بخش ۲۵ - حکایت سلیمان با دهقان
این داستان درباره روزی است که سلیمان با کبکبه و خدم و حشم و به قصد استراحت به صحرا میرود؛ در آنجا پیرمردی را میبیند که با سختی و رنج مشغول کشاورزی است. سلیمان با دیدن رنج پیرمرد به او میگوید: ما که اینهمه ثروت داریم به کجا رسیدهایم که تو اینقدر تلاش میکنی و رنج میکشی و تو چه بهدست خواهی آورد؟ پیرمرد با سخنانی حکیمانه سلیمان را پاسخ میدهد که من به بخشش و پرورش پروردگار، چشم دارم. در این دنیا هرکسی شایستهٔ لباسی است که به او دادهاند و آدمی باید صبور باشد و با دیدن و داشتن یک ذره ناز و نعمت مغرور نشود.
روزی از آنجا که فراغی رسیدباد سلیمان به چراغی رسید
روزی که وقت فراغ و تفریح بود، باد سلیمان به شمعی رسید و آنرا آزرد. (سلیمان بر باد سفر میکرده است. همچنین باد کنایه از غرور نیز میتواند باشد)
مملکتش رخت به صحرا نهادتخت بر این تختهٔ مینا نهاد
او و همراهانش در صحرا اقامت افکندند و تخت و نشستنگاه و خیمه خود را بر تخته مینا گذاشت. (مینا در اینجا منظور سنگ زمرد است که سبز است یعنی بر چمنزار و سبزه صحرا)
دید بهنوعی که دلش پاره گشتبرزگری پیر در آن ساده دشت
از دیدن برزگر پیری که در آن بیابان ساده و صاف بود، دلش غمگین شد.
خانه ز مشتی غله پرداختهدر غله دان کرم انداخته
مشتی غله را از خانه آورده و در غلهدان و مزرعه بخشش ریخته بود.
دانهفشان گشته به هر گوشهایرسته ز هر دانهٔ او خوشهای
او هر گوشه را بذر کاشته و دانهفشانی کرده بود و از هر دانه خوشهای روییده بود.
پردهٔ آن دانه که دهقان گشادمنطق مرغان ز سلیمان گشاد
راز آن دانهها که دهقان گشوده بود باعث شد که سلیمان به صحبت بپردازد.
گفت جوانمرد شو ای پیرمردکاین قَدَرَت بود، ببایست خورد
به او گفت: جوانمرد شو ای پیرمرد، روزی تو همین بود که میبایست خوردن.
دام نهای دانه فشانی مکنبا چو منی مرغ زبانی مکن
تو دام نیستی دانهافشانی و کشت مکن، در برابر همچون منی، مرغزبانی مکن.
بیل نداری گِل صحرا مخارآب نیابی جو دهقان مکار
بیل نداری، گل و خاک صحرا را شخم مزن، آب نخواهی یافت جو دهقان را کشت مکن.
ما که به سیرابزمین کاشتیمزانچه بِکِشتیم چه برداشتیم؟
ما که در زمینهای مرغوب کاشتیم (و این همه داریم)، از آنچه کردیم و کاشتیم، چه بهره بردیم؟
تا تو درین مزرعهٔ دانهسوزتشنه و بی آب چه آری بروز
تا تو از این مزرعه خشک بدست آوری و با رنج و تشنگی، روزی بدست بیاوری؟
پیر بدو گفت مرنج از جوابفارغم از پرورش خاک و آب
آن پیر به او گفت: از پاسخ من مرنج، من از خاک و آب، روزی خود را نمیگیرم.
با تر و با خشک مرا نیست کاردانه ز من پرورش از کردگار
با تر و خشک و کم و زیاد کاری ندارم، دانه را من میکارم و خدا پرورش میدهد.
آب من اینک عرق پشت منبیل من اینک سر انگشت من
آب من، عرق زحمت و کار من است و بیل من، دستها و انگشتهایم.
نیست غم ملک و ولایت مراتا منم، این دانه کفایت مرا
در فکر و حسرت ملک و ولایت نیستم، تا روزی که هستم این اندک دانه و غله، مرا کفایت میکند.
آنکه بشارت به خودم میدهددانه یکی هفتصدم میدهد
آنکسی که مرا به خودش امید میدهد، همان او از یک دانه، هفتصد دانه به من میدهد.
دانه به انبازی شیطان مکارتا ز یکی هفتصد آید به بار
با شیطان و ابلیس بدکار شریک مشو تا سود ببری و از یک دانه هفتصد، حاصل کنی.
دانهٔ شایسته بباید نخستتا گره خوشه گشاید درست
شرط اول آن است که دانه نیک و شایسته و مناسب بکاری تا خوشهای پربار بدهد و رشد کند.
هر نظری را که برافروختندجامه بهاندازهٔ تن دوختند
هر دیده و عقلی را که روشن کردند، جامه و لباس او را بهاندازهاش دوختند.
رخت مسیحا نکشد هر خریمحرم دولت نبود هر سری
رخت مسیحا را هر خری نمیکشد، محرم و یار نیکبختی و سعادت، هر کسی نمیشود.
کرگدنی گردن پیلی خوردمور ز پای ملخی نگذرد
آنکه گردن پیل میخورد کرگدن است و آدم کوچک هم به چیزهای کوچک و حقیر چشم میدوزد.
بحر به صد رود شد آرام گیرجوی به یک سیل برآرد نفیر
صد رود به دریا میریزد و دریا آرام است اما جوی کوچک با یک سیل به خروش میآید
هست در این دایرهٔ لاجوردمرتبهٔ مرد بهمقدار مرد
در زیر این فلک و آسمان کبود، قدر و مرتبه هرکس به اندازه شایستگی اوست.
دولتییی باید صاحب درنگکز قدری ناز نیاید به تنگ
آدم نیکبختی لازم است و صبور تا از یک ذره ناز و نعمت مغرور نشود!
هر نفسی حوصلهٔ ناز نیستهر شکمی حاملهٔ راز نیست
هر کسی صبر و تحمل ناز و نعمت را ندارد، هر سینهای صاحبراز نیست!
ناز نگویم که ز خامی بودنازکشی کار نظامی بود
چیزی از ناز نمیگویم که گفتن آن از خامی است، نازکشی کار و پیشه نظامی است.