بخش ۴۰ - مقالت یازدهم در بیوفایی دنیا
شاعر در این شعر از بیوفایی دنیا میگوید که همچون تختهنردی است که قضا و قدرش شایسته اعتماد نیست و ارزش وقت گذاشتن و عمر گذاشتن را ندارد. هرکس به دنیا اعتماد کند و از او چشم خوبی و وفا داشته باشد دنیا او را عذاب میدهد پس باید بساط دنیا را دور ریخت و با او شریک و دوست نشد. هرکسی که بار و تجارت خود را بر کشتی دنیا نهاده است جانش را بر سر آن میبازد و جز غم و حسرت چیزی نصیبش نمیشود. پس «عدمخانه» را پناهگاه خود ساز که از روزن این دنیا جز دود چیزی نخواهی دید، عمر خود را صرف آخرت کن و بهشادی و بیغم زندگی کن، به کسی ستم مکن که تو خود پایمالشده دنیا و موقتی هستی.
خیز و بساط فلکی درنوردزانکه وفا نیست درین تختهنرد
برخیز و این بساط فلکی را در هم بپیچ که این تختهنرد قضا و قدر بیوفاست.
نقش مراد از در وصلش مجویخصلت انصاف ز خصلش مجوی
از او چشم وفاداری نداشته باش و از او توقع عدل و انصاف نداشته باش.
پای درین بحر نهادن که چه؟بار درین موج گشادن که چه؟
به این دریا و رود پاگذاشتن بیفایده است و تجارت در این موج پرخطر، پر زیان است.
باز به بط گفت که «صحرا خوش است»گفت «شبت خوش که مرا جا خوش است»
شاهین به مرغابی گفت: صحرا و خشکی بهتر است مرغابی به او جواب داد برو شبت خوش باد که جای من در آب خوش است.
ای که درین کشتی غم جای توستخون تو در گردن کالای توست
ای کسی که سرمایه و عمرت را بر روی دنیا گذاشتهای، آنچه که به آن مینازی زحمت و بار بر توست و هزار خطر برای تو بههمراه دارد.
بار درافکن که عذابت دهدنان ندهد تا که به آبت دهد
بار و کالایش را دور بینداز که مایه عذاب توست، به تو خوشی نمیرساند تا جانت را نستاند.
کنج امان نیست در این خاکدانمغز وفا نیست درین استخوان
این خاکدان دنیا حتی گوشهای برای آسایش و آرامش ندارد، یک ذره وفا در استخوان این دنیا نخواهی یافت.
نیست یکی ذره جهان نازکشپای ز انبازی او بازکش
دنیا حتی یک ذره مهربانی ندارد و نازکش نیست پس فریبش را مخور و همدم و دوست او مشو.
آنچه بر این مائدهٔ خرگهی استکاسهٔ آلوده و خوان تهی است
آنچه که برای تو به پذیرایی دارد کاسههای آلوده و خالی و سفرهای بیچیز است.
هر که درو دید دهانش بدوختهر که بدو گفت زبانش بسوخت
هر کس از دنیا چشم مهربانی و وفا توقع داشت، او را عذاب داد و دهانش را دوخت و هرکسی که با او همصحبت شد زبانش را سوخت.
هیچ نه در محمل و چندین جرسهیچ نه در کاسه و چندین مگس
خاکدان دنیا همچون کاروانی است که با بانگ جرس و پُر هیاهو میرود اما هیچ زیبارویی در محمل و کجاوه ندارد؛ عسلی در کاسه ندارد و مگسها بر گرد آن.
هر که ازین کاسه یک انگشت خوَردکاسهٔ سر، حلقهٔ انگشت کرد
هوش مصنوعی: هر کسی که از این کاسه کمی بخورد، سرش به اندازهای میشود که انگشتش به دور آن حلقه میشود.
نیست همه ساله درین ده صوابفتنهٔ اندیشه و غوغای خواب
هوش مصنوعی: در این ده هر سال، درگیری و نگرانیای که ناشی از افکار و خوابهای پریشان باشد، وجود ندارد.
خلوت خود ساز عدمخانه راباز گذار این ده ویرانه را
به «عدم خانه» برو و در آنجا اقامت گزین، این ده ویرانه را به حال خود بگذار.
روزن این خانه رها کن به دودخانه فروشی به زن آخر چه سود؟
پنجره و دریچه دودناک این خانه را رها کن، خانهفروشی به زن آخر چه سود؟
دست به عالم چه درآوردهای؟نز شکم خود به در آوردهای
چرا دنیا را در آغوش گرفتهای؟ آخر آنرا نزادهای
خط به جهان درکش و بیغم بزیدور شو از دَور و مسلّم بزی
روی دنیا خط بکش و آنرا از لیست کارهایت حذف کن، از این دور باطل دور شو و با فراغت زندگی کن.
راه تو دور آمد و منزل درازبرگ ره و توشهٔ منزل بساز
راهی دور در پیش داری و مقصد تو بسیار دور است؛ بهفکر تهیه کردن توشه راه باش.
خاصه درین بادیهٔ دیو ساردوزخ محرورکُش تشنهخوار
مخصوصا این راه که پر از دیو است؛ و دوزخی است بیآب و تشنهکُش و تشنهخوار.
کآب جگر چشمهٔ حیوان اوستچشمهٔ خورشید نمکدان اوست
چشمه حیات آن، غم و آب جگر دردمندان است و حرارت خورشید، نمکدان اوست. (یعنی تابیدن بر تشنگان جگرتافته، نمک و مزه سفره اوست)
شورهٔ او بینمکان را شرابشور نمکدیده درو چون کباب
هوش مصنوعی: آن شور و حال او که در جایی بی آب و علف به سر میبرد، مانند شراب تلخی است که از نمک جذب کرده و به صورت کبابی آماده شده است.
آب نه و زین نمک آبگونزهرهٔ دل آب و دلِ زهره خون
آبی برای رفع تشنگی ندارد و از این شورهزار درخشان (که شبیه آب است) دل، بیتاب شده و دلِ شاد، پرخون و پرغم گشته است.
ره که دل از دیدن او خون شودقافلهٔ طبع درو چون شود؟
راهی که دل از دیدن آن پرخون و پرغم میشود چطور در آن میتوانی بیاسایی؟
در تف این بادیهٔ دیولاخخانهٔ دل تنگ و غمِ دل فراخ
در حرارت و تشنگی این بیابان پر از دیو؛ جایی برای شادی وجود ندارد و برای غم و اندوه جای فراوان دارد. (دیو بیابان یا «غول بیابان» یا دیوان دریا در افسانهها بر سر راه مسافران قرار میگیرند و با درآمدن بهشکل آشنایان و یا آدمهای خیرخواه، آنان را گمراه کرده و در بیراهه رها و هلاک میکنند)
هر که درین بادیه با طبع ساختچون جگر افسرد و چو زَهره گداخت
مصرع اول: هرکه در این بادیه با بدن و طبع همنشین شد و ساخت.
تا چه کنی این گل دوزخ سرشتخیز و بده دوزخ و بستان بهشت
تا کی با این گِل دوزخسرشت و عذابآور ور میروی، برخیز و اراده کن و این تکه گل را بده و در عوض بهشت را بستان.
تا شود این هیکل خاکی غبارپای به پایت سِپَرَد روزگار
تا این هیکل خاکیِ تو را غبار و پودر نکند؛ روزگار دست از سر تو بر نمیدارد و قدم به قدم با تو میآید!
عاقبتت چونکه به مردم کنددست به دستت ز میان گم کند
«دست به دستت ز میان گم کند» یعنی مرحلهبه مرحله نابودت میکند. مردم یعنی آدمی
چونکه سوی خاک بود بازگشتبر سر این خاک چه باید گذشت
هوش مصنوعی: وقتی که از خاک برمیگردیم، هنگام بازگشت به این خاک باید با چه چیزهایی روبرو شویم؟
زیر کف پایْ کسی را مسایکاو چو تو سودهست بسی زیر پای
کسی را زیر پایت له مکن (ستم نکن) که عاقبتِ تو، مرگ است (او در مصراع دوم یعنی دنیا)
کس به جهان در ز جهان جان نبردهیچکس این رقعه به پایان نبرد
هیچکسی در جهان از دست جهان جان سالم بهدر نبرده و نمیبرد؛ هیچکس این رقعه و نامه را تا آخر نخواند.
پای منه بر سر این خارخیزخویشتن از خار نگهدار خیز
در این ورطه خارخیز و پر رنج دنیا قدم منه (و به سوی آن مرو) حرکت کن و خود را از خار و تیغ آن دور بدار.
آنچه مقام تو نباشد مقیمبیمگهی شد چه کنی جای بیم؟
جایی که همیشگی نیست، جایی پرخطر است؛ پس چرا در آن ساکن میشوی؟ (یا آنرا پناهگاه تصور میکنی؟)
منزل فانی است قرارش مبینباد خزانی است بهارش مبین
به چشم جای آرامش و آسایش به این دنیا نگاه مکن که نابودشدنی است و بادی پاییزی است و به چشم بهار به آن مبین.