاننامهای نوشت)
سوی کشور خویشتن کرد رایکه رسم نیا را بیارد به جای
بر آن شد که به سوی کشور خود برگردد و آیین نیاکان را به جای آورد.
بدان داوری دستگاهی نداشتبه آیین خود برگ راهی نداشت
برای انجام چنین کاری، سرمایهای نداشت و برای راه توشهای. (به استناد لغتنامه دهخدا 1-معنی دیگر «داوری» عبارت است از «کار و امر» 2-«دستگاه» به معنی «سرمایه» و «توانایی» نیز آمده است.)
چو دُستورِ دانا چنین دید کارکه بی گنج نتوان شدن شهریار
چون وزیر زیرک کار را چنین دید که [زن] بدون گنج نمیتواند شهریار شود،
بر آن جوهر انداخت اکسیر زربه اکسیر خود کردش اکسیرگر
بر گوهر او اکسیر زر ریخت و او را با اکسیر دانش خود، کیمیاگر کرد.
بدان کیمیا ماریه میر گشتلقبنامهٔ علم اکسیر گشت
ماریه با آن کیمیا، شهریار شد و به دارندهٔ علم کیمیا معروف گشت.
چو از دانش خویش دُستورِ شاهبه گنجی چنان دادش آن دستگاه
چون وزیر شاه با چنان گنجی از دانش خود، سرمایه لازم را به او داد،
به دستوری شه سوی کشورشفرستاد با گنج و با لشگرش
به نمایندگی شاه، او را همراه با لشگر و گنج، به سوی سرزمینش فرستاد. (یعنی آن وزیر او را از سوی شاه، بهسرزمین خود فرستاد و حاکم آنجا کرد)
شتابنده چون سوی کشور شتافتبه آهستگی مملکت بازیافت
شتابان سوی کشورش رفت و آرام آرام به بازسازی آن پرداخت.
چنان گشت مستغنی از ساو و باجکه برداشت از کشور خود خراج
چنان بینیاز از باج و خراج شد که مالیات را از کشورش برداشت.
به اکسیرکاری چنان شد تمامکه کردی زر پخته از سیم خام
چنان در اکسیرکاری سرآمد شد که سیمِ خام (نقرهٔ خام) را به زر تبدیل میکرد.
ز بس زر که آن سیمتن ساز کرددر گنج بر خاکیان باز کرد
آن سیمتن، از بس زر فراهم آورد که دروازه گنج را بر خاکیان گشود.
چه زر در ترازوی آن کس چه سنگکه آرد زر بیترازو به چنگ
کسی که زر بیاندازه و زیاد به دست میآورد، زر و سنگ برایش یکی است. (بیترازو: سنگین، مقدار فراوان)
ز لشگرگهش کس نیامد به دستکه بر بارگی نعلی از زر نبست
از لشگریانش کسی نبود که نعل اسب او زر نباشد.
به درگاه او هر که سر داشتیاگر خر بدی زینِ زر داشتی
راه هرکس به درگاهش میافتاد، حتی اگر خر بود پالانش از زر میشد!
ز بس زر که بر زیور انباشتندسگان را به زنجیر زر داشتند
از بس زر روی زر انباشته بودند که زنجیر سگان نیز از طلا بود.
گروهی حکیمان دانش پرستز اسباب دنیا شده تنگدست
گروهی از حکیمان دانشپژوه که دچار تنگدستی شده بودند،
از آن گنج پنهان خبر یافتندبه دیدار گنجینه بشتافتند
از آن گنج پنهان آگاه شدند و به دیدن آن گنجینه شتافتند.
نمودند خواهش بدان کان گنجکه درویشی آورد ما را به رنج
به آن معدن گنج گفتند که از تنگدستی رنج میبرند.
ندانیم چون دیگران پیشهایمگر در جهان کردن اندیشهای
ما [برخلاف] دیگران در جهان، پیشهای نمیدانیم مگر اندیشیدن.
ز کسب جهان دامن افشاندهایمبه قوت یکی روز درماندهایم
کار و پیشهای نداریم و به نان شب نیازمندیم.
تواند که بانوی عاجز نوازگشاید به ما بر، درِ گنج باز
بانوی تنگدستنواز میتواند درِ گنج را به روی ما بگشاید.
درآموزد از رای و تدبیر خویشبه ما چیزی از علم اکسیر خویش
[میتواند] با رای و تدبیر خود، چیزی از دانش اکسیر به ما بیاموزد.
جهان را چنین گنج گوهر بسیستکلید در گنج با هر کسیست
جهان پر است از چنین گنجهای زر و کلید هر گنج در دست کسی.
مگر قوت را چاره سازی کنیمز خلق جهان بی نیازی کنیم
برای نان شب چاره باید کرد و از خلق جهان بینیاز شد.
زن کار پیرای روشن ضمیربدان خواسته گشت خواهشپذیر
زن کار پیرای و روشناندیش، خواهش آنها را پذیرفت.
یکی منظری بود با آب و رنگمقرنس برآورده از خاره سنگ
جلوهگاه زیبایی بود با گنبدی برآمده از سنگ خارا.
عروسانه برشد بر آن جلوهگاهپرندی سیه بسته بر گرد ماه
مانند یک عروس، با ابریشمی سیاه بر گِرد رخسار، در آن جلوهگاه حاضر شد.
برآموده چون نرگس و مشک و بیدبه موی سیه مهرههای سپید
گیسوی سیاه را همچون نرگس، مشک و بید، به مهرههای سفید آراسته بود.
صلیبی دو گیسوی مشگین کمنددر آن مهره آورده با پیچ و بند
کمند دو گیسوی سیاه را با پیچ و تاب در آن مهرهها به شکل صلیب درآورده بود.
به نظارگان گفت گیسوی منببینید در طاق ابروی من
به حاضران گفت: «گیسوی مرا در کمان ابرویم نگاه کنید.
نمودار اکسیر پنهانیامببینید در صبح پیشانیام
نشان اکسیر پنهانم را از پیشانی روشنم ببینید!»
نیوشندگان را در آن داوریغلط شد زبان زآن زبانآوری
شنوندگان جلوهگاه، از آن سخنوری به اشتباه افتادند.
یکی گفت اشارت بدان مهره بودکه شفاف و تابنده چون زهره بود
یکی میگفت که [آن زن] اشاره داشت به مهرهای که چون زهره شفاف و درخشان بود.
یکی راز پوشیده از موی جستکه آن مهره با موی دید از نخست
یکی، راز نهان را در گیسو جستجو میکرد زیرا اول مهره را با گیسویش دیدهبود.
گرفتند هر یک پی آن پیشه راخلافی پدید آمد اندیشه را
همه، با برداشتی نادرست، پیگیر آن کار شدند.
از آن قصه هر یک دمی میشمردبه فرهنگ دانا کسی پی نبرد
هر کس از آن داستان چیزی برداشت میکرد و کسی به ژرفنای آن پی نبرد.
دگر روز خواهش برآراستنددر آن باب فصلی دگر خواستند
روز دیگر، خواهشکردند و از آن موضوع، فصلی تازه درخواست کردند.
پریروی بر طاق منظر نشستنشاند آن تنی چند را زیر دست
آن پریروی در بارگاه نشست و آن چند نفر را پایین
دست خود نشاند.
سخن راند از گنج درخواستهچو سربسته گنجی برآراسته
از گنج خواسته شده، سخنگفت همچون گنجی که سربسته و طلسمشده باشد.
حدیث سر کوه و مردم گیاکه سازند از او زیرکان کیمیا
از حدیث سر کوه و مهرگیاه گفت که زیرکان از آن کیمیا میسازند.
همان سنگ اعظم که کان زرستسخن بین که چون کیمیا پرورست
همان سنگ بزرگی که کان زر میباشد. زهی سخن که چون کیمیاست!
به پوشیدگی کرد رمزی پدیددر او آهنین قفل زرین کلید
[بدین ترتیب] رمزی پوشیده پدید آورد با قفلی آهنین و کلیدی زرین.
به دانا رسید این سخن گنج یافتبه نادان رسید انده و رنج یافت
دانا از این سخن به گنج دست یافت و نادان به رنج.
گر آن کیمیا را گهر در گیاستگیای قلم گوهر کیمیاست
اگر آن کیمیا گوهرش در گیاه است، گیاه قلم گوهر کیمیا به شمار میآید. (اشاره به آموختن دانش و ارزش قلم)
از آن کیمیا با همه چربدستدریغی نه چندانکه خواهند هست
در کیمیا، با آن همه دلفریبی، درد سری هست نه چندان خوشآیند:
کسی را بود کیمیا در نوردکه او عشوهٔ کیمیاگر نخورد
کسی شایسته کیمیاست که فریب کیمیاگر نخورَد!
شنیدم خراسانییی بود چستبه بغداد شد چون شدش کار سست
شنیدم که خراسانی زرنگی بود که چون بازارش خراب شد به بغداد رفت.
دمی چند بر کار کرد ای شگفتخراسانی آمد دمش در گرفت
حیلهای چند بر کار کرد شگفت و حیلههای خراسانی گرفت و موفق شد.
از آن دم که اهل خراسان کنندبه بغدادیان بازی آسان کنند
از آن حیلهها که اهالی خراسان بلدند و اهالی بغداد را آسان فریبند.
هزارش عدد بود مصری چو مومزری کهآنچنان زر نباشد به روم
هزار سکه طلای ناب و نرم مصری داشت که چنان طلایی حتی در روم یافت نشود.
به سوهان یکایک همه خُرد سودبر آمیختش با گِل سرخ زود
با سوهان همه را یکیک سود و خرد کرد و با گِل قرمز مخلوط کرد.
وزان سرخ گِل مهرهای چند ساختبه آن مهرهها بین که چون مهره باخت
از آن گِل سرخ، مُهره و توپ ساخت بشنو و ببین با آن مهرهها چه حیلهای زد.
به عطاری آن مهرهها برشمردبه مُهر خود آن مهره او را سپرد
آن مهرهها را نزد عطار شمرد، مُهر کرد و به او سپرد.
که این مهره در حُقهای نِه بهراززهی مهره دزد و زهی مهره باز
که این مهرهها را در کیسهای پنهان کن. آه از مهرهدزد و دریغ از مهرهباز! (در لغتنامه دهخدا، «زهی» به دو معنی آمده است: «آفرین، احسنت» و «افسوس، آه، دریغا» که دومین معنی با این بیت سازگار میباشد.)
به دیناری این بر تو بفروختموزو کیسه سود بردوختم
این کیسه را ارزان و به دیناری به تو میفروشم که از آن سودها کردهام.
چو وقت آید این را که داری بهرنجبه ده بازخرم زهی کان گنج
این را که رنج نگهداریاش میکشی، وقتش که برسد به ده برابر میخرم.
بپرسید عطار کاین را چه نامبگفتا طبریک سخن شد تمام
عطار که نام آن را پرسید، به او گفت: «طبریک، همین»
ز دکان عطار چون بازگشتبه افسونگری کیمیاساز گشت
وقتی دکان عطار را ترک کرد به افسونگری خود را «کیمیاساز» معرفی کرد.
به دارالخلافه خبر باز دادکه اکسیرییی آمدهست اوستاد
به دربار خلیفه خبر داد که یک استاد اکسیری آمده است.
منم واصل کیمیا در نهفتبه گوهرشناسی کسم نیست جفت
من نهانی به کیمیا دست یافتهام و در گوهرشناسی همتا ندارم.
عملهای من چون درآید به کاریکی ده کند ده صد و صد هزار
به کارگیری فنهای من، یک را ده میکند، ده را صد و صد را هزار.
درستی صدم داد باید نخستکه گردد هزار از من آن صد درست
ابتدا صد سکه تمام لازم دارم که با کیمیای من از آن صد سکه، هزار سکه به دست آید.
همان استواران مردم شناسبه من برگمارند و دارند پاس
و راستگویان مردمشناس بر من برگمارند و پاس دهند [ببیند که راست میگویم یا نه]
گر آید ز من دستکاری شگرفنیارند با من در این کار حرف
اگر این هنر شگرف از من ساخته شد ایرادی بر من نگیرند.
وگر خواهم از راستی درگذشتز من خون و سر وز شما تیغ و تشت
اگر خطا کردم و این ادعای من، راست از کار در نیامد این سر من و این تیغ و شمشیر شما!
خلیفه چو اکسیر سازی شنیدبه عشوه زری داد و زرقی خرید
هنگامی که نام کیمیاگری را شنید فریب خورد؛ زر داد و فریبی را خرید!
به افسون روباهی آن شیرمردزر پخته را بر می خام خورد
آن شیرمرد با افسون و حیله روباهی سکهها را گرفت و خرج تفریح و می خام کرد.
چو ده گانهای ماند ازان زر به جایدر آن دستکاری بیفشرد پای
وقتی که ده تا از سکهها باقی ماند آمد که هنر خود را نشان دهد
یکی کورهای ساخت چون زرگرانز هر دارویی کرد چیزی در آن
کورهای ساخت شبیه کوره زرگرها که از هر دارویی چیزی در آن ریخت
فرستاد در شهر بالا و پستطبریک طلب کرد و نامد به دست
افراد را فرستاد که در شهر بگردند و «طبریک» بیابند اما به دست نیامد.
هم آخر رقیبان آن کارگاهبه عطار پیشینه بردند راه
دست آخر نگهبانان آن کارگاه به عطار نامبرده رسیدند.
گِل سرخ او را به دینار زردخریدند و بردند نزدیک مرد
گِل سرخ او را با طلا خریدند و به نزد مرد خراسانی بردند.
خراسانی آن مهرهها کرد خردنمود آشکارا یکی دستبرد
خراسانی آن مهرهها را سایید و خرد کرد و یک دستبرد نشان داد
به کوره درافکند و آتش دمیدبه جا ماند زر وآن دگرها رمید
در کوره ریخت و آتش دمید و از آن داروها و چیزهای دیگر فقط زر و طلا به جا ماند
سبیکه فرو ریخت در نای تنگبرآمد زر سرخ یاقوت رنگ
گداخته در نای تنگ فرو ریخت و زر یاقوت رنگ پدیدار شد.
به گوش خلیفه رسید این سخنکه نقد نو آمد ز کان کهن
به گوش خلیفه رسید که از یک معدن قدیمی گنج نوی پیدا شده است.(یعنی از فن کیمیا)
زری دید با سود همره شدهدر آن کدخدایی یکی ده شده
زری دید که سود شده و از آن بزرگی و کدخدایی ده برابر شده است.
به امید گنجی چنان گوهریبسی کرد با او نوازشگری
به امید و طمع گنجی چنان ارزشمند با آن مرد خراسانی بسیار لطف کرد.
از آن مغربی زر مصری عیارفرستاد نزدیک او ده هزار
از سکههای مغربی که از طلای مصری بود برای او دههزار سکه فرستاد.
که این را به کار آور ای نیکرایکه من حق آن با تو آرم به جای
که این را به کار ببر (و دهبرابر کن) که من مزد تو را میدهم و جبران میکنم.
کشند استواران ما از تو دستکه نزدیک ما استواریت هست
استواران و راستیآزمایان ما مزاحم تو نمیشوند زیرا درستکاری تو بر ما ثابت شده است.
دران آزمایش چو چُست آمدیبه میزان معنی درست آمدی
چون در آن آزمایش، سربلند بیرون آمد و به یک معنی، خود را درستکار نشان داد،
خراسانی آن گنج بستد به نازچو هندو کمر بست بر ترکتاز
خراسانی آن گنج را به ناز گرفت و همچون یک هندو، کمر به تاراج بست.
گریزان ره خانه را پی گرفتشبی چند با عاملان می گرفت
به سرعت راه خانه را در پیش گرفت و چند شب با کارگزارانِ شاه بادهگساری کرد.
بخفت و به خفتن بخسباندشانچو برخاست بر خاک بنشاندشان
خود را به خواب زد و آنها را خواباند؛ و چون برخاست، به خاکشان نشاند
ستوران تازی غلامان کاربه اندازه بخرید و بر بست بار
به اندازه کافی اسبهای تازی و غلام خریداری کرد و بار خود را بست.
به راهی که دیده نشانش ندیدچنان شد که کس در جهانش ندید
به راهی که کسی از آن نشانی نداشت، چنان رفت که در جهان هیچکس ندیده بود.
خلیفه چو آگاه شد زین فریبکه برد آن خراسانی آن زر و زیب
هنگامی که خلیفه آگاه
شد که آن خراسانی زر و زیور را با فریب برده است،
حدیث طبریک به یاد آمدشجز آن هر چه بشنید باد آمدش
به یاد ماجرای طبریک افتاد و برایش بجز آن، هرچه میشنید بی ارزش مینمود.
خبر بازجست از طبریک فروشبخندید کان طنزش آمد به گوش
از طبریکفروش ماجرا را بازجست و وقتی شنید به این طنز خندید.
طبریک چو تصحیف سازد دبیربیاموز معنی و معنیش گیر
نگارنده که طبریک را تصحیف کرد، معنی آنرا بگیر و بیاموز.
هر افسون کز افسونگری بشنوینگر تا به افسون او نگروی
هر افسون که از هر افسونگر میشنوی، زنهار که فریب نخوری.
در این داوری هیچکس دم نزدکه در بازی کیمیا کم نزد
چون در کار کیمیاگری سستی نکرده بود، کسی از آن سخنی به میان نیاورد!
سکندر به یونان خبردار شدکه بر گنج زر ماریه مار شد
اسکندر در یونان شنید که ماریه بر گنج، مار شده
است.
به شه باز گفتند کان ماده شیربه صید افکنی گشت خواهد دلیر
به شاه خبر دادند که
آن مادهشیر به گستردنِ دام دلیر خواهد شد.
زنی کاردانست و سامان شناسنداند کسی سیم او را قیاس
زنی کاردان و سامان شناس است و کسی در ثروت همپای او نیست.
ز پوشیده گنجی خبر داشتهستبه آن گنج گیتی بینباشتهست
از یک گنج نهان خبر داشته و با آن گنج، دنیا را خریده است.
به افسونگری سنگ را زر کندصدف ریزه را لؤلؤ تر کند
با افسونگری سنگ را زر میکند، و صدفریزه را مروارید درخشان.
از آن بیشتر گنج زر ساختهستکه قارون به خاک اندر انداختهست
گنج او از گنجی که قارون در زیر زمین انداخت، بیشتر است.
گرش سر نبرد سر تیغ شاهجهان زود گیرد به گنج و سپاه
اگر تیغ شاه سر او را نبرد، بزودی جهان را با گنج و سپاه میگیرد.
سپاه آورد دشمنان را به رنجسپاهی نگردد مگر گرد گنج
سپاه است که دشمن را از پا درمیآورد؛ و سپاه در پی چیزی نیست جز گنج.
به آزار او شه شتابنده گشتز گرمی چو خورشید تابنده گشت
شاه آهنگ جنگ او کرد و از خشم همچون خورشید تابان شد.
به تدبیر آن شد کزان جان پاکبه تدبیر دشمن برآرد هلاک
[شاه] بر آن شد که با تجویز دشمن جان پاک او را بگیرد. («تدبیر» در لغتنامه دهخدا به معنی مشورت و تجویز نیز آمده است. این معنی، با مصرع دوم سازگار میباشد.)
چو از آتش خشم شاهنشهیبه دُستورِ دانا رسید آگهی
همینکه از آتش خشم شاهنشاه خبر به وزیر دانا رسید،
بسیچید بر خدمت شهریاربسی چربی آورد با او به کار
به خدمت شهریار شتافت و با او چرب زبانی به کار آورد:
که آن زن زنی پارسا گوهرستجهانجوی را کمترین چاکرست
که آن زن گوهرش پارسایی است و در برابر تو، کوچکترین چاکر.
کمر بستهٔ توست در ملک شامبه گوهر کنیز و به خدمت غلام
او در سرزمین شام کمربسته توست و در گنج و خدمتگزاری بندهٔ تو.
بسی گشت چون چاکران گرد منبه چندین هنر گشت شاگرد من
چون چاکران، بسیار گرد من چرخید و در چندین هنر شاگردی کرد.
منش دل به دانش برافروختمنهانی در او چیزی آموختم
دل او را به دانش روشن کردم و نهانی چیزی آموختم.
که چندان به دست آرد از برگ و سازکه گردد ز خلق جهان بی نیاز
چندان ساز و برگ به دست بیاورد که از مردم جهان بینیاز شود.
بر او طالعی دیدم آراستهخبر داده از گنج و از خواسته
در او طالعی بلند دیدم که از گنج و آرزوهایش خبر میداد.
جز او هرکه این صنعت آرد به کارجوی نارد از گنج او در شمار
هرکس جز او این هنر را به کار گیرد، یک جُو گنج هم به دست نمیآورد.
به هشیاری طالع مال سنجبجز ماریه کس نشد مارِ گنج
به یاری بخت بلند، کسی جز ماریه، مار گنج نشد.
کنون کان کفایت به دست آمدشبه جای نیاکان نشست آمدش
اکنون که به کفایت دست یافته، بر جای نیاکان خود نشسته است.
چو شه پوزش رای دُستور یافتدل خویش از آن داوری دور یافت
شاه که از دلیل نظر وزیر آگاه شد، از انجام کار و جنگ دوری جُست.
چو دُستور گرد از دل شه ربودسوی ماریه کس فرستاد زود
پس از آنکه وزیر دل شاه را نرم کرد، به سرعت کسی را به سوی ماریه فرستاد.
بفرمود تا عذر شاه آوردهمان قاصدی سر به راه آورد
فرمان داد تا از شاه پوزش بخواهد و پیکی روانه کند.
زن کاردان چون شنید این سخنگشاد از زر تازه گنج کهن
زن باهوش، با شنیدن این سخن، زر تازه را از گنج کهن جدا کرد.
فرستادهای را برآراست کارفرستاد گنجی سوی شهریار
فرستادهای را آماده کرد و گنجی برای پادشاه فرستاد که،
که چندین ترازوی گنجینهسنجبه یکجای چندان ندیدهست گنج
چند ترازویِ سنجش گنچ، یکجا چنان گنجی ندیده بود.
چو بر گنج دادن دلش راه بردهلاک از خود و کینه از شاه برد
چون دلش راضی به دادن گنج شد، هم خودش از مرگ رهایی یافت و هم کینه شاه را از میان برد.
درم دادن آتش کُشد کینه رانشانَد ز دل خشم دیرینه را
دادن درهم، آتش کینه را خاموش میکند و خشم دیرینه را فرومینشاند. (آتش کُشتن: خاموش کردن آتش)