بخش ۳۲ - مقالت هفتم در فضیلت آدمی بر حیوانات
این شعر به جایگاه بسیار منحصر بهفرد و عالی آدمی در هستی پرداخته و شاعر با یادآوری این جایگاه و مقام میگوید که قدر خود را بدان و بهکارهایی مشغول شو که شایسته مقام توست. او به حفظ آبروی دیگران و احترام گذاشتن به دیگران (و نیز زیردستان) تاکید میکند و در ادامه میگوید وجود هرکسی و هرچیزی در هستی حکمتی دارد. شاعر سپس به اهمیت ریاضت و رامکردن نفس پرداخته است و آنرا تنها راه شناخت دل دانستهاست. او در پایان از قدرت محافظت و نیروی تقوی و مدد گرفتن از صاحبدلان و پاکان در اینراه گفته است.
ای به زمین بر چو فلک نازنینناز کِشَت هم فلک و هم زمین
ای کسی که بر زمین هستی اما همچون آسمان، بلندمرتبه و نازنین هستی؛ هم زمین ناز تو را میکشد، هم آسمان.
کار تو زآنجا که خبر داشتیبرتر از آن شد که تو پنداشتی
کار و قسمت تو از آنچه که میدانستی و از آنچه تصور میکردی، بهتر شد.
اول از آن دایه که پروردهایشیر نخوردی که شکر خوردهای
(اول سعادتی که یافتی این بود) که از آن دایه که تو را پرورد، شیر نخوردی بلکه شیری همچون شکر خوردی (یا شیر و شکر خوردی)
نیکوییات باید کهافزون بودنیکویی افزونتر ازین چون بود؟
(طبیعی است و کمتر از این از تو انتظار نمیرفت) که نیکویی و تناسب و زیبایی تو زیاد باشد؛ آیا بهتر از این میشد که هستی؟
کز سر آن خامه که خاریدهاندنغز نگاریت نگاریدهاند
از همان اول و از اولین قلم که تو را نقاشی کردند، بت و نگاری نغز و زیبا خلق کردند
رشتهٔ جان بر جگرت بستهاندگوهر تن بر کمرت بستهاند
رشته جان به جگر تو بستند (تو را دوستداشتنی آفریدند) و گوهر تن را بر کمر تو بستند. (یعنی هم از جان و هم از تن بهرمند هستی)
به که ضعیفی که درین مرغزارآهوی فربه ندود با نزار
در این مَرغزار و بیشه هستی، ضعیفی بهتر است زیرا آهوی قوی و آهوی مریض با هم نمیدوند.
جانورانی که غلام تواندمرغ علفخوارهٔ دام تواند
موجوداتی که تحت فرمان تو هستند، همگی در دام و دست تو گرفتار هستند.
چون تو همایی شرف کار باشکم خور و کم گوی و کمآزار باش
پس وقتی که هما و شاه هستی، شایستگی نشان بده؛ کم بخور، کم بگوی و کمآزار باش.
هر که تو بینی ز سپید و سیاهبر سر کاری است در این کارگاه
هرچه در این دنیا میبینی از سفید و سیاه، همگی حکمتی دارند و وظیفهای را انجام میدهند.
جغد که شوم است به افسانه دربلبل گنج است به ویرانه در
جغد (بوف) که در داستانها نماد شومی و نحسی است؛ در ویرانه نشان گنج است و در آنجا بلبل است!
هر که در این پرده نشانیش هستدر خور تن قیمت جانیش هست
هر کسی و چیزی که در این پرده و نقاشی هستی دیده میشود، در حد خود، شایسته و لیاقت داشتن جان را دارد.
گرچه ز بحرِ تو به گوهر کمندچون تو همه گوهریِ عالَمند
اگرچه (موجودات دیگر) در این دریای هستی از تو پایینتر هستند، اما همه مانند تو صاحبگوهر هستند و ارزش دارند.
بیش و کمی را که کشی در شماررنج به قدر دیَتَش چشم دار
وقتی قضاوت میکنی و بیشی و کمی موجودات را میسنجی؛ رنج به قدر دیَتَش چشم دار
نیک و بد ملک به کار توانددر بد و نیک آینهدار تواند
تمام این کم و بیشها و این نیک و بدها، در خدمت تو هستند؛ و در بد و نیک خدمتگزار تو هستند. (آینهدار به معنی غلام و خدمتکار است اما در اینجا یعنی هر کاری کنی، مانند آینه همان را بهتو بر میگردانند)
کفش دهی، باز دهندت کلاهپرده دری، پرده درندت چو ماه
اگر کفش دهی (احترام بگذاری) به تو کلاه میدهند (تو را آبرومند میکنند)؛ اگر پردهدری کنی (و تحقیر کنی و آبرو ببری) آبرویت را میبرند (آشکار همچون ماه آسمان)
خیز و مکن پردهدری صبحوارتا چو شبت نام بود پردهدار
تلاش کن و پردهدری مکن و آبروی کسی را مبر؛ تا همچون «شب» تو را پوشاننده عیب بدانند و تو را پردهدار بدانند.
پردهٔ زنبور گل سوری استوآنِ تو این پردهٔ زنبوری است
کارهای تو در این دنیا آشکارتر و هویداتر از یک زنبور است زیرا پردهٔ زنبور، گل سرخ است ولی پردهٔ تو این آسمان زنبوری و توری است که همه چیز از پشت آن هویداست.
چند پری چون مگس از بهر قوت؟در دهن این تنهٔ عنکبوت
تا کی برای قوت و غذای بدن، در این دنیا که مثل دام عنکبوت است میپری و میگردی؟ (تنه یعنی تنیده که منظور تار عنکبوت است)
پردگیانی که جهان داشتندراز تو در پرده نهان داشتند
پردگیان و فرشتگانی که جهان را گرداندند و میگردانند، راز تو را بر ملا نکردند.
از ره این پرده فزون آمدیلاجرم از پرده برون آمدی
هوش مصنوعی: با عبور از این حجاب و پرده، تو به مرحلهای رسیدی که اکنون از آن پرده خارج شدهای.
دل که نه در پرده، وداعش مکنهر چه نه در پرده، سماعش مکن
آدمی که رازدار نیست و بیحیاست را ترک کن (حتی بدون وداع و خداحافظی)؛ هرچه که زیبا نیست و آهنگی که ناموزون است شایسته رقص و سماع نیست.
شعبدهبازی که در این پرده هستبر سرت این پرده به بازی نبست
شعبدهباز و چیرهدستی که در پس این پرده عالم هست این نقش را برای سرگرمی و بیخود به تو نداد.
دست جز این پرده به جایی مزنخارج از این پرده نوایی مزن
جز این پرده و مقام (که داری، به چیزی کمتر) مشغول مشو، همیشه در این مایه زیبا و متناسب (شان خود) بنواز.
بشنو از این پرده و بیدار شوخلوتیِ پردهٔ اسرار شو
این راز را بشنو و از این نوا بشنو و از خواب بیدار شو؛ و با بیداری، محرم و یار پرده اسرار شو.
جسمت را پاکتر از جان کنیچونکه چهل روز به زندان کنی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی جسمت از روح هم پاکتر شود، باید چهل روز خودت را تحت انضباط و دوری از دنیا قرار دهی.
مرد به زندان شرف آرد به دستیوسف ازین روی به زندان نشست
مرد در زندان (و ریاضت) شرف بهدست میآورد؛ از این رو بود که یوسف به زندان نشست.
قدر دل و پایهٔ جان یافتنجز به ریاضت نتوان یافتن
برای دانستن ارزش دل و مرتبه جان، جز ریاضت راهی نیست.
سیم طبایع به ریاضت سپارزر طبیعت به ریاضت برآر
نقره طبایع (خواهشهای نفسانی) را به ریاضت بسپار و پاک کن؛ زر و گنج سرشت را از راه ریاضت بهدست آور.
تا ز ریاضت به مقامی رسیکهت به کسی درکشد این ناکسی
تا از راه ریاضت و سختی جایگاهی شایسته بیابی و این ناکسی به شرف و بزرگی برسد.
توسنی طبع چو رامت شودسکهٔ اخلاص به نامت شود
نفس سرکش و توسن را وقتی که رام کردی آنگاه پادشاه تقوی خواهی شد و سکه اخلاص و پاکی بهنام تو میشود.
عقل و طبیعت که تورا یار شدقصهٔ آهنگر و عطار شد
وقتی که عقل و طبیعت هر دو یار تو شوند آنگاه شبیه کار آهنگر و عطار میشود.
کاین ز تبش آینهرویت کندوآن ز نفس غالیه بویت کند
از بیت قبل: وقتی که عقل و طبیعت در اثر ریاضت یار تو شوند این، مثل آهنگر که آینه جلا میدهد از آتشش تو را زیبا کند و آن، مانند عطار تو را خوشعطر. (غالیه ترکیبی است عنبر و مشک و ...)
در بُنهِ طبع نجات اندکی استدر قفس مرغ حیات اندکی است
نفس و بدن چیزی ندارد که بهتو بدهد و در بُنه و کیسه او توشهای نیست که تو را نجات دهد؛ در قفس تن (که پرنده جان هست)، زندگی کوتاه است.
هر چه خلافآمدِ عادت بوَدقافلهسالارِ سعادت بود
آنچه که برخلاف عادت و امیال نفسانی است؛ همان، راهنما و قافلهسالار تو به خوشبختی و سعادت است.
سر ز هوا تافتن از سروری استترک هوا قوت پیغمبری است
سرپیچی از هوا و هوس نشان بزرگی و سروری است؛ ترک هوا از جنس قوّت و نیروی پیامبران است.
گر نفسی نفس به فرمان توستکفش بیاور که بهشت آن توست
اگر دمی نفس را بهزیر فرمان درآوری، پس بیدرنگ کفش بیاور و حرکت کن که بهشت در انتظار توست.
از جرس نفس برآور غریوبندهٔ دین باش نه مزدور دیو
نفْس را بکوب و از او بانگی بلند همچون زنگ و جرس دربیاور؛ بنده و رهرو دین باش نه نوکر دیو.
در حرم دین به حمایت گریزتا رهی از کش مکش رستخیز
به دین پناه ببر و از حمایت دین بهرمند شو تا از دردسرها و مجازات قیامت در امان بمانی.
زآتش دوزخ که چنان غالب استبوی نبی شحنهٔ بوطالب است
از آن آتش دوزخ که بسیار بزرگ و شعلهور است، عطر رسول اکرم، از ابوطالب محافظت خواهد کرد.
هست حقیقت نظر مقبلاندرع پناهنده روشندلان
(آنچه میگویند) نظر مقبلان و سعادتمندان از آدمی محافظت میکند، حقیقت دارد؛ زره پناهدهنده صاحبدلان پاکدل (حقیقت دارد)