بخش ۲۶ - مقالت چهارم در رعایت از رعیت
این شعر درباره دادگری و عدالت است و شاعر در ابتدا به نقد آدمیانی پرداخته که حکمت، شجاعت، دانایی و هنر را رها کرده و به خودآرایی و لذتهای زودگذر پرداختهاند. او مثالی از زنی عارف میآورد که میتواند الگو و سرمشق انسانهایی که در پی آموختن راه راست و درست هستند، باشد. شاعر هنر، شجاعت و دادگری را نتیجه عقل و خرد میداند و در ادامه انسانها را از ستمکاری و ظلم برحذر میدارد که عواقب شوم و بد آن، آنها را گرفتار خواهد کرد. شاعر در پایان، انسانهای دادگر و نیکوکار را نیکبخت و سعادتمند دانسته که خانه بهشتی و فردای قیامت خود را آباد میکنند.
ای سپر افکنده ز مردانگیغول تو بیغولهٔ بیگانگی
ای کسی که جوانمردی و مروّت را کنار گذاشته و دنیای بیگانه و ویرانه، غول و گمراهکننده تو گشته است و اسیر ویرانه شدهای.
غَرّه به مُلکی که وفاییش نیستزنده به عمری که بقاییش نیست
به مُلک و قدرتی مغرور گشتهای که به تو بیوفاست و سرمایه و زندگی خود را بر روی چیزی گذاشتهای که بقا ندارد و سست است.
پی سپر جرعهٔ میخوارگاندستخوش بازی سیارگان
دنبالهرو و لگدمالشده چند میخواره شدهای و تسلیم و بازیچهٔ بازی کواکب و سیارگان گشتهای.
مصحف و شمشیر بینداختهجام و صراحی عوضش ساخته
حکمت و شجاعت را کنار گذاشته و بهجای آن مشغول خوشگذرانی شدهای.
آینه و شانه گرفته به دستچون زنِ رعنا شده گیسو پرست
و همچون زنی خودآرا و ظاهرپرست، آینه و شانه بهدست گرفتهای.
رابعه با رابعِ آن هفت مردگیسوی خود را بنگر تا چه کرد؟
یاد بگیر و بیاموز از رابعه که با رابع آن هفتمرد، با گیسوی خود چهکرد. (منظور رابعه عدویه، بانوی عارف و صوفی است که برای آبدادن به سگی تشنه در بیابان از گیسوی بریده خود طناب ساخت و از چاه آب کشید)
ای هنر از مردی تو شرمساراز هنر بیوهزنی شرم دار
ای کسی که هنر و شایستگی و شجاعت از نام تو شرمسار است، از هنر یک بیوهزن بیاموز و شرمنده باش.
چند کنی دعوی مرد افکنی؟کم زن و کم زن که کم از یک زنی
تا کی لاف شجاعت میزنی؟ کم لاف بزن که کمتر از یک زنی.
گردن عقل از هنر آزاد نیستهیچ هنر خوبتر از داد نیست
هنر نتیجه عقل و خرد است، هیچ هنری بهتر از دادگری نیست.
تازه شد این آب و نه در جوی توستنغز شد این خال و نه بر روی توست
بهار آمد اما جوی تو خالی است (و هنری ننمودهای) این خال، زیبا گشت اما اثری از آن بر چهره تو نیست.
چرخ نهای محضر نیکی پسندنیک دراندیش ز چرخ بلند
چرخ نهای محضر نیکیپسند! در آسمان و فلک بلند بیندیش.
جز گهر نیک نباید نمودسود توان کرد بدین مایه سود
بجز گوهر خوب و ارزشمند نمیتوانی چیز دیگری ارائه کنی فقط با اینکار میتوانی سود ببری.
نیست مبارک ستم انگیختنآب خود و خون کسان ریختن
ستمکاری، شایسته نیست؛ شایسته نیست که آبروی خود را ببری و بهدیگران ظلم کنی.
رفت بسی دعوی از این پیشترتا دو سه همّت بههم آید مگر
دعوی از این پیشتر رفت، همّت چند نفر با هم جمع میشود.
داد کن، از همّت مردم بترسنیمشب از تیر تَظَلُّم بترس
دادگری و درستی و راستی پیشهکن؛ از دعای مردم بترس؛ نیمشب از تیر دعای ستمدیده بترس. (تظلّم: دادخواهی)
همّت از آنجا که نظرها کندخوار مدارش که اثرها کند
همّت و دعا از آنجا که نظرها کند؛ آنرا بهچشم کم مبین که کارها میکند.
همت آلودهٔ آن یک دو مردبا تن محمود ببین تا چه کرد
همت آلوده آن یک دو مرد را ببین با تن محمود چهکرد و او را بیمار کرد. (منظور سلطان محمود است)
همّت چندین نفس بیغباربا تو ببین تا چه کند روز کار
(وقتی همت غرضدار و آلوده اینکار را میکند، از بیت قبل) ببین همّت آدمهای بیگناه و پاک چه میکند با تو!
راهروانی که ملایک پِی انددر ره کشف از کَشَفی کم نِی اند
راهروان و سالکانی که بیگناه و فرشتهصفت هستند در پیمودن راه کشف و شهود، کمتر از یک لاکپشت نیستند!
تیغ ستم دور کن از راهشانتا نخوری تیر سحرگاهشان
به آنها ستم مکن و ستم را از آنها دور کن؛ تا دچار تیر آه سحرگاهشان نشوی.
دادگری شرط جهانداری استشرط جهان بین که ستمکاری است
دادگری و عدالت نشانهٔ بزرگی و شاهیاست و ستمکاری نشانه دنیاپرستی است.
هر که در این خانه شبی داد کردخانهٔ فردای خود آباد کرد
هرکس که در این خانه دنیای زودگذر، زمانی دادگری کرد؛ بهشت خود را آباد کردهاست.