بخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر
هوش مصنوعی: این متن داستانی حماسی و عرفانی است که به توصیف وضعیت یک مرد نانوا، که از فقر و تنگدستی رنج میبرد، میپردازد. او در جستجوی روزی، به امید یافتن غذایی برای همسر باردارش، به سفر میرود. در این مسیر، با زنگی (مردی سیاهپوست و دزد) روبرو میشود که راز یک گنج پنهان را در بیابان به او میگوید. آن دو شریک میشوند تا به گنج دست یابند. پس از مواجهه با خطرات و تلاشهای بسیار، مرد نانوا موفق به دستیابی به گنج میشود و ثروت و سعادت خود را دوباره به دست میآورد. در نهایت، داستان به تمایز بین فقر و ثروت و تأثیر نیکوکاری و تلاش در زندگی اشاره میکند، به طوری که مرد نانوا با ثروت جدید خود توانست خانوادهاش را خوشحال کند و از سوی پادشاه نیز مورد احترام قرار گیرد.
مغنی بیار آن نوای غریبنو آیینتر از نالهٔ عندلیب
هوش مصنوعی: بیا و آن آواز غریبی را که زیباتر از نالهٔ بلبل است برای ما بخوان.
نوایی که در وی نوایی بودنوایی نه کز بینوایی بود
هوش مصنوعی: صدا و نواهایی که در آنجا وجود دارد، از جذابیت و زیبایی خاصی برخوردار است و نه از روی تنگدستی و فقر.
خُنیده چنین شد در اقصای رومکه بیسیمی آمد ز بیگانهبوم
خُنیده شد (یا خُوَنیده شد) یعنی خوانده شد، روایت شد.
به کم مدتی شد چنان سیمسنجکه شد خواجهٔ کاروانهای گنج
هوش مصنوعی: به زودی او به قدری مهارت پیدا کرد که به یک بزرگ و صاحبنفوذ در کاروانهای تجارت و سرمایه تبدیل شد.
کس آگه نه کان گنج دریاشکوهز دریا بر او جمع شد یا ز کوه
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که این گنجایشی که از دریا برمیخیزد یا از کوه به او ارزانی شده، چه اندازه با ارزش است.
یکی نامش از کانکنی میگشادیکی تهمت رهزنی مینهاد
هوش مصنوعی: یکی از افراد شروع به افشاگری در مورد دیگری کرد و متهمش کرد که او دزد و راهزن است.
سرانجامش آزاد نگذاشتندبه شاه جهان قصه برداشتند
هوش مصنوعی: در نهایت، او را آزاد نکردند و داستانش را به شاه جهان منتقل کردند.
که آمد تهیدستی از راه دورنه در کیسه رونق، نه در کاسه نور
هوش مصنوعی: کسی از راه دور به اینجا آمده که نه چیزی برای عرضه کردن دارد و نه از نظر مادی در وضعیتی خوب است. او نه پولی در کیفش دارد و نه چیزی که نشانهای از روشنایی و خوبی باشد.
به تاریخ یکسال یا بیش و کمبهدست آوریدهست چندین درم
هوش مصنوعی: در طی یک سال یا بیشتر، مقداری پول به دست آورده است.
که گر شه گمارد بر آن دَه دبیرز تفصیل آن عاجز آید ضمیر
هوش مصنوعی: اگر پادشاه بر آن دَه نویسنده قرار دهد، ذهن خود از توضیح و شرح ماجرا ناتوان خواهد بود.
یکی نانوا مرد بُد بینوانه آبی روان و نه نانی روا
هوش مصنوعی: مرد نانوا به شدت نیازمند و بیچاره بود، نه آبی برای نوشیدن داشت و نه نانی برای خوردن.
کنون لعل و گوهر فروشی کندخرد کی در این ره خموشی کند؟
هوش مصنوعی: اکنون عقل و خرد باید گرانبها و ارزشمند باشد، پس چرا در این مسیر سکوت و بیتحرکی را برمیگزیند؟
نه پیشه نه بازارگانی نه زرعچنین مایه را چون بود اصل و فرع؟!
هوش مصنوعی: نه شغلی هست و نه خرید و فروشی، نه زراعتی وجود دارد که این چنین منبعی را تولید کند. پس چگونه ممکن است اصل و فرع آن به وجود آید؟
صواب آنچنان شد که شاه جهاناز احوال او باز جوید نهان
هوش مصنوعی: درست و نیکو شدن حال او بهگونهای است که شاه جهان دربارهی او بهطور مخفیانه پرسوجو میکند.
جهاندار فرمود کان زادمردفروشوید از دامن خویش گرد
هوش مصنوعی: جهاندار دستور داد که این مرد زاده، از دامن خود خارج شود و به زیر بیفتد.
به خلوت کند شاه را دستبوسز تشنیع برنارد آوای کوس
هوش مصنوعی: در فضای خصوصی، شاه را با احترام و افتخار استقبال میکنند و این مراسم به دور از انتقادها و زخم زبانها برگزار میشود.
درمدارِ مقبل به فرمان شاهبه خدمت روان شد سوی بارگاه
هوش مصنوعی: در زیر سایه و وعدهی مولا، فردی که در خدمت او بود، به سمت کاخ و محل سلطنت روانه شد.
درون رفت و بوسید شه را زمینزمین بوس چون کرد خواند آفرین
هوش مصنوعی: درون رفت و شاه را بوسید، وقتی زمین را بوسید، گفت: آفرین!
چو شاه جهانش جوان دید بختجوانبخت را خواند نزدیک تخت
هوش مصنوعی: زمانی که پادشاه جوانی را دید، بخت او را فراخواند تا نزد تخت پادشاهی بیاید.
بسی نیک و بد مرد را کرد یادسخنها کزو گنج شاید گشاد
هوش مصنوعی: بسیاری از خوبیها و بدیهای مردان به یاد سخنهایی است که ممکن است باعث گشایش روزی آنها شود.
که مردی عزیزی و آزادچهربه فرخندگی در تو دیده سپهر
هوش مصنوعی: مردی بزرگ و محبوب با چهرهای آزاد و سربلند، در خوشبختی تو، از آسمان دیده شده است.
شنیدم چو اینجا وطن ساختیبه یک روزه روزی نپرداختی
شنیدهام که وقتی که اینجا آمدی خرج و مخارج یک روز را نداشتی.
کنون رخت و بنگاهت آنجا رسیدکه نتواندش کاروانها کشید
هوش مصنوعی: اکنون محل و وضعیت تو به جایی رسیده است که دیگر کاروانها نمیتوانند آنجا را ترک کنند.
بباید چنین گنج را دسترنجوگرنه من اولیتر آیم به گنج
هوش مصنوعی: انسان باید برای به دست آوردن گنج و ثروت، زحمت بکشد و تلاش کند، در غیر این صورت، من شایستهتر از او هستم که به آن گنج دست یابم.
اگر راست گفتی که چونست حالز من ایمنی، هم به سر هم به مال
هوش مصنوعی: اگر واقعی بگویی، حال من چطور میتواند برای تو امن باشد؟ هم از لحاظ روحی و هم از نظر مادی.
وگر بر دروغ افکنی این اساسسر و مال بستانم از ناسپاس
هوش مصنوعی: اگر به دروغ تهمت بزنی، همه چیزت، از مال و آبرو، را از تو میگیرم چون نمیدانم شکر نعمت را چگونه به جا بیاوری.
نیوشنده چون دید کز خشم شاهبجز راستی نیست او را پناه
هوش مصنوعی: شنونده وقتی دید که جز صداقت و راستگویی، دیگر هیچ راه نجاتی از خشم پادشاه وجود ندارد، به این موضوع پی برد.
زمینبوسِ شه تازهتر کرد بازچنین گفت کای شاه عاجزنواز
هوش مصنوعی: زمین به زیر پای پادشاه افتاده و دوباره این سخن را بیان میکند که ای شاه، به نیازمندان و ناتوانان نوازشگری کن.
ندیده جهان نقش بیداد توبه نیکی شده در جهان یاد تو
هوش مصنوعی: دنیا نشانهای از ظلم تو را ندیده، ولی مردم به طور نیکو خاطرهای از تو در دل دارند.
رعیت ز دادت چنان دلخوشندکه گر جان بخواهی به پیشت کشند
هوش مصنوعی: رعیت از داد و محبت تو آنقدر خوشحال و راضیاند که اگر جانت را بخواهی، بدون hesitation و با جان و دل ارائهاش میکنند.
مرا مال و نعمت زمینزاد توستهم از دادهٔ تو هم از داد توست
هوش مصنوعی: دارایی و ثروت من از زمین و حاصل دسترنج توست، هم از آنچه به من دادهای و هم از انصاف و عدل تو است.
اگر میپذیری ز من هر چه هستبگو تا برافشانم از جمله دست
هوش مصنوعی: اگر از من هرچه را که داری میپذیری، پس بگو تا آنچه را که دارم برایت بیان کنم.
به کمتر غلامی دهم شاه رازنم بوسه این خاک درگاه را
هوش مصنوعی: من به کمتر از مقام یک غلام هم حاضر نیستم که در برابر شاه، این خاک درگاه را ببوسم.
چو شه گفت کهاحوال خود باز گویبگویم که این آب چون شد به جوی
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه گفت که حال خود را بازگو کن، من هم خواهم گفت که این آب چگونه به جوی درآمده است.
من اول که اینجا رسیدم فرازتهیدست بودم ز هر برگ و ساز
هوش مصنوعی: وقتی به این مکان رسیدم، در ابتدا به شدت فقیر و بیچیز بودم و چیزی از زندگی نداشتم.
دلم را غم بینوایی شکستگرفتم ره نانوایی بهدست
هوش مصنوعی: دل من از غم بیپولی و تنگدستی پر شده است و برای پیدا کردن کار و کسب درآمد، به سمت نانوایی حرکت کردهام.
وزان پیشه نیزم نوایی نبودکه در کار و کسبم وفایی نبود
هوش مصنوعی: از آن کار و پیشهای که در دست داشتم، صدایی نبود که نشاندهندهٔ وفاداری و استواری در کار و زندگیام باشد.
به شهری که داور بوَد پیفراخشود دخل بر نانوا خشک شاخ
هوش مصنوعی: در شهری که قاضی و حاکمی عادل وجود داشته باشد، زندگی مردم بهتر و آسایش آنها بیشتر خواهد بود و البته این موضوع به کسب و کارها و تلاشهای روزمره نیز کمک میکند.
ز هر سو سراسیمه میتاختمبه بیبرگی آن برگ میساختم
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی احساس بیتابی و نگرانی میکند و به اطراف مینگرد. او در شرایطی که چیزی برای نگه داشتن یا تکیه دادن به آن ندارد، تلاش میکند تا چیزی جدید بسازد یا امیدی پیدا کند. به نوعی، هر جا که میرود، در جستجوی معنا و سرزندگی است و میکوشد از بیبرگی و کمبود، چیزی مثبت به وجود آورد.
زنی داشتم قانع و سازگارقضا را شد آن زن ز من باردار
هوش مصنوعی: من زنی داشتم که راضی و سازگار بود، او به لطف تقدیر از من باردار شد.
به سختی همیگشت بر ما سپهرشد از مهر گردنده یکباره مهر
هوش مصنوعی: به سختی بر ما آسمان میچرخید، ناگهان چرخش ستاره مهر (خورشید) تغییر کرد.
زن پاکدامنتر از بوی مُشکشکیبنده با من به یک نان خشک
هوش مصنوعی: زنی که عفت و پاکدامنیاش بیشتر از بوی دلپذیر مشک است، با من به خوبی و صبر در کنار یک نان خشک زندگی میکند.
چو آمد گهِ زادن او را فرازبه کشگینهٔ گرمش آمد نیاز
هوش مصنوعی: زمانی که وقت تولدش فرا رسید، او به کالسکهای که گرما و آسایشش را فراهم کرده بود، نیازمند شد.
ز چیزی که دارد به خوردن بسیچنبودم به جز خون در آن خانه هیچ
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که من به هیچ چیز جز خون در آن خانه تمایل نداشتم و از چیزی که به خوردن تعلق داشت، بینصیب بودم.
من و زن در آن خانه تنها و بسمرا گفت کای شوی فریاد رس
هوش مصنوعی: من و همسرم در آن خانه تنها بودیم و او به من گفت: "ای شوهر، یاریرسان من باش."
اگر شوربایی به چنگ آوریمن مرده را باز رنگ آوری
هوش مصنوعی: اگر به دستت غذایی خوشمزه به دست آوری، میتوانی دوباره روحی تازه به یک فرد مرده ببخشی.
وگرنه چنان دان که رفتم ز دستستمگاره شد باد و کشتی شکست
هوش مصنوعی: اگر به کمک نرسانی و به حال خود رها شوی، بدان که از دست ستمگر رها شدم و با این حال، کشتیام در طوفان نابود شد.
چو من دیدم آن نازنین را چنانبرون رفتم از خانه زاریکنان
هوش مصنوعی: وقتی آن دلبر زیبا را دیدم، چنان از خانه بیرون آمدم که در حال گریه و زاری بودم.
ز سامان به سامان همه کوی و شهردویدم مگر یابم از توشه بهر
هوش مصنوعی: من از یک جا به جا دیگر رفت و آمد کردم، در همه محلهها و شهرها گشتم تا شاید چیزی از تو پیدا کنم.
ندیدم دری کان نه در بسته بودکه سختی به من سخت پیوسته بود
هوش مصنوعی: هیچ دری را ندیدم که بسته باشد و من از سختیهایی که به من تعلق داشت، رنج ببرم.
رسیدم به ویرانهای دور دستدرو درگهی با زمین گشته پست
هوش مصنوعی: به مکانی دورافتاده و خراب رسیدم که در آن، زمین به شدت فرسوده و پایین آمده است.
بسی گِرد ویرانه کردم طوافشتابنده چون دیو در هر شکاف
هوش مصنوعی: بسیار به دور ویرانهها چرخیدم و با شتاب مانند دیو در هر شکاف و گوشهای سرک کشیدم.
سرایی کهن یافتم سالخورددری در نشسته بر او دود و گرد
هوش مصنوعی: به یک خانه قدیمی برخورد کردم که در آن یک پیر مرد نشسته است و بر رویش غبار و دوده نشسته است.
در او آتشی روشن افروختهبر او هیمه خروارها سوخته
هوش مصنوعی: در وجود او شعلهای روشن است و بر او انبوهی از هیزمها سوزانده شده است.
سیه زنگییی دیدم آتشپرستسفالین سبویی پر از می بهدست
هوش مصنوعی: در یک مکان، فردی با پوست تیره و چهرهای خاص را مشاهده کردم که یک کوزه سفالی را که پر از شراب بود، در دست داشت و به آتشپرستی مشغول بود.
بر آتش نهاده لویدی فراخنمکسود فربه در او شاخ شاخ
هوش مصنوعی: در این تصویر، یک گوشت بزرگ چرب و خوشمزه بر روی آتش قرار گرفته است و نمک از آن میچکد. بر روی این گوشت، شاخههایی نیز وجود دارد که به زیبایی آن افزوده است.
چو زنگی مرا دید برجست زودبپیچید بر خود به کردار دود
هوش مصنوعی: زمانی که زنگی مرا دید، سریعاً مانند دود به خود پیچید و مخفی شد.
به من بانگ برزد کهای دیوزادشبیخون من چونت آمد به یاد؟
به من بانگ زد: ای دیوزاده! چطور شبیخون زدن به چون منی را یاد و جرأت کردی؟
تو دزدی و من نیز دزد، این رواست؟به دزدی شدن پیش دزدان خطاست
هوش مصنوعی: تو دزد هستی و من هم دزد هستم، آیا این کار درست است؟ در جمع دزدان، دزد شدن نادرست است.
من از هول زنگی و تیمار خویشفروماندم آشفته در کار خویش
هوش مصنوعی: من از ترس و نگرانیهایی که دارم، گیج و سردرگم شدهام و نمیدانم باید چه کار کنم.
زبان برگشادم به آیین زنگدعا گفتم آوردم او را به چنگ
هوش مصنوعی: زبانم را باز کردم و به شیوه زنگ دعا به او گفتم که او را به دام آوردهام.
که از بینوایی و بیمایگیگرفتم در این سایه همسایگی
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که از نشانههای فقر و نادانی که در اطرافم مشاهده میکنم، تأثیر گرفتهام و این تأثیر در روابط همسایگیام مشهود است.
جوانمردیِ چون تو شیرافکنیشنیدم به افسانه از هر تنی
هوش مصنوعی: من از هر کسی شنیدهام که جوانمردی و دلیری چون تو شگفتانگیز و فراتر از افسانههاست.
نخوانده به مهمان تو تاختمسر خویش در پایت انداختم
هوش مصنوعی: من بیآنکه دعوت شوی، با دل و جان به دیدن تو آمدم و خود را در مقابل تو به خاک انداختم.
مگر کز تو کارم به جایی رسددر این بینوایی نوایی رسد
هوش مصنوعی: من منتظرم که شاید از تو کاری برایم پیش بیاید و در این وضعیت دشوار، نوایی به گوشم برسد.
چو زنگی زبان مرا چرب دیدوزآن گونه گفتار شیرین شنید
هوش مصنوعی: وقتی که زنگی با لحن شیوا و شیرین صحبت کرد، زبان من به طرز دلپذیری تحت تأثیر قرار گرفت.
از آن چرب و شیرین رها کرد حربکه دشمنفریب است شیرین و چرب
هوش مصنوعی: به خاطر فریب دشمن، از آن لذتهای شیرین و چرب رهایی یافت.
بگفتا خوری باده؟ دانی سرود؟بگفتم بلی، پیشم آورد رود
هوش مصنوعی: به من گفت آیا باده مینوشی و آیا شعر را میدانی؟ من پاسخ دادم بله و او باده را نزد من آورد.
از او بستَدَم رود عاشقنوازز بیسازیاش پرده بستم به ساز
هوش مصنوعی: من از او یک رود عاشقانه گرفتم و از بیتوجهیاش پرده بر روی سازم کشیدم.
سر زخمه بر رود بگماشتمسرودی فریبنده برداشتم
هوش مصنوعی: با چنگال بر روی آب ضربه زدم و ملودی جذابی را به وجود آوردم.
درآوردم او را به بانگ و خروشچو دیگی که از گرمی آید به جوش
هوش مصنوعی: من او را با فریاد و سر و صدا به بیرون آوردم، مانند دیگی که به خاطر حرارت درونش به جوش آمده است.
گهی خورد ریحانییی زان سفالگهی کوفت پایی به امید مال
ریحانی: شراب صاف شده و معطر
زدم زخمهای چند زنگیفریببرون بردم از جان زنگی شکیب
هوش مصنوعی: چند ضربه به صدای زیبا زدم و از دل شکیبایی به آرامش رسیدم.
حریفانه با من درآمد به کارچو سرمست شد کرد راز آشکار
هوش مصنوعی: رقیب به من پیشنهاد همکاری داد و وقتی که خوشحال شد، راز خود را فاش کرد.
که امشب در این کاخِ ویرانهرنگبه امید مالی گرفتم درنگ
هوش مصنوعی: امشب در این کاخ ویران، به امید یافتن ثروتی، لحظهای توقف کردم.
دگر زنگییی هست همزاد منکه مِی خوردنش نیست بییاد من
هوش مصنوعی: کسی دیگر هست که به نوعی با من مرتبط است و بدون یاد من نمیتواند شراب بنوشد.
یکی گنجدان یافتیم از نهفتکه هیچ اژدهاییش بر سر نخفت
هوش مصنوعی: ما یک گنجینهای پیدا کردیم که به هیچ موجود خطرناکی اجازه نمیدهد در آن استراحت کند.
مگر ما، که هستیم چون اژدهاز دل کرده آزرم هر کس رها
هوش مصنوعی: آیا ما، که همچون اژدهایی هستیم، از دل خود ترس و خجالت را کنار گذاشتهایم و هر شخصی را آزاد گذاشتهایم؟
بوَد سالی اکنون کزان کان گنجخوریم و نداریم خود را به رنج
هوش مصنوعی: در این سال، ما آنچنان از ثروت و نعمت برخوردار هستیم که نیازی به زحمت و تلاش اضافی نداریم.
من اینجا نشستم چنین بیهمالدگر زنگیی رفته جویای مال
هوش مصنوعی: من اینجا نشستهام و بیهدف، در حالی که دیگران به دنبال ثروت و متاع دنیا هستند.
ز گنجینهٔ آن همه سیم و زرهمانا که یک پشته مانده دگر
هوش مصنوعی: از همه ثروتها و داراییهای آن گنجینه، فقط یک مقدار ناچیز باقی مانده است.
چو امشب رسیدی تو مهمان ماروان است حکم تو بر جان ما
هوش مصنوعی: اگر امشب به مهمانی ما بیایی، روح ما زنده و شاداب خواهد شد و ما به خاطر حضور تو به زندگی ادامه میدهیم.
به شرطی که چون آید آن رهنوردکشد گوهر سرخ و یاقوت زرد
هوش مصنوعی: اگر آن مسافر بهدرستی بیاید، باید گوهر سرخ و یاقوت زرد را با خود بیاورد.
تو در کنج کاشانه پنهان شویشکیبنده چون شخص بیجان شوی
هوش مصنوعی: تو در گوشه خانه پنهان میشوی، صبوری میکنی و مانند کسی که هیچ زندگی و جنب و جوشی ندارد، میگردی.
که من در دل آن دارم ای هوشمندکه آن اژدها را رسانم گزند
هوش مصنوعی: من در دل خود حسی دارم، ای کسی که هوشمند هستی، که میتوانم به آن اژدها آسیب برسانم.
هر آن گنج کارَد به تنها برمبه کنجی نشینم به تنها خورم
هوش مصنوعی: هر گنجی که به دست آورم، به دور از دیگران تنها زندگی میکنم و در گوشهای نشسته به تنهایی از آن استفاده میکنم.
تو را نیز از آن قسمتی بامداددهم تا دلت گردد از گنج شاد
هوش مصنوعی: من نیز از آن ساعت خوشبختی و شادی به تو میدهم تا دل تو نیز از این ثروت و خوشحالی پر شود.
من و زنگی اندر سخن گرم ِ رایکه ناگه به گوش آمد آواز پای
هوش مصنوعی: من و زنگی در حال گفتگو و بحثی داغ بودیم که ناگهان صدای پای کسی به گوشمان رسید.
ز جا جستم و در خزیدم به کنجگهی خار در خاطرم گه ترنج
هوش مصنوعی: من از مکان خود حرکت کردم و در جایی پنهان شدم؛ گاهی در ذهنم درد و رنجی مانند خار حس میکنم و گاهی هم لحظاتی خوش مثل ترنج.
درآمد سیهچهرهای چون زگالبه پشت اندر آورده یک پشته مال
هوش مصنوعی: یک فرد با چهره تیره و سیاه به دلیل سختیها و مشکلات زندگی، با بار سنگینی از ثروت بر دوش، وارد شد.
نهادش به سختی ز گردن به زیربر و گردنی سخت چون تند شیر
بر و گردن: سینه و گردن
از آن پیش کان پشته را باز کردیکی نیمه زان شوربا باز خورد
هوش مصنوعی: قبل از این که آن پشته را کنار بزنند، یکی از آن نیمهای که در شوربا بود، چشید.
نگه کرد همزاد او خفته بودهمان کرد با او که او گفته بود
هوش مصنوعی: او به همزاد خود نگاهی انداخت و دید که خوابیده است. همان کاری را با او انجام داد که او قبلاً اشاره کرده بود.
بزد تیغ پولاد بر گردنشسرش را بیفکند در دامنش
هوش مصنوعی: با شمشیر فولادی بر گردن او زد و سرش را در دامنش انداخت.
من از بیم از آنان که افتم ز پایدگرباره خود را گرفتم بجای
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از اینکه دوباره زمین بخورم، خود را محکم در جای خود نگه داشتهام.
چو زنگی سر یار خود را بریدتنش را به خنجر ز هم بردرید
هوش مصنوعی: وقتی که نقش و تصویر یار خود را از دست میدهد، به طوری که بدنش را با خنجر از هم جدا میکند.
یکی نیمه در بست و بر زد به دوشبرون رفت و من مانده بیعقل و هوش
هوش مصنوعی: یک نفر در نیمه شب در حالی که بار سنگینی به دوش داشت، بیرون رفت و من در حیرت و بدون عقل و درک ماندم.
پس از مدتی کان برآمد درازنگه کردم آمد دگر باره باز
هوش مصنوعی: مدتی طولانی را که گذراندم، دوباره برخاستم و به سوی دیگری رفتم.
دگر نیمه را همچنان کرد خردبه آیین پیشینه دربست و برد
هوش مصنوعی: افراد دیگر نیز بر اساس همان حکمت کهن عمل کردند و به شیوهای که در گذشته رایج بود، رفتار کردند و از آن پیروی کردند.
چو دیدم که هنجار او دور بودشب از جمله شبهای دیجور بود
هوش مصنوعی: وقتی دیدم که رفتار او نابهنجار است، شب به طرز عجیبی تیره و تار به نظر میرسید.
بدان گنج، پویان شدم چون عقابسوی پشتهٔ مال کردم شتاب
هوش مصنوعی: میدانم که برای دستیابی به ثروت و موفقیت باید مانند عقابی که به سوی ارتفاعات پرواز میکند، با سرعت و تلاش به جلو بروم.
به پشت اندر آوردم آن پشته راچو زنگی دگر زنگی کشته را
هوش مصنوعی: من آن بار سنگین را به دوش خود بردم، مانند زنگی که به خاطر زندگی دیگری به دگرگونی دچار شده است.
وزان شوربا ساغری گرمجوشربودم سوی خانه رفتم خموش
هوش مصنوعی: از آن شربت گرم و دلپذیر، جامی برداشتم و به سوی خانه بیصدا رفتم.
چنان آمدم سوی ایوان خویشکه جز دولتم کس نیفتاد پیش
یعنی چنان سریع بهخانه آمدم که جز بخت و اقبالم کسی سریعتر از من نبود.
چو در خانه رفتم به نیروی بختنهادم ز دل بار و از پشت رخت
هوش مصنوعی: وقتی به خانه رفتم، با امید و شانس، احساساتم را از دل بیرون آوردم و بار سنگین آن را از دوش خود کنار گذاشتم.
به گوش آمد آواز نوزاد منوزان شادتر شد دل شاد من
هوش مصنوعی: آواز نوزاد من به گوش رسید و باعث شد دل شاد من شادتر شود.
به زن دادم آن شوربا را بخوَردپس از صبر کردن بسی شکر کرد
هوش مصنوعی: من به همسرم آن آش خوشمزه را دادم تا بخورد و او پس از مدتها صبر، به خاطر طعم آن خیلی سپاسگزار بود.
ز فرزند فرخنده دادم خبرپسر بود و باشد پسر تاج سر
هوش مصنوعی: من از فرزندم خبر خوشی دارم که پسر است و پسر همواره محبوب و عزیز ماست.
گشادم گره رخت سربسته رابه مرهم رساندم دل خسته را
هوش مصنوعی: من گره لباس تو را باز کردم و به دل خستهام مرهمی رساندم.
چه دیدم؟ یکی گنج کانی در اوز یاقوت و زر هر چه دانی در او
هوش مصنوعی: دیدم که گنجی درون او نهفته است، پر از سنگهای قیمتی و طلا، که ارزشش بالاتر از هر چیزی است.
به گنجی چنان، کان ِگوهر شدموزان شب چو دریا توانگر شدم
هوش مصنوعی: من به گنجی دست یافتم که مانند گوهر میدرخشد و از آن شب، همچون دریا غنی و سرشار شدم.
به فرزند فرخ دلم شاد گشتکه با گوهر و گنج همزاد گشت
هوش مصنوعی: خبر خوشی به قلبم آمد که فرزند عزیزم با نیکی و ثروت همراه شد.
همه مال من زان شب آمد پدیدکه شب با گهر بُد گهر با کلید
هوش مصنوعی: همه دارایی من از آن شبی پیدا شد که شب با جواهر و گنج همراه بود.
چنین بود گوینده را سرگذشتسخن کامد آنجا ورق در نوشت
هوش مصنوعی: گویا سخنگوی داستانی دارد که ماجرایش اینگونه است: حرفهای او در نهایت به جایی رسید که در کاغذ ثبت شد.
شه از وقت مولود فرزند اوخبر جُست و از حال پیوند او
هوش مصنوعی: شاه از زمان تولد فرزندش مطلع شد و از وضعیت رابطهاش با او آگاه گردید.
شد آن گوهری مرد و از جای خویشنمودار آن طالع آورد پیش
هوش مصنوعی: مردی به مقام و مرتبهای بلند رسید و درخشش و شان خود را به نمایش گذاشت.
شه آن نسخه را هم بدانسان که بودبه والیس دانا فرستاد زود
هوش مصنوعی: شاه آن نسخه را درست همانطور که بود، به دانای والیس به سرعت ارسال کرد.
که احوال این طالع از هر چه هستچنان کن که ز اختر آری به دست
هوش مصنوعی: این بیان میگوید که وضعیت و سرنوشت این انسان را به گونهای رقم بزن که بتواند از ستارهها و سرنوشت خود بهرهبرداری کند. یعنی برای بهبود و تعالی زندگیاش، باید شرایط را به سمت مطلوبی سوق دهد.
بد و نیک او را نهانی بجویچو یابی نهان آشکارا بگوی
هوش مصنوعی: اگر عیب و خوبی کسی را در خفا پیدا کردی، هنگامی که آن را به روشنی کشف کردی، به بیان آن بپرداز.
چو آمد به والیس فرمان شاهسوی اختران کرد نیکو نگاه
هوش مصنوعی: زمانی که فرمان شاه به والیس رسید، او نیکو به ستارهها نگریست.
نظر کردن هر یکی بازجُستشد احوال پوشیده بر وی درست
هوش مصنوعی: نگاه کردن به هر کس باعث میشود که رازهای پنهان او به درستی آشکار شود.
نبشت و فرستاد از آنجا که دیدنه ز آنجا که از کس حکایت شنید
هوش مصنوعی: او چیزی را نوشت و فرستاد از جایی که خود مشاهده کرد، نه از جایی که چیزی را از دیگران شنیده بود.
چو شه نامهٔ حکم والیس خوانددر آن حکمنامه شگفتی بماند
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه نامه فرمان و ولایت را خواند، در آن فرمان چیزهای شگفتانگیزی مشاهده کرد که او را شگفتزده کرد.
نمودار طالع چنان کرده بوداز آن نقشها کز پس پرده بود
هوش مصنوعی: اوضاع و احوال زندگی به گونهای رقم خورده بود که از پیش، نشانههایی در پس پرده وجود داشت.
که این بانوا نانوا زادهایستکه از نور دولت نوادادهایست
هوش مصنوعی: این بانوی هنرمند، فرزندی است که از نور و روشنایی مقام و بزرگی به دنیا آمده است.
به بیبرگی از مادر انداختهچو زاده، فلک برگ او ساخته
هوش مصنوعی: کسی که در زندگی به تنهایی و بیکمک دیگران رها شده، مانند فرزندی که بدون برگ درخت به دنیا آمده، با سختیهایی مواجه است؛ اما سرنوشت و زمان، مایههای زندگی او را فراهم میکند.
پدر گشته فرّخ ز پرواز اوتوانگر ز پیروزی راز او
هوش مصنوعی: پدر از خوشحالی به خاطر موفقیت او خشنود و ثروتمند شده است و از پیروزیاش به راز و رموز آن پی برده است.
همانا که چون زاده باشد بجاینهاده بوَد بر سر گنج پای
هوش مصنوعی: هنگامی که کسی به دنیا میآید، در حقیقت جایگاهی برای او در دنیای پر از ثروت و امکانات ایجاد میشود.
ز غیرت شه آمد چو دریا به جوشلُطُف کرد با مرد گوهرفروش
هوش مصنوعی: به خاطر غیرت و شجاعت پادشاه، مانند دریا به خروش آمد. او با مهربانی و لطفش در کنار مردی که سنگهای گرانبها میفروشد، قرار گرفت.
پس آنگاه بسیار بنواختشیکی از ندیمان خود ساختش
هوش مصنوعی: سپس یکی از دوستانش او را بسیار مورد محبت قرار داد و او را به عنوان همراه خود انتخاب کرد.