بخش ۲۷ - داستان پیرزن با سلطان سنجر
این متن درباره عدل و داد و ظلم و ستم است. حکایت پیرزنیاست که از سوی شحنه به قتل متهم شده و به نزد سلطان رفته و در آنجا از ظلم و ستمهایی که بر او و مردم میشود، میگوید. آن پیرزن، از خراب شدن شهرها و مزرعه دهقانان در اثر ظلم و ستم حاکم میگوید و بهاو از عواقب بد ظلم و ستم هشدار میدهد و از او میخواهد که بهوظیفهای که یک شاه برای آن درستشده یعنی دادگری، مهربانی و کمک به ضعیفان عمل کند.
پیرزنی را ستمی درگرفتدست زد و دامن سنجر گرفت
به پیرزنی ظلم شد؛ دست بهدامن سلطان زد و از او کمک خواست. (سنجر در اینبیت بهمعنی عام شاهان سلجوقی است)
کای ملک آزرم تو کم دیدهاموز تو همهساله ستم دیدهام
که ای شاه، ملایمت و لطف از تو کم دیدهام اما همهساله ظلم و ستم از تو دیدهام.
شحنهٔ مست آمده در کوی منزد لگدی چند فرا روی من
شحنهٔ مست و بیرحم تو در خانه و کوی من آمده و مرا لگدکوب کردهاست.
بیگُنه از خانه بهرویم کشیدمویکشان بر سر کویم کشید
مرا بیگناه و بیجرم از خانه و مویکشان بر سر کوی کشید.
در ستمآبادِ زبانم نهادمُهر ستم بر در خانم نهاد
آبرویم را بُرد و مرا بر سر زبانها و ستمآبادِ دهانها انداخت. و با این ستم و رسوایی، درب خانهام را مُهر کرد. (یا مرا دشنام داد و به من تهمت زد)
گفت: «فلان نیمشب ای گوژپشتبر سر کوی تو فلان را که کُشت؟»
گفت ای پیرزن گوژپشت، فلان نصف شب چهکسی فلانی را بر سر کوی تو کُشت؟
خانهٔ من جست که «خونی کجاست؟»ای شه ازین بیش زبونی کجاست؟
خونی یعنی قاتل
شحنه بود مست که آن خون کندعربده با پیرزنی چون کند؟
آنکسی که کُشته، شحنهای مست و خونریز بوده؛ چرا پیرزنی را متهم میکند؟
رطلزنان دخلِ ولایت برندپیرهزنان را به جنایت برند
با عیش و نوش و سرور، ثروتها را میبرند و پیرهزنان و بیگناهان را متهم به جنایت میکنند.
آنکه درین ظلم نظر داشتهستستر من و عدل تو برداشتهست
هرکسی که باعث این ظلم شده، (زنی مثل) مرا بیآبرو کرده و عدل را از تو دور کردهاست.
کوفته شد سینهٔ مجروح منهیچ نماند از من و از روح من
سینه و درون من از غم و درد، کوفته و مجروح است؛ از من و از جان من هیچ نماند.
گر ندهی داد من ای شهریاربا تو رود روزِ شمار، این شمار
ای شهریار، اگر حق مرا ندهی، روز قیامت، مدیون خواهی بود.
داوری و داد نمیبینمتوز ستم آزاد نمیبینمت
عدل و دادگری تو را نمیبینم؛ تو را از ظلم و ستم، پاک و مُبرّا نمیدانم.
از ملکان قوّت و یاری رسداز تو به ما بین که چه خواری رسد؟!
از پادشاهان باید کمک و مِهر برسد؛ ببین از تو چه ذلّت و خواری بهما میرسد.
مال یتیمان ستدن، ساز نیستبگذر ازین، غارت ابخاز نیست
مال یتیمان و بیپناهان را گرفتن، روا و درست نیست؛ از این فراتر است (غارت و چپاول است)، غارت ابخاز که نیست.
بر پَلهٔ پیرهزنان ره مزنشرم بدار از پلهٔ پیرهزن
پله اول یعنی پول کم ، پله دوم یعنی موی پیرزنان
بندهای و دعوی شاهی کنیشاه نهای چونکه تباهی کنی
بندهای هستی که ادعای شاهی میکنی؛ تو شاه نیستی، چونکه ظلم میکنی.
شاه که ترتیب ولایت کندحکم رعیت به رعایت کند
شاه و حاکمی که حکومت میکند، باید دادگر باشد و با مردم عادلانه رفتار کند.
تا همه سر بر خط فرمان نهنددوستیاش در دل و در جان نهند
تا همگان پیروی کنند و مهر و محبت او را در دل و جان خود بنهند.
عالم را زیر و زبر کردهایتا تویی آخر چه هنر کردهای؟
همهچیز را زیر و زبر کردهای؛ آخر چه هنر کردهای؟ و چه سود رساندهای؟
دولت ترکان که بلندی گرفتمملکت از دادپسندی گرفت
اقبال ترکان (پیشینیان تو) که بلندی گرفت؛ آن اقبال را از دادگری بهدست آوردند.
چونکه تو بیدادگری پروریترک نهای، هندوی غارتگری
وقتی که تو ظلم کنی؛ ترک نیستی بلکه یک راهزن غارتگر هستی.
مسکن شهری ز تو ویرانه شدخرمن دهقان ز تو بیدانه شد
خانهٔ شهرنشینان از تو ویران شد و دهقانان، فقیر و بیچیز شدند.
زآمدن مرگ شماری بکنمیرسدت دست، حصاری بکن
از آمدن مرگ بیندیش؛ اکنون که میتوانی، دادگری کن. (حصار کردن یعنی قلعه ساختن و در اینجا بهمعنی محافظت کردن از مردم است در برابر ظلم)
عدل تو قندیلِ شبافروز توستمونسِ فردای تو امروزِ توست
آنچه که در شب ظلمت، بهتو روشنایی میدهد، دادگری و عدل توست و آنچه در فردای قیامت، بهتو کمک خواهد کرد، کارهای امروز توست.
پیرزنان را به سخن شاد دارو این سخن از پیرزنی یاد دار
پیرزنان و ضعیفان و بیپناهان را خرسند و شاد بگردان؛ این پند را از پیرزنی بشنو.
دست بدار از سر بیچارگانتا نخوری یاسج غمخوارگان
یاسج یعنی تیر پیکاندار، معنی بیت: به ضعفا ستم نکن تا تیرِ آهِ آن دلسوختگان را نخوری
چند زنی تیر به هر گوشهای؟غافلی از توشهٔ بیتوشهای
تا کی بههر طرف تیر میافکنی و بههمه ظلم میکنی؟ و از توشه تهیدستان غافل هستی.
فتح جهان را تو کلید آمدینز پی بیداد پدید آمدی
تو برای گشایش مشکلات مردم هستی؛ تو برای ظلم و ستم نیستی.
شاه بدانی که جفا کم کنیگر دگران ریش، تو مرهم کنی
برای این شاه شدهای که ستم را از میان برداری و اگر دیگران زخم میزنند، تو مداوا کنی.
رسم ضعیفان به تو نازش بودرسم تو باید که نوازش بود
رسم ضعیفان و بیپناهان، نازش و اتّکا بهتو باشد؛ و رسم تو باید نوازش و مهربانی باشد.
گوش به دریوزهٔ انفاس دارگوشهنشینی دو سه را پاس دار
مواظب خواست و طلب دعاها باش؛ گوشهنشینان و مظلومان را محافظت کن.
سنجر، کاقلیم خراسان گرفتکرد زیان کاین سخن آسان گرفت
سنجر که اقلیم و حکومت خراسان را بهدست آورد؛ عاقبت زیانکرد زیرا این پند را نادیده گرفت. (منظور سلطان محمد خوارزمشاه است که به سلطان سنجر معروف بود)
داد در این دور برانداختهستدر پر سیمرغ وطن ساختهست
عدل و داد در دوران تو، از میان رفته و بسیار دور از دسترس است در جایی همچون پر سیمرغ!
شرم درین طارم ازرق نماندآب درین خاک معلق نماند
شرم و حیا در این آسمان نیلگون نمانده؛ آبرویی در این خاک نمانده.
خیز نظامی ز حد افزون گِریبر دل خوناب شده خون گری
برخیز نظامی، و بیش از حد گریهکن؛ بر این دل پرخون و پردرد خونگریهکن.