بخش ۳۱ - داستان سگ و صیاد و روباه
داستان درباره یک شکارچی است که سگی قوی و چالاک دارد که شبها نگهبان اوست و روزها در شکار او را کمک میکند. روزی سگ او گم شده و شکارچی غمگین نشسته که روباهی پیدا میشود و مسخرهکنان به او طعنه میزند که «صفرایت زیاد شده و باید مدتی با گرسنگی سر کنی زیرا دیگر شکاری نصیبت نمیشود، سگ تو که در شکار بینظیر بود، مرد و از بین رفت، خودت زنده باشی!» شکارچی به او پاسخ میدهد که غم، خبر رسیدن شادی است و من از داشتن غم، شاد هستم و روزی هر کس مشخص شده است. ناگهان گرد و غباری از دور برمیخیزد و سگ نمایان میشود و روباه را شکار میکند. نظامی در ادامه بر این نکته تاکید میکند که روزی و قسمت هرکس در ازل تعیین شده و انسان باید به کار نیکو و الهی خود بپردازد و برای افزودن سهم و روزی خویش، بیهوده خود را در رنج نیفکند.
صیدگری بود عجب تیزبینبادیهپیمای و مراحلگزین
شکارچییی بود بسیار تیزبین و در پیمودن بیابان و انتخاب جای بسیار ماهر.
شیرسگی داشت که چون پو گرفتسایه خورشید بر آهو گرفت
سگی قوی داشت که وقتی میدوید سایه خورشید را بر آهو میگرفت.
سهم زده کرگدن از گردنشگور ز دندان گوزن افکنش
کرگدن، مرعوبِ گردنش و گور مرعوب دندان گوزنافکنش بود. (سهمزده یعنی مرعوب)
در سفرش مونس و یار آمدهچند شبانروز به کار آمده
آن سگ مونس و یار او بود و روزها و شبها به او کمک کرده بود.
بود دلِ مهرفروزش بدوپاس شب و روزی روزش بدو
به آن سگ محبت و مهر میورزید، سگ نگهبان شب او بود و اسباب روزی او در روز.
گشت گم آن شیرسگ از شیرمردمرد بر آن دل که جگر گربه خورد
مرد آن سگ قوی را گم کرد و تصورش این بود که سگش مرده، کار از کار گذشته و گربه، جگر را خورده است. (مرد بر آن دل یعنی مرد اینگونه اندیشید.)
گفت در این ره که میانجی قضاستپای سگی را سر شیری بهاست
با خود گفت وقتی که قضا در اینجا تصمیم میگیرد پای سگی ارزش سر شیری را دارد.
گرچه در آن غم دلش از جان گرفتهم جگر خویش به دندان گرفت
اگرچه در درون غمگین بود اما صبر کرد و جگر خود را بهدندان فشرد.
صابرییی کان نه به او بود کردهر جوِ صبرش دِرَمی سود کرد
صبری بیش از طاقت خود کرد؛ هر جو از صبر او بیش از درهمی سود کرد.
طنزکنان روبهی آمد ز دورگفت «صبوری مکن ای ناصبور
یک روباه مسخرهکنان از دور رسید و به او گفت: صبوری مکن ای ناصبور.
میشنوم کان به هنر تک نماندباد بقای تو گر آن سگ نماند
شنیدهام که آن سگ تو که در دویدن بیهمتا بود نماند، خودت زنده باشی اگر آن سگ مرد!
دی که ز پیش تو به نخجیر شدتیز تکی کرد و عدمگیر شد
دیروز که از پیش تو برای شکار رفت یک دَم تند دوید و نابود شد.
اینکه سگ امروز شکار تو کردتا دو مهت بس بوَد ای شیرمرد
همین که این سگ امروز برای تو شکار کرد برای دو ماه خوراک تو کافی است!
خیز و کبابی به دل خویش دهمغز تو خور، پوست به درویش ده
برخیز و کبابی بخور و لذت ببر و پوست را به فقیری بده!
چربخورش بود ترا پیش ازینروبهِ فربه نخوری بیش ازین
تا امروز غذای چرب فراوان خوردهای از این پس روباه چاق نخواهی خورد
ایمنی از روغن اعضای مارَست مزاج تو ز صفرای ما
از خطر روغن و چربی روباه در امان هستی و دیگر صفرایت زیاد نمیشود!
در وی ازو این چه وفاداری است؟غم نخوری این چه جگرخواری است؟»
این وفاداری و غمخواری برای او، چه کاری است؟ از غم دور باشی این چه جگرخواری و اندوهی است!؟
صیدگرش گفت «شب آبستن استاین غم یکروزه برای من است
صیاد به او گفت شب آبستن حوادث فرداست این غم که دارم موقتی و گذراست.
شاد بر آنم که درین دیر تنگشادی و غم هردو ندارد درنگ
از آن شادم که در این دیر تنگ و دلگیر، نه شادی و نه غم هیچکدام ارزش ندارند و هردو گذرا هستند.
اینهمه میری و همه بندگیهست درین قالبِ گردندگی
هر چه شاهی و سالاری هست و هرچه بندگی و خواری هردو گذرا هستند.
انجم و افلاک به گشتن دَرَندراحت و محنت به گذشتن دَرَند
ستارگان و افلاک در گردش هستند و نیز خوشی و رنج در گذشتن.
شاددلم زانکه دلِ من غمیستکامدن غم سبب خرمیست
از آن شادم که دل من غمگین است زیرا آمدن غم، سبب و نشاندهنده رسیدن شادی است.
گرگ مرا حالت یوسف رسیدگرگ نِیَم جامه نخواهم درید
اوضاع تلخ و روزگار بد من زیبا میشود من گرگی حریص نیستم که از غم جامه بدرم.
گر ستدندش ز من ای حیلهسازبا چو تو صیدی به من آرند باز»
اگر از من آن را گرفتند ای مکار! با شکار یکی چون تو بهمن او را باز میگردانند.
او به سخن در که برآمد غبارگشت سگ از پردهٔ گَرد آشکار
در حال گفتن این سخنان بود که گرد و غباری برخاست و از میان گرد و غبار، سگ نمایان شد.
آمد و گِردَش دو سه جولان گرفتنیفه روباه به دندان گرفت
سگ از راه رسید و دو سه دور روباه را تعقیب کرد و نیفه روباه را بهدندان گرفت.
گفت «بدین خرده که دیر آمدمروبه داند که چو شیر آمدم
گفت: با این ایراد که کمی دیر رسیدم اما روباه میداند که همچون شیر آمدم.
طوق من آویزش دین تو شدکنده روباه یقین تو شد»
بندگی من، زینت دین و ایمانی که داری، شد و شکار روباه بر تو یقین شد.
هرکه یقینش به ارادت کشدخاتم ِ کارش به سعادت کشد
هر کس که یقین، او را به ارادت و مهر راهنمایی کند عاقبت و سرانجام او خوشبختی و نیکروزی خواهد بود.
راه یقین جوی ز هر حاصلینیست مبارکتر ازین منزلی
پس، از هر چیزی به دنبال ایمان و یقین برو که بهتر از این مقصد و هدفی وجود ندارد.
پای به رفتارِ یقین سر شودسنگ به پندارِ یقین زر شود
پا با ایمان و یقین، ارزشمند و سر میشود و یقین، سنگ بیارزش را تبدیل به زر میکند.
گر قدمت شد به یقین استوارگَرد ز دریا، نَم از آتش برآر
اگر به ایمان و یقین رسیدی از دریا و آب، غبار برآور و از آتش، سردی و نم.
هر که یقین را به توکّل سرشتبر کرم «الرزق علیالله» نوشت
هرکسی ایمان و توکل را بهدست آورد، نظر به این داشت که روزیدهنده خداست.
پشهٔ خوان و مگسِ کس نشدهرچه به پیش آمدش از پس نشد
پشه و مزاحم سفره دیگران نشد و به دیگران دست نیاز نبرد، هرچه به پیشش آمد و روزی او بود به همان قناعت کرد.
روزی تو باز نگردد ز درکار خدا کن غم روزی مخور
روزی تو به تو میآید و از در تو برنمیگردد پس کار خدا کن و غم روزی را مخور.
بر در او رو که از اینان به اوستروزی ازو خواه که روزیده اوست
دست نیاز به درگاه کسی ببر که از اینان بهتر اوست؛ روزی از او بخواه که اوست که روزیدهنده است.
از من و تو هرکه بدان در گذشتهیچکسی بی غرضی وا نگشت
هر کسی از ما به آن درگاه بگذرد و نیاز ببرد، بی رسیدن به مقصود و دست خالی برنمیگردد.
اهل یقین طایفه دیگرندما همه پاییم گر ایشان سرند
اهل ایمان و یقین کسانی بهتر هستند اگر آنها سر و سرور هستند ما پا و خدمتگزارشان هستیم.
چون سر سجاده بر آب افکنندرنگ عسل بر می ناب افکنند
وقتی که از کرامت بر آب نماز میگزارند می تلخ را به عسل شیرین بدل میکنند.
عمر چو یکروزه قرارت ندادروزیِ صد ساله چه باید نهاد؟
وقتی که آدمی از بقای یک روز عمر مطمئن نیست، چرا روزی صد ساله را جمع کند؟
صورت ما را که عمل ساختندقسمت روزی به ازل ساختند
وقتی که ما را آفریدند طوری آفریدند که قسمت و روزی ما را نیز در همان ابتدا و ازل تعیین کردند.
روزی از آنجات فرستادهاندآن خوری اینجا که ترا دادهاند
روزی را از همان ازل برای تو فرستادهاند؛ همان را اینجا بهدست میآوری و میخوری که برای تو فرستاده و تعیین کردهاند.
گرچه در این راه بسی جهد کردبیشتر از روزی خود کس نخورد
هرکسی هرچقدر تلاش کند بیشتر از سهم و قسمت خود نمیخورد.
جهد بدین کن که بر این است عهدروزی و دولت نفزاید به جهد
تلاش و مبنای کار خود را بر این عهد و پیمان بگذار؛ روزی و ثروت و مقام با افزودن تلاش، افزوده نمیشود.
تا شوی از جملهٔ عالم عزیزجهد تو میباید و توفیق نیز
تا در میان عالمیان، عزیز و گرانمایه شوی هم جهد و تلاش لازم است و هم توکل و توفیق.
جهد نظامی نفسی بود سردگرمیِ توفیق به چیزیش کرد
نظامی هرچه جهد و تلاش کرد نتیجهاش آهی سرد و بیثمر بود، آنچه که ثمر داد توفیق و عنایت الهی بود.